کد مطلب: ۲۵۳۶
تعداد بازدید: ۱۲۸۱
تاریخ انتشار : ۲۵ دی ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۲
در قرآن، روایات و تاریخ، داستان‏ها و سرگذشت عبرت‌‏انگیز بسیاری از مکافات عمل ذکر شده که هر کدام کافی است که موجب عبرت ما گردد و نیروی کنترل از گناهان و دوری از کارهای ناشایست را در ما پدیدار سازد.
چند داستان از قرآن
در قرآن، روایات و تاریخ، داستان‏ها و سرگذشت عبرت‏‌انگیز بسیاری از مکافات عمل ذکر شده که هر کدام کافی است که موجب عبرت ما گردد و نیروی کنترل از گناهان و دوری از کارهای ناشایست را در ما پدیدار سازد. در پایان این گفتار نظر شما را به چند داستان آموزنده که نخستین آنها به داستان و اصحاب الجّنه ؛ صاحبان باغ، معروف است جلب می‌‏شود:
 
1ـ نابودی باغ صروان
در روزگاران پیشین، قبل از اسلام در سرزمین یمن در حدود چهار فرسخی شهر صنعاء روستایی به نام «صَروان یا ضروان»، وجود داشت. در این روستا باغی بسیار عالی و پر درخت، دارای میوه‌‏های مختلف بود صاحب این باغ جوان مردی سخاوتمند و خداشناس بود، به طوری که از محصول آن باغ به اندازه نیاز خود و خانواده‌‏اش بر می‏‌داشت و بقیه را به نیازمندان می‌‏داد. از این‏‌رو، آن باغ سال به سال بهتر و پر رونق‏‏تر می‏‌شد. مستمندان عادت کرده بودند که در فصل برداشت محصول، به آن باغ می‌‏رفتند و صاحب باغ با کمال خوش رویی از محصولات باغ به آنها می‏‌داد و آنها را خشنود می‌‏ساخت.
این جوانمرد ربّانی، گه‏گاه که فرصتی به دست می‌‏آمد فرزندان خود را به حضور می‌‏طلبید و آن‏ها را نصیحت می‏‌کرد به ویژه در مورد کمک به نیازمندان سفارش بسیار به آنها می‏‌نمود. در سال‏‌های آخر عمر در وصیّت خود به آنها تأكید بیش‏‏تر می‏‌نمود که از محصولات باغ به نیازمندان بدهند و آنها را محروم نسازند، اما افسوس که آنها گوش شنوا نداشتند، غرور و غفلت آنها را از شنیدن و عمل به نصیحت و وصیّت پدر مهربان باز می‌‏داشت، به قول جلا‌ل‏‌الدین مولانا:
بس وصیّت کرد و تخم وعظ کاشت/ چون زمینشان شوره بُد، سودی نداشت
گرچه ناصح را بود صد داعیه[1]/ بنده را اُذْنی[2] بباید واعیه[3]
سرانجام اجل فرا رسید و صاحب باغ از دنیا رفت و باغ به دست فرزندان افتاد. آن‏ها سرمست به زرق و برق دنیا، نصیحت‏ها و وصیّت مهرانگیز پدر را به باد فراموشی سپردند. تا آنجا که با هم هم‌سوگند شدند که محصول باغ را برای خود ضبط کنند و چیزی از آن را به نیازمندان ندهند. و این کار ناشایسته‌ی خود را چنین توجیه می‌‏کردند:
«ما عیال‏وار هستیم. محصول باغ و کشتزار باید برای تأمین زندگی خودمان باشد». آنها به قدری در این تصمیم مغرورانه جدی بودند که حتى «اِنْ‏‌شاءَ الله»، نگفتند.
مدّتی گذشت تا فصل برداشت محصول فرا رسید، آنها با هم دیگر پیمان بستند تا صبح زود، دور از انظار نیازمندان، میوه‌‏های باغ را بچینند و محصول کشت زار را جمع نمایند[4] و همین کار را انجام دادند.
نیازمندان طبق معمول زمان حیات پدر آنها، به باغ سر می‌‏زدند به امید این که حقّ آنها داده شود، ولی با دست خالی و محروم بازگشتند.
همین گناه باعث شد که خداوند بر صاحبان آن باغ غضب کرد. نیمه‌‏های شب صاعقه‌‏ای مرگبار به سوی باغ آنها فرستاد. آن صاعقه چنان درختان آن باغ را سوزانید که آن باغ سبز و خرم، هم چون شب سیاه ظلمانی گردید و چیزی از آن، جز مشتی زغال و خاکستر باقی نماند.
چنان که می‏‌خوانیم:
«فَطافَ عَلَيْهَا طائفٌ مِنْ رَّبَّکَ وَهُمْ نائمُونَ ـ فَاَصَبَحَتْ کَالصَّرِیِم»؛
«عذابی فراگیر (شب هنگام) بر تمام باغ آنها فرود آمد، در حالی که همه در خواب بودند و آن باغ سر سبز، هم چون سیاه و ظلمانی شد».[5]
صاحبان باغ از همه جا بی‏‌خبر، صبح زود هم دیگر را صدا زدند، و با هم برای چیدن و برداشت محصول روانه باغ شدند. در مسیر باغ آهسته به همدیگر می‏‌گفتند: «مراقب باشید که امروز حتی یک نفر فقیر، به طرف باغ نیاید.» وقتی که به باغ رسیدند، در آنجا چیزی، جز مشتی زغال و خاکستر ندیدند، همه چیز را دگرگون شده یافتند، به قدری گیج شدند که باور نمی‌‏کردند. از این رو گفتند: «ما راه را گم کرده‌‏ایم.»[6]
سپس گفتند: همه چیز از دست ما رفت و ما به طور کلی محروم شده‌‏ایم. یکی از برادران که از همه خردمندتر بود به آنها گفت: «اَلَمْ اَقُلْ لَّکُمْ لَوْلا تُسَبَّحُونَ»؛ «آیا به شما نگفتم چرا تسبیح خدا نمی‏‌گویید؟»[7]
 آن‏گاه برادران به خود آمدند، عبرت گرفتند، به تسبیح خدا پرداختند، خود را ظالم و مغرور خواندند، هم دیگر را سرزنش کرده و فریاد می‌‏زدند:
«يا وَيْلَنا اِنَّا کُنّا طاغِين»؛ ‏«ای وای بر ما که طغیانگر بودیم.»[8]
مولانا در این باره می‌‏گوید:
قصه‌‏ی اصحاب ضروان خوانده‌‏ای/ پس چرا در حیله‌جویی مانده‌‏ای؟
حیله می‌کردند کژدم نیش چند/ که بُرند از روزی درویش چند
خُفيه می‌کردند اسرار از خد/ آن سگان جاهل از جهل و عمی[9]
 
۲ـ خیره سری فرعون در برابر موسی(ع)
در یکی از جلسات، بین فرعون و موسی(ع) گفت‏‌وگو و بگومگوی فراوان رخ داد. موسی(ع) با گفتار مستدل و منطقی، فرعون با تهدید، به گمراهی خود ادامه می‏‌داد... . در ادامه سخن، موسی(ع) از رحمت بیکران الهی و پذیرش توبه سخن به میان آورد و به فرعون گفت: به تو پیشنهاد می‏‌کنم که:«از من یک پند بپذیر، و به جای آن، چهار پاداش عظیم از من بگیر!»
هین ز مـن بپذیـر یـک چیز و بیار/ پس ز من بستان عوض، آن را چهار
فرعون: آن یک پند چیست؟ آن را برای من شرح بده.
موسی: آن یک پند این است که به یکتایی و بی‏‌همتایی خدا گواهی بده، و آن را بپذیر.
فرعون: آن چهار پاداش کدام است!؟
موسی: آن چهار پاداش عبارت است از: ۱ـ تندرستی و سلامتی پایدار؛ ۲ـ عمر طولانی و با برکت؛ ۳ـ سروری و آقایی دنیا و آخرت؛ ۴ـ نشاط و جوانی.
چون که با کودک سر و کارت فتاد/ هـم زبــان کـودکی بـایــد گشاد
کـه بـرو کتّاب تـا مـرغت خــرم/ یا مـویـز و جـوز و فُستُق آورم
دل فرعون اندکی نرم شد و تصمیم گرفت با همسرش، آسیه(س) در این باره مشورت کند. او ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. آسیه(س) با شور و شوق فراوان، فرعون را به پذیرش دعوت موسی(ع) تشویق کرد و به او گفت: «بی‏‌درنگ نزد موسی(ع) برو، پند او را بپذیر، اکنون در دریای رحمت به سوی تو گشاده شده و از این فرصت طلایی استفاده کن. اکنون وقت کاشتن است. زود باش، حرکت کن و از این موقعیّت بهره‌مند شو.
الله الله زود بــفـروش و بــخــر/ قطـره‌‏ای ده بـحـر پـر گـوهر ببر
الله الله گـوی شـو بـی‏دست و پـا/ تـا شود چـوگان موسی، پا تو را
در پذیر این چار خلعت زود زود/ تا ببینی در عوض صد عزّ وسود
فرعون که باد نخوت بر سر داشت، در برابر تشویق همسرش گفت: بگذار تا دراین باره با وزیرم «هامان» نیز مشورت کنم.
آسیه(س) او را از مشورت کردن با‏ هامان برحذر داشت و اصرار کرد که نباید با نااهل مشورت کنی، او تو را به ظلمت‏کده‌‏ی گمراهی سوق می‏‌دهد، ولی سنخیّت و ارتباطی که بین فرعون و ‏هامان بود، باعث شد که او به نصایح دل‏سوزانه همسر اعتنا نکند و نزد هامان آید و ماجرا را با او در میان گذارد.
هامان با هیاهو و هوچی‌گری خاصّی فریاد گریه سرداد و بر سر و صورت خود زد و خطاب به فرعون گفت: «ای شاه بزرگ! این چه فکری است که در سر تو وارد شده است. موسی(ع) می‏‌خواهد تو را به تباهی بکشد و تو را برده خود کند. همه جهان در تحت تسخیر تو است. امیران مشرق و مغرب، مالیات‏‌های فراوان به سوی تو سرازیر می‌‏کنند. شاهان جهان لب به خاک پایت می‏‌نهند. تو را می‏‌پرستند و در برابر شکوه تو خاموش و آرام هستند. سوختن در هزار آتش، برای تو بهتر از آن است که تو با آن همه عظمت، خدایی خود را رها سازی و بنده‌‏ی موسی(ع) گردی. اگر چنین کنی، بردگان تو آقای تو گردند و چشم دشمنانت روشن شود.»
آری! وسوسه‌‏های‏ هامان که دلی پلید داشت، فرعون را که چند قدمی به موسی(ع) نزدیک شده بود، از او فرسخ‏‌ها دور نمود؛ چرا که مشورت با بد سیرتان نتایجی جز این نخواهد داشت.
حاصل، آن ‏هامان بدان گفتار بد/ این چنین راهی بر آن فرعون زد
لقمه دولت رسیده تا دهان/ از گلوی او بریده ناگهان
خرمن فرعون را داد او به باد/ هيچ شه را این چنین صاحب مباد
از چنین همراه بد دوری گزین/ زینهارا الله أعلم باليقين
آخرين اتمام حجت موسی(ع) نسبت به فرعون انجام شد. موسی(ع) دریافت که قلب فرعون تیره و تار شده و او دیگر قابل هدایت نیست. از این رو، با هشدارهای شدید به سرزنش فرعون پرداخت و با قاطعیّت به او گفت: عصایی آورده‏‌ام که اژدها می‏‌شود و با آن خوی اژدهایی تو را ادب می‌‏کنم. این عصا برای تو آتش شعله‌‏ور، و برای مؤمنان مشعل نور است.
گر تو را عقلی ‏است کردم لطف‏ها/ ور خری آورده‌ام خر را عصا
آن چنان زين اخورت بیرون کنم/ کز عصا گوش و سرت پرخون کنم
اژدهایی می‏‌شود در قهر تو/ كاژدهایی گشته‌‏ای در فعل و خو
این عصا از دوزخ آمد چاشنی/ بر تو و بر مؤمن آمد روشنی
بازگرد از کفر، سوی دین حق/ ورنه در نار ابد مانی خَلِق دوزخ
بازگرد‏ای گمره بد بخت دون/ ورنه در دوزخ در افتی سرنگون
 
پی‌نوشت‌ها:
[1] - انگیزه
[2] - گوش
[3] - شنوا
[4]ـ قلم ، 17 و 18.
[5]ـ قلم ، 19 تا 20.
[6]ـ قلم ، 21 تا 24.
[7]ـ قلم - ۲۸.
[8]ـ قلم - ۳۱، با اقتباس از مجمع البيان.
[9] - معنوی مثنوی (به خط میرخانی)، ص ۲۱۳.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: