bolet_marque
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.       
۴۴ : ۰۲ - چهارشنبه ۰۶ بهمن ۱۳۹۵ - 25 January 2017 -۲۷ ربیع الثانی ۱۴۳۸
کد خبر: ۲۸۵
تعداد بازدید: ۳۳۴
تاریخ انتشار: ۱۶ دی ۱۳۹۴ - ۲۳:۳۷
وهابیت ایده استعمار
آنچه در زیر می خوانید، یادداشت دوم کتاب «وهابیّت ایده استعمار، یادداشتهای یک جاسوس انگلیسی به نام مستر همفر» است که توسط آیت الله سیداحمد علم الهدی ترجمه شده و از سوی دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت منتشر و بارها تجدید چاپ شده است.

یادداشت دوم

PDF

در سال 1710 ميلادي از طرف وزارت مستعمرات بريتانيا براي پژوهش در خصوص یافتن راه‌هاي منحرف ساختن ملّت اسلام، به طرف سرزمین‏های: مصر، عراق، تهران، حجاز و آستانه در قالب يك گروه ده نفره اعزام شديم؛ البته آن نه نفر ديگر هم مانند من كساني بودند كه درصدد اجراي سيطره بريتانيا بر كشورهاي اسلامي نشاط خاصّي داشتند. از طرف وزارتخانه پول كافي و معلومات لازم و نقشه‌هاي طرح شده در اختيارمان گذاردند، و نام‌هاي سلاطين و حكّام و رؤساي قبايل و علماء را كاملاً به ما آموختند و من گفتار سكرتر(1) (Secretary) را در آخرين لحظه خداحافظي فراموش نمي‌كنم كه مي‌گفت: «بدانيد آينده مملكت ما به پيروزي شما متوقف است، هرچه توانايي داريد در مسير پيشبرد هدف مصرف كنيد.»

من به طرف شهر «آستانه» پايتخت امپراطوري عثماني كه در آن روز تقريباً مركز خلافت اسلامي به حساب مي‌آمد روانه شدم. علّت اين كه به آن طرف رفتم اين بود كه من بين اين سه زبان مسلمانان (عربي، فارسي، تركي) زبان تركي را كامل‌تر آموخته بودم؛ البته زبان ‌آموزي يك چيز است و تسلّط بر سخن گفتن به هر زبان به‌طوري كه انسان بتواند مثل اهل آن زبان صحبت كند يك چيز ديگر! لغت‌آموزي در مدّت كوتاهي امكان دارد؛ ولي تسلّط بر زبان خارجی زمان زيادي مي‌خواهد، و آنچه براي من مهم بود اين بود كه من بايد به هر كشوري وارد مي‌شدم به طرزي سخن بگويم كه مردم مرا اهل آن كشور بدانند؛ به طوري كه نسبت به من گمان بد نبرند.

البته خيلي هم از اين جهت باك نداشتم، زيرا مسلمانان افراد مسامحه‌كاري بودند و نسبت به همه‌كس خوش‌بين مي‌شدند، به این علّت که پيغمبرشان به آن‌ها دستور داده بود كه از بدبيني اجتناب كنند.(2) آن‌ها غير از ما هستند، اگر نسبت به چيزي شبهه پيدا كردند به زودي شكّشان برطرف مي‌شود و از طرفي هم دستگاه‌هاي پليسي و كارآگاهي دولت ترك‌ها آن‌چنان مجهّز نيست كه بتواند به زودي اقدامات یک جاسوس را كشف كند و از اين جهت حكومت عثماني خيلي ضعيف بود. خلاصه بعد از طي كردن مسافرت خيلي طولاني و راه‌پيمايي دور و دراز و تحمّل رنج‌هاي بسيار وارد آستانه شدم، خودم را محمّد نام گذاردم و به مسجد رفتم، مسجد مكاني است كه مسلمان‌ها براي عبادت در آن‌جا جمع مي‌شوند، آنچه براي من در مسجد مسلمان‌ها قابل توجّه بود روش منظّم و نظافت خاصّي بود كه در عبادت آن‌ها ملاحظه كردم؛ با خود گفتم آيا اين دور از وجدان نيست كه ما با اين آيين مبارزه كنيم و درصدد سلب آزادي و نعمت اين‌ها برآييم آيا مسيح(ع) به ما اين دستور را داده است؟ نزديك بود اين افكار در باطن من يك دگرگوني به وجود آورد، ناگاه متنبّه شدم و فوراً خودم را از اين توهمات شيطاني منصرف كردم، و اراده و تصميم خود را به مراتب محكم‌تر نمودم كه تا آخرين قدم اين مسير را بپيمايم.

در اين مسجد به مرد عالم ميان‌سالي برخوردم به نام «احمد افندي» مرد بسيار نظيف و باصفا و پاك‌طينت و خيرخواهي بود، و مانند او را در بين كشيش‌ها و رجال ديني كشورمان نديده بودم. شيخ در تمام لحظات روز و شب سعي مي‌كرد خودش را به پيغمبر(محمّد(ص)) شبيه كند و در همه برنامه‌هاي زندگي، پيغمبر اسلام(ص) را سرمشق خود قرار داده بود، و هرگاه نام پيغمبر(ص) را مي‌برد چشمانش پر اشك مي‌شد.

از حسن تصادف در تمام مدّتي كه در خدمت شيخ بودم براي يك مرتبه هم از اصل و نسب و وطن من سؤال نكرد و مرا «محمّد افندي» صدا مي‌زد، و از وقتي فهميد من در آن شهر غريبم نسبت به من مهرباني فوق‌العاده‌اي ابراز مي‌كرد، چون من به او اظهار كرده بودم فردي غريبم و پدر و مادرم مرده‌اند و برادر و خواهري هم ندارم؛ البته مال مختصري از آن‌ها برايم مانده است و من تصميم دارم با آن پول كاسبي كنم و قرآن بياموزم، و به اين منظور به پايتخت امپراطوري اسلام آمده‌ام كه هم تحصيل دنيا و هم تحصيل دين كنم. شيخ مرا تحسين كرد و به من كلامي گفت كه من عين سخن شيخ را نوشتم، گفت: احترام تو بر من از چند جهت واجب است:

1. اينكه تو مسلماني و مسلمانان با هم برادرند.

2. اينكه تو مهماني و رسول خدا(ص) فرموده مهمان را گرامي بداريد.

3. تو دانش‌آموزي و اسلام در مورد احترام و تكريم آموزنده علم سفارش زيادي كرده است.

4. تو تصميم داري كاسبي حلال پيشه كني و در حديث وارد شده «كاسب، دوست خدا است.»

من از اين سخنان در شگفت شدم؛ با خود گفتم اي كاش مسيحيّت اين حقايق درخشنده را در معارف خود پياده مي‌كرد، و تعجّب من بيشتر از اين بود كه اسلام با اين همه حقايق و برنامه‌هاي بسيار عالي چرا اين‌قدر ناتوان و ضعيف است، و مسلمانان با اين انحطاط اسف بار در دست اين حكومت‌هاي مغرور اسيرند.

به شيخ گفتم تصميم دارم قرآن را ياد بگيرم؛ شيخ ضمن اظهار خوشوقتي و تقدير از اين خواسته من خود متصدّي تعليم من شد و قرآن را از سوره «حمد» به من درس مي‌گفت و مطالب آن را كاملاً برايم تفسير مي‌كرد. تلفظ الفاظ قرآن با آن كيفيّت كه شيخ قرائت مي‌نمود برايم خيلي دشوار بود گاهي اوقات اين دشواري به حدّ نهايي مي‌رسيد.

خوب ياد دارم كه اين جمله از قرآن را إلی اُمَمٍ مِن قَبلِكَ ظرف يك هفته بعد از ده‌ها بار تكرار آموختم؛ زيرا شيخ مي‌گفت كه اين جمله را بايد طوري ادا كني كه از ادغام ميم‌ها در يكديگر، هشت ميم توليد شود. در هر حال هر طور بود در مدّت دو سال تمام قرآن را از اول تا آخر خواندم. هرگاه شيخ مي‌خواست قرآن درس بدهد وضو مي‌گرفت و مرا هم دستور مي‌داد وضو بگیرم و دو نفري رو به قبله مي‌نشستيم و مشغول مي‌شد.

نكته قابل ذكر اين است كه وضو در نزد مسلمانان عبارت است از يك سلسله شستشوهايي نسبت به صورت و دست‏ها به اين كيفيّت كه اول صورت را مي‌شويند، بعد دست راست را تا آرنج و سپس دست چپ نيز تا آرنج، آنگاه به تمام سر و گوش‌ها و گردن دست تر مي‌كشند و بعد پاها را نيز مي‌شويند(3) و مي‌گفتند بهتر است در ابتداء انسان آب را در دهان بگرداند و نيز مقداري آب در بيني كرده و بالا بكشد، سپس مشغول وضو شود.

من از تنها عملي كه مجبور بودم همچون همه مسلمانان انجام بدهم و خيلي رنج مي‌بردم، مسواك بود و آن عبارت است از يك قطعه چوبي كه به جهت پاك كردن دندان‌ها در دهان مي‌چرخاندند و من معتقد بودم كه اين چوب بيشتر دندان‌ها را فاسد مي‌كند و احياناً دهان را مجروح مي‌كرد، و خون از آن جاري مي‌شد؛ ولي من مجبور بودم كه اين كار را انجام بدهم؛ زيرا اين عمل از نظر اسلام يك سنّت تأكيد شده بود.

در ايام اقامتم در آستانه نزد خادم مسجد مي‌خوابيدم و مقداري پول به او كمك مي‌كردم. خادم مرد عصباني بداخلاقي بود به نام «مروان افندي»، مروان اسم يكي از اصحاب پيغمبر اسلام(ص) است؛ خادم به اين اسم خيلي افتخار مي‌كرد و به من مي‌گفت اگر خدا به تو بچه‌اي داد اسمش را «مروان» بگذار؛ چون مروان از شخصيّت‌هاي مجاهد اسلام(4) بود.

من همواره نزد اين خادم به سر مي‌بردم و او برايم غذا تهيّه مي‌كرد. روزهاي جمعه كه عيد اسلامي به حساب مي‌آمد به ‌كار نمي‌رفتم؛ ولي روزهاي ديگر نزد يك نجّار به كار اشتغال داشتم. او در مقابل يك هفته كار اجرت ناچيزي به من مي‌داد و چون نصف روز بيشتر كار نمي‌كردم به اندازه نصف حقوق ساير كارگران به من اجرت مي‌پرداخت. اسم نجّار «خالد» بود و در ايام فراغتش از قهرماني‌هاي خالدبن وليد، سردار اسلامي كه از ياران محمّد(ص) بود و در اسلام فتوحاتي داشته حكايت مي‌كرد؛ نجّار چنين پنداشته بود كه وقتي عمر بن خطّاب روي كار آمد او را از مقام خود عزل نمود. (5)

خالد (صاحب دكّان) مردي عصباني و بد‌اخلاق بود؛ ولي نسبت به من توجّه و اطمينان خاصّي داشت. من سبب اين توجّه او را نمي‌دانستم؛ فكر مي‌كردم شايد علّتش اين باشد كه من در شئون ديني و كسبي او كمتر مداخله مي‌كنم و نسبت به رفتار او چون و چرايي ندارم و حرف‌شنو و فرمان‌بردارم. هرگاه در جاي خلوتي به من برمي‌خورد از من مي‌خواست كه از نظر عمل همجنس‌گرايي تسليم او باشم؛ و البته اين عمل از نظر مسلمان‌ها شديداً ممنوع بود؛ ولي خالد كسي بود كه به برنامه‌هاي مذهبي در واقع اهميّت نمي‌داد. اگرچه در برابر مردم خيلي به دين‌داري تظاهر مي‌كرد، و در نماز جمعه حاضر مي‌شد؛ ولي در ساير اوقات مسجد نمي‌رفت و معلوم نبود كه آيا نماز مي‌خواند يا نه؟

البته من در برابر اين خواسته ناهنجار او تسليم نمي‌شدم و چنين مي‌پنداشتم كه او با يكي ديگر از كارگرانش كه جوان زيبايي از اهالی «سلانيك» بود که ابتدا يهودي بوده بعد مسلمان شده بود، اين عمل را انجام مي‌داد؛ چون در برخي اوقات او را تنها به پشت دكّان كه انبار چوب‌ها بود به‌ عنوان تميز كردن مي‌برد و آن‌جا هر دو مدّتي مشغول بودند. من ظهرها نهار خود را در دكّان مي‌خوردم سپس براي نماز به مسجد مي‌رفتم و هنگام عصر به منزل شيخ احمد مي‌رفتم و تا حدود دو ساعت نزد او قرآن و دستور زبان تركي و ادبيات عربي مي‌آموختم. هر روز جمعه به‌ عنوان زكات، پولي به او مي‌دادم و در حقيقت اين زكات دادن من به شيخ رشوه‌اي بود به او كه در ادامه ارتباط من با وي مؤثر بود، و شيخ در آموزش من كوچك‌ترين كوتاهي نمي‌ورزيد، قرآن و اصول اسلام و دقايق ادبيات عربي و تركي را به من آموخت. شيخ احمد كه مي‌دانست من مجرّد هستم اصرار زيادي داشت كه ازدواج كنم و يكي از دختران شيخ را بگيرم. هنگامي كه اصرار شيخ از حدّ گذشت تا به جايي كه اگر از اجراي خواسته او سر مي‌پيچيدم ممكن بود علاقه و ارتباط من با او به هم بخورد؛ چون او روي اين نكته پافشاري داشت، و مي‌گفت ازدواج سنّت پيغمبر اسلام(ص) است و رسول الله(ص) فرمود: هركس از سنّت من اعراض كند از من نيست، اين‌جا مجبور شدم به دروغ ادّعا كنم كه من عنين هستم و نيروي جنسي ندارم؛ البته شيخ در برابر اين ادّعاي من قانع شد و بدون نگراني و ناراحتي از اصرار خود دست برداشت.

بعد از دو سال كه در آستانه بودم از شيخ اجازه خواستم كه به وطنم برگردم، شيخ مخالفت كرد و گفت مي‌خواهي بروي؟ هرچه بخواهي در آستانه هست، اين‌جا هم دين است و هم دنيا، و تو كه مي‌گويي پدر و مادر و برادر و خواهر و كس و كاري ندارم، پس بهتر است كه آستانه را وطن خودت قرار بدهي و در همين‌جا بماني. البته شيخ بر اثر انسي كه به من پيدا كرده بود اصرار داشت كه همان جا بمانم من هم به او علاقه زيادي داشتم؛ ولي وظيفه ميهني من اقتضاء مي‌كرد كه به لندن برگردم و اطلاعاتي را كه در طي دو سال از پايتخت حكومت مسلمانان كسب كرده‌ام به طور مفصّل گزارش دهم. البته برنامه من در طي اين مدّت چنین بود كه مرتب مشاهدات و تحقيقات خود را به‌طور مجمل در طي نامه‌هايي كه مي‌نگاشتم به وزارت مستعمرات بريتانيا اطلاع مي‌دادم.

حتي در يكي از گزارش‏های خود برنامه‌اي را كه صاحب دكّان نجاري از نظر همجنس‌بازي به من پيشنهاد كرده بود با وزارتخانه در ميان گذاردم و آن‌ها جواب دادند در صورتي كه فكر مي‌كني اجراي اين برنامه در تحقيقات بيشتر و عميق‌تر مؤثر است، وظيفه داري در مقابل خواسته ناهنجار نجّار تمكين كني، وقتي اين فرمان به من رسيد، من خيلي ناراحت شدم و با خود گفتم عجب شغل كثيفي انتخاب كرده‌ام و رؤساي من عجب افراد بي‌وجداني هستند كه مرا به اين عمل شنيع فرمان مي‌دهند؛ در هر حال چاره‌اي نبود جز اينكه اين برنامه را تكميل كنم.

آن روزي كه مي‌خواستم با شيخ خداحافظي كنم براي من روز پرماجرايي بود؛ اشك‌هاي گرم شيخ بر رخساره‌اش جاري بود و در حالي كه مرا به سينه چسبانيده بود، گفت خدا به همراهت فرزندم، اگر به اين شهر برگشتي و من مرده بودم مرا ياد كن و اميدوارم به زودي در محضر رسول الله(ص) در محشر، يكديگر را ملاقات كنيم. عواطف شيخ در من تأثير عجيبي داشت و بي‌اختيار اشكم را جاري ساخت؛ اما وظيفه، فوق عاطفه است.

پی نوشتها:

1. به معني «رازدار» است.

2. . اين نكته خلاف دستور پيغمبر اسلام(ص) است؛ زيرا دستور پيغمبر(ص) و ائمه(ع) اين است كه در زمان ظهور فتنه بايد هر ناشناسي و هر عنصر مبهمي از نظر مسلمان متهم باشد و از او حذر كند، و آيه يا أيُّهَا الَّذينَ امَنُوا إجتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ «اي كساني كه ايمان آورده‌ايد از بسياري گمان بپرهيزيد» در مورد كساني می باشد كه مؤمن بودن آن‌ها محرز و مسلّم است، و از هر جهت شناخته شده‌اند.

3. اين طرز وضوي سنّي‌ها است اما وضو به طريقه شيعيان چنين نيست.

4. اين مطلب برحسب پندار غلط اين مرد نادان سنّي بوده است و الّا در حقيقت يكي از جرثومه‌هاي ناپاكي كه جنايات او و فرزندان بيدادگرش تاريخ اسلام را تيره كرد، مروان بن حكم ملعون است.

5. اين مطلب برحسب پندار غلط اهل سنّت است كه خالد را «سيف الإسلام» لقب داده‌اند ولي در حقيقت خالد بن وليد پس از رحلت رسول اكرم(ص) جنايتي انجام داد كه بزرگ‌ترين نقطه سياه را در تاريخ صدر اسلام به وجود آورد و آن كشتن مالك بن نويرة و تجاوز به ناموس او بود، مالك بن نويرة شخصي بود كه در يكي از روزها وارد مسجد شد پيغمبر اكرم(ص) فرمود هركس مايل است مردي از اهل بهشت را ببيند به مالك بن نويرة نگاه كند.

***

کتاب: وهابيّت ايده استعمار

يادداشت‌هاي يك جاسوس انگليسي به نام مستر همفر

ترجمه: سيد احمد علم‌الهدی

ناشر: دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

نام:
ایمیل:
* نظر: