کد مطلب: ۲۳۶۳
تعداد بازدید: ۳۵
تاریخ انتشار: ۱۳ آبان ۱۳۹۷ - ۱۳:۳۷
قصه‌های قرآن| ۳۲
یعقوب(ع) 147 (و به قولى 170) سال عمر كرد، در دنیا سرد و گرم زیاد دید، چندین سال بر كنعان، سپس در حاران (سرزمین عراق) به سر برد، و بعد به كنعان بازگشت، در قسمت پایان عمر، هنگامی‌ که 130 سال از عمرش گذشته بود، به هواى لقاى یوسف(ع) وارد مصر شد، و پس از هفده سال سكونت در مصر، از دنیا رحلت كرد.
مكافات عمل به خاطر ترك اَوْلى
باید توجه داشت كه دنیا همواره فراز و نشیب دارد، چنین نیست كه همیشه یكنواخت باشد، در آسایش و رفاه نباید مغرور بود، بلكه باید در چنین حالى همواره به یاد مستمندان بود و به آن‌ها یارى كرد.
حضرت یعقوب(ع) گرچه از بندگان صالح خدا و از پیامبران بزرگ بود، ولى گاهى بر اثر غفلت لغزشى به ‌پیش می‌آید كه زندگى انسان را واژگون می‌سازد، به ‌خصوص لغزش بزرگانى مانند یعقوب گرچه ترك اولى و كوچك باشد، مكافات سختى را به دنبال خواهد داشت، اینك در اینجا به داستان زیر كه آغاز دگرگونى زندگى خوش یعقوب است و علت آن را بیان كرده توجه نمایید:

با سند صحیح نقل‌شده ابوحمزه ثِمالى می‌گوید: روز جمعه نماز صبح را به امامت امام سجاد(ع) در مسجدالنبى در مدینه به‌ جا آوردیم، امام تعقیب نماز را خواند و سپس به خانه رفت، من نیز در خدمت آن حضرت بودم، آن حضرت در خانه به یكى از كنیزان خود فرمود: مواظب باشید هر سائلى كه از در خانه ما می‌گذرد، به او غذا برسانید زیرا امروز روز جمعه است.
من عرض كردم: چنین نیست كه هر كه سؤال كند مستحق باشد.
فرمود: می‌ترسم كه بعضى از سائلین مستحق باشند و ما او را اطعام ندهیم و رد كنیم، آنگاه به ما نازل شود آنچه كه به یعقوب و آل یعقوب(ع) نازل شد. البته به آنان غذا بدهید. البته به آنان طعام بدهید.

اى ابوحمزه! حضرت یعقوب(ع) هر روز گوسفندى را ذبح كرده، بعضى از آن را تصدق می‌داد و از قسمتى از آن خود و اهل‌ و عیال خود استفاده می‌نمودند؛ تا آن ‌که شبى كه شب جمعه بود، هنگامی ‌که یعقوب و آلش افطار می‌کردند، سائلى كه مؤمن و مسافر غریبى بود و آن روز، روزه هم گرفته بود به در خانه یعقوب آمد، صدا كرد به من غذا بدهید، من مسافرى غریب و درمانده هستم، از زیادى غذاى خود مرا سیر كنید، چند نوبت این را گفت. یعقوب و اهل‌بیتش صداى او را می‌شنیدند، ولى او را نشناختند و به او اعتماد نكردند.

آن سائل از درِ خانه یعقوب ناامید شد و همان شب را با کمال گرسنگى به سر برد.
در آن شب شكایت از یعقوب را به خدا عرض كرد و گریه‌ها نمود. روز بعد را نیز روزه گرفت. صبر كرد و حمد خدا را به‌ جا آورد. آن شب یعقوب و آل او سیر خوابیدند. چون صبح شد، زیادى غذایشان مانده بود. خداوند به یعقوب وحى كرد كه بنده ما را از در خانه خود راندى و غضب ما را به ‌سوی خود كشیدى و مستحق تأدیب گردیدى. به خاطر این كار ناپسند به‌ حساب شما خواهیم رسید.

اى یعقوب! همانا محبوب‌ترین پیامبران من و گرامی‌ترین ایشان کسى است كه به مساكین و بیچارگان از بندگان من رحم كند و ایشان را به نزد خود برده و طعام بدهد.
آیا به بنده من «ذمیال» رحم نكردى؟ كه به اندكى از مال دنیا قانع است و همواره به عبادت اشتغال دارد. مگر نمی‌دانی كه عقوبت من به دوستان من زودتر می‌رسد و این از لطف و احسان من است، نسبت به دوستانم. به عزت خود قسم، تو و فرزندان تو را هدف تیرهاى مصائب قرار خواهیم داد، مهیّاى بلا باشید، راضى به قضاى من بوده و در مصیبت‌ها صبر و استقامت را از دست ندهید.

در همین شب، یعقوب و فرزندانش سیر خوابیدند، ولى ذمیال گرسنه خوابید.
یوسف در خواب دید، یازده ستاره و آفتاب و ماه او را سجده می‌کنند، وقتی ‌که صبح شد، و یوسف خواب خود را براى پدر نقل كرد، یعقوب با آن درایتى كه در تعبیر خواب داشت به ‌ضمیمه وحی‌ای كه به او شده بود، از آینده خطیر خود مطلع شد و هر لحظه در میان این افكار بود تا روزگار با او چه بازى كند؟![1]
از این همین لحظه به بعد ماجراى اختلاف براى پسران یعقوب(ع) و گرفتارى یعقوب(ع) به فراق یوسف(ع) پیش آمد، كه در ذكر داستان‌های یوسف(ع) خاطرنشان خواهد شد.
   چو بد كردى مباش ایمن ز آفات/ كه واجب شد طبیعت را مكافات
 سراى آفرینش سرسرى نیست/ زمین و آسمان بى داورى نیست
 
پایان عمر یعقوب(ع)
یعقوب(ع) 147 (و به قولى 170) سال عمر كرد، در دنیا سرد و گرم زیاد دید، چندین سال بر كنعان، سپس در حاران (سرزمین عراق) به سر برد، و بعد به كنعان بازگشت، در قسمت پایان عمر، هنگامی‌ که 130 سال از عمرش گذشته بود، به هواى لقاى یوسف(ع) وارد مصر شد، و پس از هفده سال سكونت در مصر، از دنیا رحلت كرد.
او هنگام مرگ، فرزندان خود را به حضور طلبید و آن‌ها را به دین‌داری و صداقت و یاد خدا، وصیت نمود، سپس از دنیا رفت.

او وصیّت كرده بود جنازه‌اش را در مقبره خانوادگی‌اش نزد قبر پدر و مادر و اجدادش، در سرزمین فلسطین (شهر قدس خلیل) به خاك بسپارند.
 یوسف(ع) به طبیبان دستور داد تا پیكر یعقوب(ع) را مومیایى كنند، سپس به فلسطین ببرند، و در مقبره پدرانش به خاك بسپارند.
عبدالوهّاب نجّار نویسنده قصص‌الانبیاء می‌نویسد: «من در حرم حضرت ابراهیم خلیل(ع) در شهر حبرون در نزدیك مكفیلیه (محل دفن ابراهیم، ساره، رفقه، اسحاق و یعقوب) تابوتى دیدم كه مردم شهر می‌گفتند آن تابوت یوسف(ع) است.[2]
(پایان داستان‌های حضرت یعقوب(ع))
 
پی‌نوشت‌ها:
[1] تفسیر برهان، ج 2، ص 262. با توضیحاتى از نگارنده. تفسیر جامع، ج 3، ص 316، علل الشرایع، ج 1، ص 43، باب 41، این‌ که در اینجا و در موارد دیگر این كتاب به مطالبى برخورد می‌کنید كه نسبت گناه و لغزش به پیامبرى داده ‌شده است، منظور ترك اولى و گناه نسبى است چه آن ‌که طبق ادله قوى، ما معتقدیم پیامبران، معصوم از گناه مطلق هستند و یا این‌ که منظور از گناه، به معنى ترك اوامر ارشادى و انجام نواهى ارشادى است نه اوامر و نواهى مولوى، و ما پیامبران را از ترك و انجام اوامر و نواهى مولوى معصوم می‌دانیم نه ارشادى. در این ‌باره به تفسیر المیزان، ج 14، ص 240 و كتاب تنزیه الانبیاء تألیف عالم بزرگ سیّد مرتضى (ره) مراجعه شود.

[2] قصص قرآن، صدر بلاغى، ص 81 -  85 ، 418 - 419.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

محمّد محمّدی اشتهاردی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: