کد خبر: ۲۸۲
تعداد بازدید: ۴۶۱
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۹۴ - ۲۳:۲۰
وهابیت ایده استعمار
آنچه در زیر می خوانید، یادداشت پنجم کتاب «وهابیّت ایده استعمار، یادداشتهای یک جاسوس انگلیسی به نام مستر همفر» است که توسط آیت الله سیداحمد علم الهدی ترجمه شده و از سوی دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت منتشر و بارها تجدید چاپ شده است.

یادداشت پنجم

PDF

در اوقاتي كه در بصره به برنامه محمّد بن عبدالوهاب اشتغال داشتم، طي ابلاغي كه از لندن رسيد مأمور شدم به طرف كربلا و نجف بروم.

اين دو شهر مورد توجّه شيعيان جهان و مركز روحانيّت شيعه است و اين دو شهر داستاني دارد.

امّا «نجف»: شهري است كه به مناسبت دفن علي (ع)خليفه چهارم پيغمبر(ص) از نظر اهل سنّت و خليفه اول پيغمبر(ص) از نظر شيعه تشكيل شده؛ در يك فرسخي نجف شهري است به نام «كوفه» كه آن شهر مركز حكومت علي(ع) بوده است. هنگامي كه علي(ع) كشته شد، پسرانش حسن(ع) و حسين(ع) او را خارج كوفه در اين مكاني كه الآن نجف ناميده مي‌شود دفن كردند. از آن روز اين محل كم كم آباد گرديد، و هرچه نجف، آباد شد كوفه خراب‌تر مي‌گرديد.

عدّه‌اي از علمای شيعه در نجف هستند و آن‌جا خانه‌ها و مدارس و بازارهايي دارد، و الآن مركز علمای شيعه، نجف است. حكومت عثماني در آستانه از حوزه علميه نجف وحشت دارد و در برابر آن‌ها اظهار كرنش و احترام مي‌كند، به چند جهت:

1. اينكه دولت ايران شيعه است، و تقريباً تسليم دست آن‌ها است و اگر بنا شد دولت عثماني بخواهد نسبت به آن‌ها كوچك‌ترين اهانت و يا بي‌توجّهي كند در وخامت اوضاع روابط ايران و عثماني مؤثر خواهد بود، تا به جايي كه ممكن است كوچك‌ترين اهانت به علماي نجف به جنگ بين دو كشور منجر گردد.

2. اطراف نجف عشاير و قبايل زيادي هستند كه تحت فرمان مراجع و رهبران ديني نجف مي‌باشند. البته آن عشاير تماماً مسلّحند، هرچند اسلحه آن‌ها چندان منظّم و نيرومند نيست؛ ولي در هر حال در موقع بروز اغتشاش، اين‌ها خود يك نيروي مقاوم در برابر دولت ‌هستند.

3. اين علماء، مراجع و رهبران ديني عموم شيعيان جهان در ايران، هند، آفريقا و كشورهاي عربي به حساب مي‌آيند. و اگر بنا شد دولت كوچك‌ترين اهانت و گستاخي نسبت به آن‌ها بنمايد، تمام شيعيان از همه طرف خواهند شوريد.

و امّا داستان «كربلا»: شهري است كه از روز كشته شدن حسين‌بن علي(ع) سبط پيغمبر(ص) و پسر فاطمه(س) تشكيل شده است. اهل عراق حسين(ع) را دعوت كردند كه از حجاز و مدينه به‌ طرف آن‌ها بيايد تا او را خليفه قرار دهند و هنگامي كه در مقام اجابت دعوت آن‌ها حسين(ع) و اهل بيتش به زمين كربلا كه از كوفه دوازده فرسخ فاصله دارد، رسيد اهل كوفه از او برگشتند، و به فرمان يزيد بن معاويه (حاكم اموي در شام) عليه او قيام كردند. حسين(ع) با ياران اندكش قهرمانانه با آن‌ها جنگيد، تا خود و كسانش كشته شدند. لشگر اموي در اين پيكار منتهاي قساوت و پستي را اجرا كردند، و از آن زمان به بعد شيعيان جهان اين شهر و مدفن حسين(ع) را بزرگ‌ترين مركز روحي و معنوي خود گرفته و از همه طرف به قصد زيارت به آن‌جا هجوم مي‌آورند، و ما در مسيحيّت برنامه‌اي نظير آن را نداريم.

اين شهر «كربلا» هم نيز داراي مدارس زيادي است و عدّه‌ای از علماي شيعه در آن‌جا اقامت دارند، و تقريباً علماي كربلا و نجف پشتيبان يكديگر و هم هدف ‌هستند، و اين دو محل مركز علمي جهاني براي شيعه به ‌حساب مي‌آيد.

بنابر اجراي مأموريت، من از بصره به بغداد آمدم. بغداد مركز حاكمي بود كه از طرف دولت عثماني براي حكومت عراق نصب شده بود. از آن‌جا به طرف حلّه رفتم، حلّه شهري است كه در ساحل فرات قرار گرفته است.

فرات و دجله: دو نهر بزرگي هستند كه از كوه‌هاي تركيه سرچشمه مي‌گيرند و سرزمين عراق را مي‌شكافند و در دريا مي‌ريزند؛ البته كشاورزي عراق و رفاه مردم آن مرز و بوم به اين دو نهر بستگي دارد.

هنگامي كه من به لندن برگشتم به وزارت مستعمرات گوشزد كردم كه نقشه‌اي طرح كنند براي اينكه مجراي اين دو نهر را به دست بگيرند؛ زيرا اين عالي‌ترين برنامه‌اي است كه مي‌تواند عراق را تسليم كند.

از حلّه به نجف رفتم و به صورت يك تاجر آذربايجاني وارد نجف شدم. با علماء و رجال ديني نجف الفت برقرار كردم، با آن‌ها رفت و آمد مي‌نمودم و در مجالس درس آنان حاضر مي‌شدم. از شدّت تقوا و پاكدامني و صفاي روح و فطري بودن علم و دانش آن‌ها در شگفت بودم؛ ولي متوجّه شدم كه آن‌ها نسبت به موقعيّت زمان توجّهي ندارند و در مورد تجديد وضع خود فكر نمي‌كنند، در آن‌ها چند جهت ديدم:

1. با دولت عثماني شديداً دشمن بودند از دو جهت: يكي اينكه دولت سنّي بود و آن‌ها شيعه، دوم اينكه دولت عثماني خفقاني به وجود آورده بود كه جلوی آزادي‌هاي آن‌ها را گرفته بود، تا آن‌جا كه به آن‌ها اجازه نمي‌داد به قدرت و نفوذ خودشان توجّه كنند و در مورد خلاصي و نجات از اين خفقان بيانديشند.

2. تمام نيرو و انرژي آن‌ها صرفاً در علوم دين مصرف مي‌شد و علوم مادّي را به كلّي ترك كرده بودند.

3. در شئون سياسي دنيا فكر نمي‌كردند و نمي‌دانستند در اطراف آن‌ها چه مي‌گذرد.

من با خود مي‌گفتم اين بيچاره‌ها چقدر در خواب و غفلت به ‌سر مي‌برند، در حالي كه دنيا بيدار است.(1)

البته من مكرّر درصدد برآمدم كه علماء نجف را عليه دولت عثماني تحريك كنم؛ ولي آن‌ها از من شنوايي نداشتند و بعضي از آن‌ها مرا مسخره مي‌كردند، گويا من مي‌گويم دنيا را خراب كنيد. آن‌ها حكومت عثماني را چنان مي‌ديدند كه يك قدرت ريشه‌دار غيرقابل حركتي است كه نمي‌شود آن را تكان داد، مگر زماني كه امام زمان(ع) ظهور كند.

«وليّ امر» و امام زمان نزد شيعيان، امام دوازدهم آن‌ها از فرزندان پيغمبر(ص) است كه 255 سال بعد از ظهور حكومت اسلامي مخفي شده و تا هم‌اكنون زنده و غايب است، و در يك زمان خاصّي در آينده ظهور مي‌كند و دنيا را پر از عدل و داد مي‌نمايد، بعد از آنكه پر از ظلم و جور شده باشد.

من به يكي از آن‌ها گفتم مگر واجب نيست هم‌چنان‌ كه پيغمبر اسلام ظلم را ريشه‌كن كرد شما با ستم مبارزه كنيد؟

گفت: او پيغمبر(ص) بود و خدا او را از غيب مدد مي‌كرد.

گفتم شما هم حركت كنيد، خدا شما را هم از غيب كمك خواهد كرد، مگر نه اين است كه قرآن مي‌گويد: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِن تَنصُرُوا اللَّهَ يَنصُرْكُمْ وَيُثَبِّتْ أَقْدَامَكُمْ (2) «اگر خدا را ياري كنيد خدا شما را ياري مي‌كند.»

به من پاسخ داد: تو مرد تاجري هستي، عقلت به اين چيزها نمي‌رسد.

مرقد امام علي(ع) به انواع زينت‌ها مزيّن است؛ حرم بسيار زيبايي دارد كه بر فراز آن قبّه طلايي مي‌درخشد و داراي دو مناره طلا است. شيعيان روز به روز بر زيبايي و زينت آن‌جا مي‌افزايند، و به طور جماعت در آن‌جا نماز مي‌خوانند، و ضريحي كه دورادور قبر آن حضرت قرار دارد، مي‌بوسند. بر امام(ع) سلام مي‌كنند، و هنگام داخل شدن از او اذن مي‌گيرند، دورادور حرم را صحن بزرگي احاطه كرده كه اطراف آن غرفه‌هاي زيادي است، زوّار و طلّاب در آن‌جا ساكن هستند.

در كربلا مثل حرم نجف، دو حرم است؛ يكي حرم حسين(ع) و ديگر حرم عباس(ع) و او برادر حسين(ع) است که با او در كربلا كشته شد، شيعيان در كربلا هم در اين دو حرم اعمالي را كه در حرم علي(ع) انجام مي‌دادند انجام مي‌دهند. كربلا از نظر آب و هوا بهتر از نجف است؛ زيرا اطراف شهر را باغستان‌ها و نهرهاي جاري محاصره كرده است.

در اين مسافرت كه به طرف عراق رفتم وضع اسف‌باري مشاهده كردم؛ حكومت و استانداري كه از طرف آستانه نصب شده بود مرد مستبدّ ناداني بود كه هر طور مي‌خواست حكم مي‌كرد، گويا مردم غلام و كنيز اويند، و ملّت هم به‌طور عمومي از او ناراضي بودند؛ امّا شيعيان ناراضي بودند، به خاطر اينكه حكومت جلو آزادي‌هاي آن‌ها را گرفته بود و آن‌ها در خفقان شديدي گرفتار بودند.

امّا سنّي‌ها ناراضي بودند، به خاطر اينكه آن‌ها عرب اصيل بودند، و حاضر نبودند با وجود اشراف و بزرگاني كه در بين خود داشتند زير بار حكومت يك فرد ترك بروند.

شهرها خراب، مردم در شهرها در كثافت و در وضع اسف باري زندگي مي‌كردند. راه‌ها ناامن بود،‌ و جمعيّت‌هاي راهزن در بين راه‌ها به كاروان‌ها دستبرد مي‌زدند، ولذا غالباً كاروانيان با شرطه و ژاندارم محافظ و مسلّح حركت مي‌كردند.

دشمني‌ها و نزاع‌هاي شديد بين عشاير و قبايل برقرار بود، روزي نبود كه عشيره و قبيله‌اي به عشيره ديگر نتازد و قتل و غارت راه نياندازد.

جهل و بي‌سوادي به صورت وحشتناكي بر مردم حاكم بود و وضع جهل و بي‌سوادي آن سامان مرا به ياد دوراني مي‌انداخت كه يهود بر كشور ما مسلّط بود.

به استثناء طلّاب و شخصيّت‌هاي مذهبي در نجف و كربلا و عدّه معدودي كه با آن‌ها مرتبط بودند، در هر هزار نفر يك نويسنده و خواننده يافت نمي‌شد.

مدّت چهار ماه من در نجف و كربلا ماندم. در نجف به بيماري شديدي دچار شدم كه از زندگي مأيوس گرديدم، كسالت من حدود سه هفته طول كشيد، به طبيبي كه در آن‌جا بود مراجعه كردم، بعضي داروهايي براي من تجويز كرد. با استعمال داروها كم كم رو به بهبودي گذاردم و بيماري در فصل تابستان بر من عارض شد. تابستان بسيار گرم بود و من در ايام بيماريم در يك زيرزميني كه آن را «سرداب» مي‌گويند ساكن بودم و صاحب‌خانه‌اي كه از او اطاقي اجاره كرده بودم، در اين مدّت به اميد آن‌كه پاداش خوبي به او بدهم از من پرستاري مي‌كرد و برايم غذا و دوا تهيّه مي‌نمود، و اظهار مي‌كرد كه قربة الي الله مرا خدمت مي‌كند، چون من زائر أميرالمؤمنين(ع) هستم.

در روزهاي اول بيماريم فقط غذايم آب جوجه بود، سپس طبيب تجويز كرد كه مقداري از گوشت آن را بخورم، و در اواخر بيماريم طبيب دستور داد مقداري برنج با مرغ ميل كنم. هنگامي‌كه مرضم بهبود يافت از نجف به بغداد رفتم، و گزارش مفصّلي از مشاهداتم در نجف و كربلا و حلّه و بغداد تهيّه كردم كه يكصد صفحه بود، و گزارش را به نماينده وزارت مستعمرات در بغداد تسليم نمودم و منتظر ماندم ابلاغ وزارتخانه برسد، كه آيا در عراق بمانم يا به لندن برگردم البته خيلي مشتاق بودم كه به لندن برگردم؛ زيرا دوران غربت خيلي طول كشيده بود، و دلم براي وطن و زن و فرزند تنگ شده بود، مخصوصاً خيلي شائق بودم كه هرچه زودتر فرزند يك دانه عزيزم (رسبوتين) را كه هنوز مرا نديده بود ملاقات كنم؛ لذا ضمن گزارش از وزارتخانه مرخصي خواستم كه به من اجازه بدهند براي يك مدّتي به وطن برگردم؛ چون دوران سفر من به عراق و غربتم خيلي طولاني شده و سه سال طول كشيده بود، نماينده وزارت مستعمرات در بغداد به من گفت همين‌جا بمان و از بغداد خارج نشو تا جواب بيايد، من هم اطاقي در يكي از كاروانسراهاي ساحل دجله اجاره كردم و در آن‌جا ماندم تا در مورد من گمان بد نبرند. در طول اقامتم در بغداد روي اين مطلب خيلي توجّه داشتم كه چقدر فرق است بين اوضاع پايتخت مملكت عثماني و بين اوضاع اين شهر، گويا ترك‌ها معتقدند كه عراق را بكوبند؛ زيرا اين‌ها عرب هستند و حكومت از شرّ اين‌ها در امان نيست. از روزي كه از بصره خارج شده بودم در مورد محمّد بن عبدالوهاب خيلي نگران بودم، و مي‌ترسيدم از آن روشي كه من جلو او گذارده‌ام منحرف شود؛ زيرا او خيلي ملوّن و عصباني مزاج بود و زود وضعش دگرگون مي‌شد، و همواره من وحشت داشتم نكند با يك تحوّل و دگرگوني محمّد بن عبدالوهاب، تمام زحمات من هدر رود.

هنگامي كه خواستم از او جدا شوم تصميم داشت به آستانه پايتخت عثماني برود؛ ولي من او را مانع شدم و گفتم اوضاع آن‌جا شديداً تحت سانسور است، و ممكن است تو چيزي از عقايد خودت را بگويي و تو را تكفير كنند و به قتل برسانند. اين مطلب را من به او اظهار كردم؛ ولي در واقع ترس من از جاي ديگر بود و آن اينكه نكند او با بعضي از علماء مصادف شود و آن عالم، كجي و انحراف او را اصلاح كند و او را در طريق اهل سنّت استوار سازد، و تمام رنج‌هاي من از بين برود.

خلاصه چون ديدم تصميم دارد در بصره نماند، به او پيشنهاد كردم كه به طرف اصفهان و شيراز برود.

چون اين دو شهر زيبا و خوش آب و هوا هستند، و اهالي آن‌جا شيعه‌اند، و خيلي بعيد بود كه شيعيان بتوانند در محمّد اثر بگذارند؛ از اين جهت نسبت به انحراف او از مسيري كه خودم تعيين كرده بودم خاطر جمع بودم.

هنگامي كه مي‌خواستم از محمّد جدا شوم به او گفتم: آيا تو به تقيّه ايمان داري؟ گفت: آري، چون يكي از اصحاب پيغمبر(ص) (گمان مي‌كنم گفت مقداد) در آن هنگامي كه در چنگال مشركين گرفتار بود و پدر و مادرش را كشتند، او تقيّه كرد و براي نجات خود اظهار شرك نمود.

گفتم پس تو اگر آن‌جا رفتي از شيعيان تقيّه كن، و به آن‌ها اظهار نكن كه تو از اهل سنّت هستي تا براي تو ناراحتي پيش نيايد، و از آب و هوا و زيبايي آن شهرها استفاده كن.

در هنگام خداحافظي مقداري پول به محمّد به عنوان زكات جهت توشه و خرج سفر دادم (زكات يك نوع ماليات است كه مسلمان‌ها جهت صرف در مصالح اسلام و مسلمين مي‌پردازند) و براي او چهارپايي به ‌عنوان مركب سواري خريدم و به او هديه كردم، و از او جدا شدم.

از آن وقت به بعد نفهميدم محمّد كجا رفت و چه شد، با يكديگر قرار گذاشتيم هرگاه يكي از ما دو نفر به بصره مراجعت كرد و نخواست آن‌جا بماند، و دوست خود را نديد، نامه‌اي نزد عبدالرضا (نجّار) بسپارد، و در آن نامه بنويسد كه كجا مي‌رود تا رفيقش هم از حال او باخبر باشد.

پی نوشتها:

1. البته اين نظريات يك جاسوس بيگانه است كه از داخل اوضاع روحانيّت بي‌خبر بوده است، و اين هم دلالت بر قدرت و عظمت روحانيّت شيعه مي‌كند كه يك بيگانه با تمام مهارت‌هاي جاسوسي خود نمي‌تواند به اسرار آن‌ها پي ببرد؛ و الّا بزرگ‌ترين دليل بر بيداري علماء شيعه در آن زمان فتوايي بود كه مقارن همين اوقات از مرجع بزرگ مرحوم آيت الله حاج ميرزا حسن شيرازي اعلي الله مقامه در مورد حرمت تنباكو صادر شد، و نقشه استعماري بريتانيا را در خصوص كشور ايران نقش بر آب كرد.

2. سوره محمّد آيه 7

***

کتاب: وهابيّت ايده استعمار

يادداشت‌هاي يك جاسوس انگليسي به نام مستر همفر

ترجمه: سيد احمد علم‌الهدی

ناشر: دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: