bolet_marque
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.       
۴۴ : ۰۲ - چهارشنبه ۰۶ بهمن ۱۳۹۵ - 25 January 2017 -۲۷ ربیع الثانی ۱۴۳۸
کد خبر: ۲۸۳
تعداد بازدید: ۳۱۰
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۹۴ - ۲۳:۲۲
وهابیت ایده استعمار
آنچه در زیر می خوانید، یادداشت چهارم کتاب «وهابیّت ایده استعمار، یادداشتهای یک جاسوس انگلیسی به نام مستر همفر» است که توسط آیت الله سیداحمد علم الهدی ترجمه شده و از سوی دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت منتشر و بارها تجدید چاپ شده است.

یادداشت چهارم

PDF

هنگامي‌ که به بصره رسيدم در يكي از مساجد بار انداختم. سرپرست و امام مسجد شيخي از اهل سنّت و اصلاً عرب بود، به نام شيخ عمر طائي، با شيخ آشنا شدم و به او اظهار ارادت كردم؛ ولي شيخ از اولين لحظه‌اي كه به من برخورد نسبت به من مشكوك بود؛ لذا از اصل و نسب و اسمم سؤال كرد. من فكر كردم لهجه و رنگ صورتم موجب شده كه شيخ به من شك ببرد، بنابراین سعي كردم كه خودم را از سوء‌ظنّ شيخ خلاص كنم، لذا اظهار داشتم كه من از اهالي «اغدير» تركيه هستم و شاگرد شيخ احمد در آستانه بودم و در دكّان نجّاري خالد كار مي‌كردم، و يك مقدار اطلاعاتي كه از تركيه داشتم با شيخ در ميان گذاردم، و حتي بعضي از كلمات و جملات را هم عمداً تركي ادا كردم. خوب متوجّه بودم كه شيخ به يكي از مريدها كه تركي مي‌دانست چشمك مي‌زد: كه آيا من اين جملات را صحيح ادا مي‌كنم يا نه، و او هم با سر اشاره مي‌كرد كه صحيح است، آنگاه خوشحال مي‌شدم كه شك شيخ برطرف شد. ولي بعد از مدّتي ملتفت شدم كه پندار من درست نبوده و خلاصه شيخ به من نگاه مشكوك مي‌افكند و مرا جاسوس تركيه پنداشته؛ چون بين شيخ و بين فرماندار بصره كه از طرف دولت عثماني نصب شده بود اختلاف بود. در هر حال چاره را در اين ديدم كه از مسجد شيخ عمر به يك كاروانسرايي كه محل مسافرين و افراد غريب بود منتقل شوم، ناچار در كاروانسرا يك اطاقي اجاره كردم.

صاحب كاروانسرا مرد احمقي بود و آسايش مرا سلب كرده بود، هر روز صبح مي‌آمد و مرا به زور از خواب بيدار مي‌كرد كه نماز صبح بخوانم، من هم ناچار اطاعت مي‌كردم. تازه به همين قانع نبود و مرا اجبار مي‌كرد كه بايد تا اول آفتاب قرآن بخوانم، من مي‌گفتم نماز واجب است امّا قرآن خواندن كه واجب نيست جواب مي‌داد كه خواب بين الطلوعين موجب نزول فقر و نكبت در كاروانسرا است، و من هم ناچار او را اجابت مي‌كردم؛ زيرا مرا تهديد مي‌كرد كه اگر اين برنامه را اجرا نكنم مرا از كاروانسرا بيرون كند؛ لذا من هم مجبور بودم هر روز اول اذان صبح نماز بخوانم و تا يك ساعت بيشتر قرآن بخوانم. كاروانسرادار كه «مرشد افندم» نام داشت به همين اكتفا نكرد روزي نزد من آمد و گفت از ابتدايي كه تو از من اطاق اجاره كرده‌اي گرهي در كار من افتاده و مرتب برايم پيش آمد بد مي‌كند، و من علّت آن را بدقدمي تو مي‌دانم، و فكر كرده‌ام سبب اين بدقدمي تو اين است كه تو عزب و مجرّد هستي و عزب، شوم است؛ پس بايد ازدواج كني و يا از كاروانسرا خارج شوي گفتم من مالي ندارم كه ازدواج كنم، اين‌جا ترسيدم بگويم من عنين هستم؛ زيرا مرد كاروانسرادار آن‌قدر احمق بود كه چه بسا مي‌گفت بايد تو را تجربه كنم، راست مي‌گويي يا دروغ، لذا گفتم پول ندارم. مرشد افندم گفت عجب آدم كم ايماني هستي، آيا در قرآن نخوانده‌اي كه خدا مي‌فرمايد: «كساني‌كه ازدواج كنند اگر فقير باشند خداوند به فضل خود آن‌ها را بي‌نياز مي‌كند» من متحیّر ماندم چه كنم؟ و چه جوابي بدهم؟ گفتم بسيار خوب چطور بي‌پول ازدواج كنم؟ آيا تو حاضري مقداري پول به من قرض بدهي؟ يا براي من يك زني كه مهريه نخواهد پيدا كني؟

مرشد افندم مقداري فكر كرد و گفت من اين حرف‌ها را نمي‌فهمم، يا بايد تا اول ماه رجب ازدواج كني و يا از كاروانسرا خارج شوي؟ و تا اول ماه رجب بيست و پنج روز بيشتر باقي نمانده بود.

اين‌جا بي‌مناسبت نيست كه اسامي ماه‌هاي اسلامي را يادآور شوم، ماه‌هاي اسلامي از اين قرار است:

محرم، صفر، ربيع‌الاول، ربيع‌الثاني، جمادي‌الاول، جمادي‌الثاني، رجب، شعبان، رمضان، شوال، ذي‌القعده، ذي‌الحجّه و حساب ماه‌ها برحسب رؤيت هلال است؛ ايام ماه از سي روز بيشتر و از بيست و نه روز كمتر نيست.

خلاصه با كراهت و اجبار برحسب اعلام كاروانسرادار به جستجوي محلّي برآمدم. با نجّاري قرار گذاردم كه در دكّان او كار كنم و همان‌جا غذا بخورم و شب را نيز همان‌جا بخوابم. خلاصه قبل از فرا رسيدن موعد از كاروانسرا به دكّان نجّاري منتقل شدم؛ نجّار مرد مهربان و شريفي بود و با من مانند فرزند خود رفتار مي‌كرد، اسمش «عبدالرضا» شيعه و ايراني و اهل خراسان بود كه در بصره مقيم شده بود.

من از فرصت استفاده كردم، نزد او زبان فارسي را آموختم. شيعيان و ايراني‌هاي مقيم بصره هر روز هنگام عصر درب دكّان او اجتماع مي‌كردند، و درباره امور اقتصادي و سياسي سخن مي‌گفتند.

شيعيان آن‌جا نسبت به حكومت عثماني و حكومت ايران سخت خشمگين بودند، در مورد جنايات و بيدادگري‌هاي دولت ايران و عثماني با يكديگر گفتگو مي‌نمودند و به مجرّد اينكه شخص بيگانه و ناشناسي مي‌آمد سخن خود را تغيير مي‌دادند و در مورد قضاياي شخصي با هم گفتگو مي‌نمودند.

من در شگفت بودم كه اين‌ها چطور به من اطمينان كرده‌اند و با حضور من بي‌باكانه از اوضاع سياسي سخن مي‌گويند؟ ولي بعد دانستم كه آن‌ها چنين پنداشته‌اند كه من از اهالي آذربايجان هستم؛ چون ديدند من تركي سخن مي‌گويم و سفيدپوست هستم، و اهالي آذربايجان غالباً سفيدپوست‌اند.

در بين جمعيّتي كه در اين دكّان رفت و آمد مي‌كردند، جواني را در لباس طلاب علوم ديني ديدم كه لغات سه‌گانه (عربي، تركي، فارسي) را به خوبي مي‌دانست. اسمش «محمّد بن عبدالوهاب» بود، جواني بلند پرواز و عصباني و با حكومت عثماني سخت مخالف بود، و جهت دوستي او با صاحب دكّان (عبدالرضا) اين بود كه هر دو نسبت به دولت عثماني ايده ضدّحكومتي داشتند. ولي اين عجيب بود كه اين جوان از كجا زبان ايراني را خوب مي‌داند، با اينكه در اصل او عرب است، و نيز در اين فكر بودم كه چگونه بين این دو دوستي برقرار شده با اينكه عبدالرضا شيعه خيلي متعصّب و محمّد بن عبدالوهاب سنّي است؛ البته اين مطلب خيلي هم بعيد نبود چون در بصره سنّي و شيعه خيلي متعصّب‌اند بعضي از مشايخ آن‌ها شيعه را تكفير مي‌كنند و مي‌گويند شيعيان مسلمان نيستند.

محمّد بن عبدالوهاب به مذاهب چهارگانه اهل سنّت هم چندان اهميّت نمي‌داد، و مي‌گفت اين مذاهب را خدا نازل نكرده است.

جريان مذاهب چهارگانه از اين قرار است: پس از بيشتر از يك قرن در بين مسلمانان چهار نفر پيدا شدند به‌نام:

«أبوحنيفه، مالك بن أنس، أحمد بن حنبل، محمّد بن إدريس شافعي» و حكومت‌هاي زمان، مردم را وادار كردند كه در امور مذهبي از اين چهار نفر تقليد كنند و اعلام نمودند كه غير از اين چهار نفر هيچ يك از علماء و دانشمندان اسلامي حق ندارند حكم خدا را از قرآن و سنّت استنباط كنند.

اين امتناع و جلوگيري حكومت‌هاي زمان از اجتهاد موجب شد كه مسلمان‌ها در يك جمود و ركود فكري قرار بگيرند و پيرو اين چهار نفر بشوند.

البته در اين هنگام شيعه آرام ننشست، ومذهب خود را كه براساس حركت فكري و اجتهاد در قرآن و سنّت رسول(ص) بود با يك منطق پهناور نشر داد. با اينكه جمعيّت شيعه در آن زمان يك دهم جمعيّت سنّي به حساب نمي‌آمد در عين حال رو به فزوني گذارد، و شيعه به صورت يك صف نيرومند در برابر سنّي توانست اظهار وجود كند.

البته مسلّم اين است كه اجتهاد در هر زمان يك نوع تطوّر در فقه اسلامي ايجاد مي كند، و برحسب نيازمندي‌هاي هر زمان مطالب تازه‌تري به‌وسيله اجتهاد از اسلام به دست مي‌آيد؛ در اين صورت مذهب هم‌چون اسلحه‌اي است كه بايد روز به روز با يك مدل تازه‌تري در عالم ظاهر شود؛ ولي اگر مذهب در يك روش مخصوص و افكار محدودي منحصر شد در اين صورت باب فهم بسته مي‌شود و نيازمندي‌هاي زمان برآورده نمي‌گردد، و مذهب هم‌چون يك اسلحه كهنه و از كار افتاده بايد كنار گذاشته شود. وقتي بنا شد تو داراي يك اسلحه زنگ زده قديمي باشي و دشمن تو داراي يك اسلحه نو و مدل روز باشد خواه و ناخواه دشمنت بر تو پيروز خواهد شد.

من فكر مي‌كنم شايد در يك روزگار نزديكي عقلاء سنّي‌ها به اين فكر بيافتند كه از تقليد خشك دست بكشند، و آن‌ها هم باب اجتهاد را بر يك وضع صحيح افتتاح كنند، و اگر اين برنامه پيش نيايد به زودي جمعیّت سنّي رو به تحليل رفته و مكتب شيعه تمام اجتماع اسلامي را فرا مي‌گيرد.

اين جوان بلند پرواز (محمّد بن عبدالوهاب) مقلّد فهم خودش بود، و آن‌چه را كه خودش از قرآن مي‌فهميد پيروي مي‌كرد، و خيلي از مواقع به نظريات مشايخ اهل سنّت حتي به فتاوي امامان چهارگانه و حتي گاهي نسبت به فهم أبي‌بكر و عمر هم طعن مي‌زد، و هرگاه كه يك حقيقتي را از قرآن مي‌فهميد كه مذاهب چهارگانه خلاف آن را فهميده بودند نظر و عقيده آن‌ها را به ديوار مي‌زد، و همواره مي‌گفت: كه پيغمبر اكرم(ص) فرمود:

«إنّي مُخَلِّفٌ فيكُمُ الكِتاب وَ السُّنَّة» «من در ميان شما كتاب خدا و سنّت به جا گذارده‌ام» و نفرمود: «من بين شما كتاب و سنّت و صحابه و مذاهب را گذاردم» پس بنابراين بر ما واجب است كه از كتاب و سنّت پيروي كنيم نه از آراء و مذاهب صحابه كه برخلاف كتاب و سنّت است.

در يكي از روزها يك نفر از علماء شيعه به‌نام «شيخ جواد قمي» بر عبدالرضا وارد شد، و وي به افتخار عالم شيعي ضيافت مفصّلي برپا كرد، در آن مجلس مهماني من هم بودم و محمّد بن عبدالوهاب نيز حضور داشت بين عالم شيعي و محمّد بحث شد، من تمام نكات آن بحث را كاملاً به ياد ندارم، فقط پاره‌هايي از آن گفتگو را حفظ كردم.

شيخ جواد به محمّد گفت: در صورتي كه تو چنين فرد آزاده هستي كه زير بار تقليد ارباب مذاهب نمي‌روي چرا مانند شيعيان از علي(ع) پيروي نمي‌كنی، محمّد گفت علي هم مثل عمر و ساير صحابه است، و گفتارش حجّت شرعي نيست، حجّت شرعيه فقط قرآن و سنّت است.

شيخ قمي گفت: چطور علي(ع) با عمر و ساير صحابه فرق ندارد در صورتي‌كه پيغمبر(ص) درباره او فرمود:

«أنا مَدينَةُ العِلْمِ وَ عَليٌ بابُها»

«من شهر علمم و علي(ع) درب آن شهر است.»

محمّد گفت: اگر گفتار علي(ع) حجّت بود پس بايد پيغمبر(ص) مي‌فرمود «من در بين شما كتاب خدا و علي(ع) را مي‌گذارم» چرا فرمود «من در بين شما كتاب خدا و سنّتم را گذاردم.»

شيخ قمي گفت: اتفاقاً پيغمبر(ص) فرموده: «إنّي تارِكٌ فيكُمُ الثِقْلَينِ كتاب الله وَ عِترَتي» «من در بين شما دو چيز گرانبها مي‌گذارم يك كتاب خدا و ديگر عترتم» و علي(ع) رئيس عترت پيغمبر(ص) بود.

محمّد اين مطلب را انكار كرد.

شيخ قمي: مدارك زيادي از كتاب‌هاي بزرگ اسلامي اهل سنّت براي حديث مزبور ذكر كرد(1) به‌طوري كه محمّد در برابر شيخ قمي ساكت شد و نتوانست چيزي بگويد، و در مداركي كه او ارائه كرده بود خدشه وارد كند، ناچار مطلب را به صورت ديگر مورد اعتراض قرار داد و گفت: اگر پيغمبر(ص) چنين فرمود كه «من كتاب خدا و اهل بيتم را در ميان شما مي‌گذارم» پس سنّت رسول(ص) چه مي‌شود؟

شيخ قمي گفت: سنّت رسول(ص) جزء كتاب الله است زيرا سنّت رسول شرح كتاب خداست و مقصود پيغمبر(ص) كتاب الله در اين حديث، قرآن و شرحش سنّت است. محمّد گفت: مگر كلام عترت شرح قرآن نيست؟ اگر عترت را پيغمبر(ص) به‌جا گذارده است با وجود سنّت نيازي نيست؛ بلكه سنّت به تنهايي از نظر شرح قرآن كفايت مي‌كند.

شيخ قمي گفت: چون پيغمبر(ص) از دنيا رفت مردم بعد از آن حضرت به يك شارحي نيازمندند كه قرآن را برحسب نيازمندي‌هاي زمان تشريح كند و احتياجات مردم را در آن هنگام به‌وسيله قرآن تأمين نمايد، و اين كار بعد از پيغمبر(ص) قرآن را با عترت ضميمه كرد و اين دو را جانشين خود قرار داد. من از اين حيث در شگفت شدم، و محمّد بن عبدالوهاب جوان را در دست عالم شيعي كه مرد كهنسالي به ‌نظر مي‌رسيد مانند گنجشكي در پنجه صياد ديدم كه قدرت حركت ندارد، اين‌گونه محمّد بن عبدالوهاب در برابر شيخ قمي ساكت و بي‌حركت مانده بود.

خلاصه من گمشده خود را در محمّد بن عبدالوهاب يافتم؛ البته اين حس بي‌باكي و بلندپروازي او در برابر بزرگان دين، و رأي مستقلّي كه او از نظر فهم قرآن و سنّت داشت و به هيچ يك از رهبران مذاهب حتي نسبت به خلفاي چهارگانه هم اعتنا نمي‌كرد، بزرگ‌ترين نكته‌اي بود كه براي من اين امكان را به‌وجود مي‌آوردكه از طريق او مأموريت خود را در اجتماع مسلمانان نقش بدهم.

واقعاً چقدر فرق بود بين اين جوان و آن شيخ ترك پيرمرد در آستانه، او نسبت به اعتقادش در مورد بزرگان دين هم چون كوه استوار بود كه هيچ‌چيز نمي‌توانست او را تكان بدهد، هرگاه نام «أبوحنيفه» را مي‌برد چون حنفي مذهب بود مي‌ايستاد و وضو مي‌گرفت و نام او را با تعظيم ياد مي‌كرد وهرگاه مي‌خواست كتاب بخاری(از كتب مهم اهل سنّت) را به دست بگيرد مي‌ايستاد و وضو مي‌گرفت و كتاب را برمي‌داشت.

ولي محمّد بن عبدالوهاب هرگاه نام أبي‌حنيفه را مي‌برد با كمال بي‌اعتنايي و اهانت ذكر مي‌كرد و مي‌گفت من از أبي‌حنيفه بهتر مي‌فهمم و مدّعي بود كه اصلاً نصف كتاب بخاري باطل است.

من رابطه‌ام را با محمّد بن عبدالوهاب محكم كردم، مرتب به او تلقين مي‌نمودم كه او از عمر و علي(ع) بيشتر مورد توجّه خدا است و گاهي به او مي‌گفتم اگر تو در زمان پيغمبر(ص) بودي آن حضرت مسلّماً تو را جانشين خود قرار مي‌داد، و مرتب به او گوشزد مي‌كردم: «آرزومنديم خداوند به دست تو اسلام را تجديد كند و تو تنها نجات‌بخشی هستي كه مي‌تواني اسلام را از اين سقوط و انحطاط خلاص كني.»

با محمّد قرار بحثي گذاردم كه در مورد قرآن بر طبق فهم و فكر خودمان تحقيقاتي انجام بدهيم نه در پرتو فهم صحابه و پيروان مذهب.

مرتب با هم قرآن مي‌خواندیم و در مورد بعضي نكات آن با هم گفتگو مي‌نموديم. البته من تصميم داشتم كه در نتيجه اين برنامه محمّد را در ادّعاي بالاتري قرار بدهم هر چند او بيشتر اوقات از قبول رأي من در اين خصوص خودداري مي‌كرد، و در مقام پذيرش ادّعاي من در مورد خودش مقداري تأمّل مي‌نمود، تا اين‌كه خودش را يك فرد آزاد و دور از حبّ مقام جلوه دهد و اطمينان و ارادت مرا به خودش بيشتر جلب كند.

در يكي از روزها به او گفتم الآن جهاد واجب نيست، گفت چطور؟

گفتم خدا فرموده:

يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَالْمُنَافِقِينَ وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ وَمَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ (2) و اگر اين آيه بر وجوب جهاد دلالت مي‌كند، پس چرا پيغمبر(ص) با منافقين جنگ نكرد؟ گفت پيغمبر(ص) با بيان و گفتار خود با منافقين جنگيد، گفتم پس جهاد با كفّار هم فقط با بيان و منطق واجب است، گفت: پيغمبر(ص) با كفّار محاربه فـرمـوده است، گفتم جنگ پيغمبر(ص) بـا كفّار در مقام دفاع از خودش بود؛ زيرا كفّار تصميم داشتند او را بكشند، و پيغمبر(ص) آن‌ها را دفع‏فرمود.

در يك روز ديگر گفتم كه من معتقدم متعه زن و ازدواج موقّت جايز است، گفت: هرگز. گفتم: خدا در قرآن فرموده:

... فَمَا اسْتَمْتَعْتُم بِهِ مِنْهُنَّ فَآتُوهُنَّ اُجُورَهُنَّ فَریضَةً...(3) «پس هر طور كه از آن زن‌ها بهره گرفتيد پاداش آن‌ها را بپردازيد.» اين آيه دلالت بر جواز ازدواج موقّت دارد؛ زيرا اگر از زني در مدّت معيّن بهره‌كشي جنسي شد و اجرت او در برابر اين بهره‌كشي پرداخت گرديد، اشكالي ندارد.

محمّد گفت: عمر متعه را حرام كرد و گفت: «دو متعه بود كه در زمان پيغمبر(ص) حلال بود و من حرام مي‌كنم و بر ارتكاب آن‌ها عقاب مي‌نمايم.»(4)

گفتم: تو مي‌گويي: «كه من از عمر داناترم» پس چطور از عمر پيروي مي‌كني؟ و در جايي كه خود عمر اقرار مي‌كند كه من متعه را حرام مي‌كنم و رسول الله(ص) آن را حلال كرده و آيه قرآن هم بر جواز آن دلالت دارد، تو قرآن و سنّت رسول(ص) را كنار مي‌گذاري و به حرف عمر گوش مي‌دهي و از او پيروي مي‌كني؟

محمّد ساكت شد، و سكوت او علامت تصديق و اقناع بود، مخصوصاً نسبت به اين مسئله چون انگيزه خارجي هم داشت. غريزه جنسي در او به هيجان آمده بود و داراي همسر هم نبود؛ لذا من دنباله بحث به او پيشنهاد كردم چه مانعي دارد كه من و تو زني را به عنوان متعه بگيريم، و در صوتي كه مطلب چنين است چرا ما از اين لذّت محروم باشيم؟

محمّد سرش را تكاني داد و در حالي كه لبخند رضا بر لب داشت با اين پيشنهاد موافقت كرد.

من هم موقعيّت را مغتنم شمردم و به او وعده دادم كه براي او متعه‌اي تهيّه كنم، و تمام منظور من اين بود كه ترس او را از نظر مخالفت با مردم و افكار عمومي بشكنم. البته او با من شرط كرد كه اين جريان به صورت يك سرّي بين من و او پنهان باشد، و به كسي نگويم، حتي نام او را هم به آن زن معرّفي نكنم.

من فوراً خودم را به يكي از زن‌هاي مسيحي كه در بصره بودند و از طرف وزارت مستعمرات بريتانيا براي فاسد كردن جوانان مسلمان استخدام شده بودند، رساندم؛ اصل جريان را به او گفتم، و او را صفيه نام‌گذاري كردم و در روز معيّن به عنوان يك زن مسلمان، بي‌مانع او را به خانه محمّد بن عبدالوهاب بردم. خانه خالي بود من با محمّد دو نفري صيغه متعه را خوانديم و محمّد براي مدّت يك هفته اين زن را صيغه كرد، و مقداري پول هم به‌عنوان مهريه او تعيين نمود. البته در اين يك هفته من دستورات لازم را به صفيه داده بودم، او از داخل و من از خارج در توجيه محمّد بن عبدالوهاب مشغول بوديم.

خلاصه صفيه توانست با عشوه‌بازي‌ها به طور كامل دل محمّد را ببرد و شيريني مخالفت با مذهب و دينش را در سايه اجتهاد استبدادي و استقلال نظر و بي‌بند و باري فكر، به او بچشاند. سه روز بود كه صفيه در خانه محمّد بود؛ در روز سوم بين من و محمّد بحثي راجع به حرمت شراب درگرفت.

من گفتم: شراب حرام نيست، و هرچه او در حرمت شراب به آيات و احاديث استدلال مي‌كرد او را ردّ مي‌كردم؛ تا اينكه آخرالأمر گفتم اين مطلب مسلّم است كه معاويه و يزيد و خلفاي بني اميّه و بني‌عباس همه شراب مي‌خوردند آيا ممكن است كه بگوييم همه اين‌ها گمراه بودند؟ و تو درست مي‌گويي؟ شبهه‌اي نيست كه آن‌ها كتاب خدا و سنّت رسول(ص) را بهتر مي‌فهميدند، و آن‌ها از آيات، تحريم را نفهميده بودند؛ بلكه آن‌ها از اين آيات و احاديث كراهت را درك مي‌كردند، و گذشته از اين در كتاب‌هاي تورات و انجيل شراب را مباح دانسته‌اند، آيا معقول است كه در يك دین شراب حرام باشد؟ و در دين ديگر حلال؟ در حالي كه همه اديان از طرف يك خدا نازل شده است. گذشته از همه اين‌ها در حديث آمده؛ تا وقتي كه اين آيه نازل شد:

إنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُون (5) «آيا شما نهي كرده نشديد» عمر شراب مي‌خورد.(6) و اگر شرب حرام بود پس بايد پيغمبر(ص) عمر را عقاب كند، عدم عقاب پيغمبر(ص) دليل حلال بودن شرب خمر است.

سخنان من كاملاً در قلب محمّد جا گرفت تا به جايي كه خودش در مقام تأييد من اين جمله را گفت:

إنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَن ذِكْرِ اللّهِ وَعَنِ الصَّلاَةِ فَهَلْ أَنتُم مُّنتَهُونَ (7) «شيطان تصميم دارد به سبب شراب‌خواري و قماربازي بين شما دشمني و كينه ايجاد كند و شما را از ياد خدا و برپاداري نماز باز بدارد.» پس اگر شراب مستي ايجاد نكند اين امور انجام نمي‌گيرد، پس در صورتي كه شراب مسكر نباشد حرام نيست.

من صفيه را از جريان مذاكره‌مان در مورد شرب خمر آگاه كردم و به او گوشزد نمودم امشب هرطور شده مقداري شراب فراهم كن و در اختيار او بگذار. صفيه مطلب را عملي كرد، و فرداي آن به من خبر داد محمّد آن‌چنان مست شد كه عربده مي‌كشيد، و تا صبح در حال مستي به سر مي‌برد. صبح محمّد را در كمال ضعف و بي‌حالي ملاقات كردم، خلاصه من و صفيه كاملاً سرنوشت او را به دست گرفته بوديم. آن روز مكرّر اين گفتار طلايی وزير مستعمرات را كه در هنگام خداحافظي به من گفته بود به ياد مي‌آوردم كه گفت: «ما اسپانيا را از كفّار (مسلمين) فقط به سبب شراب و فحشاء پس گرفتيم، و اميدواريم بتوانيم تمام بلاد را با اين دو قدرت نيرومند به دست آوريم.»

باز در يكي از روزها با محمّد در مورد روزه گفتگو كردم و گفتم قرآن مي‌گويد: أَيَّامًا مَّعْدُودَاتٍ فَمَن كَانَ مِنكُم مَّرِيضًا أَوْ عَلَى سَفَرٍ فَعِدَّةٌ مِنْ أَيَّامٍ أُخَرَ وَعَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةٌ طَعَامُ مِسْكِينٍ فَمَن تَطَوَّعَ خَيْرًا فَهُوَ خَيْرٌ لَّهُ وَأَن تَصُومُواْ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ (8) «روزه بگيريد، براي شما بهتر است» و قرآن نگفته روزه بر شما واجب است؛ پس روزه به نظر اسلام مستحب است و واجب نيست. در اين‌جا محمّد مقاومت فكري نشان داد، و گفت: «مثل اين‌كه تو تصميم داري مرا از دينم خارج كني.»

من گفتم: چه مي‌گويي؟ دين، عبارت است از صفاي دل و پاكي طينت و روح، بقيّه چيزي نيست؛ مگر پيغمبر(ص) نگفته: «الدِّينُ الحُبّ» «دين فقط دوستي است» و نيز خدا در قرآن فرمودهاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ (9) «پروردگارت را تا هنگامي عبادت كن كه براي تو يقين حاصل شود.» پس هرگاه براي انسان يقين به خدا و روز قيامت حاصل شود و قلب انسان پاك گردد، او بهترين مردم است.

ولي در برابر اين كلمات محمّد سرش را به صورت علامت نفي تكان داد و زير بار اين حرف‌ها نرفت.

در يك روز ديگر به او گفتم: نماز واجب نيست، گفت چطور؟ گفتم خدا در قرآن مي‌گويد: إنَّنِي أَنَا اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَأَقِمِ الصَّلَاةَ لِذِكْرِي (10) «نماز را به خاطر ذكر من برپادار» پس مقصود از نماز ياد خدا است، بنابراين اگر كسي مرتب به ياد خدا باشد، لازم نيست نماز بخواند.

محمّد گفت: آري من هم شنيدم كه بعضي از علماء در اوقات نماز به جاي نماز ذكر خدا را مي‌گفتند، از اين كلام او خيلي خوشحال شدم و خلاصه چنين ديدم كه كاملاً بر عقل او مسلّط شده‌ام. بعد از اين گفتگو متوجّه شدم كه محمّد ديگر نماز نمي‌خواند، مخصوصاً صبح‌ها بيشتر نمازش را ترك مي‌كرد، و هرگاه شب‌ها با هم بوديم چون تا بعد از نيمه‌هاي شب با هم مشغول گفتگو بوديم، ديگر صبح حال نداشت كه براي نماز برخيزد و آن روز صبح نماز نمي‌خواند.

خلاصه به همين ترتيب كم كم رداي ايمان را از دوش محمّد مي‌كشيدم. در يكي از روزها تصميم گرفتم در مورد پيغمبر(ص) شبهه‌اي در دل او ايجاد كنم ولي شديداً به من عتاب كرد، اگر دو مرتبه پيرامون اين مطلب با من صحبت كردي ديگر علاقه و دوستي من با تو قطع مي‌شود، و من از اين ترش‌رويي او خيلي ترسيدم، نكند تمام رشته‌هاي من باز شود. ديگر از آن به بعد اطراف پيغمبر(ص) سخني نگفتم؛ ولي توانستم او را وادار كنم كه غير از طريق سنّي و شيعه يك آيين سومي را به‌عنوان اسلام راستين تأسيس كند و او هم برحسب غرور و خودخواهي كه داشت قبول كرد. صفيه كاملاً دل محمّد را ربوده بود و لذا بعد از پايان آن هفته محدود در دفعات مكرّر به سراغ صفيه مي‌رفت و او را متعه مي‌نمود. به این ترتیب با كمك صفيه كه به صورت يك محبوبه دائمي محمّد درآمده بود توانستم كاملاً افسار او را به دست بگيرم و به طرف هدف بكشم.

در يكي از روزها به محمّد گفتم آيا درست است كه مي‌گويند پيغمبر(ص) بين يارانش برادري ايجاد كرد؟ گفت: بلي گفتم: آيا احكام اسلام مخصوص آن زمان بود؟ يا براي هميشه قابل اجراء است؟

گفت: بلكه براي هميشه قابل اجراء است؛ چون پيغمبر(ص) گفته: «حلال محمّد تا روز قيامت حلال است و حرام او نيز تا قيامت حرام.»

گفتم پس سزاوار است الآن من و تو با هم عقد برادري ببنديم؛ محمّد قبول كرد، و از آن روز به بعد من همه‌جا به عنوان برادر در سفر و حضر با او بودم، و اين درختي كه كاشته بودم مرتب آبياري مي‌كردم براي روزي كه از ميوه آن نتيجه بگيرم، و شرح فعاليّت و برنامه كارم را در هر ماه مرتب به وزارتخانه گزارش مي‌دادم. در جواب‌هايي كه از وزارتخانه مي‌رسيد مرا تشجيع و تشويق به ادامه اين برنامه مي‌كردند. در سير به ‌سوي هدف با سرعت پيش مي‌رفتم، و محمّد را با خود مي‌بردم، و كوچك‌ترين لحظه‌اي از او جدا نمي‌شدم، و عمده كار من اين بود كه روح استقلال‌طلبي و‌ آزادي‌خواهي را در او تقويت كنم و بر حالت ترديد او نسبت به مباني اسلام بيفزايم، و همواره او را به يك آينده درخشان و آتيه روشني كه بتواند قيادت اجتماعي را به‌دست بگيرد مژده مي‌دادم.

در يكي از روزها به او گفتم كه من در شب گذشته پيغمبر(ص) را در خواب ديدم و پيغمبر(ص) را با آن خصوصيّاتي كه در مورد آن حضرت از منبري‌ها و گويندگان مذهبي شنيده بودم براي او وصف كردم، گفتم: در خواب ديدم پيغمبر(ص) بر روي تختي نشسته و اطراف او عدّه‌اي از علماء و دانشمندان بودند كه من آن‌ها را نمي‌شناختم، در اين هنگام تو داخل شدي در حالي كه از صورتت نور تابناكي مي‌درخشيد، پيغمبر(ص) به احترام تو از جا حركت كرد و بين دو چشم تو را بوسيد و به تو فرمود: «اي محمّد تو هم نام من و وارث علم من و جانشين مني» گفتي: يا رسول الله من مي‌ترسم علم و فهم خودم را از قرآن بر مردم اظهار كنم، پيغمبر(ص) فرمود: نترس، تو بالاتر و برتر از همه هستي.»

وقتي اين خواب ساختگي را براي محمّد نقل كردم و شنيد نزديك بود از خوشحالي پرواز كند، و فكر مي‌كنم: از آن روز محمّد بن عبدالوهاب تصميم گرفت مرام خود را اظهار كند.

پی نوشتها:

1. حديث مزبور در عموم كتب عمده اهل سنّت ذكر شده از جمله: صحيح مسلم ج 7 باب فضائل الصحابة فضل علي چاپ محمدعلي صبيح مصر ص 123 ـ صحيح ترمذی ج 2 ص 308 ـ الصواعق المحرّقه إبن حجر ص 136 ـ مسند أحمد حنبل ج 4 ص 371 و 376.

2. سوره توبه آيه 73

3. سوره نساء آیه 24

4. مسند احمد حنبل ج 1 ص 52 و ج 3 ص 325

5. سوره مائده آيه 91

6. كتاب فتح الباري في شرح صحيح البخاري ج 10 ص 30

7. سوره مائده آيه 91

8. سوره بقره آيه 184

9. سوره حجر آيه 99

10. سوره طه آيه 14

***

کتاب: وهابيّت ايده استعمار

يادداشت‌هاي يك جاسوس انگليسي به نام مستر همفر

ترجمه: سيد احمد علم‌الهدی

ناشر: دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

نام:
ایمیل:
* نظر: