bolet_marque
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.       
۵۰ : ۱۸ - دوشنبه ۰۲ اسفند ۱۳۹۵ - 20 February 2017 -۲۴ جمادی الاول ۱۴۳۸
کد خبر: ۶۴۲
تعداد بازدید: ۱۵۸
تاریخ انتشار: ۲۹ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۳:۱۹
به مناسبت ولادت حضرت امام حسن مجتبی(ع)/2
خورشید تابان در ماه رمضان

خورشید تابان در ماه رمضان

به مناسبت ولادت سرور جوانان بهشت حضرت ابا محمّد الحسن المجتبی(ع)

مختصری از زندگانی امام(ع)

پیشوای دوّم جهان تشیّع که نخستین میوه پیوند فرخنده علی(ع) با دختر گرامی پیامبر اسلام(ص) بودند، در نیمه رمضان سال سوّم هجرت در شهر مدینه دیده به جهان گشودند.

القاب آن حضرت: سیّد، سبط، امین، اثیر، حجّت، برّ، نقی، تقی، زکی، مجتبی و زاهد بود. رنگ مبارکشان سرخ و سفید، دیدگان مبارکشان گشاده و چشمانشان مشکی بود. گونه مبارکشان هموار و محاسنشان انبوه و موی سرشان مجعّد بود. امام مجتبی(ع) از دوران جدّ بزرگوارشان چند سالی را بیشتر درک نکردند زیرا ایشان تقریباً هفت ساله بودند که رسول خدا(ص) به شهادت رسیدند. پس از درگذشت پیغمبر اکرم(ص)، حدود سی سال در کنار پدر گرامیشان امیرالمؤمنین(ع) بودند و پس از شهادت آن حضرت، به مدّت ده سال امامت امّت را به عهده داشتند و در سال ۵۰ هجری با توطئه و دستور معاویه ملعون و به دست جعده، مسموم گردیده و در سنّ ۴۸ سالگی به شهادت رسیدند و در قبرستان بقیع در مدینه مدفون شدند.(۱)

محبوب قلب ها

جابر می گويد: رسول خدا فرمودند: «هر كس خوش دارد به آقاى جوانان اهل بهشت نگاه كند، اينك به حسن بن علي بنگرد».

خوشا به حال کسی که با محبّت و ولایت به چهره دلربای بهشتیت نظاره کرد، ای سیّد جوانان بهشت؛ و بهشت به یُمن وجود تو زینت گرفت. چقدر قیامت مشتاق است به زیارتت و در این میان این شیعیان تواند که بی صبرانه آرزوی دیدارت را در صندوقچه سینه خود به یادگار نگاه می دارند.

محمّد بن اسحاق می گويد: «پس از حضرت رسول(ص) هيچ كس به مقام و شرافت حسن بن علي نرسيد، او هر گاه از منزلش خارج مي شد و در جايى جلوس مي فرمود، مردم پيرامون او اجتماع مي كردند تا جائی كه راه‏ ها مسدود مي شد، و کسی به احترام او از مقابلش عبور نمی کرد به همین جهت امام به منزل مراجعت مي فرمود و مردم پراكنده مي شدند، من در راه مكّه او را ديدم در حالى كه از مركبش پائین آمده و پياده راه مي رفت، مردم هم از وى متابعت كرده پياده حركت مي كردند».

تاریخ گواهی می دهد که بیشترین افرادی که به پیغمبر رحمت(ص) ایمان آوردند به خاطر مکارم اخلاق و رفتار زیبای رسول دو سرا بود با وجود آن که بیش از چهار هزار معجزه از سوی حبیب خدا در تاریخ ثبت و ضبط شده است. اخلاق محموده و چهره ملکوتی و دل نشین آن بزرگوار به گونه ای بود که دل های مشتاق را ناخواسته به سمت خود جذب می کرد. جمالی که به فرموده خودِ خاتم الانبیاء، نمکین تر از یوسف نبی بود و اینک در نیمه ماه رمضان سال سوّم هجرت ماهی به دنیا آمده است که اشبه الناس به رسول دو سراست. امير المؤمنين(ع) فرمودند: «فرزندم حسن از سينه تا سر به جدّش شبيه است»، و انس بن مالك می گويد: «حسن بن علي از همه مردمان به پيغمبر شبیه تر بود». غزالى در كتاب احياء علوم الدين و مكّى در قوت القلوب آورده ‏اند كه پيامبر(ص) به امام حسن(ع) فرمودند: «تو از جهت منظر و اخلاق شبيه به من هستى». شيخ مفيد در كتاب ارشاد مى ‏نويسد: «امام حسن(ع) از لحاظ جسمانى و رويه و مجد و بزرگوارى شبيه ‏ترين مردم به رسول اللّه بود».

آری مجتبی(ع)، چهره ملکوتی و سیادت و آقائی و نمک رخساره را از جدّ خود به ارث دارد و تاج امامت بر سر نورانیش می درخشد. وجودی که مخزن اسرار حضرت حق و تجلّی گاه صفات خداست. حال تو خود قضاوت کن چگونه می توان او را دید و مات و مبهوت او نشد و اگر حضورش در خیابان های مدینه باعث راه بندان معابر نشود جای تعجّب است چراکه او مظهر جمال خداست.(2)

حسن از من است

يعلى بن مرة می گوید: در خدمت رسول اكرم(ص) بودم و آن بزرگوار به مهمانى دعوت شده بودند. ناگهان چشمشان به حسن(ع) افتاد. آن حضرت مقابل دیگران قصد گرفتن او را داشتند و با روى گشاده و خندان متوجّه وى گرديدند. حسن(ع) از اين جا به آن جا همچنان در حال دويدن بود. سرانجام پيامبر، او را گرفتند و يك دست بر گردن و يك دست بر سر او گذاشته، غرق در بوسه ‏اش ساختند و فرمودند: «حسنٌ مِنّى وَ انا مِنه اَحَبَّ اللّهُ مَن احبَّهُ» حسن از من و من از حسنم، خداوند دوست می دارد هرکه را که حسن را دوست داشته باشد.(3)

امام کریم

خطیب بغدادی در تاریخش می نویسد: از امام حسن عليه السلام روايت شده است كه روزى از كنار يكى از باغ هاى بيرون مدينه عبور مى ‏كردند، در مسير خود به غلام سياه چهره ‏اى رسيدند كه گِرده نانى در دست داشت؛ يك لقمه خودش مى‏ خورد و يك لقمه هم به سگى كه در برابر او ايستاده بود، مى ‏خوراند و اين كار را ادامه مى ‏داد تا نيمى از آن گِرده نان را خورد و نيم ديگر را به آن سگ خورانيد. امام حسن(ع) از او پرسيدند: چرا چنين مى ‏كنى؟ وى در پاسخ گفت: خجالت مى ‏كشم كه من بخورم و سير گردم و اين سگ گرسنه بماند! امام حسن(ع) پرسيدند: غلامِ كيستى؟ در پاسخ گفت: غلام «ابان بن عثمان». حضرت پرسيدند: اين باغ از آنِ كيست؟ در پاسخ گفت: از «ابان بن عثمان». امام حسن(ع) خطاب به او فرمودند: تو را سوگند مى‏دهم به خدا، كه از اين محل بيرون نروى تا من بازگردم. امام حسن(ع) رفتند‏ و طولى نكشيد در حالي كه غلام و باغ را از «ابان» خريده بودند، بازگشتند. حضرت به غلام فرمودند: تو را از مولايت خريدم. غلام گفت: اى مولاى من! من مطيع خدا و رسول خدا و شخص شما هستم و در خدمت حاضرم! امام حسن(ع) فرمودند: باغ را هم از «ابان» خريدارى كردم. اينك تو را در راه خدا از قيد بردگى آزاد مى ‏كنم و اين باغ هم از سوى من به تو إهدا مى ‏شود! غلام گفت: اى مولاى من! باغ را به كسى بخشيدى كه مرا به او بخشيدى (يعنى خدا).(4)

گوشه ای از علم امام(ع) در ایّام طفولیّت

حذیفه می گوید: روزی رسول خدا(ص) بر بالای کوه اُحد در میان مهاجرین و انصار قرار داشتند، حسن بن علی علیهما السّلام (که در آن زمانی کودکی بود) با کمال آرامش و وقار پیش آمد. رسول خدا(ص) و یاران به او نگریستند و بلال عرض کرد: کسی را روی کوه احد نمی بینید (که مراقب او باشد)؟ حضرت فرمودند: «إِنَّ جَبْرَئِيلَ يَهْدِيهِ وَ مِيكَائِيلَ يُسَدِّدُهُ وَ هُوَ وَلَدِي وَ الطَّاهِرُ مِنْ نَفْسِي وَ ضِلْعٌ مِنْ أَضْلَاعِي هَذَا سِبْطِي وَ قُرَّةُ عَيْنِي بِأَبِي هُو». جبرئیل او را راهنمائی می کند و میکائیل او را پشتیبانی می نماید و او فرزند من و نمودی از خود من و دنده ای از دنده های من است، و او نوه من و نور چشم من است، پدرم فدای او باد. آن گاه پیغمبر اکرم(ص) برخاستند و ما هم با ایشان برخاستیم در حالی که خطاب به حضرت مجتبی(ع) می فرمودند: «أَنْتَ تُفَّاحَتِي وَ أَنْتَ حَبِيبِي وَ مُهْجَةُ قَلْبِي». تو سیب منی (و شاید این سخن اشاره باشد به سیبی که حضرت در شب معراج از بهشت میل فرمودند و آن سیب حامل نطفه حضرت صدّیقه سلام الله علیها شد)، تو حبیب منی و جان دل منی. و دست حسن(ع) را گرفتند و همه به راه افتادیم تا آن که آن حضرت نشستند و ما هم اطراف ایشان نشستیم و دیدیم که رسول خدا چشم از او بر نمی دارند. و سپس فرمودند: این پسر پس از من هدایت کننده و هدایت شده است‏، این هدیه ای از سوی پروردگار جهان به من است، از من خبر می دهد و آثار مرا به مردم معرّفی می کند و سنّت مرا زنده می سازد و در کارش امور مرا عهده دار می شود. خداوند به او می نگرد و او را مورد مهر و رحمت خویش قرار می دهد. خدا رحمت کند کسی را که این را بداند و با نیکی و احترام به او، به من نیکی و احترام کند. هنوز سخن آن بزرگوار قطع نشده بود که یک مرد اعرابی (عرب بیابان نشین) عصا زنان جلو آمد. چون چشم رسول خدا(ص) به او افتاد فرمودند: مردی آمد که سخن خشنی می گوید که از آن پوست بدنتان جمع می شود و از چیزهائی خواهد پرسید ...، آن مرد آمد و بدون آن که سلام کند گفت: محمّد کدام شماست؟ گفتیم چه می خواهی؟ حضرت فرمودند: آرام باشید. مرد گفت: من با این که تو را ندیده بودم تو را دشمن می داشتم و حالا دشمنی من بیشتر شد. حضرت لبخندی زدند و ما به خاطر جسارت اعرابی عصبانی شدیم و خواستیم او را مورد ضرب و شتم قرار دهیم که رسول خدا(ص) به ما اشاره فرمودند: ساکت باشید. مرد گفت: تو گمان می کنی که پیامبر هستی در حالی که بر پیامبران دروغ بسته ای و هیچ یک از معجزات آن ها را نداری. حضرت فرمودند: ای اعرابی از کجا می دانی؟ گفت: دلایلت را برایم بگو. فرمودند: اگر دوست داشته باشی به تو خبر می دهم که چگونه از محلّ خود بیرون آمدی و در انجمن قوم خود چگونه بودی، و اگر بخواهی یکی از اعضای من به تو خبر بدهد که این باعث تقویت برهان من می شود. اعرابی گفت: مگر عضو هم سخن می گوید؟! حضرت فرمودند: بله، ای حسن! برخیز. اعرابی حسن(ع) را کوچک شمرد و گفت: خودش پاسخ نمی دهد و به کودکی دستور می دهد با من سخن گوید! حضرت فرمودند: به زودی او را عالم به آن چه اراده کنی خواهی یافت. حسن(ع) پیش دستی کرد و فرمود: ای اعرابی! آرام باش. (سپس در قالب شعر فرمودند:)

مَا غَبِيّاً سَأَلْتَ وَ ابْنَ غَبِيٍ‏/ بَلْ فَقِيهاً إِذَنْ وَ أَنْتَ الْجَهُولُ‏

فَإِنْ تَكُ قَدْ جَهِلْتَ فَإِنَّ عِنْدِي/‏ شِفَاءَ الْجَهْلِ مَا سَأَلَ السَّئُولُ‏

وَ بَحْراً لَا تُقَسِّمُهُ‏ الدَّوَالِي/‏ تُرَاثاً كَانَ أُوْرَثَهُ الرَّسُولُ‏

1-تو از شخص نادانی که فرزند نادان است سوال نکردی بلکه از فقیهی پرسیدی و تو در جهالتی.

2-پس اگر تو جاهل هستی بدان که شفاء از جهل نزد من است تا زمانی که سائل از من سؤال کند.

3-به سراغ دریائی آمده ای که آب آن با سطل ها تقسیم نمی شود، به سراغ میراثی آمده ای که رسول خدا او را به ارث گذارده است.

(پس از آن فرمود:) زبان درازی کردی و از حدّ خود فراتر رفتی و خود را فریب دادی، البته از این جا نمی روی تا به خواست خدا ایمان بیاوری. اعرابی لبخند زد و گفت: هیهات (هرگز با ایمان از این جا نخواهم رفت). حسن(ع) به اعرابی فرمود: شما در انجمن قوم خود گرد آمدید و از روی جهل و بی خردی میان خود مذاکره کردید و گمان داشتید که محمّد(ص) ابتر و بی نسل است و همه عرب دشمن اویند و او خونخواهی ندارد و پنداشتی که او را می کشی و قوم خود را از زحمت او می رهانی و قصد این کار را هم کردی و نیزه ات را به دست گرفته به سوی او نشانه رفتی و خواستی او را بکشی ولی راه این کار مشکل شد و دیده ات نابینا گشت و اینک به نزد ما آمدی به خاطر ترس از این که مسخره ات کنند و البته آمدنت به خیر تو تمام خواهد شد. اکنون تو را از سفرت خبر می دهم. در شبی صاف و روشن بیرون شدی و ناگاه هوا طوفانی شد و شب به شدّت تاریک گشت و فضا تیره و تار شد و ابر شروع به باریدن کرد و تو متحیّر و سرگردان ماندی مانند شتری که اگر از مقابل رود نحر شود و اگر از عقب رود پی گردد. نه صدای پایی می شنیدی و نه زنگ شترِ کسی که آتشی افروزد تا راه را بیابی به گوش تو می رسید. ابرها پیوسته بیشتر می شد و ستارگان آسمان از نظرت ناپدید می شدند، نه ستاره درخشانی بود که از آن راه را پیدا کنی و نه دانشی روشن که بدان راه یابی. بی هدف راه می رفتی و ... بیابان خشک تو را به وحشت انداخته بود و سنگلاخ ها تو را از پا در آورده بود، ناگهان چشم باز کردی و دیدی نزد مایی، پس دیده ات روشن شد و کدورتت بر طرف گردید و درد و ناله ات از بین رفت.

اعرابی گفت: ای پسر! این ها را از کجا گفتی؟! گویا از سویدای دلم پرده برداشتی و گویا در کنار من حضور داشتی و چیزی از کار من بر تو پوشیده نیست و گویا تو دانای غیب هستی!! اسلام را به من تلقین کن.

حسن(ع) فرمود: «اللّهُ أكبر، بگو: أَشهدُ أنْ لا إلهَ إلّا اللّهُ، وحدَهُ لا شريكَ لَهُ، وَ أَنَّ مُحمّداً عَبدُهُ وَ رَسولُهُ».

مرد اعرابی مسلمان شد و خوب اسلام آورد و رسول خدا(ص) و مسلمانان همه شاد شدند و رسول خدا(ص) مقداری از قرآن را به او آموختند. اعرابی گفت: یا رسول الله! اجازه می دهید نزد قوم خود برگردم و آنان را از این موضوع آگاه کنم؟ حضرت اجازه فرمودند و او رفت و سپس با گروهی از از قومش بازگشت و همه مسلمان شدند و مردم زمانی که به حسن(ع) نگاه می کردند می گفتند: به این شخص چیزهایی داده شده که به احدی از جهانیان داده نشده است.(5)

حدیثی از امام(ع)

«إِنَّ مَنْ طَلَبَ الْعِبَادَةَ تَزَكَّى لَهَا». هر کس که طالب عبادت (واقعی و با صفا) باشد، خود را برای آن از آلودگی های گناه پاک می سازد.(6)

پی نوشت ها:

۱- برگرفته از کتاب: سیره پیشوایان ص۸۸/تقویم شیعه ص۲۷۶.

2- ترجمه إعلام الورى ص 304/ سفينة البحار ج ‏8 ص 97/ سيره معصومان (ترجمه اعیان الشّیعه) ج ‏5 ص 16.

3- سيره معصومان (ترجمه اعیان الشّیعه) ج ‏5 ص 21.

4- فضائل پنج تن(ع) در صحاح ششگانه اهل سنّت (ترجمه فضائل الخمسه) ج ‏4 ص 209.

5- الثاقب في المناقب ص 316/ و برگرفته از امام حسن مجتبی(ع) جان دل پیامبر(ص) نوشته رحمانی همدانی- ص 252.

6- تحف العقول ص 236.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

مسلم زکی زاده


نام:
ایمیل:
* نظر: