کد مطلب: ۱۶۹۹
تعداد بازدید: ۲۳۹۶
تاریخ انتشار : ۲۰ آبان ۱۳۹۶ - ۱۰:۵۵
بیانات مقام معظم رهبری، حضرت آیت الله خامنه‌ای (دام ظله العالی)
در بـاب صلح امام حسن(ع)این مسأله را بارها گفته‌ایم و در کتابها نوشته‌اند که هر کس حتی خود امیرالمؤمنین هم اگر به جاي امام حسن مجتبی(ع) بود و در آن شرایط قرار می گرفت، ممکن نبود کاري بکند، غیر از آن کاري که امـام حسـن(ع) کـرد.

تحلیل زندگانی و حوادث ویژه دوران امام حسن(ع)

دوران امام مجتبی(ع) و حادثه صلح آن بزرگوار با معاویه، یا آن چیزی که بـه نام صلح نامیده شد، حادثه سرنوشت ساز و بی نظیری در کل روند انقلاب اسلامی صدر اول بود. دیگر ما نظیر این احادیث را نداشتیم.

توضیح کوتاهی راجع به این جمله عرض کنم و بعد وارد اصل مطلب بشوم. انقلاب اسلام، یعنی تفکر اسـلام و امانتی که خدای متعال به نـام اسـلام بـرای مـردم فرسـتاد، در دوره اول، یـک نهضت و یک حرکت بود و در قالب یک مبارزه و یـک نهضـت عظـیم انقلابـی، خودش را نشان داد و آن در هنگامی بود که رسول خدا(ص)، این فکـر را در مکـه اعلام کردند و دشمنان تفکر توحید و اسلام، در مقابـل آن صـف آرایـی نمودنـد؛ برای اینکه نگذارند این فکر پیش برود.

پیامبر، با نیرو گـرفتن از عناصـر مـؤمن، این نهضت را سازماندهی کرد و یک مبارزه بسیار هوشمندانه و قوی و پیشرو را در مکه به وجود آورد. این نهضت و مبارزه، سیزده سال طول کشـید. ایـن، دوره اول بـود. بعـد از سـیزده سـال، بـا تعلیمـات پیـامبر، بـا شـعارهایی کـه داد، بـا سازماندهی ای که کرد، با فداکاریی که شد، با مجموع عواملی که وجـود داشـت، این تفکر، یک حکومت و یک نظام شد و به یک نظام سیاسی و نظام زندگیِ یک امت تبدیل گردید و آن هنگامی بود که رسول خدا به مدینـه تشـریف آوردنـد و آنجا را پایگاه خودشان قرار دادند و حکومت اسلامی را در آنجـا گسـتراندند و اسلام از شکل یک نهضت، به شکل یک حکومت تبدیل شد.

این، دوره دوم بود.این روند، در ده سالی که نبـی اکـرم حیـات داشـتند و بعـد از ایشـان، در دوران خلفای چهارگانه و سپس تا زمان امام مجتبی(ع) و خلافت آن بزرگوار که تقریبـاً شش ماه طول کشید، ادامه پیدا کـرد و اسـلام بـه شـکل حکومـت، ظـاهر شـد. همه چیز، شکل یک نظام اجتماعی را هم داشت؛ یعنی حکومـت و ارتـش و کـار سیاسی و کار فرهنگی و کار قضایی و تنظیم روابط اقتصادی مردم را هم داشـت و قابل بود که گسترش پیدا کند و اگر به همان شکل پیش مـی رفـت، تمـام روی زمین را هم فرا می گرفت؛ یعنی اسلام نشان داد که ایـن قابلیـت را هـم دارد.

در دوران امام حسن(ع)، جریان مخالف، آن چنان رشد کرد که توانست بـه صـورت یک مانع ظاهر بشود. البته این جریان مخالف، در زمان امام مجتبی(ع) بـه وجـود نیامده بود؛ سالها قبل به وجـود آمـده بـود. اگـر کسـی بخواهـد قـدری دور از ملاحظات اعتقادی و صرفاً متکی به شواهد تاریخی حرف بزند، شاید بتواند ادعا کند که این جریان، حتی در دوران اسلام به وجود نیامده بود؛ بلکه ادامه ای بود از آنچه که در دوران نهضت پیامبریعنی دوران مکه- وجود داشت.

بعـد از آنکـه خلافت در زمان عثمان- که از بنی امیه بود- به دست این قوم رسـید، ابوسـفیان-که در آن وقت، نابینا هم شده بود- با دوستانش دورهم نشسته بودند. پرسید: چه کسانی در جلسه هستند؟ پاسخ شنید: فلانی و فلانی و فلانی. وقتی که خاطر جمع شد همه خودی هستند و آدم بیگانه ای در جلسه نیست، به آنها خطـاب کـرد و گفت:«تَلَقَّفُوهَا تَلَقَّفَ الکُرَةِ»[1]یعنی مثل توپ، حکومت را به هم پاس بدهید و نگذاریـد از دست شما خارج بشود! این قضیه را تواریخ سنّی و شیعه نقل کرده اند.

اینهـا مسائل اعتقادی نیست و ما اصلاً از دیدگاه اعتقادی بحث نمـی کنـیم؛ یعنـی مـن خوش ندارم که مسائل را از این دیدگاه بررسی کنم؛ بلکه فقـط جنبـه تـاریخی آن را مطرح می کنم. البته ابوسفیان در آن وقت، مسلمان بود و اسلام آورده بـود؛ منتهـا اسلامِ بعد از فتح یا مشرف به فتح؛ اسلامِ دوران غربت و ضعف نبود، اسلامِ بعـد از قدرتِاسلام بود.

این جریان، در زمان امام مجتبی(ع) به اوج قـدرت خـودش رسید و همان جریانی بود که به شکل معاویه بن ابی سفیان، در مقابل امام حسن مجتبی(ع)ظاهر شد. این جریان، معارضه را شروع کرد و مشکلاتی فراهم نمـود؛ تا آنجایی که عملاً مانع از پیش روی آن جریان حکومت اسلامی شـد.

در بـاب صلح امام حسن(ع)این مسأله را بارها گفته‌ایم و در کتابها نوشته‌اند که هر کس حتی خود امیرالمؤمنین هم اگر به جای امام حسن مجتبی(ع) بود و در آن شرایط قرار می گرفت، ممکن نبود کاری بکند، غیر از آن کاری که امـام حسـن(ع) کـرد. هیچکس نمی تواند بگوید که امام حسن(ع)، فـلان گوشـه کـارش سـؤال برانگیـز است. نه، کار آن بزرگوار، صد در صد بر استدلال منطقی غیرقابل تخلف منطبـق بود. 

در بین آل رسول خـدا(ص)، پرشـورتر از همـه کیسـت؟ شـهادت آمیزتـرین زندگی را چه کسی داشته است؟ غیرتمندترین آنها برای حفظ دیـن در مقابـل دشمن، چه کسی بوده است؟ حسین بن علی(ع) بوده است. آن حضـرت در ایـن صلح، با امام حسن(ع) شریک بودند. صـلح را تنهـا امـام حسـن(ع) نکـرد؛ امـام حسن(ع) و امام حسین(ع) این کار را کردند؛ منتها امام حسن(ع) جلو بود و امـام حسین(ع) پشت سـر او بـود. امـام حسـین(ع)، جـزو مـدافعان ایـده صـلح امـام حسن(ع) بود. 

وقتی که در یک مجلس خصوصی، یکی از یاران نزدیکاز ایـن پُرشورها و پُرحماسه هابه امام مجتبی(ع) اعتراضی کرد، امـام حسـین(ع) بـا او برخورد کردند: «وَ غَمَزَ الحُسینِ حُجر»[2]

 هیچکس نمی‌توانـد بگویـد کـه اگـر امـام حسین(ع) به جای امام حسن(ع) بود، این صلح انجـام نمـی گرفـت. نخیـر، امـام حسین(ع) با امام حسن(ع) بود و این صلح انجام گرفت و اگر امام حسن(ع) هـم نبود و امام حسین(ع) تنها بود، در آن شرایط، باز هم همین کار انجام می گرفـت و صلح می شد.

 

پرشکوه‌ترین نرمش قهرمانانه تاریخ

 

صلح، عوامل خودش را داشت و هیچ تخلف و گریـزی از آن نبـود. آن روز، شهادت ممکن نبود. مرحوم شیخ راضی آل یاسین در این کتاب صلح الحسـن-که من در سال 1348 آن را ترجمه کردم و چاپ شده است- ثابـت مـی کنـد کـه اصلاً جا برای شهادت نبود. هر کشته شدنی که شهادت نیسـت؛ کشـته شـدنِ بـا شرایطی، شهادت است. آن شرایط، در آنجا نبود و اگر امام حسن(ع)، در آن روز کشته می شدند، شهید نشده بودند. امکان نداشت که آن روز کسـی بتوانـد در آن شرایط، حرکت مصلحت آمیزی انجام بدهد که کشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار[3]نکرده باشد. 

راجع به صلح، از ابعاد مختلـف صـحبت کـرده ایـم؛ حـالا مسأله این است که بعد از صلح امام حسن مجتبی(ع) ،کاری به شکلی هوشمندانه و زیرکانه تنظیم شد که اسلام و جریان اسلامی، وارد کانال آلـوده ای کـه بـه نـام خلافت، و در معنا سلطنت، به وجـود آمـده بـود نشـود. ایـن، هنـر امـام حسـن مجتبی(ع) بود. 

امام حسن مجتبی(ع) کاری کرد که جریـان اصـیل اسـلام- کـه از مکه شروع شده بود و به حکومت اسلامی و بـه زمـان امیرالمـؤمنین(ع) و زمـان خود او رسیده بود- در مجرای دیگری، جریان پیدا بکند؛ منتها اگر نـه بـه شـکل حکومت، زیرا ممکن نبود، لااقل دوباره به شکل نهضت جریان پیـدا کنـد. ایـن، دوره سوم اسلام است. اسلام، دوباره نهضت شد. 

اسلام ناب، اسلام اصیل، اسلام ظلم ستیز، اسلام سازش ناپذیر، اسلام، دور از تحریف و مبرّا از اینکه بازیچه دست هواها و هوس ها بشود، باقی ماند؛ یعنی در زمان امـام حسـن(ع) ،تفکـر انقلابـی اسلامی که دوره ای را طی کرده بود و به قدرت و حکومت رسـیده بـود؛ دوبـاره برگشت و یک نهضت شد. البته در این دوره، کار این نهضت، به مراتب مشکل تر از دوره خود پیامبر(ص) بود؛ زیرا شعارها در دست کسانی بود که لباس مـذهب را بر تن کرده بودند در حالی که از مذهب نبودند. مشکلی کار ائمه هدی اینجا بود. البته من از مجموعه روایات و زندگی ائمه: اینطور اسـتنباط کـرده ام کـه این بزرگواران، از روز صلح امام مجتبی(ع) تا اواخر، دائماً درصدد بوده اند که این نهضت را مجدداً به شکل حکومت علوی و اسلامی در بیاورنـد و برپـا کننـد. 

در این زمینه، روایاتی هم داریم. البته ممکن است بعضی دیگر، این نکته را اینطـور نبینند و طور دیگری ملاحظه بکنند؛ اما تشخیص من این است. ائمه می خواسـتند که نهضت، مجدداً به حکومت و جریان اصیل اسلامی تبدیل بشـود و آن جریـان اسلامی که از آغشته شدن و آمیخته شدن و آلوده شدن به آلودگی هـای هواهـای نفسانی دور است، روی کار بیاید؛ ولی این کار مشکلی اسـت. 

در دوران نهضـت یعنی دوران خلافت خلفای سُفیانی و مروانی و عباسی، مهم ترین چیزی که مردم احتیاج داشتند، این بود که اصالت های اسلام و جرقه های اسلامِ اصیل و قرآنی را در لا به لای حرف های گوناگون و پراکنده ببینند و بشناسند و اشتباه نکنند. بی خود نیست که ادیان، این همه روی تعقل و تدبر انسان ها تکیه کرده اند. بی خود نیسـت که در قرآن کریم، این همه روی تفکر و تعقل و تدبر انسان ها تکیـه شـده اسـت؛ آن هم درباره اصلی ترین موضـوعات دیـن، یعنـی توحیـد اسـت. بـاطن توحیـد، اقیانوس بیکرانه ای است که اولیای خـدا در آن غـرق مـی شـوند. 

توحیـد، وادی بسیار باعظمتی است؛ اما در چنین وادی بـاعظمتی، بـاز از مـؤمنین و مسـلمین و موحدین خواسته اند که با تکیه به تفکر و تدبر و تعقل، پـیش برونـد. واقعـاً هـم عقل و تفکر می تواند انسان را پیش ببرد. البته در مراحل مختلـف، عقـل بـه نـور وحی و نور معرفت و آموزش های اولیای خدا، تجهیز و تغذیـه مـی شـود؛ لـیکن بالاخره آنچه پیش می رود، عقل است. بدون عقل، نمی شود هیچ جا رفـت. 

ملـت اسلامی، در تمام دوران چند صد ساله ای که چیزی به نام خلافت، بر او حکومـت می کرد یعنی تا قرن هفتم که خلافت عباسی ادامه داشـت، البتـه بعـد از انقـراض خلافت عباسی، باز در گوشه و کنار، چیزهایی به نام خلافت وجود داشت؛ مثـل زمان ممالیک در مصر و تا مدت ها بعد هم در بلاد عثمانی و جاهای دیگـرآن چیزی که مردم احتیاج داشتند بفهمند، این بوده که عقل را قاضی کنند، تا بداننـد آیا نظر اسلام و قرآن و کتاب الهی و احادیث مسلّمه راجع بـه اولیـای امـور، بـا واقعیت موجود تطبیق می‌کند، یا نـه. 

ایـن، چیـز خیلـی مهمـی اسـت...... دوران خلافت مروانی و سفیانی و عباسی، دورانی بود که ارزش های اسلامی از محتوای واقعی خودشان خالی شـدند. در صـورت هـایی بـاقی مانـد؛ ولـی محتواهـا، بـه محتواهای جاهلی و شیطانی تبدیل شد. آن دستگاهی که می‌خواست انسان هـا را عاقل، متعبّد، مـؤمن، آزاد دور از آلایـش هـا، خاضـعِ عنـداالله و متکبـر در مقابـل متکبران تربیت کند و بسازد- که بهترینش، همـان دسـتگاه مـدیریت اسـلامی در زمان پیامبر بود- به دستگاهی تبدیل شد که انسان ها را با تـدابیر گونـاگون، اهـل دنیا و هوی و شهوات و تملق و دوری از معنویات و انسان های بـی شخصـیّت و فاسق و فاسدی می‌ساخت و رشد می داد. 

متأسفانه، در تمام دوران خلافت امـوی و عباسی، اینطور بود. در کتاب های تاریخ، چیزهایی نوشـتند کـه اگـر بخـواهیم آنها را بگوییم، خیلی طول می کشد. از زمان خود معاویه هم شروع شد. معاویـه را معروفش کردند؛ یعنی مورخان نوشتند که او آدمی حلیم و با ظرفیـت بـوده و به مخالفانش اجازه می داده که در مقابلش حرف بزننـد و هـر چـه مـیخواهنـد، بگویند. البته در برهه ای از زمان و در اوایل کارش، شـاید همـینطـور هـم بـوده است؛ لیکن در کنار این بُعد، ابعاد دیگر شخصیّت او را کمتر نوشته اند. 

اینکـه او چطور اشخاص و رؤسا و وجوه و رجال را وادار می کـرد کـه از عقایـد و ایمـان خودشان دست بکشند و حتی در راه مقابله بـا حـق، تجهیـز بشـوند. ایـنهـا را خیلی‌ها ننوشته اند. البته باز هم در تاریخ ثبت است و همین‌هایی را هم که ما الان می دانیم، باز یک عده نوشته‌اند.

مردمانی که در آن دستگاه ها پرورش پیدا می کردند، عادت داده می شـدند کـه هیچ چیزی را برخلاف میل و هوای خلیفه، بر زبان نیاورنـد. ایـن، چـه جامعـه ای اسـت؟! ایـن، چطـور انســانی اسـت؟! ایـن، چطـور اراده الهـی و اسـلامی در انسان هاست که بخواهنـد مفاسـد را اصـلاح کننـد و از بـین ببرنـد و جامعـه را جامعه‌ای الهی درست کنند؟ آیا چنین چیزی، ممکن است؟!

جاحظ و یا شاید ابوالفرج اصفهانی نقل می کند که معاویه در دوران خلافتش، با اسب به مکه می رفت. یکی از رجالِ آن روز هم در کنار او بود. معاویه سـرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اینها هم عده ای می آمدنـد. 

معاویـه مفـاخر اموی و جاهلی خودش را نقل می کرد که در جاهلیت، اینجا اینطوری بـود، آن طوری بود، پدر من ابوسفیان چنین کرد، چنان کرد. بچه هـا هـم در مسـیر، بـازی می کردند و ظاهراً سنگ می انداختند. در این بین سنگی به پیشانی کسی کـه کنـار معاویه اسب می راند و حرکت می کرد، خورد و خون جاری شد. او چیزی نگفت و حرف معاویه را قطع نکرد و تحمـل کـرد. خـون، روی صـورت و محاسـنش ریخت. معاویه همینطور که سرگرم صـحبت بـود، ناگهـان بـه طـرف ایـن مـرد برگشت و دید خون روی صورت اوست. گفت: از پیشانی تو خون مـی ریـزد. آن فرد، در جواب معاویه گفت: خون؟! از صورت؟! کو؟ کجا؟ وانمـود کـرد کـه از بس مجذوب معاویه بوده، خوردن این سنگ و مجروح شـدن پیشـانی و ریخـتن خون را نفهمیده است! 

معاویه گفت: عجب، سنگ به پیشانیت خـورده، ولـی تـو نفهمیدی؟! گفت: نه من نفهمیدم. دست زد و گفت: عجب، خون؟! بعد بـه جـان معاویه یا به مقدسات قسم خورد که تا وقتی تو نگفتی، شیرینی کلام تو نگذاشت که بفهمم خون جاری شده است! معاویه پرسید: سهم عطیه ات در بیت المال، چـه قدر است؟ مثلاً گفت: فلان قدر، معاویه گفت: به تو ظلم کرده اند، ایـن را بایـد سـه برابر کنند! این، فرهنگ حاکم بر دستگاه حکومت معاویه بود.

کسانی که در این دوران، تملق رؤسا و خلفا را مـی گفتنـد، کارهـا بـر اسـاس صلاحیت و شایستگی شان واگذار نمی شد. اصولاً عرب، به اصل و نسـب خیلـی اهمیّت می دهد. فلان کس، از کدام خانواده است؟ پدرانش، چـه کسـانی بودنـد؟ اینها حتی رعایت اصل و نسب را هـم نمـی کردنـد...

در زمـان عبـدالملک و بعضی پسرهای او، یک نفر به نام یوسف بن عمر ثقفی را مـدت هـای مدیـد بـر عراق گماشتند. او سال ها حاکم و والـی عـراق بـود. ایـن شـخص آدم عقـده ای بدبختی بود که از عقده ای بودنش، چیزهایی نقل کـرده انـد. مـرد کوچـک جثـه و کوچک اندامی بود که عقده کوچکی جثه خودش را داشت. وقتی که پارچـه ای بـه خیاط می داد تا بدوزد، از خیاط سؤال می کرد که آیا این پارچه به انـدازه تـن مـن است؟ خیاط به این پارچه نگاه می کرد و اگر مثلاً می گفت این پارچه برای انـدام شما اندازه است و بلکه زیاد هم می آید، فوراً پارچه را از این خیاط می گرفـت و دستور می داد که او را مجازات هم بکنند! خیاط ها این قضیه را فهمیده بودند. بـه همین خاطر، وقتی پارچه ای را به خیاط عرضه می کرد و می گفت برای مـن بـس است یا نه، خیاط نگاه می کرد و می گفت نه، این پارچه ظاهراً برای هیکل و جثـه شما باید کم بیایـد و بایـد خیلـی زحمـت بکشـیم، تـا آن را مناسـب تـن شـما دربیاوریم! او هم با اینکه می دانست خیاط دروغ می گوید، ولی خوشش مـی آمـد؛ اینقدر احمق بود! 

او همان کسی است که زید بن علی(ع) را در کوفه به شهادت رساند. چنین کسی، سال ها بر جان و مال و عِرض[4]مردم مسلط بود. نه یک اصل و نسب درستی، نه یک سواد درستی، نه یک فهم درستی داشت؛ ولی چـون به رأس قدرت وابسته بود، به این سمت گماشته شده بود. اینها آفت است.

اینها برای یک نظام، بزرگ ترین آفت هاست. این جریان، همینطور ادامـه پیـدا کرد. در کنار این، جریان مسلمانی اصیل، جریان اسلام ارزشی، جریان اسلام قرآنیکه هیچ وقت با آن جریان حاکم، اما ضد ارزش ها کنار نمی آمد. نیز ادامه پیدا کرد که مصداق بارز آن، ائمه هدی(ع) و بسیاری از مسـلمانان همـراه آنـان بودنـد. بـه برکت امام حسن مجتبی(ع)، این جریان ارزشی نهضـت اسـلامی، اسـلام را حفـظ کرد. اگر امام مجتبی(ع) این صلح را انجام نمـی داد، آن اسـلام ارزشـی نهضـتی بـاقی نمی ماند و از بین می رفت؛ چـون معاویـه بـالاخره غلبـه پیـدا مـی کـرد. وضـعیت، وضعیتی نبود که امکان داشته باشد امام حسن مجتبی(ع) غلبه پیدا کند. 

همه عوامل، در جهت عکس غلبه امام مجتبی(ع) بود. معاویه غلبه پیدا می کـرد؛ چـون دسـتگاه تبلیغات در اختیار او بود. چهره او در اسلام، چهره ای نبود که نتوانند و متوجه کنند و نشان بدهند. اگر امام حسن(ع) صلح نمی کرد، تمام ارکان خاندان پیـامبر(ص) را از بین می بردند و کسی را باقی نمی گذاشتند که حافظ نظام ارزشی اصیل اسلام باشد. همه چیز به کلی از بین می رفت و ذکر اسلام بر می افتاد و نوبت به جریان عاشورا هم نمی رسید. 

اگر بنا بود امام مجتبی(ع)، جنگ با معاویه را ادامه بدهـد و بـه شـهادت خاندان پیامبر(ص) منتهی بشود، امام حسین(ع) هم باید در همین ماجرا کشته می شد، اصحاب برجسته هم باید کشته می شدند، حجر بن عدی ها هم باید کشته می شدند، همه باید از بین می رفتند و کسی که بماند و بتـوان از فرصـت هـا اسـتفاده بکنـد و اسلام را در شکل ارزشیِ خودش باز هم حفظ کند، دیگر باقی نمی ماند. ایـن، حـق عظیمی است که امام مجتبی(ع) بر بقای اسلام دارد. (22/1/1369)

البته این صلح، تحمیلی بود؛ اما بالاخره صلحی واقع شد. باید گفت حضرت، دل نداد. همین شرایطی که حضرت قرارداد، در واقع پایه کـار معاویـه را متزلزل کرد. خود این صلح و شرایط امام حسن(ع) همه اش یک مکر الهی بود.«وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّه‏»[5]بود. یعنی اگر امام حسن(ع) می جنگید و در این جنگ کشته می شدکه به احتمال قوی به دست اصحاب خودش که جاسوسان معاویه آنها را خریـده بودند، کشته می شد- معاویه می گفت من نکشتم، اصـحاب خـودش کشـتند. بـه عزاداری هم می پرداخت و بعد تمام اصحاب امیرالمؤمنین را تار و مـار مـی کـرد. یعنی، دیگر چیزی به نام تشیّع باقی نمی ماند تا عده ای در کوفه پیدا شوند و بعـد از بیست سال، امام حسین(ع) را دعوت کنند. اصلاً چیـزی بـاقی نمـی مانـد. امـام حسن(ع) شیعه را حفظ کرد، یعنـی بنـا را حفـظ کـرد تـا بعـد از بیسـت سـال، بیست و پنج سال، حکومت به اهل بیت برگردد. (13/3/1379)

پس از اینکه امام حسن(ع) با معاویه صلح کرد، نادانان و ناآگاهان با زبان های مختلـف حضـرت را نکـوهش مـی کردنـد؛ گـاهی او را ذلیـل کننـده مـؤمنین[6]می دانستند، و می گفتند شما این مؤمنین پرشور پرحماسه ای که در مقابل معاویـه قرار داشتند، با صلح خودتان خوار کردید و تسلیم معاویه نمودیـد، گاهی تعبیرات محترمانه تر و مؤدبانه تری به کار می بردند ولی مضمون یکـی بـود. 

امام حسن(ع) در برابر این اعتراض ها و ملامت هـا جملـه ای را خطـاب بـه آنـان می گفتند که شاید در سخنان آن حضرت از همه جملات رساتر و بهتر باشد و آن جمله این است: «مَا تَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَكُمْ‏ وَ مَتاعٌ‏ إِلَى‏ حِینٍ»[7]چـه مـی دانـی و از کجـا میدانی، شاید این، یک آزمونی برای شما است؟ و شاید یک متاع و بهره ای است برای معاویه تا زمانی محدود، و این جمله اقتباس از آیه قرآن است.

این، به روشنی نشان می دهد که حضرت در انتظار آینده ای است، و آن آینـده چیزی جز این نمی تواند باشد که حکومت غیر قابل قبول از نظر امام حسن(ع) کـه بر حق نیست باید کنار برود و حکومت مورد نظر سر کار بیایـد. لـذا بـه ایـنهـا می گوید که شما از فلسفه کار اطلاع ندارید. چه می دانید شاید مصـلحتی در ایـن کار وجود دارد؟ در آغاز صلح، دو نفر از سران شیعه - مُسَیّب بن نَجَبَه و سلیمان بـن صُـرَد-با عده ای از مسلمانان خدمت امام مجتبی(ع) مشرّف شدند. گفتند ما نیروی زیادی داریم، از خراسان و از عراق و.... و اینها را در اختیار شـما مـی گـذاریم و حاضریم معاویه را تا شام تعقیب کنیم. 

حضرت آنهـا را در خلـوت بـه حضـور خواستند و مقداری با آنان سخن گفتند. پس از این کـه بیـرون آمدنـد آرام شـده بودند، و نیروهای شان را رهـا کـرده و پاسـخ روشـنگری هـم بـه عـده همراهـان خودشان دادند. طه حسین[8]مدعی است که این دیدار در حقیقت سنگ زیربنـای اصلی مبارزات تشیّع را گذاشت، یعنی می خواهد بگویـد امـام حسـن(ع) و امـام حسین(ع) با اینها نشستند و مشورت کردند، و در همین دیدار تشـکیلات عظـیم شیعی را به وجود آوردند. 

بنابراین در زندگی امام حسن(ع) و در کلمات ایـن بزرگـوار، ایـن معنـی واضـح است، گرچه در آن دوران زمینه چنین قیـامی آمـاده نبـود، زیـرا رشـد مـردم کـم و تبلیغات و امکانات مالی دشمن خیلی فراوان بود. دشمن از شیوه هایی استفاده می کرد که امام حسن(ع) نمـی توانسـت از آن شـیوه هـا اسـتفاده کنـد، مثـل دادن پـول هـای بی حساب، جمع کردن افراد غیر موجّه و ناصالح که امام از ایـن کارهـا نمـی توانسـت بکند، چرا که دست او باز بود، و دست امام حسن(ع) بسته.(پاسدار اسلام، ش 6)

روایتی از حضرت صادق(ع) است که می فرماید:«وَقَّتَ هَذا الامرَ فِی السِّبعَین»[9]در تقدیرات الهی این بوده که فاصله سی سـال از شـهادت امیرالمـؤمنین(ع) و ده سال بعد از شهادت امام حسن(ع) امر حکومت به دست اهل بیت برگـردد. منتهـا، نتیجه به این بزرگی، کِی حاصل شـود؟ وقتـی مـردم، مقـدماتش را بـا اراده و بـا تصمیم خودشان فراهم کرده باشند. 

خدای متعال کـه بـا کسـی قـوم و خویشـی ندارد! کاری که به عهده مردم بود، انجام نگرفت. کاری که به عهده امام حسن(ع) و امام حسین(ع) بود، آنها انجام دادند؛ اما کاری که بـه عهـده خـواص بـود- از عبداالله جعفر و عبدالله عباس تا بقیهانجام نشد. حتی همانهـایی کـه بعـد بـه کربلا آمدند و همراه با امام حسین(ع) جنگیدند، در زمان جناب مُسلم، کاری کـه باید می کردند، نکردند. کوتاهی کردند، و اِلّا مسلم آن طـور نمی شد. باید قضـیه را تمام می کردند که نکردند. خوب؛ این نکردن ها، موجب شد که حـادثه کـربلا پـیش آید. بعد حضرت مـی فرماید: «فَلَمَّا أَنْ‏ قُتِلَ‏ الْحُسَیْنُ‏ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ اشْتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ تَعَالَى عَلَى أَهْلِ الْأَرْضِ فَاَخَّرَهُ إِلَى أرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ.»[10]یعنی عقب افتاد ظاهراً؛ به نظرم بـه سـال صد و چهل رسید. یعنی هفتاد سال عقب افتاد. سال هایی است که بنی عباس بر سر قدرت بودند... یعنی معلوم می شود که صلح امام حسن(ع) زمینه ای برای یک کار بزرگ شد، و اِلّا ائمه، ایـنطـور نبـود کـه قضـیه را رهـا کننـد. قضـیه ولایـت و حکومت، مگر کوچک بود؟! اساس و محور دین، این بود. منتها دیگر این وضـع پیش آمد. (13/3/1379)

درباره این صلح حرف های زیادی زده شده، اما آنچه که مـی خـواهم عـرض کنم، برخورد با مسأله صلح امام حسن(ع) از یک دیدگاه تـازه اسـت. چـون ایـن حادثه یک مقطع تاریخی بسیار حساسی است که اهمیّت حادثه را بیشتر می کند از یک حادثه سیاسی در طول تاریخ اسلام. 

پـر اسـت تـاریخ اسـلام از حـوادث گوناگون، حوادث زمان پیغمبر، حوادث زمان امیرالمؤمنین، حوادث دوران زندگی ائمه(ع) و خلفای بنی امیه و بنی عباستاریخ اسلام یـک تـاریخی اسـت پُر از حوادث دوران گوناگون لکن کمتر به کل تـاریخ اسـلام. یعنـی شـاید مثـل ایـن حادثهحادثه صلح امام حسن- در تعیین کنندگی نسبت بـه کـل تـاریخ اسـلام. یعنی شاید مثل این احادیـث، جریـان حرکـت اسـلام و تـاریخ اسـلام در طـول قرن های متمادی. حادثه، بسیار حادثه مهمی است از این نظیر.

خلاصه، این حادثه عبارت است از تبدیل جریان خلافت به سـلطنت. جملـه، خیلی پرمغز و پربار است اگر ما در آن تأمل کنـیم. خلافـت نـوعی از حکومـت است، سلطنت نوعی دیگر؛ و اینها با هـم تمایزشـان در یـک خصوصـیت و دو خصوصیت و پنج خصوصیت نیست. 

دو جریان جداگانه و به کلی متمایز از یکدیگر در اداره و حکمرانی بر مسلمین و بر کشور و بر جامعه اسلامی وجود دارد، یکی جریان سلطنت و یک جریان خلافت. و در این حادثـه قطـار عظـیم تـاریخ اسلام و زندگی اسلامی خط عوض کرد؛ مثل خط عوض کـردن هـایی کـه شـما می بینید یک جاهایی یک قطاری دارد طرف شمال می رود، در یک نقطـه خاصـی سوزن بان با جا به جا کردن خطوط صد و هشـتاد درجـه مسـیر حرکـت قطـار را عوض می کند، قطار را روانه می کند به سمت جنـوب، البتـه ایـن صـد و هشـتاد درجه در همان لحظه عوض شدنِ خط محسوس رسـید. نیسـت، لکـن در مَـآل[11]وقتی که انسان نگاه می کند، یک چنین چیزی را مشاهده می کند. من حادثـه را از این دیدگاه می بینم....

بعد از صلح امام حسن(ع) یک جریان جای خودش را داد به یـک جریـان دیگر. قدرت از دست یک خط، به تعبیـر امـروز، افتـاد بـه دسـت خطـی دیگـر.ممیّزات و مشخصات این دو خط چیست؟ این دو جریانی که جای شان را عـوض کردند با هم، خصوصیات شان چه بود؟ ایـن مطلـب اول. مطلـب دوم، روش هـای جریان باطل، که قدرت را به دست گرفت برای کسب قدرت و تسلط بر جامعـه چه روش هایی بود؟ 

مسأله سوم، روش های جریان حـق کـه قـدرت را از دسـت داد- یعنی جریان امام حسن(ع) -برای مقاومت در مقابل جریان باطل چه بود؟ او از چه روش ها و شیوه هایی استفـاده می کرد؟ چهارم، تحلیل شکست. چه شد کـه جریان حق در این ماجرا شکست خورد؟ ایـن تحلـیلش چیسـت؟ پـنجم، رفتـار گروه فاتح با گروه مغلوب چه بود؟ که یکی از آن فصـل هـای بسـیار آموزنـده و عبرت انگیز، همین فصل است. 

ششم، رفتار گروه مغلـوب در مقابـل گـروه فـاتح چگونه بود؟ چه سیاستی، چه استراتژی را اینها انتخاب کردند و سـرانجام کـار چه شد؟ هفتم سرانجام. این هفت مسأله است.در مورد ممیّزات دو جریان خیلی خصوصیات مربوط است به جریان حـق و خصوصیات دیگری مربوط است به جریان باطل. که اگر یکی یکی بشـمارم یـک فهرست طولانی می شود، من جمع بندی کردم؛ که جریان حق یعنـی جریـان امـام حسن(ع) اصالت را می دادند به دین. برای شان اصل، دین بود. 

دین یعنی چه؟ یعنی هم در ایمان مردم و اعتقاد مردم، دین باقی بماند و مردم به دین متعبّـد و پایبنـد بمانند در ایمان و عمل؛ و هم دین در اداره جامعه حاکمیت داشـته باشـد. اصـل برای اینها این بود که جامعه با اداره دیـن و بـا قـدرت دیـن و حاکمیـت دیـن حرکت کند و نظامی باشـد اسـلامی. قـدرت داشـتن، حکومـت داشـتن، دسـت خودشان کار بودن مسأله دوم، سوم و چهارم و هکذا بود، مسـائلِ دیگـر، فرعـی بود. 

مسأله اصلی این بود که این نظام و این جامعه با حاکمیت دین اداره بشود و افرادی که در این جامعه هستند، ایمان دینی در دل شـان بـاقی بمانـد و در دل شـان عمق و رسوخ پیدا کند. جریان اول مشخصه اش این بود. جریان دوم برایش اصل این بود که قدرت را به دست بگیرد به هر قیمتی. می خواست حاکم باشد...

این سیاست حاکم بر جریان دوم بود. مسأله برایش این بود کـه قـدرت را بـه دسـت بگیرد، حالا با هر قیمتی، با هر شیوه ای، هر جور بشود قـدرت را در دسـت نگـه داشت. کما اینکه این روش سیاسیون معمول دنیاست. ارزش ها و اصول برای شان اصل نیست. اگر توانستند اصولی در ذهن شان بود حفظ بکنند، خوب حفظ می کنند؛ اگر نتوانستند برای شان اصل این است که این قدرت در دست خودشان بماند. این برای شان مهم است. این بسیار مرز حساس و مهمی اسـت. ممکـن اسـت هـر دو جریان به ظواهر مذهب هم عمل بکنند، کما اینکه در جنگ بین امیرالمؤمنین(ع) و معـاویه همین جور بود. 

یک روز عده ای از سـپاهیـان امیـرالمـؤمنین(ع) در جنـگ صفین - که معـاویه و امیـرالمؤمنین(ع) در مقـابـل هم می جنگیدند- دچار تردید شدند.یک چند نفری توی اینها از این آدم های شـبهه دار کـه یـک فکـری مـی آیـد بـه ذهنشان، نمی توانند خودشان حل کنند، به یک آدم حسابی هم مراجعه نمـی کننـد، همان را بنا می کنند هِی اشاعه دادن، یک مجموعه ای و یک دایره نادرستی درست کردن پیرامون خودشان، یک عده از این افراد دچار تردید شدند. گفتند ما چرا بـا هم می جنگیم؟ آنها هم نماز می خوانند، ما هم نماز می خوانیم؛ آنهـا هـم قـرآن می خوانند، ما هم قرآن می خوانیم؛ آنها اسم پیغمبـر را مـی آورنـد، مـا هـم اسـم پیغمبر را می آوریم؛ دچار تردید شدند. 

عمار یاسرکه در تـاریخ صـدر اسـلام، من نسبت به عمار یاسر یک تنبّه و توجهی پیدا کردم- این بزرگوار تحلیـل گـر و روشنگر مسائل بسیار شبهه ناك و دقیقی است که آن روز مورد غفلت و جهالـت قرار می گرفته. شأن عمار یاسر این است در تاریخ اسلام. اگر ما مالک اشتر را بـه شمشیرش و شجاعتش می شناسیم، عمار یاسر را بـه زبـانش و فکـرش و بیـنش صحیحش و روشنگریِ بسیار کارسازش در تاریخ صدر اسلام باید بشناسیم. من کمتر جایی از آن موارد شبهه را سـراغ دارم در دوران امیرالمـؤمنین(ع) کـه پـای عمار یاسر آنجا نباشد و او حضور نداشته باشد. یک چیز فوق العاده ای اسـت ایـن بزرگوار. 

عمار یاسر اطلاع پیدا کرد که یک عده ای دچار این شبهه شدند، خودش را رساند و حقایقی را برای اینها بیان کرد. برای شان روشن کرد که مسأله، مسـأله این ظواهر نیست که او هم نماز می خواند، تو هم نماز می خوانی. گفت بـه خـدا قسم من در یک جنگ دیگری، دیدم همین دو پرچم را در مقابل هم. این پرچمی که امروز امیرالمؤمنین(ع) در زیر آن قرار گرفته، درست همین پرچم در مقابـل آن پرچمی قرار گرفته بود که امروز معاویه زیر آن قرار گرفته، و او جنگ بدر بود. در جنگ بدر همیـن دو پرچم- پرچم بنی هـاشم و پـرچم بنی امیه- در مقابل هم بودند، زیر این پرچم رسول اکرم(ص) بود و زیر آن پرچم همین معاویه و پـدرش و زیـر این پرچم پیغمبر و همین امیرالمؤمنین حضور داشتند. اینها اختلاف شان اخـتلاف اصولی است. 

به این ظواهر نگاه نکنید، شبهه را از ذهن این ها برطرف کرد. پـس گاهی همان جریانی که اصل برایش قدرت هست، ظواهر اسلامی را هم ملاحظه می کند، این دلیل نیست؛ باید باطن کار را نگاه کرد و هوشیارانه تشخیص داد کـه کدام جریان منطبق با کجاست، این مطلب اول. مشخصه این دو جریان این است؛ قدرت گرایی در یک طرف و اصولگرایی و ارزش های اسـلامی را قبـول داشـتن، برایش تلاش کردن، در راهش مجاهدت کردن. در یک طـرف بنیـادگرایی اسـت، اصولگرایی است، ارزش های اصـیل را حفـظ کـردن اسـت، در یـک جهـت نـه، قدرت گرایی است، قدرت را می خواهد به دست بگیرد. 

حالا یک وقت ایـنجـور می شود، یک وقت نه، قدرت گرایی است، قدرت را می خواهـد بـه دسـت بگیـرد. حالا یک وقت اینجور می شود، یک وقت آنجور می‌شود، هر جور شد می خواهد در اختیارش زمام قدرت را داشته باشد. این مطلب اول. و اما آن جریان باطـل از چه روش هایی استفاده می کند؟ این هم خیلـی توجـه برانگیـز اسـت. روش هـای باطل کلاً آمیزه ای است از چند چیز، یعنی نقشه معاویه یک نقشه ای اسـت کـه از چند قسمت در کار حفظ قدرت و تعمیق قـدرت تشـکیل شـده، هر کـدام از ایـن بخـش هـا در یـک جـا عملکـرد و کـاربرد دارد. 

آن چنـد چیـز عبارتنـداز: یکـی قدرت نمایی. یک جاهایی به شدت قدرت نمایی می کند، سرکوب مـی کنـد. یکـی پول، که کارسازترین چیز در اختیـار عوامـل شـر آفـرین اسـت. دیگـری تبلیـغ، چهارمی سیاسی کاری؛ یعنی روش های سیاسی و شُل کن سفت کن های سیاسـی، این مجموعاً روش های معاویه است. شما یک جا می بینید که معاویه شدت عمل را به جایی می رساند که حجر بن عدیرا که از صحابه پیغمبـر اسـت و بـرایش گران هم تمام می شود کشتن او، اما می کشد. رُشـید هجـری را تعقیـب مـی کنـد، دنبال می کند، بالاخره می کشد. 

زیاد بن اَبیه را که یک فرد ظالم و عقـده ای و بـی بته و بی ریشه ای بود و اصلاً هم قدرت طلب و بداخلاق بود، این را حاکم می کند بر کوفه یعنی مرکز سلطه تفکر شـیعی و تفکـر ولایتـی و بـه او اجـازه و اختیـار می دهد که هـر کار می خواهی بکن؛ که درباره زیاد ابن ابیـه مـورخین نوشـته انـد؛«أَخْذَكَ‏ بِالظِّنَّةِ وَ قَتْلَكَ أَوْلِیَاءَهُ بِالتُّهَمَة»[12]هر کسی که مورد کوچـک تـرین سـوءظنی قرار می گرفت که این گرایش دارد به اهـل بیـت(ع)، ایـن را مـی گرفتنـد زنـدانی می کردند، زیر شکنجه می گذاشتند، هر کسی که متهم می شد به ایـن کـه همکـاری کرده با خاندان پیغمبر و با آن جریان مغلوب، او را می کشتند، از بـین مـی بردنـد. 

غوغایی بود در کوفه و در عراق که مرکز حاکمیت تشیع و خانـدان پیغمبـر بـود. یک جا اینجوری قدرت نمایی می کرد. همین معاویـه در یـک مـورد دیگـر شـما می بینید که یک پیر زنی مثلاً می آید از فلان قبیله، بنا می کنـد بـه معاویـه فحـش دادن، بدگویی کردن که تو چنین کردی، چنان کردی، چنان کردی، فـلان کـردی، می خندد، نوازشش می کند، محبت بهش می کند، هیچ چیز هم نمی گوید. عَدیّ بـن حاتم می آید پیش معاویه در حالی که دو چشمانش نابینا شده بود؛ معاویه می‌گوید:عدی!علی با تو انصاف نکرد، تو دو پسرت را در جنگ های علی با من از دست دادی، اما علی دو پسر خودش حسن و حسین را نگه داشـت. 

عدیبـن حـاتم گریه کرد گفت: معاویه، من با علی انصاف نکردم، که علی به شهادت رسید و به لقای خدا پیوست و من هنـوز زنـده ام.[13]در مجلـس معاویـه هـر وقـت یکـی از وابستگان به اهل بیت حضور داشت و در آن کمترین اهـانتی بـه امیـرالمـؤمنین(ع) می شد او با شجـاعت، با صـراحت، با قدرت به معـاویه و یـارانش حمله مـی کـرد و معاویه هم می خندید، تلطّف می کرد، حتی گاهی گریه مـی کـرد، مـی گفـت: بلـه، راست گفتید..... شاید برای شما باورنکردنی باشد اما این واقعیتی است، تبلیغات همین است. تبلیغات، مسموم ترین و خطرناك ترین ابزارهایی بـوده کـه در طـول تاریخ، باطل از او استفاده کند. 

برای خاطر اینکه تبلیغ اگر بخواهد به طـور کامـل ذهن ها را بپوشاند، احتیاج دارد به بازیگری، احتیاج دارد به دروغ و فریب. جریان حق اهل دروغ و فریب نیست. آن جریان باطل است که بـرایش هـیچ چیـز مهـم نیست. مهم این است که یک حقیقتی به شکل دیگـری در چشـم مـردم وانمـود بشود. از تمام ابزارها استفاده می کنند و کردند.

اینی که شما شنیدید از زبان گوناگون که وقتی امیرالمؤمنین(ع) در محراب به شهادت رسید، مردم شام تعجب کردند که علی محراب چه کار می کرده؟ محراب که مال نمازخوان هاست! بعضی باور نمی کنند این را، این واقعیت دارد. در طـول چندین سال حکومت معاویه و قبل از معاویه، برادرش برادر بزرگترش، یزید بـن ابن سفیان آنچنان تبلیغات را در شام مُظلم کرده بودند و غبارآلوده کـرده بودنـد فضای ذهنی را، که کسی غیر از این نمی توانست اصلاً چیزی بفهمـد، ایـن همـین است. 

تبلیغ به نفع خاندان بنی امیه و معاویه و علیه خاندان پیغمبر(ص). ایـن واقعیتـی است که در جهان اسلام تا حدود صد سال، بعـد از هجـرت یعنـی شـاید حـدود چهل، پنجاه سال بعد از دوران خود امیرالمؤمنین، امیرالمؤمنین(ع) را بر روی منبرهـا لعنت می کردند اینکه گفتم لعنت در دنیای اسلام کار معاویه است و کار اخـلاق معاویه، این همین است. بعضی ها، متهم کردند شیعه را و ملامت کردند کـه چـرا بعضی از صحابه را مورد طعن و لعن قرار می دهند؛ ایـن کـاری اسـت کـه آنهـا کردند، این کاری است که معاویه کرد. امیرالمـؤمنین(ع) را، علـی بـن ابـیطالـب را،«اَفضَلُ القَومَ[14]وَ اَقدَمَهُم اِسلاماً»[15]را و نزدیـک تـرین اصـحاب پیغمبـر(ص) را ایـنهـا سال ها، ده ها سال در منبرها به بدی و زشتی یاد کردنـد و او را لعنـت کردنـد تـا زمان عمر بن عبدالعزیز. 

او وقتی که خلیفه شد ممنوع کرد، گفت کسی دیگر حق ندارد این کار را بکند. بعد از عبدالملک بن مـروان دو پسـرش ولیـد و سـلیمان پشت سر هم حکومت کردند حدود شاید دوازده سـال؛ بعـد از آنهـا عمـر بـن عبدالعزیز به خلافت رسید و بعد از عمر بن عبدالعزیز که دو سال و اندی هـم او خلافت کرد، حدود دو سال دو پسر دیگـر عبـدالملک یعنـی یزیـد و هشـام بـه حکومت رسیدند. عمر بن عبدالعزیز جلوی شان را گرفت. نگذاشت که دیگر کسی امیرالمؤمنین را لعن کند، تا آن وقت می کردند. یکی از کارها این بـود. خوب اول البته مردم تعجب می کردند، لکن یواش یواش عادت کردند. 

در تاریخ خواندم کـه هیچ قاری و محدث و راوی دین در دنیای اسلام باقی نماند مگر اینکه دسـتگاه حکومت معاویه و جانشینان معاویه، آنها را وادار کردند که در مذمت اهل بیت و در مدح دشمنان اهل بیت حدیث درست کنند و آیه تفسیر کنند و امثـال ایـنهـا. همین سَمَرَة بن جندب معروف که روایت معروف«لا ضَرَرو لا ضـِرار»[16]مربـوط به اوست که یکی از اصحاب پیغمبر(ص) اسـت منتهـا آن صـحابی اسـت کـه پیغمبـر(ص) نسبت به او غضب کردند. به خاطر آن داستان معروفی که یک درختی داشـت در زمینی متعلق به یک خانواده ای و می رفت مزاحم اینهـا مـی شـد، وارد آن خانـه می شد سرزده، بدون اینکه خوبر بکنـد، ایـن خـانواده نشسـته بودنـد، زن، بچـه، بزرگ، یک وقت می دیدند یک مردی وارد این خانه شد، چیه، یک درخت خرمـا اینجا توی این زمینی که خانه اینهاست، حریم منزل اینهاست ایشان دارد؛ بـه پیغمبر(ص) شکایت کردند. 

پیغمبر(ص) گفت کـه ایـن درخـت خرمـا را بفـروش بـه ایـن صاحبخانه. گفت که نمی فروشم، درخت خودم است، دلم می خواهـد بـروم بـه درختم سر بزنم. فرمودند به من بفروش. قبول نکرد. فرمودند در مقابل فلان مبلغ، قبول نکرد. فرمودند در مقابل یـک درخـت در بهشـت؛ یعنـی وعـده بهشـت در حقیقت به او دادند. گفت نمی خواهم، من همین درخت خودم را می‌خواهم الّا و لابدّ[17]پیغمبر(ص) گفتند خوب حالا که اینجور است پس به آن صـاحبخانـه گفتنـد برو درختش را از زمین بکن، بیانداز بیرون، درختش را بردارد ببرد. 

«لا ضَـرَر و لا ضرار فِی الإسلام» ضرر زدن به مردم و اذیت کردن مردم، ما در اسلام نـداریم. بـه بهانه اینکه اینجا ملک من است، مال من است مـردم را اذیـت کـردن مـردم، مـا چنین چیزی در اسلام نداریم. که این حدیث «لا ضرر» معروف که یکی از اصول و قواعد فقهی ماست مربوط به این آقاست. سمرة بن جندب، ایشان زنده ماند تا زمان معاویه. خوش عاقبتی را ببینید، معاویه چون دنبـال اصـحاب بـود. اصـحاب پیغمبر نام و عنوان داشتند، که اینها را دور خودش جمـع کنـد. ایـن آقـا را دور خودش جمع کند. این آقا را هم آورد دور خودش. به این گفتش کـه مـایلم ایـن آیه معروف را [به علی بن ابیطالب نسبت بدهی]«وَ مِنَ‏ النَّاسِ‏ مَنْ‏ یُعْجِبُكَ‏ قَوْلُهُ فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللَّهَ عَلى‏ ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصام»[18]یعنی بعضی از مردم هسـتند که وقتی درباره دنیا حرف می زنند در مذمت دنیا، سخن آنها تو را به اعجـاب و شگفتی می آورد؛ خدا را هم بر آنچه در دل شان هست شاهد می آورند اما در واقـع اینها ریا می کنند. 

معاویه چون در مقابل کلمـات امیرالمـؤمنین قـرار داشـت، در مذمت دنیا آن خطبه های کوبنده نهج البلاغه که خوب خیلی اثر مـی گذاشـت. شـما ببینید کلماتی در نهایت زیبایی، فرض کنید امروز کسی یک شعری یا یک کتـابی، یک مقاله ای بنویسید درنهایت فصاحت و زیبایی و هنرمندانه، یک موضـوعی در این باشد. 

طبیعی است که این موضوع جا می افتد، صاحب این اثر هنـری هـم در چشم مردم شیرین می شود. حالا کلام امیرالمؤمنین را واقعاً مقایسه نمی شود کـرد با هیچکدام از آثار هنری که ماها می شناسیم. خیلی بالاتر از این حرفهاست. یک آیتی است از زیبایی، این کلمات امیرالمؤمنین در نهج البلاغه، و همه هـم در بیـان ارزش های اسلامی و معارف اسلامی؛ چیزی که برای معاویه اصلاً قابـل تحمـل و قابل قبول نبود. امیرالمؤمنین را هم در چشم ها شیرین می کرد. مـی خواسـت یـک علاجی در مقابل این کلمات زهد گرایانه در مذمت دنیا که از امیرالمـؤمنین نقـل شده بتراشد. 

به این گفت بیا این آیه را بگو که درباره علی بن ابیطالب(ع) نـازل شده. یعنی علی بن ابیطالب(ع) همان کسی است که درباره دنیا آنچنـان حـرف می زند که تو به شگفت می آیی، قسم خدا هم می خورد، اما لجوج ترین دشـمنان، دشمنان اسلامم و خدا هم اوست. بگو این آیه دربـاره علـی اسـت. آیـه دیگـری است«وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یَشْرِی نَفْسَهُ‏ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ‏ اللَّه‏»[19]از جمله مردم کسـانی هسـتند که جان خودشان را برای طلب رضایت خدا نثار می کنند. گفت بگو این آیه هـم درباره ابن ملجم نازل شده. خیلی احتیـاج داشـت، خیلـی بـرایش بُـردتبلیغـاتی داشت این کار. 

یکی از اصحاب پیغمبـر کـه پیغمبـر را دیـده در جنـگ در کنـار پیغمبر بوده چون سمرة بن جندب از بچگی اش سرباز بود، هنوز مکلف نبود کـه توی جنگ ها شرکت می کرد، آدم اینجوریی هم بود و اصحاب پیغمبر هم بـوده، این بیاید آیه را نسبت به امیرالمؤمنین اینجور تفسیر کند. بگوید دربـاره ایـنهـا نازل شده. پیشنهاد کرد، سمره بن جندب آدم بدی بود شقّی بـود، امـا وجـدانش حاضر نشد، گفت نه من این کار را نمی کنم. به کسانی که واسطه این کارها بودند توی دستگاهش، گفت بگویید که حقّ حساب تو خواهد رسید، نگران پول نباش. پنجاه هزار درهم به تو پول می دهیم. پنجاه هزار درهم آن زمان ها خیلی پول بوده.پنجاه هزار مثقال نقره. یعنی پنج هزار مثقال طلا؛ به حسب قیمت گـذاری هـای آن روز. یک ثروت عظیمی بود. بهش گفتند که پنجاه هزار بهت پول می دهـد، گفـت که نخیر، من قبول نمی کنم. 

حالا بعضی می گویند که خود سمرة بن جنـدب هـم بازیگری می کرد، هی می خواست بازار گرمی میکند؛ نه اینکه وجدانش ناراحـت بود. می دانست که معاویه احتیاج دارد، در حقیقت چَک و چونـه داشـت مـی زد.حالا یا این بود یا وجدانش واقعاً قبول نمی کرد، دیگر مـن نمـی دانـم، بـه گـردن نمی گیریم ما گناه سمرة بن جندب را. وقتی قبول نکرد، قیمت را بالا بردند. صـد هزار درهم، باز قبول نکرد صد و پنجاه هزار، با دویست هـزار، بـاز قبـول نکـرد. ظاهراً به سیصد، پانصد درست یادم نیست به یک مبلغ عظیمـی مـثلاً در حـدود سیصد هزار یا پانصد هزار یا پانصد هزار درهم رساندند، یک ثروت فوق العاده ای بود. باز هم قبول نکرد. 

معاویه به آن کسی که واسطه این کار بود گفت این بی عقل نمی داند پانصد هزار را چقدر است؟! بگویید پانصد هزار را بیاورند ببینـد چقـدر است بعد ببینیم قبول می کند یا نه؟ معاویه گفت خیلـی خوب، دسـتور داد بـه آن خزانه دار که پانصد هزار درهم از خزانه برادر بیاور اینجا. خوب آن وقـت هـا هـم پول ها، پول های نقره ای و توی کیسه ها و سنگین و حجـم زیـاد و حمـّال هـا بنـا کردند هی این پانصد هزار درهم است. حاضری یا نه؟ نگاهی کرد به این پول ها، دید خیلی ثروت عظیمی است، قبول کرد. و آیه را به همین ترتیب تفسیر کـرد و این ماند در کتاب ها. 

اگرچه که در دنیای اسلام اینگونه حرف هـای چرنـد غلـط رذالت آمیز غالباً بر چیده شد. غالباً بعدها علما آمدند اینها را انداختنـد دور؛ امـا خوب یک رشحاتی از اینها بالاخره بـاقی مانـد، در ذهـن یـک عـده ای هـم اثـر گذاشت، این کاری بود که معاویه می کرد، تبلیغ. مجموعه این روش ها، روش های معاویه را تشکیل می دهد برای کسب قدرت. 

خوب از ایـن بگـذریم. روش هـای جریان حق؛ جریان حق هم بیکار که نشسته بود در مقابل این تهاجم باطل. آنهـا هم روش هایی داشتند که به طور خلاصه عبارت است از اول مقاومت و تحـرك قدرتمندانه. بعضی خیال می کنند امام حسن مجتبی(ع) ترسید که بجنگد؛ نه. امـام حسن مجتبی(ع) قاطعانه عازم به جنگ بود و جزو شجاعان عرب است. 

من نگاه می کردم توی کتاب، در شرح دلاوری های امام مجتبـی(ع) در قضـایای مختلـف، دلاوری هـای آن حضـرت در جریانـات مختلـف خیلـی زیـاد اسـت. منتهـا در جنگ های امیرالمؤمنین، آنجایی که میدان جنگیـدن بـود، خـودامیرالمـؤمنین(ع) مانع شد از جنگیدن امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، نمی گذاشت اینها بروند در خطر خودشان را قرار بدهند. 

بعضی گفتند کـه چـرا شـما محمـد بـن حنیفـه را می فرستی جلـو، آن هـم پسـرت اسـت، امـام حسـن(ع) را نمـی فرسـتی و امـام حسین(ع) را؟ فرمود می ترسم که نسل رسول اکرم(ص) منقطع بشود. ایـنهـا تنهـا بازماندگان پیغمبرند. و می خواهم نسل پیغمبر(ص) را حفـظ کـنم. احسـاس خطـر می کرد توی میدان جنگ، می خواست اینها را حفظ کنـد. نـه بـه خـاطر علاقـه خودش، خوب به فرزندان دیگرش هم علاقه داشت، و خود امیرالمـؤمنین(ع) کـه مرد جنگ و مرد میدان و خطرپذیر و کسی نبود که از خطر واهمه ای داشته باشد. 

منتها اینها فرزندان پیغمبر بودند و امیرالمؤمنین دلش نمی خواسـت کـه آنهـا را درخطر بیاندازد. چون در جنگ هـای امیرالمـؤمنین ایـنهـا حضـور کـه داشـتند، میدان داری زیادی نکردند، به خاطر همین جهت، است که نـام ایـن دو بزرگـوار امام حسـن(ع) و امـام حسـین(ع) جـزو شـجاعان آن دوره ثبـت نشـده؛ لکـن در جنگ های اسلامی با ایران، امام حسن(ع) حضور داشته، در دفاع از خانـه عثمـان در مقابل مهاجمین، به دستور امیرالمؤمنین(ع) ،امام حسن(ع) حضور داشـته و در قضایای بسیار مهم، امام حسن(ع) حضور خودش را اثبات کرده. 

در همان جنـگ جمل و صفین هم نقشه ای فوق العاده مهمی بر دوش امام حسن مجتبی(ع) بوده، که من نام امام حسن(ع) را در ماجراهای صـفین و جمـل ایـن دو تـا مـاجرا بـه خصوص زیاد دیدم، نام امام حسین(ع) را کمتـر دیـدم. یعنـی آن حضـرت امـام حسن مجتبی(ع) در میدان ها و در جریان ها، بیشتر حتی حضـور داشـته از امـام حسین(ع). نخیر، مرد جنگ، مرد سیاسـت، مـرد تـدبیر، مـرد زبـان آوری، قـوی. 

مباحثات و مجادلات امام حسن مجتبی(ع) را انسان وقتی که می خواند، مو بر بدن انسان راست می ایستد، از بس قوی و قدرتمندانه است. در ماجرای صلح و بعد از صلح آنچنان کلمات قاطع و کوبنده ای از این بزرگوار نقل شده که از کلمـات امیرالمؤمنین(ع) در مواردی کوبنده تر و تیزتر به نظـر مـی رسـد. 

مـن در کلمـات امیرالمؤمنین(ع) آنجور کوبندگی و قدرت را کمتر دیـدم در مقابلـه بـا دشـمنان؛ شاید به خاطر این بوده که امیرالمؤمنین با آنچنان دشمنانی رو به رو و از نزدیـک مواجه نشده بود که اینقدر وقیح و خبیث باشند. بنابراین هیچگونـه کمبـودی در کار امام حسن(ع) نیست. کمبود در شرایط زمانه است. قدرتمندانه ایستاده برای دفاع، این یکی از روش هاست، تا آنجایی که ممکن است. 

یک جاهایی ایسـتادگی قدرتمندانه به ضرر تمام می شود. تغییر روش و مانور در انتخاب روش هـا یـک کار اساسی و لازم است. دوم، تبلیغ. کار تبلیغ در دستگاه ها حق اهمیـتش بسـیار زیاد است. منتها همانطور که گفتیم جریان حق در تبلیغ دسـتش بسـته اسـت. از هر شیوه ای، از هر روشی نمی تواند استفاده کنـد. آن چیـزی را کـه حـق و واقـع هست فقط بیان می کند، یک چیزهایی هست تـوی ذهـن مـردم، در ذهـن مـردم مطلوب است، جریان باطل هیچ ابایی ندارد که آنها را به همان شکلی که مـردم دوست می دارند بیان کند؛ اما جریان حق نخیر، حق را بیـان مـی کنـد و لـو تلـخ حرف می زند که انسان تعجب می کند. 

ماها که با اینکـه دوسـت مـی داریـم کـه روش هایمان روش ها باشد، برای ما هـم حتـی تعجـب انگیـز اسـت در مـواردی.معاویه هیچ وقت این کار را نمی کرد. معاویه تملق مردم را می گفت. معاویه سـعی می کرد به هر قیمتی هست حمایت مردم را جلب کند. علی بن ابـیطالـب(ع) ایـن کار را نمی کند. نه اینکه بلد نیست؛ بر خلاف تقوی است، برخلاف اصول اسـت و خود علی بن ابیطالب(ع) فرمود:«لَوْ لَا التُّقى‏ لَكُنْتُ‏ أَدْهَى‏ الْعَرَبِ‏.»[20]اگر مسأله تقـوا نبود ملاحظات ارزش ها نبود، من از معاویه زرنـگ تـر بـودم. تـوی ایـن کارهـا، واقعش هم همین است، اصـل و ریشـه علـی و سـابقه نزدیکـی او بـا پیغمبـر و افتخارات عظیم او و آن ذهـن و روح باعظمـت او؛ معلـوم اسـت کـه از معاویـه واردتر و بلدتر و زرنگتر است و می تواند خیلی کارها بکنـد. 

منتهـا حـق اجـازه نمی دهد. ارزشگرایی؛ و شیوه دیگر اصرار بر حفظ ارزش هـا. آن چیـزی کـه در دستگاه حق خیلی مهم است و در شیوه های آنها مورد توجه است این اسـت کـه اصرار دارند کـه ارزش هـا را بـه هـر قیمتـی هسـت حفـظ کننـد، و در نهایـت عقب نشینی تا حد و مرز حراست از بقای مکتب. این را هم توجـه داشـته باشـید؛ یعنی حق اگر دید که ایستادن او موجب می شود که اصل مکتب بـه خطـر بیفتـد عقب نشینی می کند، نجنگ و عارش نمی آید از عقب نشـینی کـردن. 

امـام حسـین فرمود:« المَوتُ خَیرٌ مِن‏ رُكوبِ العَار وَ العَارُ خَیرٌ مِن دُخُولِ النَّارِ»[21]مـن اگـر قـرار باشـد ننگ را قبول بکنم، قبول می کنم اما داخل آتش جهنم نمی شوم. یک جاهایی هست که بعضی ها برای اینکه ننگشان می آید یک کاری را انجام بدهند حاضرند عذاب و سَخَط[22]الهی را به خودشان جلب کنند. ننگ چیست؟ اصل این است که انسـان رضای خدا را جلب کند. اصل این است که انسان وظیفه اش را انجام بدهد، ولـو برگشتن از یک حرفی باشد، برگشـتن از یـک خطـی باشـد، عقـب نشـینی از یـک موضعی باشد. هر چه که خدا می خواهد، هر چه که خدا راضی است؛ ببینید ایـن یک اصل است در زندگی ائمه؛ در زندگی امام حسن(ع) هم همینجور، آن وقتی که امام حسن(ع) به خاطر ضرورت‌ها و فشار واقعیت‌ها ناچار شد صلح با معاویه را قبول بکند، در حالی که تا آن وقت مرتب لشکر می فرستاد، تحریص[23]بـر جنـگ می کرد، و نیروها را جلب می کرد و نامه می نوشت و همه کارهایی که بـرای یـک جنگ تمام عیار لازم است امام حسن(ع) انجام می داد، بعد کـه دیـد نمـی توانـد، صلح را قبول کرد. 

دوستان نزدیکش حتی از او برگشتند. آن وقت بعد از آنی کـه امام حسن(ع) صلح را قبول کرد خیلی‌ها خوشحال شـدند، تـه دلشـان از جنـگ ناراحت بودند؛ اما همان‌هایی هم که حتی شاید در دلشان خوشحال شده بودنـد، برگشتند به امام حسن(ع) بنا کردند آن حضرت را ملامت کردن، که آقا! شما چرا از حرفت برگشتی؟ نزدیکان حتی، بزرگانی کـه مـن نمـی خـواهم اسـم آنهـا را بیاورم، جزو صحابه دارای چهره هـای تابنـاك، آنهـا آمدنـد بـه امـام حسـن(ع) تعبیرات ناشایستی را کردند. اما آن بزرگوار، عقب نشینی کرد برای حفـظ مکتـب. 

مسأله بعدی تحلیل شکست جریان حـق اسـت. علـت شکسـت امـام حسـن(ع) عبارت بود از ضعف بیـنش عمـومی، علـت اصـلی، و آمیختـه شـدن ایمـان بـه انگیزه های مادی. در زمینه ضعف بینش عمومی، مردم بسیار ناآگاه بودند انصـافاً، و ایمانِ مذهبی شان هم آمیخته شده بود به انگیزه های مادی. برایشان مادیت شـده بود اصل. متزلزل شدن ارزش ها از ده، بیست سال قبل از آن؛ از حدود ده پـانزده سال قبل از ماجرای صلح امام حسن(ع) ،ارزش ها ذره ذره متزلزل شده بود. یـک مقدار تبعیض و یک مقدار این چیزها به وجود آمده بود و همه اینها موجب شد که امام حسن(ع) نتواند مقاومت کند. و اما رفتار گروه فاتح با گروه مغلـوب ایـن بود که به جای ایـنکـه بیاینـد امـام حسـن(ع) و یارانشـان را بگیرنـد در زنـدان بیاندازند یا بکُشند، وقتی که مسلط شدند نه خیلی هم، علی الظـاهر احترامشـان را حفظ کردند؛ و با حضرت دیدار کردند خیلی احترام کردند، امـا معاویـه و گـروه فاتح تصمیم گرفت بر محو شخصـیت و تضـعیف شخصـیت. شـخص را حفـظ کردند تا شخصیت را نابود بکنند. 

این روش آنها بود که همانطور کـه گفـتم در تبلیغات این را اصـل قراردادنـد. فضـای بسـیار فتنـه آمیـز و غبـارآلوده و بسـیار خطرناك و مسموم، یک جریان را پیش ببرند. حالا که نمی توانیم کل جامعه را در پوشش تفکر درست اسلامی قرار بدهیم، پس به جای روی آوردن به یک جریـان رقیق و رو به زوال که همان جریان عمومی است یک جریان عمیق و اصـیل را در اقلیت و در زیر پوشش نگه می داریم تا بماند و تضمین کننده حفظ اصـالت هـای اسلام باشد. این کار را امام حسن(ع) کرد. یـک جریـان محـدودی را بـه وجـود آورد، یا بهتر بگوییم سازماندهی کرد، که این جریان همان جریان یاران و صحابه اهل بیت است، جریان تشیع. که اینها در طول تاریخ اسلام، در طول دوران هـای سیاه و خفقان آلود، ماندند و موجب شدند و تضمین کردند بقای اسـلام را. 

اگـر اینها نبودند به کلی همه چیز دگرگون می شـد، جریـان امامـت و جریـان بیـنش اهلبیت که تضمین کننده اسلام واقعی بود. و اما فرجام؛ فرجام این شد که گـروه غالبان و فاتحان و زورمندان شدند محکومان، و مغلوبان و ضعیف شمرده شدگان شدند حاکمان و فاتحان در ذهنیت جهان اسلام. امروز شـما اگـر نگـاه کنیـد آن ذهنیتی که در دنیای اسلام وجود دارد، کمـابیش ذهنیتـی اسـت کـه امـام حسـن مجتبی(ع) و امیرالمؤمنین(ع) آن را ترویج می کردند، نه ذهنیتی که معاویه و بعد از او یزید و بعد از او عبدالملک و مروان و خلفای بنی امیـه تـرویج مـی کردنـد. آن ذهنیت آنها به کلی شکست خورد و از بین رفت، در تاریخ دیگر نیست. ذهنیت آنها را اگر بخواهیم ما اسمی رویش بگذاریم همان نواصبند. 

نواصب که یکی از فِرَق به حساب می آیند که امروز هم در دنیای اسلام بر افتادنـد، وجـود خـارجی ندارند ظاهراً. نواصب یعنی کسانی که دشنام می دادند به خاندان پیغمبر و اسـلامِ آنها را قبول نداشتند، که جریان ذهنی آنها آن بود. اگر قرار بود که معاویه فاتح و حاکم بشود امروز بایستی آن جریان بر دنیای اسلام حاکم باشد، در حـالی کـه نخیر، امروز به عکس جریان فکـری امیرالمـؤمنین(ع) و امـام حسـن(ع) در دنیـا حاکم است؛ اگر چه در برخی از فروع و پاره‌ای از عقاید درجه دو و دسـت دوم عیناً همان ها منتقل نشده، اما مجموع جریان این اسـت. امـام حسـن(ع) بنـابراین فاتح شد و جریان او جریان پیروز بود. این یک خلاصه ای از ماجرای صـلح امـام حسن(ع) از دیدگاه تأثیر آن در کل تاریخ اسلام بود.

 

بیانات مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه‌ای (دام ظله العالی) | دوم اردیبهشت ۱۳۶۸

برگرفته از کتاب انسان ۲۵۰ ساله

 

پی‌نوشت‌ها:

[1]طبرسی ، الإحتجاج علی أھل اللجاج ، ج ١ ،ص ٢٣٤

[2]ابن ابی الحدید ، شرح نهج البلاغه ، ج ١٦ ،ص ١٥ ، «امام حسین به حجر اشاره ای کرد (و حجر ساکت شد)».

[3](ن ح ر) خود کشی کردن.

[4](ع ر ض) آبرو، ناموس

[5].سوره مبارکه آل عمران/آیه ٥٤ ، «آنها [دشمنان] مکر کردند و خداھم [در پاسخ آنها] مکر در میان آورد.»

[6]تحف العقول ، ص ٣٠٨، «یا مُذِلَّ المُؤمِنِینَ».

[7]بحارالانوار ، ج ٤٤ ،ص ٥٦ ،برگرفته از آیه ١١١ سوره مبارکه انبیاء: «و نمی دانم ، شاید آن برای شما آزمایشی و [مهلت] برخورداری تا زمانی [معین] باشد.»

[8]نویسنده و مورخ معاصر مصری

[9]الکافی، ج ١ ،ص ٣٦٨ ،«ھمانا خدای متعال ، وقت این امر را در سالهفتاد قرار داد.»

[10]الکافی ، ج ١ ،ص ٣٦٨ ، «چون حسین کشته شد ، خشم خدای تعالی بر اھل زمین سخت گشت ، آن را تا صد و چهل به تأخیر انداخت.»

[11](اول) باز گشت ، نگاه به عقب

[12]بحارالانوار ، ج ٤٤ ،ص ٢١٤ ، «گروهی را به گمان و شبهه ای دستگیر می کنی و دوستان خدارا به سبب تهمتی به قتل میرسانی!»

[13]الدرجات الرفیعه ، ص ٣٦٠

[14]الکافی ، ج ١٥ ،ص ٢٠١ٰ، «کانَ عَلیُّ اَفضَلَ النَّاسِ بَعدَ رَسُول الله؛ علی برترین مردم پس از رسول خدا بود.»

[15]عوالم العلوم و المعارف ، ج ١١ ،ص ٣٨٣ «.... قَد زَوَّجتُکَ اَقدَمَهُم اسلاماً، وَ اَعظَمَهُم حِلماً، أحسَنَهُم خُلقاً و أعلَمَهُم بالله عِلماً» [رسول خدا خطاب به فرزندشان حضرت صدیقه کبری می فرمایند:] تو را به ازدواج کسی در آوردم که با سابقه ترین مردم در اسلام ، بردبارترین آنها، خوش اخلاقترین آنها و داناترینشان نسبت به خداوند است.»

[16]مَن لا یحضره الفقیه/ج ٤/ص ٣٣٤، «لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام؛ در اسلام نه زیان دیدنی هست و نه زیان رساندنی»

[17]به طور قطعی و لازم

[18]سوره مبارکه بقره/ آیه ٢٠٤، «و از میان مردم کسی است که در زندگی این دنیا سخنش تو را به تعجب وا می دارد ، و خدا را بر آنچه در دل دارد گواه می گیرد ، و حال آنکه او سخت ترین دشمنان است.»

[19]سوره مبارکه بقره/آیه ٢٠٧

[20]الکافی/ج ٨/ص ٢٤

[21]بحارالانوار/ج ٧٥ /ص ١٢٨

[22](س خ ط) خشم و غضب

[23](ح ر ص) برانگیختن

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: