کد مطلب: ۲۸۳۶
تعداد بازدید: ۵۱۸۷
تاریخ انتشار : ۱۳ خرداد ۱۳۹۸ - ۱۵:۰۰
قصه‌های قرآن| ۵۹
بلعم باعورا از علماى بنی‌اسرائیل بود، و كارش به ‌قدری بالا گرفت كه اسم ‌اعظم می‌دانست و دعایش به استجابت می‌رسید.
ماجراى بَلعم باعورا و هلاكت بیست هزار نفر براثر طاعون
بلعم باعورا از علماى بنی‌اسرائیل بود، و كارش به ‌قدری بالا گرفت كه اسم ‌اعظم می‌دانست و دعایش به استجابت می‌رسید.
روایت شده: موسى(ع) با جمعیّتى از بنی‌اسرائیل به‌ فرماندهى یوشع بن نون و كالب بن یوفنا از بیابان تیه بیرون آمده و به ‌سوی شهر (بیت‌المقدّس و شام) حركت كردند، تا آن را فتح كنند و از زیر یوغ حاكمان ستمگر عمالقه خارج سازند.
وقتی ‌که به نزدیك شهر رسیدند، حاكمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنی‌اسرائیل) رفته و گفتند از موقعیّت خود استفاده كن و چون اسم ‌اعظم الهى را می‌دانی، در مورد موسى و بنی‌اسرائیل نفرین كن. بلعم باعورا گفت: «من چگونه در مورد مؤمنانى كه پیامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرین كنم؟ چنین كارى نخواهم كرد.»
آن‌ها بار دیگر نزد بلعم باعورا آمدند و تقاضا كردند نفرین كند، او نپذیرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نیرنگ و ترفند آن‌ قدر شوهرش را وسوسه كرد، كه سرانجام بلعم حاضر شد بالاى كوهى كه مشرف به بنی‌اسرائیل است برود و آن‌ها را نفرین كند.
بلعم سوار بر الاغ خود شد تا بالاى كوه برود، الاغ پس از اندكى حركت سینه‌اش را بر زمین می‌نهاد و برنمی‌خاست و حركت نمی‌کرد، بلعم پیاده می‌شد و آن‌قدر به الاغ می‌زد تا اندكى حركت می‌نمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهى به سخن آمد و به بلعم گفت: واى بر تو اى بلعم كجا می‌روی؟ آیا نمی‌دانی فرشتگان از حركت من جلوگیرى می‌کنند. بلعم در عین ‌حال از تصمیم خود منصرف نشد، الاغ را رها كرد و پیاده به بالاى كوه رفت، و در آنجا همین‌ که خواست اسم ‌اعظم را به زبان بیاورد و بنی‌اسرائیل را نفرین كند اسم ‌اعظم را فراموش كرد و زبانش وارونه می‌شد به‌ طوری ‌که قوم خود را نفرین می‌کرد و براى بنی‌اسرائیل دعا می‌نمود.
به او گفتند: چرا چنین می‌کنی؟ گفت: خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زیر و رو می‌کند.
در این هنگام بلعم باعورا به حاكمان ظالم گفت: اكنون دنیا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حیله و نیرنگ باقى نمانده است. آنگاه چنین دستور داد: زنان را آراسته و آرایش كنید و كالاهاى مختلف به دست آن‌ها بدهید تا به میان بنی‌اسرائیل براى خرید و فروش ببرند، و به زنان سفارش كنید كه اگر افراد لشكر موسى(ع) خواستند از آن‌ها کام‌جویی كنند و عمل منافى عفت انجام دهند، خود را در اختیار آن‌ها بگذارند، اگر یك نفر از لشكر موسى(ع) زنا كند، ما بر آن‌ها پیروز خواهیم شد.
آن‌ها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرایش كرده و به ‌عنوان خرید و فروش وارد لشكر بنی‌اسرائیل شدند، كار به‌جایی رسید كه «زمرى بن شلوم» رئیس قبیله شمعون دست یكى از زنان را گرفت و نزد موسى(ع) آورد و گفت: گمان می‌کنم كه می‌گویی این زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستور تو اطاعت نمی‌کنم.
آنگاه آن زن را به خیمه خود برد و با او زنا كرد، و این‌ چنین بود كه بیمارى واگیر طاعون به سراغ بنی‌اسرائیل آمد و همه آن‌ها در خطر مرگ قرار گرفتند.
در این هنگام «فنحاص بن عیزار» نوه برادر موسى(ع) كه رادمردى قوی‌پنجه از امراى لشكر موسى(ع) بود از سفر سر رسید، به میان قوم آمد و از ماجراى طاعون و علّت آن باخبر شد، به سراغ زمرى بن شلوم رفت. هنگامی‌ که او را با زن ناپاك دید، به آن‌ها حمله نموده هر دو را كشت، در این هنگام بیمارى طاعون برطرف گردید.
در عین‌ حال همین بیمارى طاعون بیست هزار نفر از لشكر موسى(ع) را كشت.
موسى(ع) بقیه لشكر را به‌ فرماندهی یوشع بازسازی كرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را یكى پس از دیگرى فتح كردند.[1]
خداوند ماجراى انحراف بلعم باعورا را به ‌طور اشاره و سربسته در آیه 175 و 176 سوره اعراف ذكر كرده، در آیه 176 می‌فرماید:
«وَ لَوْ شِئْنَا لَرَفَعْنَاهُ بِهَا وَ لَكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَوَاهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِن تَحْمِلْ عَلَیهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ یَلْهَث ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ كَذَّبُواْ بِآیاتِنَا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یتَفَكَّرُونَ؛»
«و اگر می‌خواستیم، مقام او (بلعم باعورا) را با این آیات و علوم و دانش‌ها بالا می‌بردیم، اما اجبار، برخلاف سنّت ماست، او را به حال خود رها كردیم، و او به پستى گرایید، و از هواى نفس پیروى كرد، مثل او همچون سگ (هار) است، اگر به او حمله كنى، دهانش را باز، و زبانش را بیرون می‌آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى، باز همین ‌كار را می‌کند، (گویى چنان تشنه دنیاپرستى است كه هرگز سیراب نمی‌شود) این مثل گروهى است كه آیات ما را تكذیب كردند، این داستان‌ها را (براى آن‌ها) بازگو كن، شاید بیندیشند و بیدار شوند.»[2]
آرى، این است نتیجه فرهنگ بی‌عفّتى و انحراف جنسى، كه وقتى نیرنگ‌بازان از راه‌های دیگر شكست خوردند با رواج دادن فرهنگ غلط، دین و دنیاى مردم را تباه می‌سازند، كه به گفته بعضى طاعون موجب هلاك 90 هزار نفر از لشكر موسى(ع) گردید.[3]
 
سه دعاى ناكام
در مورد شأن نزول آیه 175 سوره اعراف (كه در داستان قبل ذكر شد) روایت دیگرى شده كه نظر شما را به آن جلب می‌کنیم:
در بنی‌اسرائیل زاهدى زندگى می‌کرد، خداوند (توسط پیامبر آن عصر) به او ابلاغ كرد كه سه دعاى تو به استجابت خواهد رسید، آن زاهد بی‌همّت و نادان در این فكر فرو رفت كه این دعاها را در كجا به ‌کار برد، با همسرش مشورت كرد، همسرش گفت: «سال‌هاست كه در خدمت تو هستم و در سختى و آسایش با تو همراهى کرده‌ام، یكى از آن دعاها را در مورد من مصرف كن و از خدا بخواه مرا از زیباترین زنان بنی‌اسرائیل گرداند، تا تو از زیبایى من بهره‌مند گردى.»
زاهد پیشنهاد او را پذیرفت و دعا كرد، او از زیباترین زنان شد، آوازه زیبایى او به همه ‌جا رسید، مردم از هر سو براى او نامه‌های عاشقانه نوشتند، و آرزوى ازدواج با او نمودند، او مغرور شد و بناى ناسازگارى با شوهرش نهاد، سرانجام شوهرش خشمگین شد و از دعاى دوم استفاده نمود و گفت: «خدایا از دست این زن جانم به لب رسیده، او را مسخ گردان.» دعایش مستجاب شد و زن به‌ صورت خرس درآمد، وقتی‌ که چنین شد، فرزندان او به زاهد اعتراض كردند، اعتراض آن‌ها شدید شد و زاهد ناگزیر از دعاى سوم خود استفاده كرد و گفت: «خدایا همسرم را به ‌صورت نخستین خود بازگردان.» زن به ‌صورت اول بازگشت. به ‌این‌ترتیب سه دعاى مورد اجابت زاهد به هدر رفت. و آن زاهد نادان بر اثر مشورت با زن نادان‌تر از خود، سه گنجینه را كه می‌توانست به‌ وسیله آن، سعادت دنیا و آخرتش را تحصیل كند، باطل و نابود نمود.[4]
 
داستان گاو بنی‌اسرائیل
ماجراى گاو بنی‌اسرائیل، مختلف نقل شده، ما در اینجا نظر شما را به ذكر یكى از آن روایات، با توجّه به روایات دیگر و آیات 67 و 73 سوره بقره، جلب می‌کنیم.
مرد نیكوكارى به پدر و مادر خود بسیار احترام می‌کرد. در یكى از روزها كه پدرش در خواب بود معامله پرسودى برایش پیش آمد ولى مغازه‌اش بسته بود و كلید مغازه نزد پدرش بود و پدرش نیز در آن‌وقت خوابیده بود. فروختن كالا، بستگى به بیدار كردن پدر داشت، تا كلیدى را كه در نزد پدر بود بگیرد. مرد نیكوكار آن معامله پرسود را به خاطر بیدار نكردن پدر، انجام نداد (و به خاطر احترام به پدر، از سودى كلانى كه معادل 70 هزار درهم بود، گذشت) و مشترى رفت. وقتى پدر بیدار شد و از ماجرا اطلاع یافت، از پسر مهربانش تشكر كرد و گاوى را كه داشت به پسرش بخشید و گفت: «امیدوارم خیر و برکت بسیار، از ناحیه این گاو به تو برسد.»
این از یک‌سو، و از سوى دیگر یكى از جوانان بنی‌اسرائیل از دخترى خواستگارى كرد، به او جواب مثبت دادند، پسرعموى او، كه جوان آلوده به گناه بود، از همان دختر خواستگارى كرد. خواستگارى او را رد كردند، او كینه پسرعمویش را به دل گرفت تا این ‌که شبى او را غافلگیر كرده و كشت و جنازه‌اش را در یكى از محله‌ها انداخت. فرداى آن روز كنار جنازه آمد و با گریه و داد و فریاد، تقاضاى خون‌بها كرد و گفت: «هر كس او را كشته، خون‌بهایش به من می‌رسد، و اگر قاتل پیدا نشد، اهل آن محل باید خون‌بها را بپردازند!»
موضوع پیچیده شد و اختلاف، شدید گردید، چون تعیین قاتل از طریق عادى ممكن نبود و ادامه این وضع ممكن بود، موجب فتنه و قتل عظیم شود، نزد موسى(ع) آمدند تا او از خدا بخواهد، قاتل را معرفى كند.
موسى(ع) حل مشكل را از درگاه خدا خواست، خداوند دستورى به او داد، موسى(ع) آن دستور را به قوم خود چنین بیان كرد:
خداوند به شما دستور می‌دهد گاوى را ذبح كنید و قطعه‌ای از بدن آن را به مقتول بزنید، تا زنده شود و قاتل را معرفى كند و درگیرى پایان یابد.
بنی‌اسرائیل: آیا ما را مسخره می‌کنی؟
موسى: به خدا پناه می‌برم از این ‌که از جاهلان باشم.
بنی‌اسرائیل: اگر كار را در همین‌جا ختم می‌کردند، زود به نتیجه می‌رسیدند، ولى بر اثر سؤال‌های مكرر، خودشان كار خود را دشوار نمودند، به موسى گفتند: از خدا بخواهد براى ما روشن كند كه این ماده‌ گاو، چگونه باشد؟
موسى: خدا می‌فرماید: ماده‌ گاوى كه نه پیر و از کار افتاده، و نه جوان باشد، بلكه میان این دو باشد، آنچه به شما دستور داده زود انجام دهید.
بنی‌اسرائیل: از خدا بخواه كه چه رنگى داشته باشد.
موسى: خداوند می‌فرماید: گاوى زرد رنگ كه رنگ آن بینندگان را شاد سازد.
بنی‌اسرائیل: از خدا بخواه بیشتر توضیح دهد، زیرا چگونگى این گاو براى ما مبهم است، اگر خدا بخواهد ما هدایت خواهیم شد.
موسى: خداوند می‌فرماید: گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده، و براى زراعت آبكشى ننموده است و هیچ عیب و رنگ دیگرى در او نیست.
بنی‌اسرائیل: اكنون مطلب روشن شد حق مطلب را براى ما آوردى.[5]
بنی‌اسرائیل به جستجو پرداختند تا گاوى را با همین اوصاف بیابند، سرانجام چنین گاوى را از خانه همان مرد نیكوكار كه به پدر و مادر احترام می‌کرد، و پدرش گاوى به او بخشیده بود یافتند، آن گاو را پس از چانه‌زنی‌های مكرر به قیمت بسیار گران یعنى به پُر بودن پوست آن از طلا، خریدند و گاو را آوردند. به دستور موسى(ع) آن گاو را ذبح كرده، دم او را قطع كردند و به مقتول زدند، او به اذن خدا زنده شد و گفت: «فلان پسرعمویم كه ادعاى خون‌بهاى مرا دارد، قاتل من است.»
معمّا حل شد و قاتل به مجازات رسید و مقتول زنده شده با دخترعموی خود ازدواج كرد و مدّت ‌زمانی با هم زندگى كردند و آن مرد نیكوكار، كه به پدر و مادر نیكى می‌کرد به سود كلانى رسید و پاداش نیکوکاری‌اش را گرفت، حضرت موسى(ع) فرمود:
«اُنظُرُوا اِلى البِرِّ ما بَلَغَ بِاَهلِهِ؛»
«به نیكى بنگرید كه چه پاداش سودمندى به صاحبش می‌بخشد.»[6]
 
پی‌نوشت‌ها
[1] بحار، ج 13، ص 373 و 374.

[2] سوره اعراف، 175.

[3] بحار، ج 13، ص 375.

[4] جوامع الحكایت، محمد عوفى به قلم روان از نگارنده، ص 322. در كتاب سیاست‌نامه، ص 222، از این شوهر و زن به نام‌های یوسف و كُرسُف یاد شده است. ناگفته نماند كه در روایات ما، آیه مذكور (175 اعراف) درباره بلعم باعورا دانشمند معروف بنی‌اسرائیل نازل شده كه به خاطر داشتن مقام اسم‌اعظم، دعایش مستجاب می‌شد و براثر سازش با مخالفان موسى (ع) این مقام از او سلب گردید و دیگر دعایش به استجابت نمی‌رسید. (چنان ‌که خاطرنشان شد.)

[5] مضمون آیات 67 و 71 سوره بقره.

[6] اقتباس از بحار، ج 13، ص 259 به بعد؛ عیون اخبار الرضا (ع)، ج 2، ص 13، مجمع البیان و تفسیر قمى، ذیل آیات مورد بحث.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

محمّد محمّدی اشتهاردی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: