bolet_marque
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.       
۰۰ : ۰۳ - يکشنبه ۰۴ تير ۱۳۹۶ - 25 June 2017 -۱ شوال ۱۴۳۸
کد خبر: ۴۰۲
تعداد بازدید: ۳۷۶
تاریخ انتشار: ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۸:۴۸
شرح حال و زندگی حضرت امیرالمومنین(ع)/ درسنامه شماره 1

در درس‏ های گذشته که تاریخ اسلام را پی می ‏گرفتیم، زندگی سراسر افتخار ابرمرد بشریّت، اشرف مخلوقات حضرت محمّد ابن عبدالله(ص) پیامبر گرامی اسلام را به‏ اختصار بیان کردیم و برگ‏ هایی از کتاب زرّین تاریخ انسان را در ضمن نکته ‏چینی از زندگانی آن حضرت، به‏ خوانندگان گرامی عرضه داشتیم.

این در دنباله‏ بحث با بازگویی فرازهایی از کتاب زندگی پرفضیلت اوّلین جانشین پیامبر(ص) و کسی که در قرآن کریم جان رسول‏الله(ص) و در فرمایشات پیامبر(ص) برادر و وزیر آن حضرت معرفی شده، یعنی حضرت امیرالمؤمنین(ع) می ‏پردازیم.

البتّه بخشی از آن فرازها و نکاتی چند از کتاب فضل آن حضرت را ضمن بازگویی زندگانی پیامبر(ص) عرضه کرده‏ ایم، در این قسمت به ‏گوشه‏ های دیگری از حیات پر خیروبرکت آن بزرگ بزرگان، توجه می ‏کنیم.

شخصیّتی که مورد بحث ماست انسان عظیم‏ القدری است که به ‏فرموده‏ خودش همیشه مظلوم بوده و هست و گزافه نیست که در مقام انصاف او را مظلوم‏ترین مظلومان تاریخ بدانیم، زیرا او همیشه از دید بشریّت و از نظر شناخت انسان‏ها یا در پشت پرده‏ اوهام بوده یا اسیر بیدادگری‏ های ناجوانمردان ددمنش، یا گرفتار جهل کوتاه‏ فکرانی که در پنداشت غلط خود، پرواز به‏ اوج فضیلت او را در مخیّله‏ خود می ‏پرورانده‏ اند و یا اگر گوشه و کنار آگاهانی چند از انسان‏ های ممتاز، قطره‏ ای از اقیانوس بیکران معارفش نوشیده و دل و جان خویش را به ‏عطر جان‏بخش نسیم کویش جلا بخشیده‏ اند از ترس دشمنان و از روی تقیّه لب فرو بستند و خاموش مردند و بالاخره بنابه ‏گفته‏ بزرگی که می ‏گوید دشمنانش از حسد مناقبش را نادیده گرفتند و دوستانش از ترس نگفتند اما با این وصف، فضائلش شرق و غرب عالم را فرا گرفته است.

آری او از جمله شخصیّت‏ های بزرگی است که موضعگیری‏ های دیگران درباره‏ اش متفاوت بلکه گاهی کاملاً متضاد است، دوستانی دارد که در راه او سر از پا نمی ‏شناسند و با تمام وجود هستی خویش را فدای او می ‏کنند و به ‏پاس دوستی او بدترین شماتت‏ ها و سخت‏ترین شکنجه‏ ها را به ‏جان پذیرا می ‏شوند و متقابلاً دشمنانی دارد لجوج و کینه ‏تور که به ‏هیچ وجه حاضر نمی ‏شوند از دشمنی دست بردارند و راه صلح و صفا را پیش گیرند.

این خصوصیّت که داوری افراد بشر درباره‏ فردی بدین گونه متضاد و نامناسب باشد خاصیّت شخصیّت‏ های بزرگ عالم بشریّت است اما در میان همه‏ بزرگان هیچ کس به ‏ اندازه حضرت علی(ع) مورد داوری‏ های ضدّونقیض واقع نشده و در صحنه‏ جذب و دفع محلّ توجه دو قطب مخالف قرار نگرفته است.

گروهی به ‏جهت کمی ظرفیّت و کوتاهی فکر، از شدّت علاقه به‏ او ایشان را تا مقام الوهیّت و خدایی بالا برده و کرامت‏ هایی را که در طول زندگی آن حضرت ظاهر شده گواهی خدایی او گرفته‏ اند، این گروه متأسّفانه نام مقدّس «علوی» را برخود نهاده و هم ‏اکنون عدّه‏ ای از این رویه پیروی می ‏کنند. در برابر این گروه، از نخستین روزهای خلافت حکومت ظاهری امام(ع) دسته‏ ای دشمنی او را به ‏دل گرفتند و پس از مدّتی به ‏صورت گروه‏ هایی به ‏نام «خوارج» و «نواصب» درآمدند. خود آن حضرت از ظهور این دو گروه منحرف در زمان حکومت خود کاملاً آگاه بود و در یکی از سخنان خود چنین فرمود:

«هَلَکَ فیَّ اِثنان مُحِبٌّ غال وَ مُبغِضٌ قال»

«دو گروه در راه من هلاک می ‏شوند، گروهی که درباره‏ من غلوّ می ‏کنند (و مرا از آنچه هستم زیادتر می ‏پندارند) و گروهی که با من دشمنی می ‏ورزند.»

ما برآنیم تا از زندگانی سراسر افتخار این رادمرد بشریّت که نام مقدّسش، تاریخ انسانیّت را از اول تا به‏ آخر زینت بخشیده و عارفان و آگاهان و خوبان بشر کوشیده‏ اند به ‏شکلی و به ‏گونه‏ ای به ‏ساحت پاکش عرض ادب کنند، چند برگی جمع‏ آوری کرده و دل و جان مشتاقان را صفا و جلا بخشیم.

و پیش از آن که در این زمینه قدمی برداریم به ‏نوشته‏ ای پرارزش و کتابی سودمند تألیف علاّّمه بزرگوار حضرت آیت‏ الله سبحانی برخوردیم به ‏نام «فروغ ولایت» که از هرجهت حقّ مطلب را در این زمینه ادا کرده است امّا چون روش ما در این جزوات گزیده ‏گویی و زبده ‏نویسی است بر آن شدیم تا خلاصه‏ ای از بخش‏ های مختلف این کتاب را در این جزوه به ‏نظر خوانندگان گرامی برسانیم.

زندگانی حضرت علی(ع) قبل از بعثت پیامبر(ص)

از نظر روان‏شناسان شخصیّت هر فردی متشکّل از سه عامل مهم است که هر یک در انعقاد و تکوین شخصیّت او تأثیر بسزایی دارد و آن سه عامل عبارت است از:

1ـ وراثت

2ـ آموزش و پرورش

3ـ محیط زندگی

صفات خوب و بد آدمی و روحیّات عالی و پست او به ‏وسیله‏ این سه عامل پی ‏ریزی می ‏شود و رشد و نموّ می ‏کند. با توجّه به‏ این نکته می ‏بایست شخصیّت حضرت علی(ع) را از این سه بُعد ملاحظه نمود.

اما بُعد وراثت، آن حضرت فرزند ابوطالب است، ابوطالب بزرگ مکّه و رییس بنی‏ هاشم بود. ابوطالب مجسّمه‏ ای از سماحت و بخشش، عطوفت و مهر، جانبازی و فداکاری در راه آیین توحید بود.

از آن روز که عبدالمطلب جدّ پیامبر(ص) درگذشت، ابوطالب فرزند برادرش یعنی «محمّد(ص)» را که هشت سال بیشتر از عمر مبارکش نگذشته بود تا چهل و دو سال بعد تحت حمایت خود قرار داد و حفاظت از پیامبر(ص) را در سفر و حضر برعهده گرفت و با عشق و علاقه‏ بی‏ نظیری در راه هدف مقدّس پیامبر(ص) ‏که گسترش یکتاپرستی بود جانبازی و فداکاری کرد.

دلایل ایمان ابوطالب به ‏آیین برادرزاده‏ خود به ‏قدری زیاد است که توجّه محقّقان بی ‏نظر را به ‏خود جلب کرده است. متأسفانه گروهی از روی تعصّب بی ‏جا در این مورد توقف کرده و نسبت به‏ ایمان او سکوت کرده و گروه دیگر جسارت را بالاتر برده او را یک فرد غیرمؤمن معرّفی کرده‏ اند، درباره‏ شخصیّت ابوطالب و ایمان او به ‏همین مقدار بسنده می ‏کنیم و گرنه شرح فداکاری‏ های ایشان و خدماتی که به‏ اسلام و مسلمین و شخص پیامبر(ص) ‏داشته است بدون تردید یک کتاب بزرگ خواهد شد.

امّا از سوی مادر، مادر حضرت علی(ع) ‏فاطمه دختر اسد، فرزند هاشم است. وی از نخستین زنانی است که به ‏پیامبر(ص) ‏ایمان آورد و پیش از بعثت از آیین ابراهیم(ع) پیروی می ‏کرد، او همان زن پاکدامنی است که به هنگام شدّت یافتن درد زایمان، راه مسجدالحرام را پیش گرفت و خود را به ‏دیوار کعبه نزدیک ساخته چنین گفت:

خداوندا به ‏تو و پیامبران و کتاب‏ هایی که از طرف تو نازل شده‏ اند و نیز سخن جدّم ابراهیم(ع)، سازنده‏ این خانه ایمان راسخ دارم، پروردگارا به ‏پاس احترام کسی که این خانه را ساخت و به ‏حقّ کودکی که در رحم من است تولّد این کودک را بر من آسان فرما.

لحظاتی بیش نگذشت که فاطمه ‏به صورت خارق ‏العاده وارد خانه شد و در آنجا وضع حمل کرد[1]. این فضیلت بزرگ را تمام محدّثان و تاریخ‏ نویسان شیعه و دانشمندان علم انساب در کتاب‏ های خود نقل کرده‏ اند. در میان دانشمندان اهل سنّت نیز گروه زیادی به‏ این حقیقت تصریح کرده و آن را یک فضیلت بی ‏نظیر خوانده‏ اند. حاکم نیشابوری می ‏گوید: «ولادت علی(ع) در داخل کعبه به ‏طور تواتر به ‏ما رسیده است.»[2]

آلوسی بغدادی صاحب تفسیر معروف می ‏گوید: «تولد علی(ع) در کعبه در میان ملل جهان مشهور و معروف است و تاکنون کسی به‏ این فضیلت دست نیافته است.»[3]

آموزش و پرورش حضرت علی(ع)

حسّاس‏ترین دوران زندگانی امام(ع) از هنگام ولادت تا سنّ ده سالگی آن حضرت است، این بخش از عمر برای هر انسانی از لحظه‏ های حسّاس و ارزنده‏ زندگی او شمرده می ‏شود، شخصیّت کودک در این سنّ همچون برگ سفیدی آماده‏ پذیرش هر شکل است که برآن نقش می ‏شود و حضرت علی(ع) در این بخش از زندگی کاملاً تحت تربیت و مراقبت کامل رسول خدا(ص) ‏بوده، هنگامی که فاطمه بنت اسد نوزاد خود را خدمت پیامبر(ص) ‏آورد با علاقه شدید آن حضرت نسبت به ‏کودک روبه ‏رو شد، و پیامبر(ص) ‏از او خواستند که گهواره حضرت علی(ع) را در کنار رختخواب آن حضرت قرار دهد. رسول خدا(ص) ‏که در آن هنگام سی سال سنّ مبارکشان می ‏گذشت، نه تنها موقع خواب، گهواره حضرت علی(ع) را حرکت می ‏دادند، بلکه در مواقعی از روز بدن او را می ‏شست و شیر در کام او می ‏ریخت، و در موقع بیداری با او با کمال ملاطفت سخن می ‏گفت، گاهی او را به ‏سینه می ‏فشرد و می ‏فرمود: این کودک برادر من است و در آینده ولیّ و یاور و وصیّ و همسر دختر من خواهد بود.

به سبب علاقه‏ ای که به ‏حضرت علی(ع) داشت هیچگاه از او جدا نمی ‏شد و هر موقع از مکّه برای عبادت به ‏خارج شهر می ‏رفت او را نیز همراه خود می ‏برد.[4]

خود حضرت علی(ع) این شدّت اهتمام رسول خدا(ص) ‏در تربیت خودش را این گونه بیان می ‏فرماید:

«وَ قَد عَلِمتُم مَوضِعی مِن رُسُولِ الله(ص)‏ بِالقَرابَۀِ القَریبَۀ وَالمَنزِلۀِ الخَصیصَۀ وَضَعَنَی فی حِجرَۀ وَاَنَا وَلَدٌ یَضُمُّنی اِلَی صِدره وَیَکنفی فی فِراشِه وَیُمِسُّنی جَسَدَه وَیُشِمّنی عَرَفَه وَ کانَ یَمضغُ الشَیَء ثُمَ یُلقمنیه»[5]

«شما ای یاران پیامبر از خویشاوندی نزدیک من با رسول خدا(ص) ‏و مقام و احترام مخصوصی که نزد آن حضرت داشتم که کاملاً آگاه هستید و می ‏دانید که من در آغوش پُرمهر او بزرگ شده‏ ام، هنگامی که نوزاد بودم (چون پدری مهربان) مرا بغل می ‏کرد و در کنار بستر خود می ‏خواباند و نوازشم می ‏کرد و من بوی خوش او را استنشاق می ‏کردم، او غذا را می ‏جوید سپس در دهان من می ‏گذاشت.»

ضمناً شرایط به ‏گونه‏ ای پیش آمد که زندگی حضرت علی(ع) از خانه‏ پدر به ‏خانه‏ پیامبر(ص) ‏منتقل شد، زیرا به ‏خاطر خشکسالی که در مکّه پیش آمده بود، و از طرفی عایله سنگین ابوطالب، بار سنگینی بر دوش او بود، پیامبر(ص) ‏ و عمویش عبّاس که آن روزها وضع مالی نسبتاً خوبی داشت با یکدیگر توافق کردند که هر کدام یکی از فرزندان ابوطالب را به ‏خانه‏ خود ببرند تا در روزهای قحطی گشایشی در کار ابوطالب باشد. بدین ترتیب، عبّاس، جعفر را و رسول خدا(ص) ‏حضرت علی(ع) را به ‏خانه‏ خود بردند.[6]

در این بخش از زندگی که امیرالمؤمنین(ع) کاملاً تحت تربیت و مراقبت کامل رسول خدا(ص) ‏قرار گرفتند فرصتی نصیب آن حضرت شد تا بتواند به ‏عالی‏ترین مدارج کمال خود برسد، خود حضرت در این زمینه می ‏فرماید:

«وَ لَقَد کُنتُ اَتَّبِعُهُ اِتِباعَ الفَصیلِ اَثَرَ اُمِّه یَرفَعُ لی کُلُّ یَومٍ مِن اَخلاقِهِ عَلَماً وَ یَأمُرُنی بِالاِقتِداءِ بِه»[7]

«من بسان بچّه شتری که به ‏دنبال مادر خود می ‏رود در پی پیامبر(ص) ‏می ‏رفتم و او هر روز یکی از فضائل اخلاقی خود را نصب‏ العین من می ‏کرد و دستور می ‏داد که از آن پیروی کنم.»

حتی در برنامه‏ ای که پیامبر(ص) ‏داشت که هر سال یک ماه تمام را در غار حرا به ‏عبادت می ‏پرداخت، او را نیز با خود می ‏برد و در این مورد خود حضرت می ‏فرماید:

«وَ لَقَد کَانَ یُجاوِرُ فی کُلِّ سَنَۀٍ بِحَراء فَاَراهُ وَلایَراهُ غَیری اَری نُورَالوَحیِ وَالرِّسالَۀ وَاَشُمُّ ریحَ النَّبُوَّۀ»[8]

«پیامبر(ص) ‏هر سال مدّتی را در کوه حرا به ‏عبادت می ‏پرداخت و جز من کسی او را نمی ‏دید و نور وحی و رسالت را که به ‏سوی پیامبر(ص) ‏ متوجّه بود می ‏دیدم و بوی نبوّت را از او استشمام می ‏کردم.»

و به ‏دنبال این جملات می ‏فرماید: هنگام نزول وحی بر پیامبر(ص) ‏صدای ناله‏ ای به ‏گوش من رسید به ‏رسول خدا(ص) ‏عرض کردم این ناله چیست؟ فرمود این ناله‏ شیطان است و علّت ناله‏ اش این است که پس از بعثت من از اینکه در روی زمین مورد پرستش واقع شود نومید شده و سپس پیامبر(ص) ‏به حضرت علی(ع) فرمودند:

«اَّنَکَ تَسَمعُ ما أسمَع وَتُری ما أُری، اِلّا اِنَّکَ لَستَ بِنَبیٍّ وَلکنَِّک لَوزَیر»

«تو آنچه را من می ‏شنوم و می ‏بینم می ‏شنوی و می ‏بینی، جز اینکه تو پیامبر نیستی بلکه وزیر و یاور من هستی».

بدین ترتیب دو عامل مهم تشکیل دهنده‏ شخصیّت حضرت علی(ع) یعنی عامل آموزش و پرورش و عامل محیط زندگی تحت مراقبت دقیق حضرت پیامبر(ص) ‏به ضمیمه‏ عامل وراثت مجموعاً شخصیّت ابرمرد عالم بشریّت حضرت علی(ع) را تشکیل داد.

نخستین مردی که اسلام را پذیرفت

دوران کودکی حضرت علی(ع) به ‏ترتیبی که مختصراً اشاره شد در تحت مراقبت و سرپرستی حضرت پیامبر(ص) ‏بدان صورت گذشت. زمانی که حضرت محمّد(ص) ‏به پیامبری مبعوث شدند اوّلین شخصی که از مردان به ‏آن حضرت ایمان آورد، حضرت علی(ع) بود.

بسیاری از محدّثان و تاریخ ‏نویسان نقل می ‏کنند که پیامبر اکرم(ص) ‏روز دوشنبه به ‏رسالت مبعوث شد و حضرت علی(ع) فردای آن روز ایمان آورد.[9]

و پیش از آن‏ها خود پیامبر(ص) ‏پیشتازی حضرت علی(ع) را در پذیرفتن اسلام و مقدّم بودن آن حضرت را بر دیگران در جمع اصحاب و یاران خود این‏چنین بیان کردند:

نخستین کسی که در روز رستاخیز با من در کنار حوض (کوثر) ملاقات می ‏کند پیش قدم‏ترین شما در اسلام، علی ‏ابن ‏ابیطالب(ع) است.[10]

احادیث و روایات نقل شده از پیامبر(ص) ‏ و امیر مؤمنان(ع) و پیشوایان بزرگ ما و نیز آراء محدّثان و مورّخان درباره‏ سبقت امام(ع) بر دیگران به‏ اندازه‏ ای زیاد است که این مختصر گنجایش آن را ندارد، مرحوم علاّمه امینی در جلد سوّم کتاب «الغدیر» به ‏طور تفصیل در این مورد سخن گفته است.

ما فقط در این زمینه به ‏نقل چند جمله از خود حضرت علی(ع) و نقل یک داستان تاریخی اکتفا می ‏کنیم، خود حضرت می ‏فرماید:

«اَنَاعَبدُاللهِ وَأخُو رَسُولِ الله(ص) ‏ وَ اَنَا الصّدیّقُ الاَکبَرُ لایقُولُها بَعدی اِلّا کاذِبُ مُفتَری وَ لَقَد صَلَّیتُ مَعَ رَسُولِ الله(ص) ‏قَبلَ الناسِ بِسَبعِ سِنینَ وَاَنَا اَوَّلُ مَن صَلّی مَعَهُ[11]»

«من بنده‏ خدا و برادر پیامبر(ص) ‏و صدّیق بزرگم، این سخن را پس از من جز دروغگوی افترازن نمی ‏گوید من با رسول خدا(ص) ‏هفت سال پیش از مردم نماز گزارده‏ ام و اولین کسی هستم که با او نماز گذارد.»

در یکی از سخنان خود می ‏فرماید: در آن روز اسلام جز به ‏خانه‏ پیامبر(ص) ‏و خدیجه(س) راه نیافته بود و من سومین شخص این خانواده بودم[12] و یا در جای دیگر سبقت خود را به‏ اسلام، این‏چنین بیان کرده است.

«اَللهُمَّ اِنّی اَوَّلُ مَن اَنابَ وَسَمَعَ وَاَجابَ لَم یَسبِقنی اِلاّ رَسُولُ‏الله(ص) بالصَّلوۀ»

«خدایا من نخستین کسی هستم که به ‏سوی تو بازگشت و پیام تو را شنید و به ‏دعوت پیامبر تو پاسخ گفت، و پیش از من جز پیامبر خدا(ص) ‏کسی نماز نگذارد.»

امّا داستان:

عفیف کندی می ‏گوید: در یکی از روزها برای خرید لباس و عطر وارد مکّه شدم و در مسجدالحرام در کنار عبّاس بن عبدالمطلب نشستم. وقتی که خورشید به‏ اوج بلندی رسید ناگهان دیدم مردی آمد و نگاهی به ‏آسمان کرد و سپس رو به ‏کعبه ایستاد، چیزی نگذشت که نوجوانی به ‏وی ملحق شد و در سمت راست او ایستاد، سپس زنی وارد شد و در پشت سر آن دو قرار گرفت و آنگاه هر سه با هم مشغول عبادت و نماز شدند. من از دیدن این منظره که در میان بت ‏پرستان مکّه سه نفر حساب خود را از جامعه جدا کرده و خدایی جز خدای مردم مکّه را می ‏پرستند در شگفت ماندم، رو به ‏عبّاس نموده و گفتم «امر عظیم» او نیز این جمله را تکرار کرد و سپس افزود: آیا این سه نفر را می ‏شناسی، گفتم: نه. گفت: نخستین کسی که وارد شد و جلوتر از دو نفر دیگر ایستاد، برادرزاده‏ من محمّد بن عبدالله(ص) است و دومین نفر برادرزاده‏ دیگر من علی ابن ابی‏ طالب(ع) است و سومین شخص همسر محمّد(ص) ‏است و او مدّعی است که آیین وی از جانب خداوند بر او نازل شده است و اکنون در زیر آسمان خدا کسی جز این سه از این دین پیروی نمی ‏کند.[13]

گفتگوی مأمون خلیفه‏ عبّاسی با اسحاق

مأمون، خلیفه‏ عبّاسی که در دوران خلافت خود به ‏هر دلیلی به ‏تشیّع و پیروی از حضرت علی(ع) تظاهر می ‏کرد روزی در یک انجمن علمی که چهل تن از دانشمندان عصر خود و از آن جمله «اسحاق» را گرد آورده بود رو به ‏آنان کرد و گفت: روزی که پیامبر خدا(ص) ‏مبعوث به ‏رسالت شد بهترین عمل چه بود؟

اسحاق گفت: ایمان به ‏خدا و رسالت پیامبر او.

مأمون دوباره پرسید آیا سبقت به‏ اسلام در شمار بهترین عمل نبود؟

اسحاق گفت: چرا، در قرآن مجید می ‏خوانیم؛

وَالسّابِقونَ السّابِقُون اُولئِکَ المُقَربُون و مقصود از سبقت در آیه همان پیشتازی در پذیرش اسلام است.

مأمون باز پرسید: آیا کسی بر علی(ع) در پذیرش اسلام سبقت جسته است یا اینکه علی(ع) نخستین کس از مردان است که به ‏پیامبر(ص) ‏ایمان آورده است؟

اسحاق گفت: علی(ع) نخستین فردی است که به ‏پیامبر(ص) ‏ایمان آورد، اما روزی که او ایمان آورد در سنین کودکی به ‏سر می ‏برد (یا به ‏تعبیر دیگر هنوز به ‏سنّ تکلیف نرسیده بود) و نمی ‏توان برای ایمان آوردن در سنین کودکی ارزش قائل شد، امّا ابوبکر اگر چه بعدها ایمان آورد، ولی روزی که به ‏صف خداپرستان پیوست فرد کاملی بود و لذا ایمان و اعتقاد او در آن سنّ ارزش دیگری داشت.

مأمون پرسید، علی(ع) چگونه ایمان آورده؟ آیا پیامبر(ص) ‏او را به‏ اسلام دعوت کرد یا اینکه از طرف خدا به ‏علی(ع) الهام شد که آیین و روش اسلام را بپذیرد؟ هرگز نمی ‏توان گفت که اسلام حضرت علی(ع) از طریق الهام از جانب خدا بوده است زیرا در این صورت باید بگوییم ایمان وی بر ایمان پیامبر(ص) ‏برتری داشته است، به ‏دلیل اینکه گرویدن و مبعوث شدنش به ‏توسّط جبرییل و راهنمایی او بوده است نه اینکه از جانب خدا مستقیماً به ‏وی الهام شده باشد.

بدین ترتیب باید بگوییم ایمان آوردن حضرت علی(ع) به ‏دعوت پیامبر(ص) ‏ صورت گرفته است، آیا پیامبر(ص) ‏از پیش خود این کار را انجام داده یا به ‏دستور خدا بوده است؟ هرگز نمی ‏توان گفت که پیامبر اکرم(ص) ‏حضرت علی(ع) را بدون فرمان و اذن خدا به ‏ اسلام دعوت کرده است و قطعاً باید گفت که دعوت حضرت علی(ع) به‏ اسلام از جانب پیامبر(ص) ‏به فرمان خدا بوده است آیا خدای حکیم دستور می ‏دهد که پیامبرش کودک غیرمستعدّی را که ایمان داشتن و ایمان نداشتن او یکسان است دعوت به‏ اسلام کند؟ لذا باید گفت که شعور و درک امام در دوران کودکی به ‏حدّی بوده که ایمان وی با ایمان بزرگسالان برابری می ‏کرده است.[14]

جا داشت که مأمون در این باره پاسخ دیگری نیز بگوید و خلاصه‏ آن این است: هرگز نباید به‏ اولیای الهی از دید فرد عادی نگریست و دوران کودکی آنان را همانند دوران کودکی دیگران دانست همانطوری که در میان پیامبران نیز کسانی بودند که در کودکی به عالی‏ترین درجه از فهم و کمال و درک حقایق رسیده بودند و در همان ایّام کودکی شایستگی داشتند که خداوند سبحان سخنان حکیمانه و معارف بلند الهی را به آنان بیاموزد. درباره‏ یحیی(ع) قرآن کریم چنین می ‏فرماید:

یا یَحْیی خُذِ الکِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیناهُ الحُکمَ صَبیّا[15]

«ای یحیی کتاب را با کمال قدرت(کنایه از عمل به ‏تمام محتویات آن) بگیر و ما به‏ او حکمت دادیم در حالی که کودک بود.»

برخی می ‏گویند مقصود از حکمت در این آیه، «نبوّت» است و برخی دیگر احتمال می ‏دهند که مقصود از آن معارف الهی است، در هر صورت مفاد آیه حکایت می ‏کند از این که انبیاء و اولیای الهی با یک رشته استعدادهای خاص و قابلیت‏ های فوق‏ العاده آفریده می ‏شوند و حساب دوران کودکی آنان با کودکان دیگر جداست.

حضرت مسیح(ع) در نخستین روزهای تولد خود به‏ امر الهی، زبان به ‏سخن گشود و فرمود:

اِنیِ عَبدُالله آتانِیَ الکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبیّا[16]

«من بنده‏ خدا هستم به ‏من کتاب داده شده و مرا پیامبر قرار داده است»[17]

جلوگیری از گسترش فضائل حضرت علی(ع)

تاریخ بشریّت کمتر شخصیّتی را چون حضرت علی(ع) سراغ دارد که دوست و دشمن است دست به ‏دست هم دهند تا فضائل برجسته و صفات عالی او را مخفی دارند و در عین حال، مکارم و مناقب او عالم را پُر کند.

خلیل ابن احمد دانشمند بزرگ ادبیات عرب در این زمینه می ‏گوید: وقتی از او سؤال شد درباره‏ علیّ ابن ابی‏ طالب(ع) چه می ‏گویی گفت چه بگویم در حقّ مردی که دوستان او مناقبش را از ترس دشمنانش پنهان کردند و دشمنان او از حسدی که داشتند آنچه می ‏دانستند نگفتند، ولی در میان این دو کتمان و دو مخفی‏ داری آنقدر فضیلت از او بروز کرد که تمام جهان را فرا گرفت.

تلاش‏ های ناجوانمردانه خاندان اموی در محو آثار و فضائل خاندان علوی فراموش ناشدنی است. کافی بود کسی به ‏دوستی حضرت علی(ع) متّهم شود و دو نفر به‏ این دوستی گواهی دهند، آن‏گاه نام او از فهرست کارمندان دولت حذف شود و حقوق او از بیت‏ المال قطع گردد، معاویه در یکی از بخشنامه‏ های خود به‏ استانداران و فرمانداران چنین خطاب کرد و گفت: اگر ثابت شد که فردی دوستدار علی(ع) و خاندان اوست نام او را از فهرست کارمندان دولت محو کنید و حقوق او را قطع و از همه‏ مزایا محرومش سازید.

در بخشنامه‏ دیگری گام را فراتر نهاده و به ‏طور مؤکّد دستور داد که گوش و بینی افرادی را که به ‏دوستی خاندان علی(ع) تظاهر کنند، ببُرّند و خانه‏ های آنان را ویران نمایند.[18]

در نتیجه این فرمان، بر ملّت عراق به ‏ویژه کوفیان آنچنان فشاری آمد که احدی از شیعیان از ترس مأموران مخفی معاویه نمی ‏توانست راز خود را حتّی به ‏دوستان ابراز کند مگر اینکه قبلاً سوگندش می ‏داد که راز او را فاش نسازد.[19] معاویه برای سومین بار به ‏نمایندگان سیاسی خود در استان‏ های سرزمین اسلامی نوشت که شهادت شیعیان علی(ع) را در هیچ مورد نپذیرند.

امّا این سخت‏ گیری بیش از حدّ نتوانست جلوی گسترش فضائل خاندان علی(ع) را بگیرد، از این جهت، معاویه برای بار چهارم به‏ استانداران وقت نوشت:

«به کسانی که مناقب و فضائل عثمان را نقل می ‏کنند احترام کنید و نام و نشانی آن را برای من بنویسید تا خدمات آنان را با پاداش‏ های سنگین جبران کنم.»

یک چنین نویدی سبب شد که در تمام شهرهای بازار، جعل دروغ, به ‏صورت نقل فضائل عثمان، داغ و پررونق شد و راویان فضائل از طریق جعل احادیث درباره‏ خلیفه‏ سوم ثروت کلانی به ‏چنگ آوردند. کار به ‏جایی رسید که معاویه خود نیز از انتشار فضائل بی ‏اساس و رسوا ناراحت شد و این بار دستور داد که از نقل فضائل عثمان نیز خودداری کنند و به ‏نقل فضائل دو خلیفه‏ اوّل و دوم و صحابه ‏دیگر همّت گمارند و اگر محدّثی درباره‏ ابوتراب (یعنی حضرت علی(ع)) فضیلتی نقل کند فوراً شبیه آن را درباره‏ یاران دیگر پیامبر(ص) ‏ جعل کنند و منتشر سازند، زیرا این کار برای کوبیدن دلیل‏ ها و سخنان شیعیان علی(ع) ‏مؤثرتر است.

مروان ابن حکم از کسانی بود که می ‏گفت دفاعی که علی(ع) از عثمان کرد هیچ کس نکرد ولی در عین حال، ورد زبان همین مروان لعن کردن بر حضرت علی(ع) بود، وقتی به‏ او اعتراض کردند که با چنین اعتقادی درباره‏ علی(ع)، چرا به‏ او ناسزا می ‏گویی در پاسخ گفت:

پایه‏ های حکومت ما جز با کوبیدن علی(ع) و لعن کردن او محکم و استوار نمی ‏گردد. برخی از آنان با آن که به ‏پاکی و عظمت و سوابق درخشان حضرت علی(ع) معتقد بودند ولی برای حفظ مقام و موقعیّت خود به ‏آن حضرت و فرزندانش ناسزا می ‏گفتند.

عمر بن عبدالعزیز می ‏گوید:

پدرم فرماندار مدینه و از گویندگان توانا و نیرومند بود و خطبه نماز جمعه را با کمال فصاحت و شیرینی و جاذبه ایراد می ‏کرد ولی چون مجبور بود طبق بخشنامه حکومت شام، در میان خطبه علی(ع) و خاندان او را لعن کند، هنگامی که سخن به‏ این مرحله می ‏رسید ناگهان در بیان خود دچار لکنت می ‏شد و چهره‏ او دگرگون می ‏گشت و سلامت سخن را از دست می ‏داد. من از پدرم علّت را پرسیدم گفت: اگر آنچه را که من از علی(ع) می ‏دانم، دیگران نیز می ‏دانستند کسی از ما پیروی نمی ‏کرد، و من با توجه به ‏مقام منیع علی(ع) به‏ او ناسزا می ‏گویم، زیرا برای حفظ موقعیّت آل مروان ناچارم چنین کنم.[20]

به هر حال دل‏ های بنی ‏امیّه مالامال از دشمنی حضرت علی(ع) بود. وقتی گروهی به ‏معاویه نصیحت کردند که دست از این کار بردارد، گفت این کار را آنقدر ادامه خواهم داد که کودکان ما با این فکر بزرگ شوند و بزرگانمان با این فکر پیر شوند. بدین ترتیب شصت سال تمام بر فراز منابر و در مجالس وعظ و خطابه و درس و حدیث، ناسزا گفتن به ‏حضرت علی(ع) در میان خطبا و محدّثان وابسته به ‏دستگاه معاویه ادامه داشت و به ‏حدّی مؤثر افتاد که می ‏گویند:

روزی حجاج به ‏مردی تندی کرد و با او به ‏خشونت سخن گفت و او که فردی از قبلیه‏ «بنی‏ّ أزد» بود، به ‏حجاج گفت:

ای امیر با ما اینطور سخن مگو، ما دارای فضیلت‏ هایی هستیم!

حجاج از فضائل او پرسید و او در پاسخ گفت:

یکی از فضائل ما این است که اگر کسی بخواهد با ما وصلت کند یا از ما دختر بگیرد، اوّل از او می ‏پرسیم که آیا ابوتراب را دوست دارد یا نه؟ اگر کوچک‏ترین علاقه‏ ای به‏ او داشته باشد هرگز با خویشاوندی او موافقت نمی ‏کنیم، عداوت ما با خاندان علی(ع) به ‏حدّی است که در قبیله‏ ما مردی پیدا نمی ‏شود که نام او حسن یا حسین و دختری نیست که نام او فاطمه باشد. اگر به ‏یکی از افراد قبیله ما گفته شود که از علی(ع) بیزاری بجوید فوراً از فرزندان او نیز بیزاری می ‏جوید.[21]

براثر پافشاری خاندان اُمیّه در مخفی‏ سازی و انکار فضائل حضرت علی(ع) و ترویج و تشویق لعن و ناسزا گفتن به‏ آن حضرت این امر چنان در دل‏ های پیر و جوان رسوخ کرده بود که آن را یک عمل مستحب می ‏شمردند!، روزی که عمر بن عبدالعزیز تصمیم گرفت این لکّه‏ ننگ را از دامن جامعه‏ اسلامی پاک سازد تربیت یافتگان مکتب اموی اعتراض کردند که خلیفه می ‏خواهد سنّت اسلامی را از بین ببرد.

به هر حال نقشه‏ های ناجوانمردانه بنی ‏امیّه نقش برآب شد و کوشش‏ های مستمر آنان نتیجه معکوس داد، و سبب شد درباره‏ آن حضرت بررسی بیشتری صورت گیرد و شخصیّت امام(ع) دور از جنجال‏ های سیاسی مورد قضاوت قرار گیرد تا آنجا که عامر نوه‏ عبدالله زبیر دشمن خاندان علوی به ‏فرزند خود سفارش کرد:

که از بدگویی درباره‏ علی(ع) دست بردارد زیرا بنی‏ امیّه او را شصت سال در بالای منبرها ناسزا گفتند ولی نتیجه‏ ای جز بالا رفتن مقام و محبوبیّت علی(ع) و جذب دل‏ ها به ‏سوی وی نگرفتند.

حديث يوم الدّار

اولين روزی که شخصيّت اجتماعی حضرت علی(ع) به ‏عنوان فرد شماره‏ دو تاريخ اسلام بروز کرد وقتی بود که فرمانی از سوی خداوند متعال صادر شد که:

وَأنْذِرْ عَشيرَتَکَ الْاَقْرَبين[22]

«بستگان نزديک خويش را از عذاب الهی بترسان.»

رسول خدا(ص) به ‏دنبال اين فرمان، به ‏حضرت علی(ع) دستور دادند که چهل و پنج نفر از شخصيّت‏ های بزرگ بنی‏ هاشم را به ‏مهمانی دعوت کنند و غذايی از گوشت، همراه با شير برای پذيرايی آماده سازد.

مهمان‏ ها همگی در وقت معيّن به ‏حضور پيامبر(ص) شتافتند پس از صرف غذا، ابولهب عموی پيامبر(ص) با سخنان سبک خود مجلس را از آمادگی برای طرح دعوت و تعقيب هدف بيرون برد و مهمانی بدون نتيجه به ‏پايان رسيد.

روز بعد دوباره همان افراد منهای ابولهب به ‏خانه رسول خدا(ص) دعوت شدند و همان‏ گونه از آنان پذيرايی به ‏عمل آمد. پس از صرف غذا پيامبر(ص) سخنانی را در آن محفل ايراد فرمودند که بخشی از آن عبارت است از:

هيچ کس از مردم برای اهل خود بهتر از آنچه من برای شما آورده ام نياورده است که شما را به ‏وحدانيّت خدا و رسالت خويش دعوت می ‏کنم چه کسی از شما در اين راه مرا کمک می ‏کند تا برادر و وصی و نماينده‏ من در ميان شما باشد؟

سکوتی آميخته با بهت و حيرت بر مجلس حاکم شده و همه سر به ‏زير افکنده و در فکر فرو رفته بودند که ناگهان حضرت علی(ع) که سن او در آن روز از پانزده سال تجاوز نمی ‏کرد سکوت را درهم شکست و برخاست و رو به ‏پيامبر(ص) کرده و گفت: ای پيامبر خدا من تو را در اين راه ياری می ‏کنم. سپس دست خود را دراز کرد تا دست او را به ‏عنوان پيمان فداکاری بفشرد.

پيامبر(ص) دستور دادند که علی(ع) بنشيند و بار ديگر سؤال خود را تکرار کرد، بار ديگر علی(ع) برخاست و آمادگی خود را اعلام کرد که اين بار هم پيامبر(ص) به‏ او دستور داد بنشيند. در نوبت سوم نيز همچون دو نوبت قبل، جز علی(ع) کسی برنخاست و تنها او بود که به ‏پا خواست و پشتيبانی خود را از هدف مقدّس پيامبر(ص) اعلام کرد. در اين موقع، پيامبر(ص) دست خود را بر دست حضرت علی(ع) زد و کلام تاريخی خود را درباره‏ حضرت علی(ع)، در مجلس بزرگان بنی‏ هاشم چنين بر زبان آوردند:

هان ای خويشان و بستگان من، بدانيدکه علی(ع) برادر و وصی و خليفه‏ من در ميان شماست.[23]

بنا به ‏نقل سيره‏ حلبی، رسول اکرم(ص) بر اين جمله دو مطلب ديگر نيز افزود و گفت: او وزير و وارث من نيز هست.[24]

بدين‏ گونه در آغاز رسالت و در زمانی که جز عدّه ای قليل، کسی به ‏آيين وی نگرويده بود، رسول خدا(ص) اولين وصی خود را تعيين فرمودند.

از اينکه پيامبر(ص) در يک روز، نبوت خود و امامت حضرت علی(ع) را همزمان اعلام و اعلان کرد می ‏توان مقام و موقعيّت امامت را به ‏نحو روشن، فهم و ارزيابی کرد و دريافت که اين دو مقام از يکديگر جدا نيستند و همواره امامت، مکمّل و متمّم رسالت است.

اين سند تاريخی را گروهی از محدّثان و مفسّران شيعی و غير شيعی با همين ترتيبی که ذکر شد نقل کرده‏ اند و اين جريان را از اسناد فضائل و مناقب امام(ع) دانسته‏ اند.

يکی از محقّقان به ‏نام اسکافی درباره اين فضيلت تاريخی که حضرت علی(ع) در محضر پدر و عموها و شخصيّت‏ های برجسته‏ بنی‏ هاشم با پيامبر(ص) پيمان فداکاری بست و آن حضرت نيز او را برادر و وصی و خليفه‏ خود خواند، داد سخن داده چنين می ‏گويد: کسانی که می ‏گفتند ايمان امام(ع) در دوران کودکی بوده است، دورانی که کودک در آن خوب و بد را به ‏درستی تشخيص نمی ‏دهد، درباره‏ اين سند تاريخی چه می ‏گويند؟

آيا ممکن است پيامبر(ص) رنج پختن غذای جمعيت زيادی را بر دوش کودکی بگذارد ؟ و يا به ‏کودک خردسالی فرمان دهد که آنان را برای ضيافت دعوت کند؟ آيا صحيح است پيامبر(ص) کودک نابالغی را رازدار نبوت بداند و دست در دست او بگذارد و او را برادر و وصی و نماينده خود در ميان مردم معرّفی کند؟

مسلّماً خير، بلکه بايد گفت علی(ع) در آن روز از لحاظ قدرت جسمی و رشد فکری به ‏حدّی رسيده بود که برای همه‏ اين کارها شايستگی داشت لذا اين نوجوان هيچگاه با نوجوانان ديگر اُنس نگرفت و در جرگه‏ آنان وارد نشد و به بازی با آنان نپرداخت، و بلکه از لحظه ای که دست پيمان خدمت و فداکاری به ‏رسول خدا(ص) دراز کرد، در تصميم خود راسخ بود و پيوسته گفتار خود را با کردار توأم می ‏ساخت و در تمام مراحل زندگی انيس پيامبر(ص) بود.[25]

فداکاری بی نظير

در سال‏ های آغاز بعثت، مسلمانان سخت ترين شکنجه‏ ها و زجرها را در راه پيشبرد هدف تحمّل می ‏کردند، روز به ‏روز اين فشار‏ها بيشتر می ‏شد تا آنکه گروهی از مسلمانان بخاطر فرار از اين شکنجه‏ ها به ‏حبشه و گروه ديگری به ‏يثرب هجرت کردند.

امّا شخص پيامبر(ص) و حضرت علی(ع) از حمايت خاندان بنی‏ هاشم و بالاخص ابوطالب«پدر حضرت علی(ع) » برخوردار بودند تا اينکه در سال دهم بعثت ابوطالب از دنيا رفت و پيامبر(ص) بزرگترين حامی و مدافع خويش را در مکّه از دست داد، هنوز چند روزی از مرگ عمويش نگذشته بود که همسر مهربان او خديجه(س) که هيچ گاه از بذل جان و مال خود در پيشبرد هدف مقدّس پيامبر(ص) دريغ نمی ‏داشت، نيز چشم از جهان پوشيد، با درگذشت اين دو حامی بزرگ، ميزان خفقان و فشار بر مسلمين فزونی گرفت، تا آنجا که در سال سيزدهم بعثت سران قريش در يک شورای عمومی تصميم گرفتند که پيامبر(ص) را زندانی کنند يا اورا به ‏قتل برسانند و يا او را از مکّه خارج سازند قرآن مجيد اين سه نقشه را يادآور شده و می ‏فرمايد:

وَ اِذ يَمکُرُ بِکَ الَّذينَ کَفَروُا لِيُثبِتُوکَ اَوْ يَقتُلُوکَ اَو يُخرِجُوکَ وَ يَمکُرونَ وَ يَمکُرُالله وَ اللهُ خَيرُ الماکِرين [26]

«به ‏يادآور آن روزی را که کافران بر ضد تو نقشه کشيدند و بر آن شدند که تو را در زندان نگه دارند يا بکشند و يا تبعيد کنند، آنان از در مکر وارد می ‏شوند و خداوند مکر آنان را به ‏خودشان باز می ‏گرداند، و خداوند از همه چاره جوتر است.»

سران قريش تصميم گرفتند که از هر قبيله فردی انتخاب شود و افراد انتخاب شده نيمه شب به ‏طور دسته جمعی به ‏خانه‏ محمّد(ص) هجوم برده او را قطعه قطعه کنند، بدين طريق هم مشرکان از تبليغات او آسوده می ‏شدند و هم خون او درميان قبايل عرب پخش می ‏شد و در نتيجه بنی‏ هاشم نمی ‏توانست با تمام قبيله‏ هايی که در ريختن خون او شرکت کرده بودند به ‏خونخواهی و مبارزه برخيزند.

فرشته وحی، پيامبر(ص) را از نقشه شوم مشرکان آگاه ساخت و دستور الهی را به‏ او ابلاغ کرد که بايد هر چه زودتر از مکّه به ‏سوی يثرب هجرت کند. شب مقرّر فرا رسيد، مکّه و محيط خانه پيامبر(ص) در تاريکی شب فرو رفته بود، مأموران مسلّح قريش هر يک از سويی به ‏خانه رسول خدا(ص) روی آوردند و اين پيامبر(ص) بود که می ‏بايست با شيوه‏ خاصّی آنان را غافلگير کرده و خانه را ترک کند. و در عين حال چنين وانمود کند که در خانه خود و بسترش خوابيده است، برای اجرای اين نقشه لازم بود که فرد فداکاری در بستر او بخوابد و روانداز پيامبر(ص) را به ‏خود بپيچد تا افرادی که نقشه کشتن او را کشيده‏ اند چنين تصور کنند که او هنوز خانه را ترک نگفته و در نتيجه توجه آنان فقط به ‏خانه پيامبر(ص) معطوف شود و راه عبور و مرور مردم را در كوچه‏ ها و بيرون مكّه كنترل ننمايند.

حال كيست كه از جان خود بگذرد و در خوابگاه پيامبر(ص) بخوابد؟ لابد كسي است كه اعتمادش به ‏پيامبر(ص) از همه بيشتر و ايمانش از ديگران قوي تر است يعني همان كسي كه از اول بعثت پروانه وار گرد شمع وجود اوگرديده است. و اين شخص کسی جز حضرت علي(ع) نبود و اين شايستگي جز درمورد آن بزرگوارصدق نمي‏كرد. از اين رو پيامبر(ص) به ‏حضرت علي(ع) فرمودند: مشركان قريش نقشه كشتن مرا دارند و تصميم گرفته‏ اند كه به ‏طور دسته جمعي به ‏خانه‏ من هجوم آورند و مرا در ميان بستر بكشند و من مأمورم كه مكّه را ترك كنم، و لازم است تودرخوابگاه من بخوابي و روانداز مرا به ‏خود بپيچي تا آنان تصور کنند كه من هنوز در خانه ام و مرا تعقيب نكنند. حضرت علي(ع) با همه وجود اين فرمان را پذيرفت و تنها سخني كه بر زبانش جاري شد اين بود كه اگر من به ‏جاي شما بخوابم آيا جان شما سالم خواهد ماند؟ و پيامبر(ص) فرمود: آري.

چهل نفر مسلّح كه به ‏قصد كشتن پيامبر(ص) جمع شده بودند اطراف خانه را محاصره كرده، و از شكاف در به ‏داخل می ‏نگريستند و وضع خانه را عادي می ‏ديدند و چنين می ‏پنداشتند كه پيامبر(ص) در بستر خود آرميده است، همه سرا پا مراقب بودند و آنچنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند كه هيچ فعل و انفعالي در داخل منزل از نظر آنها پنهان نبود اكنون بايد ديد كه پيامبر اكرم(ص) در چنين موقعيّتي چگونه خانه را ترك گفتند؟

بسياري از سيره نويسان[27] برآنند كه رسول خدا(ص) در حالي كه آياتي از سوره يس را قرائت می ‏كرد[28] صف محاصره كنندگان خانه راشكافت و آنچنان از ميانشان عبور كرد كه كسي متوجه نشد و البته چنين چيزي نه تنها ممكن است بلكه اگر اراده خداوند بر اين تعلق گيرد كه پيامبر(ص) خود را به ‏طور معجزه‏ آسا و به ‏گونه‏ اي غيرعادي نجات دهد هيچ چيز نمي‏تواند مانع شود. ولي سخن اينجاست كه قرائن زيادي نشان می ‏دهد كه خداوند نمي‏خواست پيامبر(ص) خود را از طريق اعجاز نجات بخشد زيرا در اين صورت لازم نبود كه حضرت علي(ع) را در بستر خود بخواباند و خودش به ‏غار«ثور»، پناه برد و با زحمات زيادي راه بيابان را پيش گيرد و به ‏سوی مدينه هجرت کند.

برخي نيز می ‏گويند[29] كه وقتي پيامبر(ص) از خانه خارج شدند، چون دير وقت بود همه آنان را خواب ربوده بود و پيامبر(ص) از غفلت آنان استفاده كرد ولي اين نظر دور از حقيقت است و هرگز شخص عاقل باور نمي‏كند كه چهل نفر مسلّح که خانه‏ اي را براي اين محاصره كرده بودند كه پيامبر(ص) از خانه بيرون نرود تا در وقت مناسب او را بكشند، مأموريت خود را آنچنان سرسري بگيرند كه همگي با خيال آسوده بخوابند. ولي بعيد نيست. همان طوري كه برخي نوشته اند، پيش از محاصره منزل رسول خدا(ص) خانه را ترك گفته باشند.[30]

دنباله داستان

مأمورين مسلّح در حالي كه دست‏ هايشان بر قبضه‏ شمشير بود، منتظر لحظه‏ اي بودند که همگی به ‏خانه وحي يورش آورند، و دائماً از شكاف در خوابگاه آن حضرت را زير نظر داشتند و تصور می ‏كردند كه حضرت همچنان در محل خواب خود آرميده و به ‏زودي به‏ آرزوي خود كه كشتن آن حضرت بود خواهند رسيد، ولي علي(ع) با قلبي مطمئن و خاطري آرام در خوابگاه پيامبر(ص) دراز كشيده بود، زيرا می ‏دانست كه خداوند پيامبر عزيز خود را نجات داده است.

دشمنان، نخست تصميم داشتند كه نيمه شب وارد خانه شوند ولي به ‏عللي از اين تصميم منصرف شده و قرار گذاشتند در سپيده‏ صبح مأموريت را انجام دهند، سر انجام صبح صادق سينه افق را شكافت و مأموران با شمشيرهاي تاخته به ‏طور دسته جمعي به ‏خانه پيامبر(ص) هجوم آوردند ولي پس از ورود، خوابگاه آن حضرت را از وجود مكرّمش خالي ديدند و به ‏جاي او حضرت علي(ع) را در بستر ديدند، خشم و تعجّب همه را فرا گرفت رو به ‏حضرت علي(ع) كرده پرسيدند محمّد(ص) كجاست؟ فرمود مگر او را به ‏من سپرده بوديد كه از من می ‏خواهيد؟ در اين موقع از شدّت خشم و عصبانيّت به ‏سوي حضرت علي(ع) حمله برده و او را به ‏مسجدالحرام كشيدند ولي پس از بازداشت مختصري او را آزاد كرده و در حالي كه خشم گلوي آنان را می ‏فشرد تصميم گرفتند به ‏جاي اينكه وقت خود را در آزردن وبازداشت حضرت علي(ع) صرف كنند از پاي ننشينند تا جايگاه پيامبر(ص) را كشف كنند.[31]

قرآن كريم براي اينكه اين فداكاري بي نظير در تمام قرون و اعصار جاودان بماند در طي آيه‏ اي جانبازي حضرت علي(ع) را می ‏ستايد و می ‏فرمايد:

وَ مِن َ النّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ الله وَاللهُ رؤوفٌ بِالْعِبادِ[32]

«برخي از مردم كساني هستند كه جان خود را براي به ‏دست آوردن خشنودي خداوند درطبق اخلاص می ‏نهند و خداوند به ‏بندگان خود رئوف و مهربان است.»

خيانت بزرگ بني ‏اميّه

با اينكه بسياري از مفسّران، شأن نزول اين آيه را حادثه «ليلۀ المبيت ـ شبي كه حضرت علي(ع) جاي پيامبر(ص) خوابيد» می ‏دانند و بر آنند كه اين آيه به ‏همين مناسبت و درباره حضرت علي(ع) نازل شده است.

ولي سمرۀ بن جندب در حكومت معاويه با گرفتن چهارصد هزار درهم حاضر شد كه نزول اين آيه را درباره‏ حضرت علي(ع) انكار نموده و در يك مجمع عمومي بگويد اين آيه درباره عبدالرحمن ابن ملجم «قاتل حضرت علي(ع)» نازل شده است.[33]

وی در دوران استانداري«زياد» در عراق، فرماندار بصره بود و به ‏سبب عنادي که با خاندان پيامبر(ص) داشت، هشت هزار نفر را به ‏جرم دوستي با حضرت علي(ع) كشت و وقتي «زياد» از وي بازجويی كرد كه چرا و به ‏چه جرأتي اين همه افراد را كشته‏ اي و هيچ تصور نکرده‏ اي كه در ميان آنان بي گناهي وجود داشته باشد در پاسخ گفت از كشتن دو برابر آنان نيز باكي نداشتم. [34]

اين سمرۀ بن جندب، كسي است كه در زمان رسول خدا(ص) درخت خرمايي در داخل منزل ديگري داشت و گاه و بيگاه براي سركشي از درخت خود بدون توجه به ‏آنكه در اين خانه زن و بچه هستند و بايد با اجازه وارد شود، سرش را پايين می ‏انداخت و ناگهاني وارد می ‏شد، صاحب خانه به ‏پيامبر(ص) شكايت كرد حضرت به‏ او فرمودند براي سركشي به ‏درخت خود و ورود به ‏منزل مردم بايد از صاحب خانه اجازه بگيري. او نپذيرفت و حتی حاضر نشد درخت خرماي خود را به ‏چند برابر قيمت، به ‏رسول خدا(ص) بفروشد و اصرار می ‏ورزيد كه براي سركشي درخت هرگز اجازه نخواهد گرفت، پيامبر(ص) به ‏دنبال اين اصرار او به ‏صاحب خانه فرمودند برو درخت اين مرد را بكن و به ‏دور بينداز و به ‏سمرۀ فرمود:

«اِنَكَ رَجُلٌ مُضارّ وَ لا ضَرَرَ وَ لا ضِرارَ فِی الاِسلام»[35]

«يعني تو مرد زيان رساني هستي و اسلام اجازه نمي‏ دهد كسي ضرر ببیند یا به ‏كسي ضرر بزند.» و همين فرمايش رسول خدا(ص) به صورت يك قاعد‏ی فقهي به نام قاعد‏ه «لاضرر» در آمده كه صاحب نظران فقهي در اينگونه موارد طبق آن قاعده فتوي می ‏دهند.

برگرديم به‏ اصل موضوع، گفته شد آيه‏ اي كه به ‏گفته بسياري از مفسّران و محدّثان اهل سنّت درباره حضرت علي(ع) نازل شده، دستگاه تبليغاتي بني‏اميّه با استفاده از افرادي چون سمرۀ بن جندب، تحريف كرده و به ‏دروغ ادّعا كردند كه اين آيه درباره قاتل حضرت علي(ع) نازل شده كه او با اقدام به ‏كشتن آن حضرت جان خود را در خطر انداخته است . اينگونه تحريف‏ ها نشان دهنده‏ اين نكته است كه مردم شام چنان تحت تأثير تبليغات دستگاه اموي قرار گرفته بودند كه هر چه از دهان گويندگان آن دستگاه می ‏شنيدند، می ‏پذيرفتند و از اينكه مردم شام امثال اين مطالب را قبول می ‏كردند معلوم می ‏شود كه آنان كوچكترين اطلاعي از تاريخ اسلام نداشتند. زيرا هنگام نزول آيات قرآن، عبدالرحمن به ‏دنيا نيامده يا به ‏محيط حجاز قدم نگذاشته و پيامبر(ص) را نديده بود تا درباره او آيه‏ اي نازل شود.

حضرت علی(ع) اين حادثه تاريخی را به ‏شعر سروده و فرمودند:

(وَقُُيْتُ بِنَفسی خَيرَمَن وَطَأَ الحَصی

محمّد لَمّا خافَ اَنْ يَمْکُرُوا به

وَ بِتُّّ اُراعيهم مَتی يَنْشُرُونَنی

وَ مَنْ طافَ بِاْلبَيتِ العَتيق وَ بِاْلحِجرِ

فَوقَاهُ رَبّی ذوُ اْلجَلالِ مِنَ المَکِر

وَ قَدْ وَطَّنتُ نَفسی عَلی القَتل وَالاَسِر)

«من جان خود را برای بهترين فرد روی زمين و نيکوترين شخصی که خانه خدا و حجر اسماعيل را طواف کرده است سپر قرار دادم آن شخص «محمّد(ص)» بود و من هنگامی دست به‏ اين کار زدم که کافران نقشه قتل او را کشيده بودند ولی خدای من او را از مکر دشمنان حفظ کرد.من در بستر وی شب را به ‏روز آوردم و در انتظار حمله‏ دشمن بودم و خود را برای مرگ و اسارت آماده کرده بودم.»

دانشمندان شيعه و سنّی گفته‏ اند که در آن شب خداوند به ‏دو فرشته خود، جبرئيل و ميکائيل خطاب کرد که، اگر من برای يکی از شمامرگ و برای ديگری حيات مقدّر کنم کدام يک از شما حاضر است مرگ را بپذيرد تا ديگری زندگی کند؟ هيچ يک از آن دو فرشته نتوانستند مرگ را بپذيرند و خود را در راه زندگی ديگری فدا کنند، سپس خدا به ‏آن دو فرشته خطاب کرد که به ‏زمين فرود آييد و ببينید که علی(ع) چگونه مرگ را خريده، خود را فدای پيامبر(ص) کرده است، سپس جان علی(ع) را از شر دشمن حفظ کنيد.[36]

حضرت علی(ع) در شورای شش نفری که به ‏فرمان خلیفه دوم برای تعيين خليفه بعد از او تشکيل شد، به‏ اين امتياز خود بر ساير اعضاء شورا اشاره کرده و فرمود:

من شما اعضاء شورا را به ‏خدا سوگند می ‏دهم که آيا جز من کسی بود که برای پيامبر(ص) در غار غذا ببرد؟

آيا جز من کسی در جای او خوابيده و خود را سپر بلای او کرد؟ همگی گفتند والله جز تو کسی نبوده است.[37]

هجرت حضرت علی(ع) به ‏سوی مدينه

چند روز پس از آن که رسول خدا(ص) از مکّه به ‏مدينه هجرت فرمودند، حضرت علی(ع) نيز به ‏دنبال آن حضرت به ‏مدینه هجرت فرمود.

شبی که حضرت علی(ع)، جای پيامبر(ص) خوابيد آن شب رسول خدا(ص) از مکّه بيرون رفته و در غار «ثور» پنهان شدند.

پيامبر اعظم(ص) سه شب در غار به سر بردند، در يکی از شب‏ ها حضرت علی(ع) با يک نفر ديگر به ديدن پيامبر(ص) به ‏غار رفتند. پيامبر(ص) دستور‏هاي زير را به ‏آن حضرت دادند:

1. دو شتر برای من و همسفرم آماده کن، در اين موقع ابوبکر که همسفر پيامبر(ص) بود گفت: من قبلاً دو شتر برای اين کار آماده کرده ام. پيامبر(ص) فرمودند: در صورتی اين دو را از تو می ‏پذيرم که پول هر دو را بپردازم و سپس به ‏علی(ع) دستور دادند که پول شتران را بپردازد.[38]

2. من امين قريش هستم و هم اکنون امانت‏ های مردم در خانه‏ من است، فردا بايد در محلّ معيّنی از مکّه بايستی و با صدای بلند اعلام کنی که هرکس امانتی نزد محمّد(ص) دارد بيايد و آن را از من بگيرد.

بعد از ردّ امانت‏ های مردم خود را آماده‏ مهاجرت کن، هر وقت نامه‏ من به ‏تو رسيد، دخترم فاطمه(س) و مادرت فاطمه و فاطمه دختر زبيربن عبدالمطلب را همراه خود بياور و اگر کسانی از بنی‏ هاشم خواستار مهاجرت شدند مقدّمات هجرت آنان را فراهم کن و سپس فرمود: از اين پس هر خطری که در کمين تو بود از تو برطرف شده است و ديگر آسيبی به ‏تو نخواهد رسيد.حضرت علی(ع) روز بعد طبق فرمان رسول خدا(ص) در محل مناسبی که اجتماع مردم بيشتر بود، حضور پيدا کرده و با صدای بلند فرياد زدند هر کس امانتی نزد پيامبر(ص) دارد بيايد، و صاحبان امانت به ‏دنبال آن نزد حضرت آمده امانت‏ های خود را گرفتند. و بعد از آن که در اجرای دستوری که رسول خدا(ص) داده بودند که افراد ناتوانی از مسلمانان را که مايل به ‏مهاجرت هستند کمک کند و سپس با فواطم «سه فاطمه ای که ذکر شد» به ‏سوی مدينه حرکت کند اقدام فرمود.[39]

پس از رسيدن نامه به ‏آن حضرت توسط ابوواقدليثی، حضرت به‏ آن گروه از مؤمنان که آماده‏ مهاجرت بودند پيغام دادند که مخفيانه از مکّه بيرون روند و در چند کيلومتری شهر، در محلی به ‏نام «ذوطُُوی» توقف کنند تا حضرت علی(ع) و همراهانش به‏ آنها ملحق شوند. خود حضرت با اينکه به‏ آنان سفارش فرموده بود که مخفيانه و در تاريکی شب حرکت کنند، شخصاً روز روشن بار سفر بست و زنان را با کمک «ايمن» فرزند امّ ايمن سوار بر کجاوه فرمود و به ‏«ابو واقد» فرمود: شتران را آهسته بران، زيرا زنان توانايی تند رفتن را ندارند.

ابن شهرآشوب می ‏گويد: عباس«عموی پيامبر(ص)» از تصميم حضرت علی(ع) آگاه شد و دانست که می ‏خواهد در روز روشن و در برابر ديدگان دشمنان مکّه را ترک گويد و زنان را همراه خود ببرد، از اين رو خود را فوراً به‏ آن حضرت رساند و گفت: محمّد(ص) مخفيانه مکّه را ترک گفت و قريش برای يافتن او تمام نقاط مکّه و اطراف آن را زير پا نهادند، تو چگونه مکّه را با اين همراهان در برابر چشم دشمنان ترک می ‏گويی؟ نمی ‏دانی که ممکن است تو را از حرکت باز دارند؟

علی(ع) در پاسخ عموی خود فرمود: شبی که با پيامبر(ص) در غار ملاقات کردم و دستور داد که با زنان بنی‏ هاشم از مکّه مهاجرت کنم به ‏من نويد داد که از اين پس به ‏من آسيبی نخواهد رسيد، من به ‏پروردگارم اعتماد و به ‏قول محمّد(ص) ايمان دارم و راه او با من يکی است، پس در روز روشن و در برابر ديدگان قريش، مکّه را ترک می ‏گويم! سپس اشعاری سرود که مضمون آنها همان است که بيان شد.[40]

قريش حضرت علی(ع) را تعقيب می ‏کند

کاروان به ‏سرپرستی حضرت علی(ع) راه افتاد و از مکّه خارج شد و در بين راه ناگهان متوجه شدند که هفت سوار نقابدار از دور نمايان شدند و به ‏سرعت اسب‏ های خود را به ‏سوی کاروان راندند، علی(ع) برای جلوگيری از هر نوع پيشامدی برای زنان به ‏واقد و ايمن دستور داد که فوراً شتران را بخوابانند و پاهای آنها را ببندند سپس کمک کرد که زنان را پياده کنند و اين کار انجام شده بود که سواران نقابدار با شمشيرهای تاخته رسيدند و در حالي که خشم گلوی آنها را می ‏فشرد شروع به ‏بدگويی کردند و گفتند که تو تصور می ‏کنی با اين زنان می ‏توانی از دست ما فرار کنی؟ حتماً بايد از اين راه بازگردی، علی(ع) فرمود: اگر باز نگردم چه می ‏شود؟ گفتند: به ‏زور تو را بر می ‏گردانيم و يا با سر تو بر می ‏گرديم، اين را گفتند و رو به ‏شتران آوردند که آنها را برمانند در اين هنگام حضرت علی(ع) با شمشير خود مانع از پيشروی آنان شد که يکی از آنان شمشير خود را متوجه حضرت علی(ع) کرد، حضرت به ‏گونه ای سريع تغيير موضع دادند که شمشير از آن حضرت منحرف شد و سپس شجاعانه به ‏سوی آنان حمله برد و شمشير خود را متوجه يکی از آنان بنام «جناح» فرمود شمشير نزديک بود بر شانه او فرود آيد که ناگهان اسب او به ‏عقب رفت و شمشير بر اسب او فرود آمد در اين هنگام حضرت خطاب به‏ آنان فرياد زدند:

من عازم مدينه هستم و هدفی جز اين ندارم که به ‏حضور رسول خدا(ص) برسم، هرکس می ‏خواهد که او را قطعه قطعه کنم و خون او را بريزم در پی من بيايد و یا به ‏من نزديک شود، و بعد از اين سخنان به ‏واقد و ايمن فرمان داد که برخيزند و پای شتران را باز کنند و راه خود را پيش گيرند.

دشمنان احساس کردند که حضرت علی(ع) آماده است تا پای جان با آنان بجنگد و به ‏چشم خود ديدند که نزديک بود يکی از آنان جان خود را از دست بدهد، لذا از تصميم خود برگشته و راه مکّه را پيش گرفتند، و امام(ع) نيز حرکت به ‏سوی مدينه را ادامه دادند در نزديکی کوه ضجنان يک شبانه روز به‏ استراحت پرداخت تا افراد ديگری که تصميم مهاجرت دارند به‏ آنان بپيوندند. از جمله افرادی که به‏ اين کاروان پيوست امّ ايمن زن پاکدامنی بود که تا پايان عمر هرگز از خاندان رسول خدا(ص) جدا نشد. مورّخان گفته اند: حضرت علی(ع) تمام اين مسافت را پياده طی کرد و در تمام منازل ياد خدا از لبان مبارکش قطع نشد، و در همه راه نماز را با همسفران خود به ‏جای می ‏آورد.

پس از ورود و رسيدن به ‏حضور پيامبر(ص) رسول خدا به ‏ديدار آنها شتافتند، هنگامی که نگاه پيامبر(ص) به ‏حضرت علی(ع) افتاد مشاهده کردند که پاهايش ورم کرده است و قطرات خون از آن می ‏چکد، پس آن حضرت را در آغوش گرفتند و اشک در ديدگان پر مهر پيامبر(ص) حلقه زد.[41]

قانون اخوّت

پس از ورود مهاجران به ‏مدينه، برای نخستين بار، پيوند برادری ميان دو تيره از انصار، يعنی اوس و خزرج به ‏دست پيامبر(ص) برقرار شد. اين دو قبيله از ساکنان مدينه بودند و ساليان دراز با يکديگر نبرد داشتند و در پرتو کوشش‏ های رسول اکرم(ص) با يکديگر برادر شدند و تصميم گرفتند که گذشته‏ خود را فراموش کنند، و با توجه به‏ اينکه اين دو قبيله، دو ستون عمده‏ ارتش اسلام در برابر مشرکان بودند. می ‏باید ابتدا کشت و کشتار و ظلم و تعدّی به ‏يکديگر را فراموش کنند و صلح و صفا را جايگزين عداوت‏ های ديرينه نمايند تا بتوانند در يک جبهه‏ واحد با دشمن اسلام بجنگند.

به قول مولوی:

دو قبیله که اوس و خزرج نام داشت

یک زدیگر جام خون آشام داشت

کینه‏ های کهنه شان از مصطفی

محو شد در نور اسلام و صفا

اولاً اخوان شدند آن دشمنان

همچو اعداد عنب در بوستان

دردم المومنون اخوۀ به‏پند

در شکستند و تن واحد شدند

آفرین بر عشق کل اوستاد

صدهزار ذره را داد اتحاد

همچو خاک مغترق در رهگذر

یک سبوشان کرد دست کوزه گر

رسول خدا(ص)، به ‏دنبال اين وحدت، دستور دادند که تمام ياران آن حضرت، اعم از مهاجر و انصار با يکديگر برادر شوند و سرانجام دو مهاجر با يکديگر يا دو نفر از انصار بر اساس اين قانون اخوت، دست يکديگر را به ‏عنوان برادری فشردند و از اين طريق يک نوع قدرت سياسی معنوی بر سر آنان سايه افکند.

مورّخان و محدّثان اسلامی می ‏نويسند، روز12 رمضان سال اول هجری پيامبراکرم(ص) خطاب به ‏ياران خود فرمودند:

«تَـآخُوا فِی اللهِ اَخَوَيْنْ اَخَويْنُ»

«يعنی در راه خدا دوتا دوتا با هم برادر شويد.»

افرادی در آن روز با يکديگر برادر شدند از جمله: ابوبکر با عمر، عثمان با عبدالرحمن عوف، طلحه با زبير، ابوذربا ابن مسعود، عمّار با مقداد، سلمان با حذیفه...

اين پيوند برادری «مؤاخات» که در ميان افراد معدودی صورت گرفت، غير از آن اخوّت همگانی و برادری اسلامی است. که قرآن مجيد آن را نسبت به ‏جهان اسلام اعلام کرده است.

حضرت علی(ع) برادر پيامبر(ص) است

رسول خدا(ص) برای هريک از افرادی که در مسجد حاضر بودند برادری معيّن فرمود، علی(ع) حضور پيامبر(ص) رسيده عرض کرد: برای هر يک از ياران خويش برادری تعيين فرمودی ولی ميان من وکسی پيوند اخوّت برقرار نفرمودی. اينجا بود که پيامبر(ص) سخن تاريخی خود را که نشان دهنده‏ موقعيّت و مقام علی(ع) از جهت قرب و منزلت او نسبت به ‏پيامبر(ص) است چنين بیان فرمودند:

«اَنتَ اَخی فِی الدُّ نيا وَ الاخِرَۀ وَ الَّذی بَعَثَنی بِاْلحَقِ ما اَخَّرتُکَ اِلّا لِنَفسی، اَنتَ اَخی فِی الْدُنيا وَ الْاخِرَۀ»[42]

«تو برادر من در دنيا و آخرت هستی. به ‏خدايی که مرا برانگيخته است من در کار برادری تو تأخير نکردم مگر اينکه تو را برادر خود قرار دهم آنچنان اخوتی که دامنه‏ آن هر دو جهان را فرا گيرد. »

از اينجا مبنای تفسير آيه مباهله[43] به ‏دست می ‏آيد، مفسّرين به‏ اتفاق می ‏گويند مقصود از جمله وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ علی(ع) است که قرآن مجيد او را «نفس پيامبر(ص)» و خود او شمرده است.

توضيح:

در جريان مباهله که قرار بود رسول خدا(ص) با مسيحيان نجران با هم رو در رو قرار گرفته و هر کدام منطق خود را عرضه نموده و بر ديگری نفرين نمايند، خداوند دستور می ‏دهد به‏ آنها بگو هر دو دسته آماده شويم و کسان خود را فراخوانيم، فرزندان ما و فرزندان شما، خود ما و خود شما و زنان ما و زنان شما در يک محل جمع شده، کار مباهله يعنی همان نفرين نسبت به ‏يگديگر را انجام دهيم توجه داريد در اين آيه سه واژه است يکی واژه فرزندان که از ناحيه رسول خدا(ص) بر امام حسن(ع) و امام حسين(ع) منطبق می ‏شود و يکی واژه زنان که از جانب رسول خدا(ص) بر حضرت زهرا(س) انطباق دارد، واژه سوم عبارت است از:

«اَنفُسَنا ـ يعنی خودمان» که اين واژه جز بر حضرت علی(ع) بر ديگری منطبق نخواهد شد، زيرا افرادی که در گروه پيامبر(ص) بودند غير از خود حضرت تنها چهار نفر بودند، امام حسن(ع) و امام حسين(ع) که در تحت واژه «ابناء ـ يعنی فرزندان» قرار گرفتند و حضرت زهرا(س) که در تحت واژه«نساء ـ زنان» قرار گرفتند فقط می ‏ماند خود پيامبر(ص) و حضرت علی(ع) و چون خود پيامبر(ص) فراخواننده است و از سوی خداوند مأمور است اين افراد را دعوت کند به ‏گفته مفسّران، معقول نيست خود آن حضرت در تحت واژه «اَنفُسَنا ـ خودمان» قرار گيرد، و بدين ترتيب باقی می ‏ماند حضرت علی(ع) و چون آن حضرت در خدمت پيامبر(ص) بودند بايد ايشان در اين واژه جای گيرند، در نتيجه به ‏صراحت قرآن و به ‏گفته تمام مفسّران در اين آيه حضرت علی(ع) نفس يعنی جان پيامبر(ص) معرّفی شده است.

آنچه باعث می ‏شود در آيه‏ شريفه‏ مباهله حضرت علی(ع)جان پيامبر(ص) و در قانون اخوت، برادر آن حضرت قرار گيرد همان تجاذب فکری و روحی است که بين آن دو وجود داشت، دو نفر که از نظر فکری يکديگر را کاملاً درک کرده و در جهت هم قرار گرفته‏ اند نه تنها به ‏سوی هم کشيده می‏ شوند بلکه گاهی اين دو فرد، يک شخص واحد را تشکيل می ‏دهند.

به ‏قول مولوی:

من کيم ليلی و ليلی کيست من مـا يـکی روحيم انـدر دو بـدن

و لطيف تر از اين مضمون، مضمون بعدی است که می ‏گويد:

اَنَا مَنْ اَهْوی وَ مَنْ اَهْوی اَنا نَحْـنُ رُوحـانِ حَلَلْنـا بَـدَنــا

«من آن کس هستم که او را دوست دارم و آن کس که من او را دوست دارم منم، ما دو روحيم که در يک بدن قرار گرفته‏ ايم.»

فضيلت ديگری برای امام علی(ع)

پس از بنای مسجد النّبی، ياران پيامبر(ص) هر کدام در اطراف مسجد برای خود خانه‏ هایی ساخته بودند و از هر خانه دری به ‏مسجد داشتند، بعد از مدّتی پيامبر(ص) به ‏فرمان خداوند دستور دادند که تمام درهايی را که از خانه‏ های اصحاب به ‏مسجد باز می ‏شد ببندند، جز در خانه‏ علی ابن ابيطالب(ع)، اين مطلب بر بسياری از ياران رسول خدا(ص) گران آمد، از اين رو پيامبر(ص) روی منبر و در جمع ياران چنين فرمودند:

خداوند بزرگ به ‏من دستور داده است که تمام در‏هايی را که به ‏مسجد باز می ‏شود ببندم، جز در خانه علی(ع)، و من هرگز از پيش خود به ‏بسته شدن دری يا باز ماندن آن دستور نمی ‏دادم، من در اين مسائل پيرو فرمان خدا هستم.[44]

آن روز تمام ياران رسول خدا(ص) اين موضوع را فضيلت بزرگی برای حضرت علی(ع) دانسته و پذيرفتند تا آنجا که خليفه دوّم بعدها می ‏گفت: ای کاش سه فضيلتی که نصيب علی(ع) شده نصيب من شده بود و آن سه فضيلت عبارتند از:

1. پيامبر(ص) دختر خود را به ‏علی(ع) داد.

2. تمام درهايی که به ‏مسجد باز می ‏شد بست، جز در خانه علی(ع).

3. در جنگ خيبر، پيامبر(ص) پرچم را به ‏دست علی(ع) داد.[45]

بدين ترتيب امتياز حضرت علی(ع) برمسلمانان ديگر روشن می ‏شود که آن حضرت هيچگاه رابطه اش با مسجد قطع نشد او خانه زاد خدا بود و در کعبه ديده به ‏جهان گشود، بنا براين مسجد از روز نخست خانه او بود، و اين موفقيّت هرگز برای ديگری دست نداد.

خودآزمایی

1ـ حسّاس‏ترین دوران زندگی امیرالمؤمنین(ع) چه دوره‏ ای بود؟ و چگونه گذشت؟

2ـ حدیت یوم‏ الدّار چیست؟

3ـ کدام آیه‏ قرآن، دستور خداوند بردعوت خویشاوندان را بیان می ‏کند؟

4ـ چگونه امیرالمؤمنین(ع) برای حفظ جان رسول خدا (ص) جانبازی کردند؟

5ـ بنی‏ امیّه چه خیانتی به‏ امیرالمؤمنین(ع) کردند؟

6ـ حضرت رسول اکرم(ص) در غار ثور چه دستوراتی به‏ امیرالمؤمنین(ع) دادند؟

7ـ چرا امیرالمؤمنین(ع) در روز روشن از مکّه مهاجرت کردند؟

8ـ قانون اخوّت چیست؟

9ـ بنابر نظر مفسّرین مقصود از وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ در آیه مباهله چه کسی است؟

10ـ چه چیزی باعث شد حضرت امیرالمؤمنین(ع) برادر حضرت رسول(ص) بشود؟

پی نوشتها:

[1]کشف‏ الغمّۀ ج 1 صفحه 90

[2]- المستدرک حاکم ج 3/483

[3]- شرح قصیده‏ عبدالباقی افندی / 15

[4]- کشف الغمّۀ ج 1/90

[5]نهج‏ البلاغه خطبه‏ قاصعه

[6]سیره ابن هشام ج 1/236

[7]نهج‏ البلاغه خطبه قاصعه

[8]- نهج البلاغه خطبه قاصعه

[9]المستدرک حاکم ج 2/112

[10]همان ج 3/136

[11]تاریخ طبری ج 2/213

[12]نهج‏ البلاغه خطبه‏ 187

[13]تاریخ طبری ج 2/212، کامل ابن اثیر جلد 2/22 و...

[14]عقدالفرید، ج 3/43 پس از اسحاق، جاحظ در کتاب «العثمانیه» این اشکال را تعقیب کرده و ابوجعفر اسکافی در کتاب «نقص‏ا لعثمانیه» به‏ طور گسترده پیرامون اشکال به ‏بحث و پاسخ پرداخته است و تمام گفتگوها را ابن ابی‏ الحدید در شرح نهج‏ البلاغه ج 13/218 تا 295 ذکر کرد.

[15]سوره مریم آیه 12

[16]سوره مریم آیه 30

[17]نظیر آنچه که درباره‏ی حضرت علی(ع) و حضرت عیسی و یحیی گفته شد درباره‏ی برخی از امامان معصوم ما دیده شده که در دوران کودکی مسائلی پیچیده عقلی و فلسفی را پاسخ گفته‏اند مانند سؤالاتی که ابوحنفیه از امام کاظم(ع) و یحیی ابن اکثم از حضرت جواد(ع) می‏کردند و پاسخ‏هایی که می‏شنیدند و تمام آنها در کتاب‏های حدیث و تاریخ ضبط شده است.

[18]شرح نهج‏ البلاغه ابن ابی‏الحدید ج 11/44 و 45

[19]شرح نهج ‏البلاغه ابن ابی‏الحدید ج 11/44 و 45

[20]شرح نهج‏ البلاغه ابن ابی‏الحدید ج 13/221

[21]فرحۀ الغری نوشته‏ سیّد ابن طاوس ص 13

1- سوره‏ شعراء آيه214

[23] - تاریخ طبری ،إبن جریر طبری ، ج 2 ، ص 319

[24] - السیرۀ الحلبیۀ، أبو الفرج حلبی ، ج 1 ص 406

[25] - شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 / 244

[26] - سوره انفال آیه 30

[27] - ازجمله ابن کثیر در بدایه و نهایه و شو کانی در فتح القدیر

[28] - منظور آیه هشتم و نهم این سوره است

[29] - تفسیر قمی ، علی بن ابراهیم، ج1، ص 276

[30] - السیرۀ الحلبیۀ، ابوالفرج حلبی، ج 2 ،ص 32

[31] - تاریخ طبری، إبن جریر طبری ، ج 2 ،ص 97

[32] - سوره بقره آیه 207

[33] - شرح نهج البلاغۀ، ابن ابی الحدید، ج 1

[34] - تاریخ طبری ،إبن جریر طبری ، ج 6 ، ص 132

[35] - فروع الکافی، محمّد بن یعقوب کلینی، ج1، ص 414

[36] - الفضائل ، إبن شاذان، ص 124 و 125  إحیاء العلوم ، الغزالی، ج3 ، ص238

[37] - الخصال، صدوق،ج2 ، ص 123

[38] - سیره إبن هشام ، ج 3، ص98

[39] - مناقب ، إبن شهرآشوب، ج1، ص 183

[40] مناقب، إبن شهرآشوب، ج1، ص184

[41] مناقب ، إبن شهرآشوب، ج1، ص184

[42] - المستدرک ،حاکم نیشابوری، ج 3 ،ص14  الاستیعاب ، ابن عبدالبر،ج 3/،ص35

[43] - سوره آل عمران آیه 61

[44] - مسند احمد بن حنبل ج 3 ،ص369  المستدرک، حاکم نیشابوری، ج 3 ،ص 125

[45] - فضائل الصحابۀ، ،ج2،ص659


دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

علی ریخته گرزاده تهرانی

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر: