bolet_marque
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.       
۳۵ : ۱۹ - چهارشنبه ۰۹ فروردين ۱۳۹۶ - 29 March 2017 -۲ رجب ۱۴۳۸
کد خبر: ۲۸۴
تعداد بازدید: ۳۸۳
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۹۴ - ۲۳:۳۶
وهابیت ایده استعمار
آنچه در زیر می خوانید، یادداشت سوم کتاب «وهابیّت ایده استعمار، یادداشتهای یک جاسوس انگلیسی به نام مستر همفر» است که توسط آیت الله سیداحمد علم الهدی ترجمه شده و از سوی دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت منتشر و بارها تجدید چاپ شده است.

یادداشت سوم

PDF

همكاران نه‌گانه من هم كه در ساير بلاد اسلامي متفرّق بودند مانند من همگي از طرف وزارتخانه احضار شدند؛ ولي متأسّفانه از ما ده نفر شش نفر بيشتر به لندن برنگشتند. برحسب اظهار سكرتر «Secretary» يكي از آن‌ها كه به طرف مصر اعزام شده بود در آن‌جا مسلمان شد و همان‌جا ماند ولي سكرتر اظهار مي‌كرد با اينكه مسلمان شده بر حسب اطلاعاتي كه به ما رسيده هنوز از رمز كار پرده برنداشته و جريان كارش را با كسي در ميان نگذارده است.

يكي ديگر از آن چهار نفر كه به طرف روسيه اعزام شده، به كشور روسيه ملحق شده بود. او در اصل هم روسي بود و سكرتر نسبت به او اظهار نگراني مي‌كرد كه نكند او از اول جاسوس روس‌ها در وزارتخانه بوده و اسرار وزارتخانه را براي امپراطوري روسيه كشف كرده است.

سومي كه به طرف عراق اعزام شده بود، در شهر عماره (نزديك بغداد) به مرض وبا مبتلا شده و درگذشته بود.

نفر چهارم هم به كلّي گم شده بود و از او اثري نبود، تا صنعا (پايتخت يمن) وزارتخانه سراغ او را داشت و تا يك سال مرتب گزارش‌های وی مي‌رسيد؛ ولي بعد از يك سال به كلّي اثر او از بين رفت، و معلوم نشد بر سر او چه آمد.

البته از دست دادن اين چهار نفر براي وزارتخانه خسارت بزرگي بود؛ چون ما براي هر فرد از افراد خودمان حساب دقيقي قائل هستيم؛ زيرا ما يك ملّتي هستيم كه نفرات ما كم‌ هستند و برنامه ما خيلي مهم و سنگين، و لذا از دست دادن يك فرد براي ما خود مصيبتي به حساب مي‌آيد. خلاصه من گزارش‏های خود را ابتدا با سكرتر در ميان گذاردم، و پس از اینكه سكرتر به‌طور مجمل گزارش‏ها را شنيد، مرا به يك كميسيوني فرستاد كه براي استماع گزارش‌های ما تشكيل شده بود، در اين كميسيون عدّه‌اي از متفكّرين وزارت مستعمرات جمع شده بودند و شخص وزير رياست كميسيون را به عهده داشت.

همكارانم ابتدا گزارش‌های خود را تقديم كردند و سپس من اطلاعاتي را كه در طول دو سال جمع‌آوري كرده بودم به نظر حضار رساندم. وزير و سكرتر برنامه مرا تحسين كردند؛ ولي از نظر فعاليّت در بين اين شش نفر من شخص سوم بودم، دو همكار من جورج (G. Belcoud) و هنري فرانس (H. France) از نظر كار بهتر از من بودند.

البته اين پيشرفت من در آموزش زبان تركي و عربي و قرآن و شريعت اسلام خيلي خوب بود؛ ولي نتوانسته بودم اطلاعاتي كسب كنم كه نقاط ضعف دولت عثماني را براي وزارتخانه كشف كند كه در مسير اجراي هدف استعماري وزارتخانه مؤثر باشد.

اين كميسيون شش ساعت طول كشيد، و بعد از پايان كميسيون به سكرتر گوشزد كردم كه در اين سفر عمده وقت من صرف آموختن زبان تركي و عربي و قرآن شده، و وقت كافي براي بررسي جهات سياسي مملكت عثماني نداشتم، و اميدوارم در آينده بتوانم نقش مؤثري دارا باشم. سكرتر در حالي كه با لبخندش مرا تشويق مي‌كرد، دست به شانه من زد و گفت تو به‌طور یقین در آينده پيروزي و ما اميدوار هستيم در اين مسير تو از همه پيشتر قرار بگيري، و بدان عمده وظيفه تو در سفر آينده دو مطلب است:

1. اينكه نقطه ضعف مسلمانان را بايد جستجو كني و كاملاً به دست آوري از چه راهي امكان دارد در قلب اجتماع اسلامي نفوذ كنيم؛ و مليّت و وحدت آن‌ها را بگسليم؟ زيرا اساس پيروز شدن بر دشمن همين است.

2. اينكه اگر بر نقطه ضعف مسلمانان دست يافتي و راه از هم پاشيدن وحدت آنان را متوجّه شدي، اگر امكان داشت از همان طريق براي نابودي اتحاد و از هم گسيختن اجتماع مليّت بخش آن‌ها اقدام كن، و بدان اگر در اين امر موفقيّت حاصل كردي، منصب بزرگي از طرف وزارتخانه حائز خواهي شد.

مدّت شش ماه من در لندن ماندم و با دختر عمويم «ماري شواي» ازدواج كردم. دختر عمويم از من يك سال بزرگ‌تر بود، در آن هنگام من بيست و دو ساله بودم و او بيست و سه سال داشت، دختري زيبا و از نظر هوش و استعداد متوسّط بود. درخشنده‌ترين دوران زندگيم همين شش ماهي بود كه اوان زندگي را با همسر تازه و زيبا به ‌سر بردم، از من حامله شد و من انتظار داشتم هرچه زودتر فرزند نوزادم را ببينم؛ ولي در اين بين از طرف وزارتخانه ابلاغ من صادر شد كه بايد براي اجراي برنامه به طرف عراق بروم.

عراق سرزميني بود كه از مدّت‌ها قبل تحت استعمار حكومت عثماني درآمده بود و يكي از مستعمرات عثماني به حساب مي‌آمده. البته پيش آمد اين سفر براي من تأسّف‌بار بود؛ زيرا خيلي مايل بودم فرزندم را ببينم و بعد به مسافرت بروم؛ ولي وظيفه ميهني من و عشق به مقام و شخصيّت و شهرت، عواطف همسردوستي و فرزندپرستي را تحت‌الشعاع قرار داده بود؛ لذا به مجرّد صدور فرمان از ناحيه وزارتخانه من هم بدون درنگ برخلاف خواهش و اصرار همسر جوانم مأموريت تازه را پذيرفتم. روزي كه از او جدا شدم اشك و آه او سخت مرا آزرد، قيافه غمگین و پژمرده‌اش مرا گريان ساخت، از من خواست كه مرتب نامه بنويسم تا در پرتو دست‌خطم خاطره طلایی اين چند ماه زندگي براي او تجديد شود. اين خواسته او آن‌چنان محرومانه بود و در كانون قلبم انفجار ايجاد كرد كه نزديك بود از اين سفر و مأموريت منصرف شوم؛ ولي عواطف خودم را افسار زدم، با همسرم خداحافظي كردم و به وزارتخانه رفتم و راهنمايي‌هاي لازم را از آن‌جا گرفتم و به راه افتادم.

بعد از شش ماه كه در راه بودم به بصره (يكي از شهرهاي عراق) رسيدم.

بصره يك شهر عشايري است و اهالي آن از سنّي و شيعه و عرب و ايراني تشكيل يافته، البته يك جمعيّت اندكي هم مسيحي در آن‌جا است.

در عمرم اولين مرتبه بود كه در اين شهر به ايراني و شيعه برخورد مي‌كردم.

اين‌جا بد نيست كه توضيحي در معرّفي شيعه و سنّي يادآور شوم، شيعه عبارتند از آن مسلماناني كه به علي بن ابيطالب(ع) داماد پيغمبر اسلام(ص) و شوهر دخترش فاطمه(س) منسوبند. علي(ع) علاوه بر اين نسبت، پسرعموي پيغمبر(ص) هم بود. شيعه مي‌گويد: كه پيغمبر(ص) علي(ع) را به‌عنوان جانشين بعد از خود تعيين كرد، و علي(ع) و يازده فرزندش يكي پس از ديگري جانشينان پيغمبر(ص) هستند.

من گمان مي‌كنم كه حق با شيعه باشد؛ زيرا برحسب آنچه كه از مطالعات خود نسبت به تاريخ اسلام بر من ثابت شده، علي(ع) يك سلسله امتيازات ذاتي داشت كه در بين مسلمانان فقط شايسته قيادت و رهبري ملّت بود، و نسبت به حسن(ع) و حسين(ع) هم خود اهل سنّت اقرار دارند كه پيغمبر(ص) در مورد آن‌ها گفته: «حسن(ع) و حسين(ع) هر دو امامند.»

ولي من شك داشتم كه فرزندان نه‌گانه از نسل حسين(ع) را هم آيا محمّد(ص) به‌عنوان جانشين خود تعيين كرده؟(1)

و در صورتي كه آن‌ها را محمّد(ص) تعيين كرده است چگونه وي از آينده مطّلع بوده،‌ زيرا زماني كه محمّد(ص) از دنيا رفت حسين(ع) هنوز كودك بود، پس او چگونه مي‌دانست كه حسين(ع) داراي فرزند خواهد شد؟ و دوره نسل او تا نه فرزند همه لايق رهبري امّت به دنيا خواهند آمد؟

آري! اگر واقعاً محمّد(ص) پيغمبر بود امكان داشته كه از آينده باخبر باشد، و خدا او را از آتيه مطّلع سازد، هم‌چنان كه مسيح(ع) از آينده خبر مي‌داد؛ ولي پيغمبري او از نظر ما مسيحيان مشكوك است. مسلمانان مي‌گويند كه قرآن از نظر دليل پيغمبري محمّد(ص) را كفايت مي‌كند؛ ولي من قرآن را خواندم و در آن چيزي كه بر اين مطلب دلالت كند نيافتم. البته شكّي نيست كه قرآن كتاب بسيار بزرگي است، و از تورات و انجيل خيلي بالاتر و مهم‌تر است؛ زيرا در قرآن نظام‌ها و دستورات و برنامه‌هاي اخلاقي فوق‌العاده‌اي وجود دارد؛ ولي آيا اين به تنهايي مي‌تواند دليل نبوت و پيامبري محمّد(ص) باشد؟

من در مورد محمّد(ص) شديداً متحيّرم يك مرد بدوي كه قدرت خواندن و توانايي نوشتن نداشته،چگونه ممكن است چنين كتابي بياورد؟

اين كتاب يك هوش و ذكاوت و استعداد فوق‌العاده‌اي لازم دارد كه در عرب روشنفكر امروز نيست، تا چه رسد به عرب بدوي آن زمان كه نمي‌توانست بخواند و بنويسد. از يك طرف در اين شگفتي فرو رفته‌ام و از طرفي ديگر فكر مي‌كنم آيا همين مي‌تواند دليل پيامبري او باشد؟

در اين خصوص با بعضي از دانشمندان مذهبي مسيحي گفتگو كردم و جواب قانع كننده نشنيدم؛ بلكه از سخنان‌شان عناد و تعصّب خشك مي‌باريد. در تركيه هم اين بحث را با شيخ احمد در ميان گذاردم؛ او هم نتوانست مرا قانع كند. البته با او زياد بحث و سخن را ادامه ندادم؛ چون ترسيدم سرّم فاش و نسبت به من مشكوك شود.

در هر حال من محمّد(ص) را يك عنصر بسيار بزرگي كه از اندازه‌گيري من خارج است فرض مي‌كنم، و آنچه مسلّم است او هم‌سنخ و هم طراز پيغمبران خدا است كه سرگذشت و وضع آن‌ها را در كتاب‌هاي سلف خوانده‌ام؛ ولي من هنوز به پيامبري او ايمان نياورده‌ام.

ولي اگر بگوييم او پيغمبر نيست، نمي‌توانيم او را نابغه‌اي از نوابع بدانيم، چون شكّي نيست كه او از همه نوابغ بالاتر است و از همه هوشمندان با استعدادتر.

امّا سنّي‌ها مي‌گويند كه مسلمان‌ها بعد از پيغمبر(ص) رأي دادند كه أبوبكر و بعد از او عمر و بعد از او عثمان و بعد از او علي(ع) خليفه باشند. به همين خاطر فرمان پيغمبر را كه بايد بعد از او علی(ع) خليفه باشد، رها كردند و اين‌ها را جانشين پيامبر و خلفاء‌الرّسول تعيين نمودند.

البته اين گونه نزاع‌ها واختلافات در ر ديني موجود است و در آيين مسيحيّت هم اين نزاع‌ها واختلافات از اول بوده؛ ولي من نمي‌دانم چرا مسلمانان اين نزاع و اختلاف را ادامه مي‌دهند؟ با اينكه عمر و علي(ع) هردو درگذشته‌اند، و برمسلمانان واجب است كه در اوضاع فعلي خود فكر كنند، نه نسبت به اوضاع گذشته.

در يكي از روزها در مورد اختلاف سنّي و شيعه با بعضي از بزرگان وزارتخانه صحبت مي‌كردم و اين نكته را مي‌گفتم كه اگر اين‌ها عقل داشته باشند اختلاف را كنار مي‌گذارند و وحدت كلمه پيدا مي‌كنند.(2)

رئيس مربوطه در مقابل اين حرف به من پرخاش كرد كه تو وظيفه داري به جاي اين، تأثير در ازدياد اين اختلاف سعي كني و ما نبايد بگذاريم كه براي يك روز هم مسلمانان با هم اتحاد كنند.

و به همين مناسبت «سكرتر» در يكي از جلساتي كه قبل از مسافرت عراق با او داشتم گفت: «همفر بدان از ابتدايي كه خدا بشر را آفريد نزاع و اختلاف بين افراد آدمي زائید. از ‏هابيل و قابيل شروع شد، و اين اختلافات تا زمان برگشت مسيح(ع) در جهان ادامه دارد.

1. اختلاف رنگ 2. اختلاف از نظر مرزهاي جغرافيايي

3. اختلاف عشيره‌اي و فاميلي 4. اختلافات مذهبي

5. اختلافات تاريخي كه مربوط به حوادث و رويدادهاي گذشته است.

وظيفه خطيري كه در اين سفر به ‌عهده تو گذاشته شده اين است كه: نقاط اختلاف بين مسلمانان را كه موجب جدايي آن‌ها از يكديگر است به‌دست بياوري و این اختلافات را دامن بزني، و اطلاعات قابل توجّهي در اين خصوص براي وزارتخانه كسب كني، و بدان كه اگر بتواني تو خود منشاء اختلاف بين مسلمين باشي از نظر خدمت‌گزاري سرزمين بريتانيا موفقيّت مهمي براي خود كشف كرده‌اي.

زيرا ممكن نيست ما انگليسي‌ها آسايش و رفاه صددرصد داشته باشيم؛ جز اينكه در عموم مستعمرات خود آتش فتنه و اختلاف را دامن بزنيم و امپراطوري عثماني را نيز وقتي مي‌توانيم ساقط كنيم كه در بين ملّت و رعيت آن فتنه ايجاد نماييم؛ و الّا چطور ممكن است كه يك مشت افراد اندك بر يك ملّت و رعيت متراكم و جمعيّت زياد مسلّط شوند.

ضمناً اين نكته را هم بدان كه سلطنت ترك و حكومت فارس ضعيف شده و تو فقط بايد وسايل تحريك ملّت‌ها را عليه حكومت‌ها فراهم كني. خلاصه وقتي بين اين‌ها اختلاف ايجاد شد، و نيروهاي اين حكومت‌ها پراكنده گرديد، ما از ساده‌ترين راه مي‌توانيم آن‌ها را استعمار كنيم.

پی نوشتها:

1. برحسب اقرار اهل سنّت تعيين و معرّفي عموم ائمه دوازده گانه شيعه از طرف پيغمبر(ص) بوده است. شيخ سليمان حنفي در كتاب « ینابیع المودّة » صفحه 440 از كتاب فرائد السمطين شيخ الإسلام حمويني شافعي از إبن عباس نقل كرده كه روزي دانشمندي يهودي به‌ نام «نعثل» خدمت پيغمبر(ص) رسيد، گفت: اي محمّد من از تو چيزهايي مي‌پرسم اگر جواب مرا دادي به تو ايمان مي‌آورم و مسلمان مي‌شوم، حضرت فرمود: بپرس اي أبا عماره، گفت: يا محمّد براي من پروردگارت را وصف كن، حضرت فرمود: خدا جز به آنچه خودش خود را توصيف فرموده وصف نمي‌شود، (مقداري حضرت در مورد شناخت خدا و توحيد توضيح داد) گفت: راست گفتي، از وصي خودت مرا خبر ده كيست؟ چون هيچ پيغمبري نيامد مگر اينكه براي او وصي‌ بود و پيغمبر ما موسي(ع) يوشع بن نون را وصي خود قرار داد، پيغمبر(ص) فرمود: وصي من علي‌بن ابيطالب(ع) است و بعد از او دو سبط من حسن(ع) و حسين(ع) ‌اند، بعد از حسين(ع) پسرش علي(ع) است سپس پسرش محمّد(ع) و بعد از محمّد(ع) ، پسرش جعفر(ع) و بعد از جعفر(ع) ، موسي(ع) و بعد از موسي(ع) ، پسرش علي(ع) و پس از علي(ع) ، پسرش محمّد(ع) و پس از محمّد(ع)، پسرش علي(ع) و پس از علي(ع)، پسرش حسن(ع) و پس از حسن(ع) ، پسرش حجّت محمّد مهدي(ع) و اين‌ها دوازده نفرند. يهودي گفت به من بگو علي(ع) به سبب ضربتي كه بر فرقش وارد مي‌شود كشته مي‌گردد، و حسن(ع) مسموم مي‌شود، و حسين(ع) را ذبح مي‌كنند، پرسيد جاي آن‌ها كجاست؟ فرمود: در بهشت نزد خودم، يهودي گفت: «أشهَدُ أن لا إلهَ إلّا الله وَ أشهَدُ أنَّكَ رَسولُ الله، وَ أشهَدُ أنَّهُم الأوصيا بَعدَك» «گواهي مي‌دهم به وحدانيّت خدا و رسالت تو و اينكه اين‌ها اوصياء بعد از تواند.» و تمام اين مطالب را در كتاب‌هاي سلف خوانده‌ام آنگاه مطالب آن كتاب‌ها را به عرض پيغمبر(ص) رساند.

2. مسئله وحدت اسلامي بزرگ آرزوي مسلمانان است و بدون شك عامل آقايي و سيادت بخشي مسلمين خواهد شد؛ ولي متأسفانه گاهي اين مسئله مورد سوء استفاده قرار مي‌گيرد و بعضي‌ها فكر مي‌كنند وحدت اسلامي يعني از بين بردن مرزهاي اعتقادي و اين پندار غلط است. آنچه مسلمانان از نظر وحدت به آن محتاجند وحدت اجتماعي و بين‌المللي مسلمانان است؛ ولي در عين حفظ وحدت اجتماعي بايد مرزهاي اعتقادي كاملاً محفوظ باشد.

***

کتاب: وهابيّت ايده استعمار

يادداشت‌هاي يك جاسوس انگليسي به نام مستر همفر

ترجمه: سيد احمد علم‌الهدی

ناشر: دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

نام:
ایمیل:
* نظر: