bolet_marque
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.       
۴۴ : ۰۳ - يکشنبه ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۶ - 30 April 2017 -۴ شعبان ۱۴۳۸
کد خبر: ۶۰۴
تعداد بازدید: ۳۳۹
تاریخ انتشار: ۲۲ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۰:۰۰
یاران معصومین(ع)
مالک اشتر نخعی (مالک بن حارث)/۳

نقش مالک در جنگ صفّین

مالک اشتر از آغاز حرکت امیرالمؤمنین علیه السلام به صفّین، در کنار حضرت گوش به فرمان بود و در مواردی پیمان وفاداری خود را اعلام می‎کرد و در مسیر رسیدن به صفّین، نیز با جان و دل از حقانیت حضرت امیر علیه السلام در برابر معاویه حمایت می‎نمود. در این قسمت، نمونه‎هایی از وفاداری و ایمان و اعتقاد او، نسبت به حقانیت امیرالمؤمنین علیه السلام را ذکر می‎کنیم:

1ـ به سوی مقدّمه سپاه دشمن: موقعی که امام علیه السلام، قدم به سرزمین شام نهادند، برای مقابله با هر نوع بهانه احتمالی دشمن، دو فرمانده نیرومند خود به نام «زیاد بن نضر حارثی» و «شریح بن هانی» را به همراه نیروهایشان، به عنوان مقدّمه لشکر، به سوی سپاه معاویه گسیل داشتند، آن دو با مقدّمه سپاه معاویه به فرماندهی ابوالاعور سلّمی (عمرو بن سفیان) روبهرو شدند ولی نتوانستند دشمن را به صلح و آشتی دعوت کنند، لذا نامهای برای امام فرستادند و کسب تکلیف کردند.

امام علیه السلام، پس از خواندن نامه، فوراً مالک اشتر را خواستند و او را از نامه آگاه ساخته و فرمودند: «هر چه زودتر خود را به آنان برسان و سرپرستی هر دو گروه را به عهده بگیر، ولی تا دشمن را ملاقات نکردهای و سخنانشان را نشنیده‎ای، آغاز به نبرد نکن، مگر آنها آغازگر جنگ باشند».

مالک به همراه نامه امام علیه السلام، به سرعت خود را به آن محل رساند و وضع سپاه را منظم کرد و از آن پس طبق دستور امیرالمؤمنین علیه السلام جز دفاع از سپاه، کاری انجام نمی‎داد و هرگاه حمله‎ای از ابوالاعور انجام میشد، تنها به دفع آن میپرداخت. مالک چنان به قدرت خود مطمئن بود که در یکی از روزهای قبل از جنگ صفّین برای معاویه شخصاً پیغام فرستاد که اگر خواهان نبرد است، خود شخصاً گام به میدان نهد تا با هم به نبرد بپردازند ، ولی او هرگز اجابت نمی‎کرد تا این که در نیمه یکی از شبها، سپاه معاویه به سرعت عقبنشینی کرد و در سرزمین وسیعی کنار رود فرات فرود آمد و آب را به روی سپاه امام علیه السلام بست.(1)

2ـ مالک و فتح فرات: امیرالمؤمنین علیه السلام با سپاهی عظیم، مسیر کوفه به صفّین را طی کرده و وارد سرزمین صفّین شدند، و به پیش قراولان و طلایه‎داران سپاه خود که مالک‎اشتر آنان را فرماندهی می‎کرد، پیوستند. اما حضرت، وقتی قدم به صفین گذاردند که دشمن میان سربازان ایشان و آب فرات لشکر بزرگی را مستقر کرده و امکان استفاده لشکر عراق را از آب فرات سلب کرده بود.

عبدالله بن عوف بن احمر از یاران و جنگجویان سپاه حضرت می‎گوید: وقتی ما وارد صفّین شدیم، دیدیم معاویه شریعه را در اختیار گرفته و ابوالاعور سلّمی فرمانده مقدّمه سپاه معاویه، مسیر آب را با سواره و پیاده نظام بسته است و تیراندازان زیادی در اطراف آن مستقر نموده است و تمام تلاش آنها جلوگیری از رسیدن آب به سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام است. عبدالله می‎گوید: ما کم آبی و مشکلات و سختی طاقتفرسای آن شرایط را به محضر امام علیه السلام گزارش کردیم، حضرت برای آن که کار به مسالمت تمام شود، صعصعـۀ بن صوحان را به سوی معاویه فرستادند تا او را ملامت نماید و او را باز هم به گفتوگو و مذاکره فراخواند. صعصعه نزد معاویه رفت و تذکرات امام علیه السلام را یادآور شد، اما بعضی از اطرافیان و خود معاویه بستن آب را اولین پیروزی برای خود میدانستند. سخن بین صعصعه و معاویه و همراهانش به درازا کشید و سرانجام معاویه بر تصمیم خود اصرار ورزید و حاضر به بازکردن فرات نشد.

بعد از بازگشت صعصعه نگرانی بر سپاه امام علیه السلام مستولی شد، اما نظر حضرت این شد که باید با یک حمله غافلگیرانه رود فرات از دست دشمن آزاد شود. و برای این کار، امام علیه السلام تمهیداتی تدارک دیدند، سپس موضع تمرکز نیروهای اشتر را معین کرده و خطبهای بسیار غرّاء و کوبنده خواندند که سپاهیان را به طوری تهییج کرد که با یک حمله برقآسا، توسط مالک اشتر و دیگر فرماندهان سپاه، سربازان معاویه را درهم شکستند و فرات را آزاد کردند.(2) ولی حضرت امیر علیه السلام برخلاف معاویه اجازه دادند تا دشمن نیز از آب فرات استفاده کند.(3)

3ـ نگرانی معاویه از مالک اشتر: جنگ صفّین از ربیع الثانی 36 هجری با ورود سپاهیان اسلام و معاویه به سرزمین صفّین آغاز شد اما جنگ سختی به وقوع پیوست و به مدت سه ماه جنگ‎های پراکندهای بیش نبود؛ زیرا قاریان عراقی و شامی وساطت می‎کردند تا شاید از جنگ جلوگیری شود، اما پس از سه ماه قاریان دریافتند که معاویه جنگافروز است و حق با حضرت امیر علیه السلام است، و از وساطت و گفتوگو خودداری کردند، و لذا از آن پس تنور جنگ داغ شد و درگیریها بالا گرفت و در ماه‎های حرام ـ ذیقعده و ذیحجه و محرم ـ جنگ تعطیل شد تا اول ماه صفر 37 هجری جنگ میان دو سپاه مجدداً آغاز شد و غالباً برتری با سپاه امام علیه السلام بود که مالک اشتر نقش اصلی را ایفا میکرد و این مسئله بر معاویه گران بود، لذا روزی به مروان بن حکم گفت: مالک اشتر مرا سخت نگران کرده، با سوارکاران قبایل یحصب و کلاعیین به میدان جنگ برو، و با او به جنگ شاید کار او را تمام کنی. مروان گفت: بهتر است عمروعاص را برای جنگ با مالک روانه میدان کنی اگرچه ابتدا معاویه و عمروعاص نیز از این کار خودداری می‎کردند، اما سرانجام معاویه پذیرفت و از عمروعاص خواست تا همراه نیروهای آن دو قبیله بر مالک اشتر بتازد. بی‎تردید عمروعاص از روبهرو شدن با مالک هراس داشت، اما برای حفظ موقعیت خود، دستور معاویه را پذیرفت و راهی جنگ شد. ابتدا درمقابل رجزخوانی مالک او هم رجز خواند، ولی طولی نکشید که با حمله مالک به او، به وحشت افتاد و در میان نیروهای خود پنهان شد و از معرکه گریخت، به طوری که مورد توبیخ و تحقیر آنان قرار گرفت.(4)

باز معاویه برای آن که مالک اشتر را از پا درآورد و این سردار بیشه شجاعت را به قتل رساند، به عبدالله بن عمر دستور داد همراه با نیروهای زیادی عازم نبرد با مالک اشتر شود، مالک به هنگام رویارویی با پسر عمر بن خطاب، رجزخوانی نمود و چنان به او حمله کرد که در همان آغاز کار نیروهای عبدالله درمانده شدند و به عقب بازگشتند. این شکست برای پسر عمر، و نیز بر معاویه بسیار گران درآمد و مایه آزردگی شان گردید.(5) و بالاخره مالک اشتر همواره خاری در چشمان معاویه و سران شامی بود.

4ـ بازسازی بخش شکست خورده سپاه امام علیه السلام: در یکی از روزهای بسیار سخت صفّین، جناح راست سپاهیان امام علیه السلام در برابر حمله شدید سپاهیان شام، درهم شکست و نیروها پا به فرار گذاشتند. امیر مؤمنان علیه السلام با مشاهده فرار جناح راست سپاهیانشان، آنان را صدا کرد و به مردم فرمودند تا برگردند و به نبرد ادامه دهند، در همین حال از کنار مالک عبور کرده و فریاد زدند: «ای مالک! به این جماعت در حال فرار بگو، از چه و به کجا می‎گریزید، آیا از مرگی که هرگز نمی‎توانید آن را عاجز کنید و به زندگانی که برای شما باقی نمانده است، فرار می‎نمایید؟» مالک حرکت کرد و در برابر فراریان ایستاد و سخنان امیرالمؤمنین را برایشان بازگفت و به آنان فریاد زد: ای مردم من مالک بن حارثم، و مکرّر خود را معرفی کرد و گفت: من مالک بن حارثم، حال پیرامون من جمع شوید، ولی از آن گروه یک نفر هم به او توجه نکرد و همچنان در حال فرار و دورشدن از صحنه نبرد بودند؛ زیرا او را به مالک بن حارث نمیشناختند. در این لحظه، مالک با خود پنداشت که نام «اشتر» میان مردم مشهورتر است به این سبب او فریاد زد: ای مردم من اشترم، ای مردم من اشترم، به من نزدیک شوید و فرار نکنید. در این هنگام گروهی به جانب او آمدند، مالک به آنان گفت: آنچه امروز انجام دادید، بسیار ناپسند بود، ای مردم از دشمن استقبال کنید و بر آنان حمله کنید و با سرعت و تهور به دشمن یورش برید. ای مردم مگر نمیدانید هدف دشمن خاموش کردن نور خدا و سنّت پیامبر و زنده کردن بدعتها است، پس در راه خدا و دفاع از دین او ایثار کنید؛ فرار از میدان نتیجهای جز خواری و مرگ و عذاب دردناک الهی ندارد.

آنگاه مَذحَجیان( اهالی قبیله مذحج) را ملامت نمود و به آنان چنین گفت: امروز شما خدا را خشنود نکردید و به وظایف خود عمل ننمودهاید، این رفتار (فرار از جنگ) از شما بعید بود، مگر نه این که شما دست پرورده جنگ و بزرگ شده رزم و پیکارید و اصحاب تهاجم و ارباب جوانمردی هستید، شما که هرگز به درماندگی و بیچارگی معروف نبودید....

سخنان نافذ مالک در آنان و سایر فراریان اثر گذاشت، لذا خطاب به او گفتند: به هر جا که می‎خواهی ما را ببر. مالک گفت: من با شما همپیمان می‎شوم که تا پیروزی نهایی یا شهادت بجنگیم. آن‎گاه به همراه آنان به بخش مرکزی سپاه معاویه حمله کرد و قوی‎ترین ستون سپاه دشمن را مورد حمله قرار داد. این گروه به فرماندهی مالک به حدی پایداری از خود نشان داد که سپاه دشمن را به وحشت و ترس انداخت و از فکر پیروزی بر سپاه امیرالمؤمنین علیه السلام منصرف شدند، و آنگاه مالک و همراهانش پیروزمندانه به اردوگاه سپاه حضرت امیر علیه السلام بازگشت و بدین ترتیب مالک اشتر از گروه فراری، نیروهایی ساخت که دشمن را به شگفتی و حیرت واداشت.

بعد از این واقعه امام علیه السلام، از بازگشت آنان به میدان جنگ و حماسهآفرینی آنان به ویژه مالک اشتر ابراز رضایت نموده و در این باره سخنان سازندهای ایراد فرمود.(6)

5ـ مردانگی مالک و انجام وظیفه: در یکی از روزهای جنگ صفّین، مردی از شامیان به نام اصبغ بن ضرار ازدی به صحنه نبرد آمد، امیرمؤمنان علیه السلام مالک اشتر را به مقابله با او گسیل داشتند، مالک اشتر موفق شد، بدون جنگ و درگیری او را اسیر کند. بدین ترتیب او را شبانه به قرارگاه خویش آورد و در جایی او را محکم بست تا فرار نکند تا صبح فرارسد. اصبغ شاعری نامآور بود و یقین پیدا کرد که فردا کشته خواهد شد، لذا برای نجات خود، ابیاتی سرود و صدای خود را بلند کرد تا مالک بشنود.

راوی میگوید: صبح که شد، اشتر او را به حضور امیرالمؤمنین علیه السلام آورد و گفت: ای امیرالمؤمنین، این مرد از افراد پادگان معاویه است که دیروز اسیرش کردم و دیشب را پیش ما گذراند و با اشعار خود عواطف ما را تحریک کرد، گویا او با من خویشاوندی هم دارد، اینک اگر مستحق کشته شدن است فرمان بده، و اگر گذشت از او برای تو گوارا است او را به من ببخش.

حضرت امیر علیه السلام فرمودند: «هو لک یا مالک، واذا أصبت منهم أسیراً فلا تقتله ...؛ ای مالک، او برای تو باشد و هرگاه از ایشان اسیری گرفتی او را مکش ...»

مالک نیز از روی جوانمردی و عطوفت و مهربانی آن سرباز اسیر را آزاد کرد.(7)

6 ـ نقش مالک در روزو شب هریر: لیلۀ الهریر شبی است که شدیدترین درگیری‎ها رخ داد و بیشترین کشتهها را داشت و از آن رو «لیلۀ الهریر» نامیدند که لشکریان معاویه از شدت جراحت و درد زوزه میکشیدند.

امیرالمؤمنین علیه السلام از صبحگاهان آن روز پس از ادای نماز صبح، از آن جا که میدانستند، دشمن از ادامه جنگ به ستوه آمده و به آخرین سنگر عقبنشینی نموده و با یک حمله جانانه میتوانند بساط ظلم معاویه را برچینند، لذا به مالک اشتر دستور دادند که به تنظیم سپاه بپردازد و آماده نبردی تمام عیار شود.(8)

ابن ابی الحدید نقل می‎کنند: در این روز، مردی از لشکر عراق بیرون آمد و چنان سلاح بر تن داشت که فقط دو چشمش دیده می‎شد و نیزه‎ای در دست داشت و با آن به سر سپاهیان عراق اشاره می‎کرد و می‎گفت: خدا شما را رحمت کند، صف‎های خود را مرتب کنید. و چون صفها و پرچم‎ها را مرتب کرد، روی به مردم عراق و پشت به مردم شام کرد و چنین گفت: سپاس خداوندی را که پسر عموی پیامبر خویش را در میان ما قرار داد، همان کسی که در اسلام آوردن بر همه مقدم و در هجرت نیز پیشتاز همگان بود، کسی که شمشیری از شمشیرهای خداوند است که بر دشمنان خدا فرود می‎آید، اینک دقت کنید که چون تنور جنگ تافته و گرد و غبار برانگیخته و نیزهها درهم شکسته شد و اسبها سواران ورزیده را به جولان آوردهاند، من جز همهمه و خروش نخواهم شنید، اینک از پس من حرکت کنید و به دنبال من آیید.

او پس از بیان این کلمات به ارتش شام حمله کرد و نیزه خود را میان آنان شکست و پس از مدتی پیکار بازگشت و معلوم شد که این شخص دلاور، مالک اشتر بوده است.(9)

در این موقعیت سرنوشتساز، مردی از سپاه شام خواستار ملاقات حضوری با امیر المؤمنین علیه السلام شد، حضرت نزد او رفتند. آن مرد از حضرت خواست که به جایگاه نخستین خود یعنی عراق برگردد و معاویه هم به شام برگردد به شرطی که شام برای معاویه باشد.

امام علیه السلام که رهاکردن معاویه را به هیچوجه صلاح امت اسلامی نمیدانستند، از خیرخواهی او تشکر کرده و مطالبی در هدایت مردم و انجام وظیفه که جنگ با معاویه بود بیان کردند، آنگاه آن مردی که به گمان خود خیرخواهی میکرد به اردوگاه معاویه بازگشت، و میان دو گروه (سپاهیان عراق و شام) باز جنگ سختی از سر گرفته شد، و از هر وسیله ممکن استفاده میشد، نخست با تیر و سنگ به جان یکدیگر افتادند و سپس با نیزه به نبرد با هم پرداختند و با شکسته شدن نیزهها با شمشیر و گرزهای آهنین به یکدیگر حمله کردند و صدایی جز صدای ضربات آهن شنیده نمیشد که دل مردان دلاور را به هراس انداخته بود و رایات(پرچم ها) و درفشها در میان گرد و غبار گمشده بود.

در این میان مالک اشتر بدون خوف و هراسی میان میمنه(راست) و میسره(چپ) سپاه حرکت میکرد و به هر یک از قبایل و گروههای قاریان قرآن فرمان میداد که به گروه مقابل خود حمله برند و از هنگام نماز صبح آن روز (سهشنبه دهم ربیعالاول سال 37 قمری) تا نیمه شب با شمشیر و گرز به نبرد پرداختند و فرصت خواندن نماز را نداشتند و تنها به تکبیر و ایماء و اشاره برروی مرکب‎ها اکتفا کردند(و نماز را به صورت نماز خوف که در جنگ ها خوانده می شود خواندند، همچنانکه نماز مسافر برای شخص مسافر شکسته است، برای جنگجوی میدان جنگ نیز به صورت نماز خوف است). مالک اشتر در تمام آن مدت همچنان میجنگید تا شب را به صبح رساند، سرانجام دو گروه از یکدیگر جدا شدند در حالی که هفتاد هزار تن کشته شده بودند؛ و این شب همان شب مشهور «هریر» است. در این جنگ، مالک اشتر در میمنه لشکر و ابنعباس در میسره و حضرت امیر علیه السلام در قلب ]لشکر[ بودند و مردم همچنان جنگ میکردند.

شرح بیشتری از جنگ مالک در شب هریر

در آن شب همچنان جنگ ادامه داشت و مالکاشتر به یاران خود می‎گفت: به اندازه پرتاب این نیزهام پیش بروید؛ و نیزه خود را پرتاب میکرد و چون آنان آن مقدار پیشروی میکردند، میگفت: اینک به اندازه فاصله این کمان، باز پیشروی کنید؛ و چون چنان می‎کردند، باز از ایشان تقاضای پیشروی میکرد؛ تا آن که بیشتر مردم از پیشروی به ستوه آمدند و اشتر که چنین دید گفت: شما را در پناه خداوند قرار میدهم لااقل بقیه امروز را هم با جانفشانی، سستی نورزید، و سپس اسب خویش را خواست و درفش خود را استوار ساخت و همراه «حیان بن هوذه نخعی» میان دستههای مختلف لشکر به حرکت درآمد و چنین فریاد میزد: چه کسی جان خود را در راه خدا میفروشد و با اشتر در جنگ همراهی میکند تا آن که پیروز گردد یا به خداوند بپیوندد؟ و همواره مردانی به او می‎پیوستند و همراهش جنگ می‎کردند. تا این که پرچمدار شامیان کشته شد و چون امیرمؤمنان علیه السلام پیروزی آنان را نزدیک دیدند، نیروهای امدادی برای آنان فرستادند.(10) و خطاب به فرماندهان خود فرمودند: «أیّها النّاس، قد بلغ بکم الأمر و بعدوّکم ما قد رأیتم، و لم یبق منهم الاّ آخر نفس...؛ ای مردم! می‎بینید که کار شما و کار دشمن به کجا رسیده است. از ایشان به جز نفس آخر چیزی باقی نمانده است و همانا کارها چون روی می‎آورد انجام آن با آغازش مقایسه می‎شود. آن قوم درمقابل شما بدون این که قصد خدایی داشته باشند پایداری کردند تا آن که پیروزی ما بر آنان به این مرحله رسید و من به خواست خدا صبح‎گاه فردا بر ایشان حمله می‎برم وآنان را در پیشگاه خداوند به محاکمه می‎کشانم.»(11)

چون این سخن امام علیه السلام به گوش معاویه رسید، سخت در وحشت افتاد و دانست که به زودی بساط حکومتش برچیده خواهد شد، از این رو عمروعاص را برای مشورت فراخواند و به توطئه شوم به نیزه‎کردن قرآن دست زد.

معاویه و توطئه سرنیزه کردن قرآنها

نصر بن مزاحم می گوید: از آن جا که معاویه از آمادگی حضرت امیر علیه السلام و یارانش برای جنگی تمام عیار آگاه شد، عمروعاص را خواست و گفت: ای عمرو، فقط یک امشب را فرصت داریم و علی فردا برای فیصله کار بر ما حمله خواهد آورد؛ اندیشه تو چیست و چه می‎بینی؟

عمروعاص گفت: ای معاویه، مردان تو در قبال مردان علی پایداری نمیکنند تو هم از نظر اعتقاد در جنگ مثل او نیستی؛ زیرا علی برای خدا می‎جنگد و تو برای دنیا می‎جنگی، وانگهی اگر تو بر مردم عراق پیروز شوی، آنان از تو بیم دارند ولی اگر علی بر مردم شام پیروز شود، از او بیمی ندارند؛ بنابراین برای نجات از این مهلکه و خطر قطعی باید کاری به آن قوم پیشنهاد کنی که اگر آن را بپذیرند با هم اختلاف نظر پیدا میکنند و اگر نپذیرند باز هم اختلاف پیدا کنند، آنان را به این کار فراخوان که قرآن را میان خودت و ایشان حکم قرار ده و با این پیشنهاد در آن قوم به هدف خود خواهی رسید، این نیّت در فکر من بود ولی من همواره این پیشنهاد را به تأخیر میانداختم تا وقتی که کاملاً نیازمند آن شوی تا اعلام کنم. معاویه ارزش پیشنهاد عمروعاص را فهمید و به او گفت راست گفتی، لذا تصمیم گرفت دستور دهد قرآنها را بالای نیزهها ببرند و در مقابل سپاه حضرت قرار داده و آنان را به حکمیت و داوری قرآن فراخوانند.(12)

نتیجه مشورت شوم معاویه با عمروعاص این شد که بامداد روز بعد سپاه امام علیه السلام، با نیرنگ کاملاً بیسابقهای روبهرو شد و خدمتی که پسر عاص به طاغیان شام کرد، مایه حیات مجدّد قوم اموی گردید. سپاه شام طبق دستور معاویه با نقشه عمروعاص هر چه قرآن به همراه داشتند بر نوک نیزهها قرار دادند و مصحف بزرگ دمشق را به کمک ده نفر حمل نمودند، آنگاه همگی یک صدا شعار دادند که: حاکم میان ما و شما کتاب خداست.(13)

این نقشه شوم، مؤثر افتاد و سپاه عراق، به غیر از مالک اشتر و چند تن دیگر، فریب این توطئه را خوردند و سرانجام امام علیه السلام را به پذیرش آن وادار نمودند.(14)

منظره قرآنها و نالههای عاطفه برانگیز(15) شامیان عقل و هوش را از بسیاری از سربازان امام علیه السلام ربود و آنان را مبهوت و مدهوش ساخت و همان مردانی که تا ساعاتی قبل افتخار می‎آفریدند و تا مرز پیروزی پیش رفته بودند، همانند افسون‎شدگان بر جای خود میخ‎کوب شدند. در این میان افراد نیرومند و با ایمانی که درست راه حق را شناخته و به نیرنگ معاویه واقف بودند، چون مالک اشتر، عمرو بن حمق خزاعی، عدی بن حاتم که خوب می‎دانستند معاویه می‎خواهد خود را از سقوط قطعی نجات دهد، از پای نایستادند و برای ادامه جنگ به محضر امام علیه السلام آمدند و هر کدام سخنی گفتند. مالک اشتر چنین گفت: ای امیرالمؤمنین! برای معاویه چنان نیروی رزمندهای باقی نمانده است، و حال آن که خدای را سپاس که تو هنوز مردان بسیار داری، و بر فرض او مردانی چون مردان تو داشته باشد، اما صبر سربازان تو را ندارند، و اینک آهن را با آهن بکوب و از پروردگارت یاری بخواه.

اما در این میان، اشعث بن قیس با ادامه جنگ مخالفت کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام هم، چون بر نیّت ناپاک او آگاه بودند، فرمودند: «باید با دقّت و مهلت در این کار تأمل شود».(16)

ولی با تحریک و دستور معاویه، عبدالله فرزند عمروعاص که از مقدس نماهای جامعه آن روز بود، با سخنرانی خود افراد بسیاری از ساده‎ لوحان سپاه امام علیه السلام را تحت تأثیر قرار داد و نیرنگ معاویه، آنان را فریب داد، لذا با فریاد و شعار صلح و ترک جنگ، امام علیه السلام را وارد به تسلیم کردند.(17)

حضرت برای اتمام حجّت در این لحظات حساس، و روشن شدن اذهان فریب خوردگان، سخنان ارزنده‎ای فرمودند و آنان را از فریب و مکر معاویه برحذر داشتند، اما تعداد زیادی از رزمندگان میدان نبرد را ترک نموده، نزد امام آمدند و گفتند: اگر داوری قرآن را نپذیری تو را همانند عثمان می‎کشیم. امام باز هم آنان را ارشاد نمودند، اما اثری در دل آنان نداشت و امام با اصرار آنها دستور داد تا مالک اشتر از جنگ دست بردارد و به اردوگاه برگردد.(18)

بازگشت مالک از نبرد فاتحانه

مردی از قبیله نخع می‎گوید: من نزد معصب بن زبیر بودم که ابراهیم فرزند مالک بر او وارد شد و مصعب درباره پدرش مالک از او سؤال کرد. او چنین شرح داد که: در آن هنگام که پدرم بر لشکر معاویه در صفّین اشراف داشت تا حمله کند و کار را بر آنها تمام نماید، من نزد امیرالمؤمنین علیه السلام حاضر بودم که او را مجبور کردند که دست از جنگ بردارد و پدرم مالک را از صحنه نبرد فراخواند. حضرت به ناچار یزید بن هانی را نزد پدرم فرستاد و پیام امام را که بازگشت به پشت جبهه بود، به اطلاع او رسانید. ابراهیم میگوید: پدرم مالک در پاسخ به یزید بن هانی گفت: خدمت امام علیه السلام برگرد و بگو، شایسته نیست در این لحظه‎ها و ساعت‎هایِ سرنوشت‎ساز، مرا از جایگاهم فراخوانی که امیدوار به فتح و پیروزی هستم و در مورد احضار من شتاب مکن. یزید بن هانی نزد حضرت بازگشت و موضوع را گزارش داد. همین که ابن هانی برگشت، بانگ هیاهو و گرد و غبار از جایی که پدرم ایستاده بود، برخاست و نشانههای فتح و پیروزی برای مردم عراق نمودار و شکست و خواری برای مردم شام آشکار شد، ولی در این هنگام همان گروه جاهل و ظاهربین و فریب خورده به امیرالمؤمنین علیه السلام گفتند: به خدا سوگند ما چنین میبینیم که تو به اشتر فرمان‎دادی بجنگد. امام فرمودند: «من هرگز با مأمور خود در حضور شما محرمانه سخن نگفتم، هر چه گفتم شما آن را شنیدید، چگونه مرا برخلاف آنچه که آشکارا گفتم، متّهم میکنید؟!» اما سران مخالفین گفتند: دوباره کسی را بفرست تا فوراً مالک بازگردد و گرنه به خدا قسم از تو کناره میگیریم. و در ضمن، تهدید کردند که حضرت را بکشند یا او را به معاویه تحویل دهند! امیرالمؤمنین علیه السلام، به یزید بن هانی فرمودند: «ای پسر هانی! بشتاب و به مالک بگو که سریعاً نزد من آید که فتنه واقع شد».

یزید بن هانی، پیام امام را به پدرم رساند، مالک گفت: به خدا قسم، هنگامی که قرآن‎ها برافراشته شد، گمان بردم که این عمل بذر اختلاف و تفرقه را در دلهای اصحاب ما میکارد هر چند که خداوند زمینههای فتح و پیروزی ما را فراهم ساخته بود و این توطئه پسر عمروعاص است. سپس خطاب به یزید بن هانی گفت: آیا نشانه فتح را نمیبینی؟ آیا نمیبینی چه بر سر آنها آمده و خداوند چه رحمتی برای ما فراهم آورده است؟ آیا سزاوار است این فرصت را از دست بدهیم و از آن بازگردیم؟ یزید بن هانی به مالک اشتر گفت: آیا دوست داری تو این جا پیروز شوی و اطراف امیرالمؤمنین علیه السلام خالی باشد و او را تسلیم دشمن کنند؟ اشتر گفت: سبحانالله، به خدا سوگند من هرگز چنین چیزی را دوست ندارم. یزید بن هانی گفت: پس بدان که قوای خودی و سران قبایل وفادار به ایشان، آن حضرت را تهدید کرده‎اند که چنانچه مالک را احضار نکنی و او را به توقف فوری جنگ ملزم نسازی یا تو را همانند عثمان به قتل خواهیم رساند و یا این که تو را به دشمن تسلیم خواهیم کرد. در این جا پدرم وخامت اوضاع را دریافت و بر خود لرزید و فوراً دست از نبرد کشید و خود نزد امام علیه السلام آمد، همین که چشمش به آشوبگران افتاد. فریاد زد: ای اهل ذلّت و سستی، و ای فریب خوردگان، آیا زمانی که در آستانه پیروزی قرار گرفتید و پس از آن که پنداشتید شما بر ایشان چیره میشوید فریب آنان را خوردید؟ آنها زمانی قرآنها را برافراشتند و شما را به پذیرش داوری کتاب خدا دعوت کردند که از پیروزی بر شما ناامید شدند و در شُرُف شکست قطعی قرار گرفتند، و به خدا سوگند، آنها خود نخستین کسانی بودند که از دستورهای قرآن عدول کرده و روش و سنّت رسول خدا را پایمال نمودند، پس فریب حیله و توطئه آنها را نخورید و دعوتشان را پاسخ نگویید و فقط به اندازه فاصله دوشیدن شیر ناقهای به من مهلت دهید که من هم اکنون احساس فتح و پیروزی میکنم. اما آنان نپذیرفتند و هر چه مالک آنان را نصیحت و سرزنش کرد، مؤثر نیفتاد.(19)

ادامه دارد...

روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

* در این نوشتار با کمی تغییر از کتاب ارزشمند اصحاب امام علی علیه السلام نوشته استاد سید اصغر ناظم زاده قمی بهره گرفته شده است.

پی نوشت ها

1. تاریخ طبری، ج 4 ص 566 و 567 - وقعه صفّین، ص 152 تا 156.

2. نهجالبلاغه ، خطبه 51 .

3. مروج‎الذهب، ج 2 ص 386.

4. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 8 ص 79 و80 .

5. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 8 ص 71.

6. وقعه صفّین، ص 250 تا 255 شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 5 ص 199 تا 203.

7. وقعه صفّین، ص 466 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 8 ص 101.

8. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2 ص 206.

9. شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2 ص 207.

10. وقعه صفّین، ص 476 و 479 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2 ص 206 و 209.

11. وقعه صفّین، ص 476 و 479 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2 ص 206 و 209.

12. وقعه صفّین، ص 479 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2 ص 209 و 216.

13. وقعه صفّین، ص 479 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2 ص 209 و 216.

14. وقعه صفّین، ص 479 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2 ص 209 و 216.

15. وقعه صفّین، ص 481.

16. وقعه صفّین، ص 482.

17. وقعه صفّین ، ص 483.

18. وقعه صفّین، ص 490 - تاریخ طبری، ج 5 ص 49.

19. تاریخ طبری، ج 5، ص 49 - وقعه صفّین، ص 490 - شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 2 ص 217.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

سعید بلوکی

نام:
ایمیل:
* نظر: