کد مطلب: ۲۲۱۱
تعداد بازدید: ۹۲
تاریخ انتشار: ۲۷ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۸:۵۱
قصه‌های قرآن| ۲۱
روزى پنج نفر به خانه ابراهیم(ع) آمدند (آن‌ها فرشتگان مأمور خدا همراه جبرئیل، به ‌صورت انسان[2] نزد ابراهیم(ع) آمده بودند). ابراهیم با این‌ که آن‌ها را نمی‌شناخت، گوساله‌ای را كشت و براى آن‌ها غذاى لذیذى فراهم كرد[3] و جلو آن‌ها نهاد...
پاک‌زیستی ابراهیم(ع)
روزى ابراهیم(ع) وقتی‌که صبح برخاست (به آیینه نگاه كرد) در صورت خود یك لاخ موى سفید دید كه نشانه پیرى است، گفت:
«الحمدُ للهِ الَّذِى بَلَغنى هذا المَبلَغَ وَ لَم اَعصِى اللهَ طَرفَةَ عَینٍ»
حمد و سپاس خداوندى را كه مرا به این سن و سال رسانید كه در این مدت به ‌اندازه یك چشم به هم زدن گناه نكردم.[1]
 
مهمان‌دوستی ابراهیم(ع) و لقب خلیل براى او
در مهمان‌دوستی ابراهیم(ع) سخن‌های بسیار گفته‌اند، از جمله:
1 - روزى پنج نفر به خانه ابراهیم(ع) آمدند (آن‌ها فرشتگان مأمور خدا همراه جبرئیل، به ‌صورت انسان[2] نزد ابراهیم(ع) آمده بودند). ابراهیم با این‌ که آن‌ها را نمی‌شناخت، گوساله‌ای را كشت و براى آن‌ها غذاى لذیذى فراهم كرد[3] و جلو آن‌ها نهاد، آن‌ها گفتند: از این غذا نمی‌خوریم، مگر این ‌که به ما خبر دهی كه قیمت این گوساله چقدر است؟!
ابراهیم گفت: قیمت این غذا آن است كه در آغاز خوردن (بسم‌الله) و در پایان (الحمدلله) بگویید.
جبرئیل به همراهان خود گفت: سزاوار است كه خداوند این مرد را به ‌عنوان خلیل (دوست خالص) خود برگزیند.[4]

2 - روزى دیگر، گروهى بر ابراهیم(ع) وارد شدند، در خانه غذا نبود، ابراهیم با خود گفت: اگر تیرهاى سقف خانه را بیرون بیاورم و به نجار بفروشم، تا غذاى مهمانان را فراهم كنم، می‌ترسم بت‌پرستان از آن تیرها، بت بسازند. سرانجام مهمانان را در اطاق مهمانى جاى داد و پیراهن خود را برداشت و از خانه بیرون رفت، تا به محلى رسید و در آنجا مشغول نماز شد، پس از خواندن دو ركعت نماز، دید پیراهنش نیست، دانست كه خداوند اسباب كار را فراهم نموده است، به خانه بازگشت، همسرش ساره را دید كه سرگرم آماده نمودن غذا است، پرسید: این غذا را از كجا تهیه نمودى؟
ساره گفت: این غذا از همان مواد است كه توسط مردى فرستادى، معلوم شد كه خداوند لطف فرموده و با دست غیبى خود آن غذا را به خانه ابراهیم(ع) فرستاده است.[5]

3 - امام صادق(ع) فرمود: ابراهیم(ع) پدر مهربانى براى مهمانان بود، هرگاه به او مهمان نمی‌رسید، از خانه بیرون می‌آمد و به جستجوى مهمان می‌پرداخت.
روزى براى پیدا كردن مهمان از خانه خارج شد و در خانه را بست و قفل كرد و كلید آن را همراه خود برد، پس از ساعتى جستجو، به خانه بازگشت ناگاه مردى یا شبیه مردى را در خانه خود دید، به او گفت: اى بنده خدا! با اجازه چه كسى وارد این خانه شدى؟
آن مرد گفت: با اجازه پروردگار این خانه، این سخن سه بار بین ابراهیم(ع) و آن مرد تكرار شد، ابراهیم دریافت كه آن مرد جبرئیل است، خداوند را شكر و سپاس نمود. در این هنگام جبرئیل گفت: خداوند مرا به‌ سوی یكى از بندگانش كه او را خلیل (و دوست خالص) خود كرده، فرستاده است.
ابراهیم فرمود: آن بنده را به من معرفى كن، تا آخر عمر خدمتگزار او گردم.
جبرئیل گفت: آن بنده تو هستى.
ابراهیم گفت: چرا خداوند مرا خلیل خوانده است؟
جبرئیل گفت: زیرا تو هرگز از احدى چیزى را درخواست نكردى و هیچ‌ کس هنگام درخواست از تو جواب منفى نشنید.[6]
 
رحمت وسیع خدا در مقایسه با مهمان‌خواهى ابراهیم(ع)
روایت شده: تا مهمان به خانه ابراهیم(ع) نمی‌آمد، او در خانه غذا نمی‌خورد، وقتى فرا رسید كه یك شبانه‌روز مهمان بر او وارد نشد، او از خانه بیرون آمد و در صحرا به جستجوى مهمان پرداخت، پیرمردى را دید، جویاى حال او شد، وقتى خوب به جستجو پرداخت فهمید آن پیرمرد، بت‌پرست است، ابراهیم گفت: افسوس، اگر تو مسلمان بودى، مهمان من می‌شدى و از غذاى من می‌خوردى.
پیرمرد از كنار ابراهیم(ع) گذشت. در این هنگام جبرئیل بر ابراهیم(ع) نازل شد و گفت: خداوند سلام می‌رساند و می‌فرماید این پیرمرد هفتاد سال مشرك و بت‌پرست بود، و ما رزق او را كم نكردیم، اینك چاشت یك روز او را به تو حواله نمودیم، ولى تو به خاطر بت‌پرستی او، به او غذا ندادى.
ابراهیم(ع) از كرده خود پشیمان شد و به عقب بازگشت و به جستجوى آن پیرمرد پرداخت، تا او را پیدا كرد و به خانه خود دعوت نمود، پیرمرد گفت: چرا بار اول مرا رد كردى، و اینك پذیرفتى؟
ابراهیم(ع) پیام و هشدار خداوند را به او خبر داد.
پیرمرد در فكر فرو رفت و سپس گفت: نافرمانى از چنین خداوند بزرگوارى، دور از مروت و جوانمردى است. آنگاه به آیین ابراهیم(ع) گرویده شد و آن را پذیرفت و بر اثر خلوص و كوشش در راه خداپرستی، از بزرگان دین شد.[7]
 
ملاقات ابراهیم(ع) با ماریا عابد سال‌خورده
در عصر حضرت ابراهیم عابدى زندگى می‌کرد كه گویند 660 سال عمر كرده بود، او در جزیره‌ای به عبادت اشتغال داشت و بین او و مردم دریاچه‌ای عمیق فاصله داشت، او هر سه سال از جزیره خارج می‌شد و به میان مردم می‌آمد و در صحرایى به عبادت مشغول می‌شد، روزى هنگام خروج و عبور، در صحرا گوسفندانى را دید كه به ‌قدری زیبا و براق و لطیف بودند گویى روغن به بدنشان مالیده شده بود، در كنار آن گوسفندان، جوان زیبایى را كه چهره‌اش همچون پاره ماه می‌درخشید مشاهده نمود كه آن گوسفندان را می‌چراند، مجذوب آن جوان و گوسفندانش شد و نزد او آمد و گفت: اى جوان این گوسفندان مال كیست؟
جوان: مال حضرت ابراهیم خلیل‌الرحمن است.
ماریا: تو كیستى؟
جوان: من پسر ابراهیم هستم و نامم اسحاق است.
ماریا پیش خود گفت: خدایا مرا قبل از آن ‌که بمیرم، به دیدار ابراهیم خلیل موفق گردان.
سپس ماریا از آنجا گذشت، اسحاق ماجراى دیدار ماریا و گفتار او را به پدرش ابراهیم خبر داد، سه سال از این ماجرا گذشت.
ابراهیم مشتاق دیدار ماریا شد، تصمیم گرفت او را زیارت كند، سرانجام در سیر و سیاحت خود به صحرا رفت، و در آنجا ماریا را كه مشغول عبادت و نماز بود ملاقات كرد، از نام و مدت عمر او پرسید، ماریا پاسخ داد، ابراهیم پرسید: در كجا سكونت دارى؟
ماریا: در جزیره‌ای زندگى می‌کنم.
ابراهیم: دوست دارم به خانه‌ات بیایم و چگونگى زندگى تو را بنگرم.
ماریا: من میوه‌های تازه را خشك می‌کنم و به ‌اندازه یك سال خود ذخیره می‌نمایم، و سپس به جزیره می‌برم و غذاى یك سال خود را تأمین می‌نمایم، ابراهیم و ماریا حركت كردند تا كنار آب آمدند.
ابراهیم: در كنار آب، كشتى و وسیله دیگر وجود ندارد، چگونه از آن آب خلیج عبور می‌کنی، و به جزیره می‌رسی؟
ماریا: به اذن خدا بر روى آب راه می‌روم.
ابراهیم: من نیز حركت می‌کنم شاید همان خداوندى كه آب را تحت تسخیر تو قرار داده، تحت تسخیر من نیز قرار دهد.
ماریا جلو افتاد و (بسم‌الله) گفت و روى آب حركت نمود، ابراهیم نیز بسم‌الله گفت و روى آب حركت نمود، ماریا دید ابراهیم نیز مانند او بر روى آب حركت می‌کند، شگفت‌زده شد، و همراه ابراهیم به جزیره رسیدند، ابراهیم سه روز مهمان ماریا بود، ولى خود را معرفى نكرد، تا این‌ که ابراهیم به ماریا گفت: چقدر در جاى زیبا و شادابى هستى، آیا می‌خواهی دعا كنى كه خداوند مرا نیز در همین‌جا سكونت دهد تا هم‌نشین تو گردم؟
ماریا: من دعا نمی‌کنم!
ابراهیم: چرا دعا نمی‌کنی؟
ماریا: زیرا سه سال است حاجتى دارم و دعا کرده‌ام خداوند آن را اجابت ننموده است.
ابراهیم: دعاى تو چیست؟
ماریا ماجراى دیدن گوسفندان زیبا و اسحاق را بازگو كرد و گفت: سه سال است كه دعا می‌کنم كه خداوند مرا به زیارت ابراهیم خلیل موفق كند، ولى هنوز خداوند دعاى مرا مستجاب ننموده است.
ابراهیم در این هنگام خود را معرفى كرد و گفت: اینك خداوند دعاى تو را اجابت نموده است، من ابراهیم هستم.
ماریا شادمان شد و برخاست و ابراهیم را در آغوش گرفت، و مقدم او را گرامی ‌داشت.[8]
طبق بعضى از روایات، ابراهیم از ماریا پرسید چه روزى سخت‌ترین روزها است؟
او جواب داد: روز قیامت.
ابراهیم گفت: بیا با هم براى نجات خود و امت از سختى روز قیامت دعا كنیم، ماریا گفت: چون سه سال است دعایم مستجاب نشده، من دعا نمی‌کنم... پس از آن‌ که ماریا فهمید دعایش با دیدار ابراهیم به استجابت رسیده، با ابراهیم(ع) در مورد نجات خداپرستان در روز سخت قیامت دعا كردند، و خوشبختى خود و آن‌ها را در آن روز مكافات، از درگاه خداوند خواستند به ‌این ‌ترتیب كه ابراهیم دعا می‌کرد و عابد آمین می‌گفت.[9]
ابراهیم بسیار خرسند بود كه دوستى تازه پیدا كرده كه دل از دنیا كنده و دل به خدا داده و به عشق خدا، همواره مناجات و راز و نیاز می‌کند.
 
پی‌نوشت‌ها:

[1] بحار، ج 12، ص 8.

[2] آن ها مأمور رساندن عذاب به قوم لوط بودند، كه در مسیر راه نزد ابراهیم عليه‌السلام آمده بودند.

[3] سوره هود، آیه 69 ، فما لَبِثَ أَن جاءَ بِعِجلٍ حنِیذٍ.

[4] بحار، ج 12، ص 5.

[5] بحار، ج 12، ص 11.

[6] بحار، ج 12، ص 13.

[7] جوامع الحكایات محمد عوفى، ص 210 - نظیر این مطلب با اندكى تفاوت، در المحجة البیضاء، ج 7، ص 266، آمده است.

[8] بحار، ج 12، ص 9 و 10.

[9] بحار، ج 12، ص 76 و 81.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

محمّد محمّدی اشتهاردی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: