bolet_marque
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.       
۴۴ : ۲۲ - پنجشنبه ۰۴ خرداد ۱۳۹۶ - 25 May 2017 -۲۹ شعبان ۱۴۳۸
کد خبر: ۴۰۷
تعداد بازدید: ۴۴۴
تاریخ انتشار: ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۱۹:۰۷
شرح حال و زندگی حضرت امیرالمومنین(ع)/ درسنامه شماره 6

PDF

حضرت علی(ع) و شورا

انتخاب خلفا پس از درگذشت رسول أکرم(ص) روال ثابتی نداشت و هر کدام از خلفای سه گانه به گونه خاصّی انتخاب شدند، أبوبکر در سقیفهی بنی ساعده با گرد آمدن چند نفر از انصار و یکی دو نفر از مهاجرین تعیین شد و سپس به جبر و زور از دیگران بیعت گرفتند، عمر از سوی شخص أبوبکر برای پیشوایی برگزیده شد و عثمان از طریق شورای شش نفری که اعضای آن را خلیفه دوم تعیین کرده بود انتخاب شد.

این گوناگون بودن شیوه انتخاب، گواه آن است که خلافت امری انتخابی نبود و درباره گزینش امام به وسیله مردم دستوری از پیامبر(ص) نرسیده بود و گرنه معنی نداشت که پس از درگذشت رسول أکرم(ص) خلفای وی به شکلهای گوناگون که هیچکدام به دیگری شباهت نداشت انتخاب شوند.

این تفاوت گواه آن است که مقام امامت و رهبری در اسلام، یک مقام انتصابی از جانب خداست، ولی متأسّفانه سران آن قوم در این مورد، همچون دهها مورد دیگر، فرمایشات پیامبر(ص) را نادیده گرفتند و مردم را به گزینش پیشوا از طریق مردم کشاندند، و چون گزینش رهبر از طریق مردم بیسابقه بود و گردانندگان صحنه در این زمینه پیشینهای نداشتند، گزینش رهبر به صورتهای مختلف انجام گرفت.

أبوبکر تلاش عمر را جبران کرد

در گزینش أبوبکر برای خلافت، عمر تلاش زیادی کرد و انگیزه او در این کار آن بود که پس از درگذشت أبوبکر که با عمر فاصله سِنّی داشت، مقام خلافت از آن او باشد، چنانچه در همان روزهای اول أمیرالمؤمنین(ع) به عمر فرمودند: «نیک بدوش که بهرهای از آن برای تو است، امروز برای او محکم ببند تا فردا به تو بازگرداند.»[1]

أبوبکر هم نمکنشناسی نکرد و در بستر بیماری در آخرین لحظات عمر، عثمان را احضار کرده و دستور داد که چنین بنویسد:

«این عهدنامه عبدالله بن عثمان[2] است به مسلمانان در آخرین لحظه زندگی دنیا و نخستین مرحله آخرت» سخن خلیفه به اینجا که رسید بیهوش شد.

عثمان به گمان اینکه خلیفه پیش از اتمام وصیّت درگذشته است عهدنامه را از پیش خود به آخر رسانید و چنین نوشت: پس از خود فرزند خطّاب را جانشین خود قرار دادم.

چیزی نگذشت که خلیفه به هوش آمد و عثمان آنچه را از پیش خود نوشته بود خواند، أبوبکر از عثمان پرسید که چگونه وصیّت ما را چنین نوشتی؟

عثمان گفت میدانستم که به غیر از او نظری نداری.

سالها بعد، وقت آن رسید که عمر حقشناسی کند و عثمان را پس از خود برگزیند و حق نمک را ادا کند.

گزینش اعضای شورا

مرگ قطعی خلیفهی دوم نزدیک بود و خود او نیز احساس میکرد که آخرین لحظات زندگی را میگذراند، از گوشه و کنار پیامهایی رسید که جانشین خود را تعیین کند، عایشه به وسیله عبدالله فرزند حذیفه پیامی فرستاد که امّت محمّد را بیشبان نگذارد و هر چه زودتر برای خود جانشین تعیین کند، زیرا که او از فتنه و فساد میترسد.[3]

فرزند عمر به پدر خود همین سخن را گفت و افزود: اگر تو برای گوسفندانت شبانی تعیین کنی و او را برای کاری نزد خود بخوانی، آیا دوست نمیداری تا وقتی به گلّه برمیگردد در این فاصله کسی را جانشین خود قرار دهد که گلّه را از دستبرد گرگها حفظ کند؟ اشخاصی که از خلیفه عیادت میکردند، نیز این موضوع را یادآور میشدند و برخی میگفتند که فرزندش عبدالله را جانشین خود قرار دهد، و خلیفه که از بیلیاقتی فرزند خود «عبدالله» آگاه بود، از این کار عذر میآورد و میگفت برای خاندان خطّاب همین یک نفر بس است، که مسئولیت خلافت را به گردن بگیرد.[4]

پس از آن دستور داد شش نفر را که پیامبر(ص) (به گفته او) هنگام مرگ از آنان راضی بود حاضر کنند تا گزینش خلیفهی مسلمانان را بر دوش آنان بگذارد، این شش نفر عبارت بودند از: حضرت علی(ع) و عثمان و طلحه و زبیر و سعد وقاص و عبدالرحمان بن عوف.

وقتی آنان جمع شدند خلیفه با قیافهی گرفته و تند به آنان رو کرد و گفت: لابد همگی میخواهید که زمام امور را پس از من به دست بگیرید.

سپس خطاب به یکایک آنان (به جز علی(ع)) سخنانی گفت و با ذکر دلایلی هیچیک را شایسته مقام خلافت ندانست، آنگاه رو به علی(ع) کرد و چون در سراسر زندگی آن حضرت نقطهی ضعفی ندید، چیزی که به نظرش آمد این بود که تو مردی شوخ مزاجی ولی بعد افزود که اگر آن حضرت زمام امور را به دست بگیرد مردم را بر حق روشن و طریق آشکار رهبری خواهد کرد.

در پایان خطاب به عثمان کرد و گفت: گویا میبینم قریش تو را به زعامت برگزیدهاند و سرانجام، تو بنیامیّه و بنی أبی معیط، را بر مردم مسلّط کردهای و بیتالمال را مخصوص آنها قرار دادهای و در آن هنگام گروههای خشمگینی از عرب بر تو میشورند و تو را در خانهات میکشند، سپس افزود: اگر چنین واقعهای رخ داد سخن مرا به یاد آور.

آنگاه رو به اعضای شورا کرد و گفت: اگر یکدیگر را یاری کنید از میوهی درخت خلافت، خود و فرزندانتان میخورید ولی اگر حسد ورزید و بر یکدیگر خشم گیرید، معاویه گوی خلافت را خواهد ربود.

وقتی سخنان عمر به پایان رسید محمّد بن مسلمه را طلبید و به او گفت: وقتی از مراسم دفن من بازگشتید، با پنجاه مرد مسلّح این شش نفر را برای امر خلافت دعوت کن و همه را در خانهای گِرد آور و با آن گروه مسلّح بر در خانه توقف کن تا آنان یک نفر را از میان خود برای خلافت برگزینند، اگر پنج نفر از آنان نظرشان یکی شد و یک نفر مخالفت کرد او را گردن بزن و اگر چهار نفر متحد شدند، آن دو نفر مخالف را بکش و اگر این شش نفر به دو دستهی مساوی تقسیم شدند حق با آن گروه خواهد بود که عبدالرحمان در میان آنها باشد. آنگاه آن سه نفر را برای موافقت با این گروه دعوت کن اگر توافق حاصل نشد، گروه دوم را از بین ببر، و اگر سه روز گذشت و در میان اعضای شورا اتحاد نظری پدید نیامد، هر شش نفر را اعدام کن و مسلمانان را آزاد بگذار تا فردی را برای زعامت خود برگزینند و او هم پس از دفن خلیفه، هر شش نفر را دعوت کرده و آنان را از دستور عمر آگاه ساخت.

شورا تشکیل شد، اولین کاری که صورت گرفت این بود که طلحه که یکی از شش نفر بود چون رابطهاش با حضرت علی(ع) تیره بود به نفع عثمان کنار رفت زیرا میدانست که با وجود حضرت علی(ع) و عثمان، کسی او را برای خلافت انتخاب نمیکند، پس چه بهتر که به نفع عثمان کنار برود و از شانس موفقیّت حضرت علی(ع) بکاهد. (ضمناً علّت تیره بودن رابطه طلحه با حضرت علی(ع) این بود که طلحه همچون أبوبکر از قبیله تَیم بود و پس از روی کار آمدن أبوبکر روابط قبیله تَیم با بنیهاشم به شدّت تیره شد و این تیرگی تا مدّتها باقی بود.)

پس از طلحه، زبیر نیز که پسر عمهی حضرت علی(ع) بود به جهت خویشاوندی که با آن حضرت داشت، به نفع امام(ع) کناررفت، و سعد وقّاص به نفع عبدالرحمان کنار رفت زیرا هر دو از قبیله «زهره» بودند.

سرانجام از اعضای شورا سه نفر باقی ماندند که هر کدام دارای دو رأی بودند و پیروزی از آن کسی بود که یکی از این سه نفر به او بپیوندد.

در این هنگام عبدالرحمان رو کرد به حضرت علی(ع) و عثمان و گفت: کدام یک از شما حاضر است حق خود را به دیگری واگذار کند و به نفع او کنار رود؟

هر دو سکوت کردند و چیزی نگفتند، عبدالرحمان ادامه داد: شما را گواه میگیرم که من خود را از صحنهی خلافت بیرون میبرم تا یکی از شما را برگزینم، پس رو به علی(ع) کرد و گفت با تو بیعت میکنم که بر کتاب خدا و سنّت پیامبر(ص) عمل کنی و از روش شیخین (أبوبکر و عمر) پیروی نمائی.

حضرت علی(ع) شرط آخر او را نپذیرفت و فرمود: من بیعت تو را میپذیرم مشروط بر اینکه به کتاب خدا و سنّت پیامبر(ص) و طبق اجتهاد و آگاهی و نظر خود عمل کنم.

چون عبدالرحمان از علی(ع) جواب منفی شنید، خطاب به عثمان همان سخن را تکرار کرد عثمان فوراً گفت: آری یعنی پذیرفتم.

آنگاه عبدالرحمان دست بر دست عثمان زد و به او به عنوان «أمیرمؤمنان» سلام گفت، و نتیجه جلسه به مسلمانان که در بیرون خانه منتظر رأی شورا بودند گزارش شد.

نتیجه شورا چیزی نبود که علی(ع) از آغاز آن آگاه نباشد، حتی إبن عباس نیز، پس از آگاهی از ترکیب اعضای شورا، محرومیت قطعی علی(ع) را از خلافت برای بار سوم اعلام کرده بود. به همین جهت وقتی عبدالرحمان نقش خود را در بیعت با عثمان به خوبی پیاده کرد، حضرت علی(ع) رو به عبدالرحمان کرد و گفت:

تو به امید اینکه عثمان خلافت را در آخر عمر به تو واگذار کند او را انتخاب کردی، چنانکه عمر نیز أبوبکر را به همین امید برگزید ولی امیدوارم که خداوند میان شما سنگ تفرقه افکند.

تاریخنویسان میگویند چیزی نگذشت که روابط عبدالرحمان با عثمان به تیرگی گرائید با هم سخنی نگفتند تا عبدالرحمان مرد.[5]

این فشردهی ماجرای شورای شش نفری خلیفه دوم است، پیش از آن که دربارهی این برگ از تاریخ اسلام به قضاوت بپردازیم نظر امام علی(ع) را دربارهی آن بیان میداریم.

امام علی(ع) در خطبه سوم نهجالبلاغه «خطبه شقشقیه» چنین میفرماید:

«حَتی إذا مَضی لِسَبیلِهِ جَعَلَها فی جَماعَۀٍ زَعَمَ أنَی أحَدُهُم فَیا للهِ وَ لِلشُّوری، مَتی إعتَرَضَ الرَّیبُ فیَّ مَعَ الأوَّلِ مِنهُم حَتّی صِرتُ اُقرَنُ إلی هذِهِ النَّظایر، لکِنّی أسفَفتُ إذا أسَفُّوا وَ طِرتُ إذ طارُوا فَصَفی رَجُلٌ مِنهُم لِضِغِنِه وَ مالَ الآخَرُ لِصِهرِه مَعَ هَنٍ وَ هَنٍ.»

«آن گاه که عمر درگذشت امر خلافت را در شورایی قرار داد که تصور میکرد من نیز همانند اعضای آن هستم، خدایا از تو یاری میطلبم دربارهی آن شورا، چه وقت حقانیت من مورد شک بود، آن گاه که با أبوبکر بودم تا آنجا که امروز با این افراد هم ردیف شدهام؟ ولی ناچار در فراز و نشیب با آنان موافقت کردم. و در شورا شرکت جستم، ولی یکی از اعضا به سبب کینهای که با من داشت (مقصود طلحه یا سعد وقّاص است) از من چهره برتافت و به نفع رقیب من کنار رفت و دیگری (عبدالرحمان) به خاطر پیوند خویشاوندی با خلیفه به نفع او رأی داد و... و ... و...»

در نهجالبلاغه پیرامون شورای عمر جز این نیست، ولی برای اینکه خوانندگان از جنایات تاریخ و تعزیهگردانان صحنهی سیاست و تناقضگوئی و غرضورزی خلیفه به خوبی آگاه شوند نکاتی را یادآور میشویم:

تجزیه و تحلیل شورا

در این بخش از سخن، روی نقاط حسّاس انگشت میگذاریم و از نقل مطالب جزئی خودداری میکنیم:

1. اینکه گروههای مختلف به خلیفهی دوم پیشنهاد میکردند که برای خود جانشین برگزیند گواه آن است که تودهی مردم به طور فطری درک میکردند که رئیس مسلمانان باید در حیات خویش زعیم آیندهی جامعه اسلامی را برگزیند، چه در غیر این صورت ممکن است فتنه و فساد سراسر جامعه را فراگیرد و در این راه خونهایی ریخته شود معالوصف دانشمندان اهل تسنّن چگونه میگویند که پیامبر گرامی(ص) بدون اینکه جانشین تعیین کند درگذشت؟

2. پیشنهاد تعیین جانشین از جانب خلیفه میرساند که طرح حکومت شورایی پس از درگذشت پیامبر(ص) طرح بیاساسی بوده است و هرگز چنین طرحی وجود نداشته است، و گرنه چون ممکن است در صورت صدور دستور صریح از جانب پیامبر(ص) دربارهی تشکیل شورا به خلیفهی دوم پیشنهاد تعیین جانشین شود؟

حکومت شورایی (یا به تعبیر دیگر حکومت مردم بر مردم) که صرفنظر از تعیین امام از جانب خدا عاقلانهترین شیوهی حکومت است که بشر میتواند برگزیند، امری است که این روزها و در زمان ما بر سر زبانها افتاده ولی چنین حکومتی در هیچ دوره از تاریخ اسلام اقامه نشده است.

3. عمر در پاسخ درخواست مردم در مورد تعیین جانشین چنین جواب داد:

اگر أبوعبیده زنده بود او را به جانشینی خود برمیگزیدم زیرا از پیامبر(ص) شنیدهام که او امین این امّت است و اگر سالم، مولای أبی حذیفه زنده بود او را جانشین خود میساختم زیرا از پیامبر(ص) شنیدهام که فرمود او دوست خداست. جالب است ایشان در آن وقت به جای اینکه از زندهها سخن بگوید به فکر مردهها بود که علاوه بر مردهپرستی، بیاعتنایی به زندگانی است که در عصر او میزیستند و نتیجهاش مأیوس کردن مردم از اینکه در میان افراد زنده کسی باشد که بتواند مردم را رهبری کند. از این گذشته، اگر ملاک انتخاب أبوعبیده و سالم این بود که پیامبر اکرم(ص) آنان را امین امّت و دوست خدا خوانده بود، پس چرا عمر یادی از فرزند ابوطالب نکرد؟ هم او که پیامبر(ص) دربارهاش فرموده بود: عَلِیٌّ مَعَ الحَقّ وَ الحَقُّ مَعَ عَلیّ[6] یعنی علی با حق و حق با علی است. او که از مقام علی(ع) فضائل و روحیات پاک او قضاوتهای بینظیرش، دلاوریهایش و علم او بر کتاب و سنّت بیش از دیگران آگاه بود چرا نامی از علی(ع) نبرد و به یاد مردگانی افتاد که هرگز کینه و حسد کسی را نمیانگیزاند؟

4. اگر مقام و منصب امامت یک مقام الهی و ادامهی وظایف رسالت است، پس باید در شناخت امام پیرو فرمان خاص الهی بود و اگر یک مقام اجتماعی است باید در شناخت او به افکار عمومی مراجعه کرد.

امّا گزینش امام از طریق شورایی که اعضای آن از طرف خود خلیفه تعیین شوند نه پیروی از فرمان خاص الهی و نه رجوع به افکار عمومی است. اگر باید خلیفهی بعد را خلیفهی پیشین تعیین کند، چرا کار را به شورای شش نفری ارجاع میدهد.

از نظر اهل تسنّن، امام باید از طریق اجتماع امّت یا اتّفاق نظر اهل حلّ و عقد (یعنی همهی صاحبان نظر و نخبگان) انتخاب شود و نظر خلیفه پیشین در این کار کوچکترین ارزشی ندارد.

ولی اکنون معلوم نیست که چرا آنها بر این کار صحّه میگذارند و تصویب شورای شش نفری را لازمالاجرا میدانند.

اگر انتخاب امام حقّ خود امّت و در اختیار مردم است، خلیفهی وقت به چه دلیلی آن حق را از مردم سلب کرد و در اختیار شورایی گذاشت که اعضای آن را خود او انتخاب کرده بود؟

5. به هیچوجه روشن نیست که چرا اعضاء‌شورا به همین شش نفر منحصر شد اگر علّت گزینش آنان این بود که رسول خدا(ص) هنگام مرگ از آنان راضی بود، این معیار دربارهی عمّار، حذیفهی یمانی، أبوذر، مقداد، أبی بن کعب و... نیز تحقق داشت.

مثلاً پیامبر(ص) دربارهی عمّار فرمود:

«عَمّارُ مَعَ الحَقّ وَ الحَقُّ مَعَهُ یَدُورُ مَعَهُ أینَما داک.»[7]

«عمار محور حق است و حق بر وجود او میگردد.»

و دربارهی أبوذر میفرمود:

«ما أظّلتِ الخَضراءُ وَلا أقَلَّتِ الغَبُراءُ عَلی ذی لَهجَۀٍ أصدَقُ مِن أبی ذَر»[8]

«زمین در برنگرفته و آسمان سایه نیفکنده است بر کسی که راستگوتر از ابوذر باشد.»

حالا چرا این افراد در شورا نبودند و افرادی برگزیده شدند که تمام آنها منهای زبیر با حضرت علی(ع) رابطهی خوبی نداشتند و تازه همین عمل باعث شد که زبیر که تا آن روز خود را همتای حضرت علی(ع) نمیدید در ردیف او قرار گیرد و سرانجام، پس از قتل عثمان داعیهی خلافت سر دهد.

6. خلیفه ادّعا داشت که آنان را از این نظر برای عضویت در شورا برگزیده است که پیامبر اکرم(ص) در هنگام مرگ از آنان راضی بود، ولی در سخنان خود دربارهی اعضای شورا، طلحه را طور دیگری معرّفی کرد و به او گفت: تو در هنگام نزول آیهی حجاب سخنی گفتی که رسول خدا(ص) بر تو خشم گرفت و تا روز وفات نیز بر تو خشمگین بود. راستی، کدامیک از این دو را باید پذیرفت؟

خلیفه در انتقاد از اعضای شورا سخنانی گفت که صلاحیت اکثر آنان را برای خلافت و حتی عضویت شورا نفی کرد. مثلاً درباره‏ی زبیر گفت: تو یک روز انسانی و روز دیگر شیطان!

آیا چنین شخصی میتواند در شورای خلافت شرکت کند و خلیفه‏ی اسلام شود؟ اگر چنان میشد که او در روز شورا با نیّت شیطانی در مجلس شرکت میکرد، بازدارنده‏ی وی از افکار شیطانی چه بود؟

و درباره‏ی عثمان گفت تو اگر خلیفه شوی، بنیامیّه و بنی أبی معیط را بر دوش مردم سوار میکنی و... آیا فردی که چنین روحیهای دارد و بنا بر تعصّب خویشاوندی از حق منحرف میشود شایستگی دارد که عضو شورای خلافت گردد و یا برای امّت خلیفهای تعیین کند؟

7. خلیفه از کجا میدانست که عثمان برای خلافت برگزیده خواهد شد و اقوام خود را بر دوش مردم سوار میکند و روزی خواهد رسید که مردم بر ضدّ او قیام خواهند کرد؟ و سپس از او خواست که در چنین لحظاتی از او یاد کند!

خلیفه این فراست و غیبگوئی را از کجا بهدست آورده بود؟ آیا جز این است که اعضای شورای تعیین خلافت را چنان ترتیب داده بود که انتخاب عثمان و محرومیت حضرت علی(ع) را قطعی میساخت؟

8. با تمام کنجکاوی که عمر در زندگی حضرت علی(ع) کرد نتوانست عیبی در او بجوید و فقط سخنی گفت که بعدها نیز عمر و عاص آن را بهانه کرد و گفت علی شوخ مزاج است.[9]

عمر سعه‏ی صدر و گذشت امام(ع) و ناچیز شمردن امور مادی از جانب آن حضرت را شوخ مزاجی تلقی کرد. آنچه باید یک رهبر داشته باشد این است که در اجرای حق مصمّم و در حفظ حقوق مردم با اراده باشد و امام علی(ع) نمونه‏ی کامل و روشن این خصوصیّت بود به طوری که خود خلیفه به دنبال سخن خود گفت: اگر تو زمام امور را در دست بگیری مردم را بر حق آشکار و راه روشن رهبری میکنی.

9. چرا عمر برای عبدالرحمان بن عوف حق وتو قائل شد و گفت در صورت تساوی آراء آن گروه مقدّم باشد که عبدالرحمان در میان آنان است؟

ممکن است گفته شود خلیفه چارهای جز این نداشت، زیرا در صورت تساوی آراء، باید مشکل تساوی حل میشد و خلیفه با دادن حق وتو به عبدالرحمان این مشکل را برطرف ساخت.

پاسخ این مطلب روشن است، زیرا دادن چنین حقی به عبدالرحمان، جز سنگین کردن کفه‏ی پیروزی عثمان نتیجه‏ی دیگری نداشت، عبدالرحمان شوهر خواهر عثمان بود و قهراً در داوری خود عامل خویشاوندی را فراموش نمیکرد. عمر برای رفع این مشکل میتوانست نظر گروه دیگری را مرجع تصمیم نهائی و فصل الخطاب معرّفی کند و بگوید که اگر دو گروه به طور مساوی رأی آوردند، رأی نهائی با طرفی باشد که گروهی از یاران پاک پیامبر(ص) با آن طرف موافق باشد نه رأی عبدالرحمان، شوهر خواهر عثمان و فامیل سعد وقّاص.

10. عمر در حالی که از درد به خود میپیچید به حاضران در مجلس میگفت پس از من اختلاف نکنید، و از دو دستگی بپرهیزید زیرا در این صورت خلافت از آن معاویه خواهد بود و حکومت را از شما خواهد گرفت، ولی به عبدالرحمان حق وتو میدهد که فامیل نزدیک عثمان است و عثمان و معاویه هر دو میوه درخت ناپاک بنیامیّه هستند و خلافت عثمان مایه‏ی استواری حکومت معاویه پس از عثمان است.

شگفتا! خلیفه گاهی اموال فرمانداران را مصادره و آنان را از مقامشان عزل میکرد، ولی هرگز دست به ترکیب حکومت معاویه نمیزد و او را در گردآوری اموال و تحکیم پایههای حکومت خود در شام آزاد میگذاشت با آنکه میدانست او به صورت یک استاندار ساده که روش بسیاری از استانداران وقت بود، انجام وظیفه نمیکرد و دربار او کمتر از دربار نمایندگان کسری و قیصر نبود.

آیا نمیتوان گفت که زیر کاسه نیم کاسهای بوده است و هدف از این کار تحکیم موقعیّت بنیامیّه بوده که از اول بعثت پیامبر(ص) تا توانستند با اسلام جنگیدند و با خاندان پیامبر(ص) دشمنی آشکار داشتند.

11. عمر برای ابراز وارستگی خود میگفت: به فرزندم عبدالله رأی ندهید زیرا او حق شایستگی ندارد که زن خود را طلاق دهد، ولی با این همه او را مستشار شورا قرار داد، هر گاه اعضاء شورا سه رأی مساوی داشتند طرفین تسلیم نظر پسرم عبدالله شوند ولی هرگز اجازه نداد امام حسن(ع) و عبدالله بن عباس عضو شورا یا مستشار اعضا باشند بلکه میگفت میتوانند در جلسه به عنوان مستمع آزاد شرکت کنند.[10]

12. شگفتا! عمر از یک طرف عبدالرحمان را یکتا مؤمن میخواند که ایمان او بر ایمان نیمی از مردم سنگینی میکند، و از طرف دیگر این سرمایهدار معروف قریش را «فرعون امّت» مینامد[11] و تاریخ گواه است که او سرمایهدار و محتکر معروف بود که پس از مرگ، ثروت هنگفتی به ارث گذاشت.

یک قلم از ثروت او این بود که هزار گاو و سه هزار گوسفند و صد اسب داشت و منطقهی «جرف» مدینه را با بیست گاو آبکش زیر کشت میبرد.

او دارای چهار زن بود و هنگامی که مرد به هر یک از زنانش هشتاد هزار دینار ارث رسید و این مبلغ یک چهارم از یک هشتم ثروت او بود که به زنان وی رسید. وقتی یکی از زنان خود را در حال بیماری طلاق داد، ارثیه او را با هشتاد و سه هزار دینار مصالحه کرد.[12]

13. عبدالرحمان در انتخاب عثمان از در حیله وارد شد، نخست به علی(ع) پیشنهاد کرد که طبق کتاب خدا و سنّت پیامبر(ص) و روش شیخین رفتار کند، در حالی که میدانست روش شیخین، در صورت مطابقت با قرآن و سنّت پیامبر، برای خود امر جداگانهای نیست و در صورت مخالفت با آن، ارزشی نخواهد داشت، ولی همچنان اصرار داشت که بیعت با حضرت علی(ع) بر این شرط نیز استوار باشد، و میدانست که امام(ع) از پذیرش این شرط سرباز خواهد زد لذا وقتی آن حضرت دست ردّ بر چنین شرطی زد، عبدالرحمان موضوع را با برادر زن خود عثمان در میان نهاد و او فوراً پذیرفت.

14ـ حکومت برای امام(ع) وسیله بود نه هدف. در حالی که برای رقیب او هدف بود نه وسیله. اگر امام(ع) به خلافت از همان دید مینگریست که عثمان، بسیار آسان بود که در ظاهر شرط عبدالرحمان را بپذیرد ولی در عمل از آن شانی خالی کند، اما آن حضرت چنین کاری نکرد، زیرا او هرگز حقی را از طریق باطل نمیطلبید.

15ـ امام(ع) از همان نخست از دسیسه‏ی خلیفه‏ی دوم و از منویّات کاندیداها آگاه بود، لذا وقتی از ترکیب و شرایط شورا آگاه شد، به عموی خود عباس فرمود: این بار نیز ما از خلافت محروم شدیم، نه تنها امام از این نتیجه آگاه بود بلکه جوانی مانند إبن عباس نیز وقتی از ترکیب اعضای شورا مطّلع شد گفت عمر میخواهد که عثمان خلیفه شود.[13]

16ـ عمر به محمّد بن مسلمه دستور داد که اگر اقلیّت با اکثریّت موافقت نکردند اعدام شوند و اگر جناح مساوی شورا با جناحی که عبدالرحمان در آن قراردارد موافقت نکردند، فوراً کشته شوند و اگر کاندیداها در ظرف سه روز در تعیین جانشین به توافق نرسیدند همگی از دم تیغ بگذرند و...

باید در برابر چنین اخطارهایی گفت، آفرین بر این حریّت و آزادی! در کجای جهان اگر اقلیّتی در برابر اکثریّت قرار گرفت باید قتلعام شود؟

در هر حال، انتخاب عثمان برای خلافت آنچنان به بنیامیّه پر و بال بخشید و آنقدر قدرت و جرأت داد که أبوسفیان، که با عثمان از یک تیره و خانواده بود، روزی به اُحُد رفت و قبر حمزه، سردار بزرگ اسلام را که در نبرد با أبوسفیان و یارانش در جنگ اُحُد کشته شده بود، زیر لگد گرفت و گفت: أبا یَعلی (أبایعلی کنیه‏ی جناب حمزه است) برخیز و ببین که آنچه ما بر سر آن میجنگیدیم به دست ما افتاد و فرزندان ما با آن بازی میکنند.

و در یکی از روزهای نخست از خلافت عثمان که اعضای خانواده در منزل او گرد آمده بودند همین پیر نابینای دشمن دیرینه‏ی اسلام رو به حاضران کرد و گفت:

خلافت را (چون گویی) دست به دست بگردانید و کارگزاران خود را از بنیامیّه انتخاب کنید زیرا جز فرمانروائی هدف دیگری نیست، نه بهشتی هست و نه دوزخی.[14]

خودآزمایی

1. انتخاب خلفا پس از پیامبر أکرم(ص) چگونه بود؟

2. گوناگون بودن شیوه انتخاب خلفا نشانگر چه چیزی بود؟

3. انگیزه عمر در گزینش أبوبکر برای خلافت چه بود؟

4. عمر چه روشی را برای انتخاب جانشین خود برگزید؟

5. عبدالرحمان چه نقشی در انتخاب عثمان به عنوان خلیفه داشت؟

6. حضرت علی(ع) خطاب به عبدالرحمان چه فرمودند؟

7. پیشنهاد گروه های مختلف به خلیفه دوم برای تعیین جانشین نشانگر چیست؟

8. عمر در پاسخ به درخواست مردم برای تعیین جانشین چه گفت؟

9. از نظر اهل تسنّن امام باید از چه طریقی انتخاب شود؟

10. چرا عمر برای عبدالرحمان حق وتو قائل شد؟

پی نوشتها:

1. الإمامۀ و السّیاسة ج 1 ص 12 و شرح نهجالبلاغه إبن أبی الحدید ج 2 ص 5

2. عبدالله بن عثمان، نام أبوبکر است و أبوبکر کنیه ی اوست.

3. الإمامۀ و السّیاسۀ ج 1 ص 22

4. جالب آن است که تمام دستاندرکاران حکومت و اطرافیان آنها توجه داشتند که جانشین تعیین نکردن و مردم را همچون گلّه ی بیشبان رها کردن عاقلانه نیست ولی باید فرد مناسبی را به عنوان جانشین خلیفه معرّفی کنند تا امّت اسلامی از هم نپاشد و به سیر و کار خود ادامه دهد، ولی همین افراد نسبت به شخص پیامبر(ص) که بنیانگذار جامعه اسلامی بوده و سالها زحمت کشیده و شب و روز تلاش کرده تا توانسته است شرّ دشمنان سرسختی چون گردنکشان قریش و مکّه را از سر جامعه اسلامی دور نموده و روال و نظم درستی به وجود آورد (شرح زحمات و تلاشهای پیگیر پیامبر اکرم(ص) در این زمینه نیازمند به مراجعه به تاریخ زندگی آن حضرت است) ولی با توجه به همه ی آن مطالب، بعد از بیست و سه سال خون دل خوردن، جامعه نوپای اسلامی را بدون تعیین جانشین برای خودش رها کرده و هیچ فکری برای بعد از خودش نفرموده است!!!

از خوانندگان محترم تقاضا میکنم قضاوت کنند و ببینند آیا ممکن است پیامبری که آن همه درایت و تدبیر و آیندهنگری داشته و خداوندی که خالق عقل و شعور است و به پیامبرش مأموریت تشکیل امّت میدهد ممکن است این اندازه نسبت به بعد از پیامبر بیتوجه باشد؟ و آیا چنین کاری از سوی خداوند، ظلم نیست؟ و آیا نتیجه ی این کار به هدر دادن تمام زحمتها و بیثمر قراردادن تمام تعالیم و فرهنگ قرآن نخواهد بود؟ خواهش میکنیم به دور از تعصّب قضاوت کنید.

5. تمام مطالب مذکور درباره ی شورا از شرح نهج البلاغه إبن أبی الحدید ج 1 صفحات 185 تا 188 نقل و تلخیص شده است.

6. این حدیث به صورت متواتر (یعنی مکرّر با راویان متعدد) از طریق محدّثان اهل سنّت نقل شده به کتاب الغدیر ج 3 مراجعه کنید.

7. الغدیر ج 9 ص 25

8. محدّثان شیعه و سنّی این حدیث را به اتفاق نقل کردهاند و در کتاب شخصیّتهای اسلامی شیعه نوشته آیت الله سبحانی صفحه 220 مدارک آن آمده است.

نکتهای که لازم است بدان توجه شود این است که خلیفه در ترکیب اعضاء شورا افرادی را در کنار هم قرار داد که از نظر فضیلت و سوابق اسلامی در ردیف هم نبودند و همین امر باعث شد که برخی از آن افراد خیال کنند واقعاً صلاحیت خلافت و زعامت را دارند از جمله طلحه و زبیر، شاید هرگز آنان به خود اجازه نمیدادند که در کنار حضرت علی(ع) و در ردیف آن حضرت دم از خلافت بزنند ولی اینگونه چیدن افراد در کنار هم به آنان شهامت داد که بعدها در زمان خلافت و حکومت رسمی حضرت علی(ع) در برابر آن حضرت قیام کنند و سرانجام جنگ جمل را راه بیندازند و جمع زیادی از مسلمانان را به خاک و خون بکشند و جان خودشان را بدون مجوّز شرعی در این راه بدهند.

9. امام(ع) در خطبه 82 نهجالبلاغه این تهمت را از عمروعاص نقل فرموده و پاسخ میدهد: عَجَباً لِإبن النابِغَة یَزعَمُ لِأهل الشام أنّ فی دُعابَه وَ أنّی امرُءٌ تِلعابَه ... لَقَد قالَ باطِلاً وَ نَطَقَ آثماً، در شگفتم از عمر و عاص که در میان شامیان مرا شوخ مزاج معرّفی کرده، سخنی باطل گفته و در گفتارش مرتکب گناه شده.

10. تاریخ یعقوبی ج 2 ص 112، الإمامة و السّیاسة ج 1 ص24

11. الإمامة و السّیاسة ج 1 ص 24

12. الغدیر ج 8 ص 291

13. کامل إبن اثیر ج 2 ص 45 و شرح نهجالبلاغه إبن أبی الحدید ج 13 ص 93

14. الإستیعاب، ج 2 ص290


دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
علی ریخته گرزاده تهرانی
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر: