کد مطلب: ۳۰۷۳
تعداد بازدید: ۳۴
تاریخ انتشار : ۲۹ آبان ۱۳۹۸ - ۱۱:۳۲
قصه‌های قرآن(۷۲)| زندگی حضرت سلیمان(ع) (۵)
چگونه انسان در برابر مرگ، ضعیف و ناتوان است، به‌ طوری ‌که اجل حتّى مهلت نشستن یا خوابیدن در بستر را به سلیمان(ع) نداد. و چگونه یك عصاى ناچیز او را مدّتى سر پا نگهداشت؟! و چگونه موریانه‌ای ضعیف او را بر زمین افكند، و تمام رشته‌های كشور او را در هم‌ ریخت؟!
شكایت مار از سلیمان(ع) و مسئولیّت خطیر وقف
روزى یك مار نزد سلیمان(ع) آمد و گفت: «فلان شخص دو فرزندم را كشته است، از شما تقاضا دارم او را به‌ عنوان قصاص اعدام كنید.»
سلیمان(ع) فرمود: «انسان مسلمان را به خاطر كشتن مار نمی‌کشند.»
مار گفت: «اى پیامبر خدا، در این صورت از شما می‌خواهم كه او را سرپرست اوقاف كنید تا (بر اثر عدم مراقبت در اجراى صحیح موقوفه) وارد دوزخ گردد، آنگاه در دوزخ با مارهاى آنجا از او انتقام بگیرم.»[1]
این روایت بیانگر آن است كه مسئولیّت سرپرستى چیزى كه وقف شده بسیار خطیر و دشوار است. كسانى كه چنین مسؤولیّتى را می‌پذیرند باید به ‌طور کامل متوجّه باشند كه در پرتگاه آتش دوزخ قرار گرفته‌اند، مبادا در مورد اجراى صحیح آن موقوفه، كوتاهى یا سهل انگارى كنند، كه كیفرش بسیار شدید و طاقت فرسا است.
 
پذیرش رأى خارپشت از جانب سلیمان(ع)
حضرت جبرئیل(ع) از جانب خداوند به حضور سلیمان(ع) آمد و ظرفى پر از آب آورد و گفت: «این آب، آب حیات است [یعنى اگر از آن بنوشى همیشه تا روز قیامت زنده و جاوید می‌مانی] خداوند تو را مخیّر نموده است كه از آن بنوشى یا ننوشى.
سلیمان(ع) با جنّ و انس و حیوانات در این‌باره مشورت كرد، همه گفتند: باید از آن بنوشى تا زندگى جاوید پیدا كنى.
سلیمان(ع) با خود اندیشید كه آیا دیگر هیچ حیوانى هست كه با او در این‌باره مشورت نكرده باشم؟ فكرش به اینجا رسید كه با خارپشت مشورت نكرده است. اسبش را به حضور طلبید و به او گفت: «نزد خارپشت برو و او را به حضور من بیاور.»
اسب رفت و پیام سلیمان(ع) را به خارپشت داد، ولى خارپشت همراه اسب نیامد، اسب تنها بازگشت و موضوع را به سلیمان(ع) خبر داد. این بار سلیمان(ع) سگى را نزد خارپشت فرستاد، سگ رفت و خارپشت همراه سگ نزد سلیمان(ع) آمد، حضرت سلیمان(ع) به او گفت: «قبل از آن ‌که با تو مشورت كنم، بگو بدانم چرا من اسب را كه بهترین جاندار بعد از انسان است نزد تو فرستادم، با او نیامدى، ولى سگ را كه خسیس‌ترین حیوان است فرستادم، با او آمدى؟»
خارپشت پاسخ داد: زیرا اسب – گر چه حیوانى شریف است - ولى بی‌وفا است، چنان‌ که شاعر گوید:
نشاید یافت اندر هیچ برزن
 
 وفا در اسب و در شمشیر و در زن
 ولى سگ گر چه خسیس است امّا وفادار می‌باشد، كه اگر لقمه نانى از كسى به او برسد، نسبت به او همیشه وفادار است. از این‌رو با سخن بی‌وفایان همراه‌شان نیامدم، ولى با اشاره وفاداران آمدم.
سلیمان گفت: جامى از آب حیات را نزد من آورده‌اند، و مرا مخیّر ساخته‌اند كه آن را بنوشم تا عمر جاودانه بیابم یا ننوشم و عمر معمولى كنم، نظر تو چیست؟
خارپشت گفت: آیا این آب حیات را اختصاص به شخص تو داده‌اند، یا فرزندان و بستگان و یاوران نزدیكت نیز می‌توانند از آن بنوشند؟
سلیمان(ع) فرمود: مخصوص من است.
خارپشت گفت: صواب آن است كه از آن ننوشى، زیرا همه‌ی دوستان و زن و فرزندان تو قبل از تو بمیرند و تو را همواره داغدار و غمگین نمایند، زندگى آمیخته با غم و اندوه چه فایده‌ای دارد؟ زندگى بدون دوستان و عزیزان زندگى خوشى نخواهد بود.
سلیمان(ع) سخن خارپشت را پذیرفت و از نوشیدن آب حیات خوددارى نموده و آن را ردّ كرد.[2]
آرى، باید به سراغ آن زندگى جاودان و خوشى رفت كه در آن غم و اندوه نباشد و چنین زندگى در بهشت جاودان الهى وجود دارد، كه در پرتو ایمان و عمل صالح می‌توان به آن رسید. سعادتمند كسى است كه دنیا و زندگى فانى آن را پلى براى وصول به رضوان خدا و بهشت قرار دهد، تا به زندگى طیّب و ابدى دست یابد كه گفته‌اند: براى افراد سعادتمند، مرگ گامى است به‌ سوی كمال، نه دامى به‌ سوی زوال.
 
گیاه هشداردهنده مرگ
روایت شده: حضرت سلیمان(ع) در مسجد بیت‌المقدّس گاه به مدّت یك سال و گاه دو سال و گاه یك ماه و دو ماه، اعتكاف می‌نمود، روزه می‌گرفت و به عبادت و شب‌زنده‌داری می‌پرداخت. در آن سال آخر عمر، هر روز صبح كنار گیاه تازه‌ای كه در صحن مسجد روییده می‌شد می‌آمد و نام آن را از همان گیاه می‌پرسید، و نفع و زیانش را از آن سؤال می‌کرد، تا این ‌که در یكى از صبح‌ها گیاه تازه‌ای را دید، كنارش رفت و پرسید: نامت چیست؟ پاسخ داد: «خُرنُوب»
سلیمان(ع) پرسید: براى چه آفریده شده‌ای؟ خرنوب گفت: «براى ویران كردن.» (با ریشه‌هایم زیر ساختمان‌ها می‌روم و آن را خراب می‌کنم.)
سلیمان(ع) دریافت كه مرگش نزدیك شده است، به خدا عرض كرد: «خدایا! مرگ مرا از جنّیان بپوشان، تا هم بناى ساختمان مسجد را به پایان برسانند، و هم انسان‌ها بدانند كه جنّ‌ها علم غیب نمی‌دانند.»
سلیمان(ع) به محراب و محلّ عبادت خود بازگشت و در حالی ‌که ایستاده بود و بر عصایش تكیه داده بود، از دنیا رفت مدّتى به همان وضع ایستاده بود و جنّ‌ها به تصوّر این‌ که او زنده است و نگاه می‌کند، كار می‌کردند. سرانجام موریانه‌ای وارد عصاى او شد و درون آن را خورد. عصا شكست و سلیمان(ع) به زمین افتاد. آنگاه همه فهمیدند كه او از دنیا رفته است.[3]
مولانا در كتاب مثنوى، این داستان را نقل كرده، و در پایان داستان چنین ذكر نموده كه سلیمان(ع) پس از آن ‌که فهمید اجلش نزدیك شده گفت: «تا من زنده‌ام به مسجد اقصى آسیب نمی‌رسد.»
آنگاه چنین نتیجه‌گیری می‌کند:
«مسجد اقصاى دل ما تا آخر عمر با ما است، ولى عوامل هوى و هوس و هم‌نشینان نااهل، مانند گیاه خُرنُوب در آن ریشه دوانیده و سرانجام كاشانه دل را ویران می‌سازد. بنابراین همان ‌هنگام كه احساس كردى چنین گیاهى قصد راه‌یابی به دلت را نموده، با شتاب از آن بگریز و علاقه خود را به آن قطع كن. خودت را همچون سلیمان زمان قرار بده تا دلت استوار بماند، چرا که تا سلیمان است، مسجد آسیب نمی‌بیند، زیرا سلیمان مراقب عوامل ویرانگر است و از نفوذ آن عوامل جلوگیرى خواهد کرد.»
واستان از دست بیگانه سلاح
  تا ز تو راضى شود علم و صلاح
 
چون سلاحش هست و عقلش نى، ببند
 دست او را ورنه آرد صد گزند
 
تیغ دادن در كف زنگى مست
 به كه آید علم، ناكس را به‌ دست[4]
 
 چگونگى مرگ سلیمان(ع) و بی‌وفایی دنیا
خداوند تمام امكانات دنیوى را در اختیار حضرت سلیمان(ع) گذاشت تا جایى كه او بر جنّ و انس و پرندگان و چرندگان و باد و رعد و برق و... مسلّط بود. او روزى گفت: با آن ‌همه اختیارات و مقامات، هنوز به یاد ندارم كه روزى را با شادى و استراحت به شب رسانده باشم، فردا دوست دارم تنها وارد قصر خود شوم و با خیال راحت، استراحت كنم و شاد باشم.
فرداى آن روز فرا رسید. سلیمان وارد قصر شد و در قصر را از پشت قفل كرد تا هیچ‌ کس وارد قصر نشود، و خود به نقطه اعلاى قصر رفت و با نشاط به مُلك خود نگریست. نگهبانان قصر در همه‌ جا ناظر بودند كه كسى وارد قصر نشود.
ناگهان سلیمان دید جوانى زیباچهره و خوش قامت وارد قصر شد. سلیمان به او گفت: «چه كسى به تو اجازه داد كه وارد قصر گردى، با این که من امروز تصمیم داشتم در خلوت باشم و آن را با آسایش بگذرانم؟!»
جوان گفت: «با اجازه‌ی خداى این قصر وارد شدم.»
سلیمان گفت: «پروردگار قصر، از من سزاوارتر به قصر است، اكنون بگو بدانم تو كیستى؟»
جوان گفت: «اَنا مَلَكُ المَوتِ؛ من عزرائیل هستم.»
سلیمان گفت: «براى چه به اینجا آمده‌ای؟»
عزرائیل گفت: «لِاَقبِضَ رُوحَكَ؛ آمده‌ام تا روح تو را قبض كنم.»
سلیمان گفت: «هرگونه مأمور هستى، آن را انجام بده. امروز روز سرور و شادمانى و استراحت من بود، خداوند نخواست كه سرور و شادى من در غیر دیدار و لقایش مصرف گردد.»
همان‌دم عزرائیل جان او را قبض كرد، در حالی ‌که به عصایش تكیه داده بود. مردم و جنّیان و سایر موجودات خیال می‌کردند كه او زنده است و به آن‌ها نگاه می‌کند. بعد از مدّتى بین مردم اختلاف نظر شد و گفتند: چند روز است كه سلیمان(ع) نه غذا می‌خورد، نه آب مى آشامد و نه مى خوابد و همچنان نگاه می‌کند. بعضى گفتند: او خداى ما است، واجب است كه او را بپرستیم.
بعضى گفتند: او ساحر است، و خودش را این‌ گونه به ما نشان می‌دهد، و بر چشم ما چیره شده است، ولى در حقیقت چنان ‌که می‌نگریم نیست.
مؤمنین گفتند: او بنده و پیامبر خدا است. خداوند امر او را هر گونه بخواهد تدبیر می‌کند. بعد از این اختلاف، خداوند موریانه‌ای به درون عصاى او فرستاد. درون عصاى او خالى شد، عصا شكست و جنازه سلیمان از ناحیه صورت به زمین افتاد. از آن ‌پس جنّ‌ها از موریانه‌ها تشكّر و قدردانى می‌کنند، چرا که پس از اطّلاع از مرگ سلیمان(ع) دست از كارهاى سخت كشیدند.[5]
آرى، خداوند این‌ گونه سلیمان(ع) را از دنیا برد تا روشن سازد كه:
چگونه انسان در برابر مرگ، ضعیف و ناتوان است، به‌ طوری ‌که اجل حتّى مهلت نشستن یا خوابیدن در بستر را به سلیمان(ع) نداد.
و چگونه یك عصاى ناچیز او را مدّتى سر پا نگهداشت؟! و چگونه موریانه‌ای ضعیف او را بر زمین افكند، و تمام رشته‌های كشور او را در هم‌ ریخت؟!
تا گردنكشان مغرور عالم بدانند كه هر قدر قدرتمند باشند، به سلیمان(ع) نمی‌رسند، او چگونه از دنیاى فانى رخت بربست، به خود آیند و مغرور نشوند. بدانند كه در برابر عظمت خدا همچون پر كاهى در مسیر طوفان، هیچ‌ گونه اراده‌ای ندارند.
امیرمؤمنان على(ع) در ضمن خطبه‌ای می‌فرماید:
«فَلَوْ أَنَّ أَحَداً یَجِدُ إلَى الْبَقَاءِ سُلَّماً، أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِیلاً، لَكَانَ ذلِكَ سُلَیمانُ بْنُ داوود َ(ع)، الَّذِى سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الْجِنِّ وَ الاِنْسِ، مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِیمِ الزُّلْفَةِ، فَلَمَّا اسْتَوْفَى طُعْمَتَهُ، وَ اسْتَكْمَلَ مُدَّتَهُ، رَمَتْهُ قِسِیُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ المَوْتِ»؛
«اگر كسى در این جهان نردبانى به عالم بقا می‌یافت، و یا می‌توانست مرگ را از خود دور كند، سلیمان(ع) بود كه حكومت بر جنّ و انس توأم با نبوّت و مقام والا براى او فراهم شده بود، ولى وقتی‌ که پیمانه عمرش پر شد، تیرهاى مرگ از كمان فنا به‌ سوی او پرتاب گردید...»[6]
پایان داستان‌های زندگى سلیمان(ع)
 
 پی‌نوشت‌ها
[1] . زهر الرّبیع، ص 11.

[2] . اقتباس از جوامع الحكایات، محمّد عوفى، با تحقیق دكتر جعفر شعار، ص 95.

[3] . بحار، ج 14، ص 141 و 142.

[4] . اقتباس از دیوان مثنوى، به خطّ میرخانى، ص 334.

[5] . عیون اخبار الرّضا g، ج 1، ص 265؛ در قرآن، سوره سبأ، آیه 14، به مرگ سلیمان اشاره شده است.

[6] . نهج البلاغه، خطبه 182.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

محمّد محمّدی اشتهاردی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: