کد مطلب: ۲۱۲۴
تعداد بازدید: ۲۱۹
تاریخ انتشار: ۰۱ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۰:۲۸
یاران معصومین(ع)| ۳۱
عثمان بن حنیف بن واهب انصاری اَوسی، برادر سهل بن حنیف، از صحابیان پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و از انصار است. او در جنگ اُحد و جنگ های پس از آن حضور داشت و پس از شهادت رسول خدا صلوات الله علیه و آله، یکی از دوازده نفری است که آشکارا نسبت به دگرگونی خلافت از مسیر حقّ، اعتراض کردند.
عثمان بن حُنیف کیست؟
عثمان بن حنیف بن واهب انصاری اَوسی، برادر سهل بن حنیف، از صحابیان پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و از انصار است. او در جنگ اُحد و جنگ های پس از آن حضور داشت و پس از شهادت رسول خدا صلوات الله علیه و آله، یکی از دوازده نفری است که آشکارا نسبت به دگرگونی خلافت از مسیر حقّ، اعتراض کردند. عثمان بن حنیف در روزگار خلافت عمر، مسئولیّت اندازه گیری زمین های عراق و تعیین خراج را به عهده داشت و در این مدّت توانست سرزمین عراق را سر و سامان داده و اوضاع اقتصادی آن جا را رونق بخشد از همین رو امیر المؤمنین علیه السّلام در ماه صفر سال 36 هجری، او را جزو اوّلین گروه کارگزاران خود برگزیدند و با تمام اختیارات به حکومت بصره منصوب نمودند.
در فتنه ی جمل چون جملیان به بصره رسیدند، او در آغاز با آنان جنگید امّا چون آتش بس برقرار شد، فتنه آفرینان شبانه به او یورش بردند و با کشتن نگهبانان دارالحکومه، به عثمان بن حنیف دست یافتند و او را شکنجه کردند.
نامه ی علی علیه السّلام به او در هنگام حکومتش بر بصره، در اعتراض به حضور وی بر سرِ سفره ای رنگین، از جمله اسناد شکوهمند حکومت علوی و گویای لزوم اجتناب والیان و مسئولان از خوش گذرانی، رفاه زدگی و دم سازی با زراندوزان و فسادگستران است.
 
دفاع از ولایت امیر المؤمنین علیه السّلام
عثمان بن حنیف از  جمله ی دوازده نفری است که پس از شهادت رسول خدا صلّی الله علیه و آله، به خلافت ابوبکر اعتراض کردند. او در مجلسی پس از اعتراض برادرش سهل، چنین گفت: «سَمِعْنَا رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ أَهْلُ بَيْتِي نُجُومُ الْأَرْضِ فَلَا تَتَقَدَّمُوهُمْ وَ قَدِّمُوهُمْ فَهُمُ الْوُلَاةُ مِنْ بَعْدِي فَقَامَ إِلَيْهِ رَجُلٌ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ وَ أَيُّ أَهْلِ بَيْتِكَ فَقَالَ عَلِيٌّ وَ الطَّاهِرُونَ مِنْ وُلْدِهِ وَ قَدْ بَيَّنَ ص فَلَا تَكُنْ يَا أَبَا بَكْرٍ أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ وَ تَخُونُوا أَماناتِكُمْ وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ». ما از رسول خدا صلّی الله علیه و آله‏ شنیدیم که (بارها) می فرمود: «اهل بیت من ستاره های زمین هستند پس بر آن ها پیشی نگیرید و ایشان را مقدّم کنید، پس آن ها والیان (سرپرستان امور) پس از من هستند»، پس مردی برخاست و پرسید: ای رسول خدا! کدام یک از اهل بیتت؟ حضرت فرمودند: «علی و پاکان از فرزندان او». و به تحقیق آن حضرت (این والیان را) بیان کردند، پس تو ای ابابکر! اوّلین کسی نباش که نسبت به (کلام) رسول خدا صلّی الله علیه و آله کافر می شوی و به خدا و رسول خیانت نکنید و (نيز) در امانات خود خيانت روا مداريد، در حالى كه مي دانيد (اين كار، گناه بزرگى است).‏
مرحوم علّامه سیّد میر حامد حسین هندی در کتاب شریف عبقات الانوار، نام عثمان بن حنیف و برادرش سهل را در زمره ی نخستین شاگردان اهل بیت علیهم السّلام نام برده است که در قرن اوّل، در راه دفاع از حق و ولايت، تيغ زبان را از نيام بر كشيدند و بى پروا با دشمنان فضيلت جنگيدند، و با سلاح بيان از حريم ولايت پاسدارى نمودند.
 
نقض پیمان اصحاب جمل با عثمان بن حنیف
زمانی که عثمان بن حنیف استاندار امیر المؤمنین علیه السّلام در شهر بصره بود، با سپاه جمل به سرکردگی عایشه، طلحه و زبیر مواجه شد و قصد جنگ با آن ها را داشت، امّا سران سپاه جمل با عثمان بن حنیف پیمان ترک جنگ بستند تا امیر المؤمنین علیه السّلام به بصره وارد شود و تصمیم نهایی با آن حضرت باشد. امّا عایشه و طلحه و زبیر، یک باره و یک طرفه پیمان شکستند و به طور غافلگیرانه به دار الاماره ی بصره وارد شده و تمامی مراقبین بی گناه را کشتند. آن ها ابن حنیف را دستگیر کردند و می خواستند به دستور عایشه او را بکشند امّا از ترس برادرش سهل که حاکم مکّه بود، این کار را نکردند، ولی او را شلّاق زده و موهای صورت، ابرو و مژه هایش را بدون هیچ جرم و گناهی تراشیدند و او را زندان کردند و پس از مدّتی آزاد نمودند.
پس از آن مهاجمان او را بین ماندن در بصره یا رفتن مخیّر کردند امّا او بی درنگ از بصره خارج شد و خود را در محلّی بین بصره و کوفه به نام «ربذه» یا به قولی «ذی قار»، به محضر امیر المؤمنین علیه السّلام رساند. ابن حنیف همین که نگاهش به چهره ی نورانی علی علیه السّلام افتاد، اشک از چشمش جاری شد و عرضه داشت: شما مرا پیرمرد و با محاسن فرستادی امّا اینک جوان و بی مو می یابی. امیر المؤمنین علیه السّلام وقتی او را این گونه دیدند، بسیار ناراحت شده و او را به پاداش و اجر معنوی بشارت دادند. به گفته ی ابومخنف حضرت سه مرتبه کلمه ی استرجاع «انّا لله و انّا الیه راجعون» را بر زبان آوردند و آن گاه وی تمام قضایای بصره را به سمع امام علیه السّلام رساند.
اندوه امام علیه السّلام از این فاجعه ی ناگوار را می توان از نامه ای که برای جریر بن عبد الله بجلی که از زمان عثمان در مرز همدان حکومت می راند، دریافت، زیرا در آن نامه حضرت شکوه ای جان کاه از رفتار طلحه و زبیر و نقض عهد و پیمانشان را یادآور می شود و رفتار ناپسند و غیر اسلامی و غیر انسانی آن دو با نماینده ی خویش عثمان بن حنیف را یادآوری می کنند.
 
عثمان بن حنیف و جنگ جمل
ابن حنیف وقتی در ذی قار یا ربذه خدمت امام علیه السّلام رسید و گزارش آن چه توسّط ناکثین (اصحاب جمل) بر سر او و مردم آمده بود را به سمع حضرت رساند، از همان جا با سپاه آن بزرگوار همراه شده و به بصره بازگشت و با سپاه جمل وارد جنگ شد. دلیل حضور او در جنگ جمل، اشعاری است که ابن شهر آشوب در کتاب شریف مناقب از او نقل کرده است:
شَهِدْتُ‏ الْحُرُوبَ‏ فَشَيَّبَتْنِي/ فَلَمْ أَرَ يَوْماً كَيَوْمِ الْجَمَلِ‏
أَشَدَّ عَلَى مُؤْمِنٍ فِتْنَةً/ وَ أَقْتَلَ مِنْهُمْ لِحَرْقِ بَطَلٍ‏
فَلَيْتَ الظَّعَيِنَةَ فِي بَيْتِهَا/ وَ يَا لَيْتَ عَسْكَراً لَمْ يَرْتَحِل‏
- من جنگ های (متعدّدی) را مشاهده کردم پس آن ها مرا پیر کرد، ولی روزی را چون روز (نبرد) جمل ندیدم.
- روز جمل از جهت فتنه بر مؤمن شدیدترین و کشنده ترین جنگ بود برای سوزاندن و از بین بردن باطل.
- پس ای کاش هودج عایشه (به جای این که در وسط میدان نبرد باشد) در خانه اش بود و ای کاش لشکر (اصحاب جمل، برای نبرد با علی علیه السّلام) کوچ نمی کرد.  
 
وفات عثمان بن حنیف
ابن حنیف بعدها در کوفه سکونت کرد و در مورد شرکت او در نبرد صفّین و نهروان، در کتب تاریخی خبری وجود ندارد. او سرانجام در زمان حکومت معاویه دار فانی را وداع گفت.
 
نامه‌ی امام علیه السّلام به عثمان بن حنیف
در دوره ی استانداری ابن حنیف در بصره، روزی یکی از اشراف بصره او را به مهمانی و سفره ی ضیافتی دعوت کرد که به غیر از اغنیاء و ثروتمندان بصره، از فقرا بر سر این سفره خبری نبود. عثمان بن حنیف دعوت او را پذیرفت و در مهمانی شرکت کرد. وقتی امیر المؤمنین علیه السّلام از حضور ابن حنیف در این مهمانی با خبر شدند، با ارسال نامه ای حضور او در این ضیافت را ناخوش داشته و او را به عنوان استاندار شهر، از شرکت در این گونه مجالس برحذر داشتند. فرامین امام علیه السّلام در این نامه، یکی از بهترین دستورالعمل هایی است که تمامی مسلمین و بالاخصّ مسئولین و رهبران جوامع، باید سرمشق خود قرار دهند. با توجّه به معارف بلند و درس های مهمّی که در این نامه وجود دارد، در این جا متن نامه ی امام علیه السّلام را می آوریم:
«أمّا بعد، يابن حنيف: فقد بلغني أنّ رجلا من فتية أهل البصرة دعاك إلى مأدبة ...».
اما بعد اى پسر حنيف! به من گزارش داده شده كه مردى از متمكّنان اهل «بصره» تو را به خوان ميهمانيش دعوت كرده، و تو به سرعت به سوى آن شتافته ‏اى، در حالى كه طعام هاى رنگارنگ، و ظرف هاى بزرگ غذا يكى بعد از ديگرى پيش تو قرار داده مى‏ شد. من گمان نمى ‏كردم تو دعوت جمعيتى را قبول كنى كه نيازمندانشان ممنوع، و ثروتمندانشان دعوت شوند. به آن چه مى‏ خورى بنگر (آيا حلال است يا حرام).
آن گاه آن چه حلال بودنش براى تو مشتبه بود از دهان بينداز و آن چه را يقين به پاكيزگى و حليّتش دارى تناول كن. آگاه باش هر مأمومى امام و پيشوائى دارد كه بايد به او اقتدا كند و از نور دانشش بهره گيرد. بدان امام شما از دنيايش به همين دو جامه ی كهنه و از غذاها به دو قرص نان اكتفا كرده است. آگاه باش شما توانائى آن را نداريد كه چنين باشيد امّا مرا با ورع، تلاش عفّت، پاكى و پيمودن راه صحيح يارى دهيد.
به خدا سوگند من از دنياى شما طلا و نقره‏ اى نيندوخته ‏ام، و از غنائم و ثروت هاى آن مالى ذخيره نكرده‏ ام و براى اين لباس كهنه ‏ام بدلى مهيا نساخته ام و از زمين آن حتّى يك وجب در اختيار نگرفته ‏ام و از اين دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزى بر نگرفته‏ام. اين دنيا در چشم من بى ارزش تر و خوارتر از دانه ی تلخى است كه بر شاخه ی درخت بلوطى برويد.
آرى از ميان آن چه آسمان بر آن سايه افكنده تنها فدك در اختيار ما بود كه آن هم گروهى بر آن بخل و حسادت ورزيدند و گروه ديگرى آن را سخاوت مندانه رها كردند (و از دست ما خارج گرديد) و بهترين حاكم خدا است. مرا با «فدك» و غير فدك چه كار در حالى كه جايگاه فرداى هر كس قبر او است كه در تاريكى آن آثارش محو، و اخبارش ناپديد مى ‏شود. قبر حفره ‏اى است كه هر چه بر وسعت آن افزوده شود و دست حفر كننده بازتر باشد، سرانجام سنگ و كلوخ آن را پر مى ‏كند، و جاهاى خالى آن را خاك هاى انباشته مسدود مى ‏نمايد.
من نفس سركش را با تقوا تمرين مى ‏دهم و رام مى ‏سازم، تا در آن روز بزرگ و خوفناك با ايمنى وارد صحنه ی قيامت شود، در آن جا كه همه مى ‏لغزند، او ثابت و بى تزلزل بماند. (فكر نكن من قادر به تحصيل لذّت هاى دنيا نيستم، به خدا سوگند) اگر مى ‏خواستم مى ‏توانستم از عسل مصفا و مغز اين گندم، و بافته ‏هاى اين ابريشم براى خود خوراك و لباس تهيه كنم، امّا هيهات كه هوا و هوس بر من غلبه كند، و حرص و طمع مرا وادار كند تا طعام هاى لذيذ را برگزينم، در حالى كه ممكن است در سرزمين «حجاز» يا «يمامه» كسى باشد كه حتّى اميد به دست آوردن يك قرص نان نداشته باشد و نه هرگز شكمى سير خورده باشد.
آيا من با شكمى سير بخوابم در حالى كه در اطرافم شكم هاى گرسنه و كبدهاى سوزانى باشند و آيا آن چنان باشم كه آن شاعر گفته است: «اين درد تو را بس كه شب با شكم سير بخوابى، در حالى كه در اطراف تو شكم‌هائى گرسنه و به پشت چسبيده باشند». آيا به همين قناعت كنم كه گفته شود: من امير مؤمنانم امّا با آنان در سختي هاى روزگار شركت نكنم و پيشوا و مقتدايشان در تلخي هاى زندگى نباشم. من آفريده نشدم كه خوردن خوراكي هاى پاكيزه مرا به خود مشغول دارد، همچون حيوان پروارى كه تمام همّش، علف است، و يا همچون حيوان رها شده ‏اى كه شغلش چريدن و خوردن و پركردن شكم مي باشد و از سرنوشتى كه در انتظار او است بى خبر است.
آيا بيهوده يا مهمل و عبث آفريده شده ‏ام؟! آيا بايد سررشته‏ دار ريسمان گمراهى باشم و يا در طريق سرگردانى قدم گذارم؟! گويا مى ‏بينم گوينده ‏اى از شما مى ‏گويد: «هر گاه اين (دو قرص نان) قوت و خوراك فرزند ابو طالب است بايد هم اكنون نيرويش به سستى گرائيده باشد و از مبارزات با همتايان و نبرد با شجاعان بازماند». آگاه باشيد درختان بيابانى چوبشان محكم‏ تر است امّا درختان سر سبز كه همواره در كنار آب قرار دارند پوستشان نازك تر (و كم دوام ترند)، درختانى كه در بيابان روئيده و جز با آب باران سيراب نمى ‏گردند، آتششان شعله ورتر و پر دوام تر است.
و من نسبت به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم همچون روشنى كه از روشنائى ديگر گرفته شده باشد، و همچون ذراع نسبت به بازو هستم (بنا بر اين روش او را از دست نمى ‏دهم). به خدا سوگند اگر عرب براى نبرد با من پشت به پشت يكديگر بدهند من به اين نبرد پشت نمى ‏كنم و اگر فرصت دست دهد كه بتوانم آن را مهار كنم، به سرعت به سوى آنان خواهم شتافت و به زودى تلاش خواهم كرد كه زمين را از اين شخص وارونه و اين جسم كج انديش (معاويه) پاك سازم، تا سنگ و شن از ميان دانه ‏ها خارج شود.
اى دنيا از من دور شو. افسارت را بر گردنت انداختم، تو را رها كردم من از چنگال تو رهائى يافته، و از دام هاى تو رسته ‏ام و از لغزشگاه هايت دورى گزيده ‏ام. كجايند پيشينيانى كه با شوخي هايت آن ها را مغرور ساختى؟ كجا هستند ملّت هائى كه با زينت ها و زخارف خود آن ها را فريفتى؟ هان آن ها گروگان گورستان ها، و درون لحدها شده ‏اند. (اى دنيا) سوگند به خدا اگر تو شخصى ديدنى و قالبى حسّى بودى، حدود خداوند را در مورد بندگانى كه آن ها را با آرزوها فريب داده ‏اى بر تو جارى مى ‏ساختم و كيفر پروردگار را در مورد ملّت هائى كه آن ها را به هلاكت افكندى، و قدرتمندانى كه آن ها را تسليم مرگ و نابودى نمودى و هدف انواع بلاها قرار دادى در آن جا كه نه راه پس داشته و نه راه پيش، در باره ‏ات به مرحله ی اجرا مى ‏گذاردم.
هيهات كسى كه در لغزشگاه هاى تو قدم گذارد، سقوط مي كند. كسى كه بر امواج بلاهاى تو سوار گردد غرق مى‏ شود. (امّا) كسى كه از دام هاى تو خود را بر كنار دارد پيروز مى ‏گردد. آن كه از دست تو سالم رسته، از اين هيچ ناراحت نيست كه معيشت او به تنگى گرائيده، چرا كه دنيا در نظر او همچون روزى است كه زمان زوال و پايان گرفتنش فرا رسيده.
از من دور شو. سوگند به خدا من رام تو نخواهم شد تا مرا خوار سازى، و زمام اختيارم را به دست تو نخواهم سپرد كه به هر كجا خواهى ببرى. به خدا سوگند، -سوگندى كه تنها مشيت خداوند را از آن استثناء مى ‏كنم- آن چنان نفس خويش را به رياضت وادارم كه به يك قرص نان -هر گاه به آن دست يابم-  كاملاً متمايل شود و به نمك، به جاى خورش قناعت نمايد، و آن قدر از چشم هايم اشك بريزم كه همچون چشمه ‏اى خشكيده، ديگر اشكم جارى نگردد.
آيا همان گونه كه گوسفندان در بيابان شكم را پر مى ‏كنند و مى ‏خوابند، و يا دسته ی ديگرى از آن ها در آغل ها از علف سير مي شوند و استراحت مى ‏كنند، على هم بايد از اين زاد و توشه بخورد و به استراحت پردازد؟! در اين صورت چشمش روشن باد كه پس از سال ها عمر به چهارپايانِ رها شده و گوسفندانى كه در بيابان مى ‏چرند اقتدا كرده است.
خوشا به حال آن كس كه وظيفه ی واجبش را نسبت به پروردگارش ادا كرده، سختى و مشكلات را تحمّل نموده، خواب را در شب كنار گذارده، تا آن گاه كه بر او غلبه كند روى زمين دراز بكشد و دست زير سر بگذارد و استراحت كند. در ميان گروهى باشد كه از خوف معاد، چشم‏ هايشان خواب ندارد، پهلوهايشان براى استراحت در خوابگاهشان قرار نگرفته، همواره لب هايشان به ذكر پروردگار در حركت است، گناهانشان بر اثر استغفار از بين رفته. «آن ها حزب اللّه ‏اند، آگاه باشيد كه حزب اللّه رستگارانند». بنا بر اين اى پسر حنيف! از خدا بترس و به همان قرص‏ هاى نان اكتفا كن تا خلاصى تو از آتش جهنّم امكان پذير گردد.
 
پی نوشت
بر گرفته از کتاب های: مناقب آل أبي طالب عليهم السلام (لابن شهرآشوب) ج‏3 ص163/ الإحتجاج على أهل اللجاج (للطبرسي) ج‏1 ص79/ عبقات الانوار فى امامة الائمة الاطهار (مقدّمه) ‏ج‏1 ص11/ ترجمه ‏گويا و شرح‏ فشرده ‏اى‏ بر نهج‏ البلاغه ج3 ص108تا117/ اصحاب امام علی علیه السّلام ج2 ص828تا835/ دانش نامه امیر المؤمنین ج13 ص389تا391.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
مسلم زکی زاده
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: