کد مطلب: ۳۲۵۹
تعداد بازدید: ۱۱۹۲
تاریخ انتشار : ۱۱ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۰:۲۲
نگاهی بر زندگی امام صادق(ع)| ۱۰
منصور به حاکم خود در مکّه و مدینه به نام «حسن بن زید»، پیام داد که خانه‌ی امام صادق(ع) را بسوزان. حاکم، این دستور را اجرا کرد، و به خانه‌ی امام صادق(ع) آتش افکند به طوری که شعله‌های آن به در خانه و راهرو آن رسید. امام صادق(ع) بیرون آمد و به درون آتش رفت

امام صادق(ع) در عصر امامت خود| ۷ 

 

ده: نمونه‌ی دیگری از مبارزات امام صادق(ع)


یکی از روش‌های مبارزه‌ی امام صادق(ع) با طاغوتیان این بود که از همکاری به آنها نهی شدید می‌فرمود، و اجرت کسانی را که در دستگاه آنها به عنوان کارمند و ... کار می‌کرد، حرام می‌شمرد، نظر شما را در این راستا به نمونه‌ی زیر جلب می‌کنم:
ابوبصیر (یکی از شاگردان برجسته‌ی امام صادق(ع) می‌گوید: همسایه‌ای داشتم، از گماشته‌های طاغوت عصر بود و از این راه (با رشوه و چپاول) ثروت بسیار زیادی را برای خود انباشته بود، مجلس عیش و نوش و ساز و آواز تشکیل می‌داد، زنان آوازه خوان را دعوت می‌کرد، و شراب می‌نوشید، و با این کارها مرا که همسایه‌اش بودم آزار می‌داد، چند بار او را نهی از منکر کردم، نپذیرفت، بسیار اصرار کردم که دست از این کارها بردار، سرانجام به من گفت:
«فلانی! من یک شخص گرفتار هستم، ولی تو یک انسان شریف و دور از آلودگی‌ها هستی، اگر مرا به مولایت امام صادق(ع) معرّفی کنی، امید آن دارم که به وسیله‌ی تو و راهنمایی‌های آن امام، از این گرفتاری نجات یابم.»
گفتار او در قلبم اثر کرد، وقتی که به حضور امام صادق(ع) رفتم، ماجرای آن همسایه را به عرض آقا رساندم، امام صادق(ع) به من فرمود: هنگامی که به کوفه بازگشتی، او به دیدارت می‌آید، به او بگو: جعفر بن محمّد(ع) می‌گوید: «کارهای زشت خود را ترک کن، و آنچه بر گردنت هست، ادا کن، من برای تو ضامن بهشت می‌گردم.»
هنگامی که به کوفه بازگشتم، عدّه‌ای از جمله آن همسایه به دیدارم آمدند، وقتی که خانه خلوت شد پیام امام صادق(ع) را به او رساندم، او تا این سخن را شنید گریست، و گفت: «تو را به خدا آیا امام صادق(ع) به تو چنین گفت؟»
گفتم: آری، و برایش سوگند یاد کردم که امام صادق(ع) چنین گفت.
او گفت: همین (کمک در مورد من) برای تو کافی است، سپس از نزد من رفت، بعد از چند روزی برای من پیام داد که نزدش بروم، نزدش رفتم، دیدم در پشت خانه‌اش، برهنه است، گفتم: چرا در این وضع هستی؟
گفت: ای ابوبصیر، سوگند به خدا آنچه در خانه از ثروت و اموال بود، همه را رد کردم (به صاحبانش دادم، و قسمتی از آنها را که صاحبش نشناختم، صدقه دادم) اینک می‌بینی که برهنه هستم و هیچ چیز ندارم.
ابو بصیر می‌گوید: من نزد برادران دینی رفتم و برای او لباس تهیّه نمودم، و پس از چند روز، برای من پیام فرستاد که نزد من بیا، بیمار شده‌ام، نزد او رفتم و از او پرستاری می‌کردم، ولی بیماریش شدید شد، دیدم در حال جان دادن است، در بالینش نشسته بودم، دیدم گاهی بیهوش می‌شود و گاهی به هوش می‌آید، در آخرین بار که به هوش آمد، به من گفت: ای ابو بصیر!
«قَدْ وَ فی صاحِبُکَ لَنا:
مولای تو [امام صادق(ع) به عهد خود در مورد ضمانت بهشت] برای من وفا کرد.» سپس جان سپرد، خدایش رحمتش کند.
ابو بصیر می‌گوید: در سفر حجّ، به حضور امام صادق(ع) رسیدم، هنوز در راهرو بودم و نشسته بودم و سخن نگفته بودم، به من فرمود:
«قَدْ وَفَیْنا لِصاحِبِکَ:
«ما در مورد رفیقت (آنچه را وعده داده بودیم) وفا کردیم.»[1] 
 

یازده: تابلو دیگری از برخورد ناجوانمردانه‌ی منصور با امام


یک بار، منصور دوانیقی به سراغ امام صادق(ع) فرستاد، تا او را نزدش بیاورند (و هدف منصور از این احضار کشتن آن حضرت بود.)
وقتی که فرمان منصور، به امام صادق(ع) رسید، آن حضرت برخاست و سوار بر شتر شد و دست به آسمان برداشت و چنین دعا کرد:
«خدایا تو (اموال) آن دو کودک (یتیم) را به خاطر نیکی پدر و مادرشان، نگهداری کردی،[2] مرا نیز به خاطر نیکی پدرانم: محمّد و علی و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی(ع) نگهدار، خدایا من با تمسّک به تو، گردن زدن او (منصور) را از خود دور سازم، و از شرّ او به تو پناه می‌برم.»
آنگاه به شتربان (که افسار شتر در دستش بود) فرمود: حرکت کن (شتربان گویا از غلامان منصور دوانیقی بود، امام صادق(ع) را تا کنار کاخ منصور آورد.)
وقتی که «ربیع» (وزیر دربار منصور) امام صادق(ع) را دید، نزدش آمد و (آهسته) به او عرض کرد: «ای اباعبدالله! دل منصور نسبت به شما خیلی سخت و بی رحم شده است، شنیدم می‌گفت:
وَ اللهِ لا تَرَکْتُ لَهُمْ نَخْلاً اِلّا عَقَرْتُهُ، وَ لا مالاً اِلّا نَهَیْتُهُ، وَ لا ذُرِّیَّةً اِلّا سَبَیْتُها:
سوگند به خدا، هیچ درخت خرمایی برای آنها (آل محمّد (ص)) باقی نگذارم مگر این که نابود سازم، و هیچ مالی را برای آنها باقی نگذارم مگر این که غارت کنم، و هیچ کودکی را از آنها باقی نگذارم مگر این که اسیر نمایم.»
ربیع می‌گوید: دیدم امام صادق(ع) زیر لب چیزی گفت، و لبهایش را جنبانید، سپس وقتی که آن حضرت بر منصور دوانیقی، وارد شد، سلام کرد و نشست.
منصور جواب آن حضرت را داد، سپس به امام رو کرد و گفت: «سوگند به خدا تصمیم داشتم که حتّی یک درخت خرما برایت باقی نگذارم و همه را ریشه کن کنم، و همه‌ی اموالت را بگیرم.»
امام صادق(ع) فرمود: «ای رئیس! خداوند ایّوب پیامبر را گرفتار بلاها کرد، و او صبر نمود، و به داوود(ع) نعمت‌های فراوان داد، و او شکر نمود، و یوسف را بر برادرانش چیره کرد ولی یوسف از آنها گذشت (و انتقام نگرفت) تو هم از همین نسل هستی (زیرا جدّ منصور، عبّاس عموی پیامبر (ص) بود) و این نسل کاری جز مانند کارهای آنها را انجام ندهد.»
منصور گفت: «راست گفتی، من شما را بخشیدم.»
امام صادق(ع) فرمود: ای رئیس! این را بدان که هیچ کس دستش را به خون ما رنگین نکرد، مگر این که، خداوند سلطنت او را واژگون نمود.
منصور، از این سخن (هشدار دهنده‌ی) امام، خشمگین شد و برآشفت.
امام صادق(ع) فرمود: «ای رئیس آرام باش، همانا این سلطنت در میان خاندان ابوسفیان بود، تا این که «یزید» روی کار آمد و حسین(ع) را کشت، خداوند سلطنت یزید را برانداخت، و آل مروان به جای او روی کار آمدند، «هشام» (دهمین خلیفه اَمَوی، از آل مروان) زید، پسر امام سجّاد(ع) را کشت، خداوند سلطنت او را برانداخت، و «مروان بن محمّد» (چهاردهمین خلیفه‌ی اموی) روی کار آمد، وقتی که مروان، ابراهیم را کشت، خداوند سلطنت او را نیز از او گرفت، و به شما (بنی عبّاس) واگذار کرد.» (بنابراین مراقب باشید که اگر ظلم کنید خدا ریشه‌ی شما را می‌کند.)
منصور دوانیقی (از بیان امام، تحت تأثیر قرار گرفت و به امام) گفت: راست گفتی، «اکنون مهم‌ترین حاجت خودت را بگو تا برآورم.»
امام صادق(ع) فرمود: «اذن بده بروم.»
منصور گفت: اذن بر عهده‌ی خودتان است، هر وقت خواستی برو.
امام صادق(ع) از نزد منصور، خارج گردید، ربیع (وزیر دربار) امام را بدرقه کرد، و به امام عرض کرد: «منصور دستور داده هزار درهم به شما بدهم.»
امام صادق(ع) فرمود: نیازی به آن ندارم.
ربیع گفت: «اگر نگیری، منصور خشمگین می‌شود، بگیر و در راه خدا صدقه بده.»[3]
 

دوازده: آتش زدن خانه‌ی امام صادق(ع) به دستور منصور

 
منصور به حاکم خود در مکّه و مدینه به نام «حسن بن زید»، پیام داد که خانه‌ی امام صادق(ع) را بسوزان.
حاکم، این دستور را اجرا کرد، و به خانه‌ی امام صادق(ع) آتش افکند به طوری که شعله‌های آن به در خانه و راهرو آن رسید.
امام صادق(ع) بیرون آمد و به درون آتش رفت و در حالی که در میان آتش قدم می‌زد، می‌فرمود:
«اَنَا بْنُ اَعْراقِ الثَّری اَنَا بْنُ اِبْراهِیمَ خَلِیلِ اللهِ:
من پسر ریشه‌های زمین هستم، من پسر ابراهیم خلیل(ع) می‌باشم.»[4] یعنی همان گونه که ابراهیم خلیل(ع) جدّم[5] در آتش نمرودی نسوخت، من هم به اذن خدا نمی‌سوزم و همان گونه که لقب جدّم اسماعیل «اَعْراق الثَّری» است یعنی فرزندان او مانند رگ و ریشه درخت در اطراف زمین پراکنده‌اند، و نابود نمی‌شوند، ما هم نابود نمی‌شویم.
یکی از شیعیان می‌گوید: یک روز بعد از آتش زدن خانه‌ی امام صادق(ع) در مدینه به محضرش رفتم، دیدم بسیار غمگین است، و اشک از دیدگانش بر صورتش می‌ریخت، عرض کردم: «چرا ناراحت و گریان هستی؟»
فرمود: «وقتی که روز قبل آتش در دالان خانه‌ام زبانه کشید، با این که من در خانه بودم، دیدم بانوان خانه، شیون زنان برای حفظ جان خود از آتش، از این سو به آن سو می‌دوند، به یاد ترس و هراس اهل بیت جدّم امام حسین(ع) افتادم، که در روز عاشورا، دشمن به خیمه‌های آنها هجوم کرد، در حالی که منادی دشمن فریاد می‌زد؛ خانه‌ی ظالمان را بسوزانید.»[6]
یعنی یاد این خاطره‌ی جانسوز مرا غمگین و ناراحت نموده است، نگران خودم نیست، نگران آن همه ستم‌هایی هستم که یزیدیان به اهل بیت مظلوم حسین(ع) وارد ساختند.
* * *
این دوازده نمونه، از ده‌ها نمونه از برخوردهای خشن منصور با امام صادق(ع) بود، امام صادق(ع) با صبر و مقاومت استوار، در برابر آزار منصور ایستاد و هرگز تسلیم زورگویی‌های او نشد.
 

سیزدهم: دعایی که خشم منصور را فرو نشاند


ربیع، وزیر دربار منصور می‌گوید: یک بار منصور نسبت به امام صادق(ع) بسیار خشمگین بود و تصمیم قتل آن حضرت را داشت. لذا دستور جلب امام را صادر کرد. در این موقع دیدم امام بر منصور وارد شد، در حالی که لبهایش آرام حرکت می‌کرد کنار منصور نشست. می‌دیدم هر وقت لبهای آن حضرت حرکت می‌نماید، از خشم منصور کاسته می‌شود به طوری که دیگر خشمی در چهره‌ی منصور باقی نماند و جای آن را شادی گرفت و امام را مرخص کرد. هنگامی که امام از نزد منصور خارج شد، من به دنبال آن حضرت حرکت کردم و به او عرض کردم: «به من بگو لبهایت را به چه چیز حرکت می‌دادی؟» (که موجب دگرگونی خشم منصور به شادی گردید؟)
فرمود: لبهایم را به دعای جدّم امام حسین(ع) حرکت می‌دادم و آن دعا این بود:
«یا عُدَّتِیِ عِنْدَ شِدَّتِی وَ یا غَوْثِی عِنْدَکُرْبَتِی، اَحْرِسْنِی بِعَیْنکَ الَّتِی لاتَنامُ، وَ اکْنِفْنِی بِرُکْنِکَ الَّذِی لایَرامُ:
«ای خدای نیرو بخش من هنگام دشواری‌ها! و ای پناه من هنگام اندوهم! مرا به چشمت که نخوابد حفظ کن و مرا در سایه‌ی رکن استوار و خلل ناپذیرت قرار بده.»[7]
 

چهارده: نهی از منکر عملی امام صادق(ع)


جشن ختنه‌سوران پسر منصور بود. امام صادق(ع) نیز به اجبار در آن جشن شرکت نموده بود. سفره‌ی غذا پهن گردید و غذاها در میان آن چیده شد. در این میان یکی از حاضران آب خواست، به جای آب به او شراب دادند. امام بی‌درنگ برخاست و به عنوان اعتراض، مجلس را ترک کرد و گفت: رسول خدا (ص) فرمود:
«مَلْعُونٌ مَنْ جَلَسَ عَلی مائِدَةٍ یُشْرَبُ عَلَیْهَا الْخَمْرَ:
کسی که در کنار سفره‌ای که در آن شراب نوشیده شود بنشیند، ملعون است.»[8]
به این ترتیب آن حضرت با قاطعیّت، نهی از منکر عملی کرد و با کمال بی‌اعتنایی به سفره‌ی منصور، خشم خود را به آن سفره و حاضران نشسته در آن، ابراز داشت.
 

خودآزمایی


1- یکی از روش‌های مبارزه‌ی امام صادق(ع) با طاغوتیان را بیان کنید.
2- یکی از شیعیان یک روز بعد از آتش زدن خانه‌ی امام صادق(ع) در مدینه به محضرش رفت٬ علت ناراحتی امام صادق(ع) چه بود؟
3- امام صادق(ع) به چه دلیل جشن ختنه‌سوران پسر منصور را ترک کرد؟
 

پی‌نوشت‌ها


[1] . اصول کافی، ج1ف ص474.
[2] . اشاره به ماجرای موسی و خضر، در مورد خراب نکردن دیوار (کهف/82).
[3] . اصول کافی، ج2، ص562 و563.
[4] . اصول کافی، ج1، ص473.
[5] . ابراهیم(ع) جدّ سی‌ام پیامبر اسلام(ص) است.
[6] . مأساه الحسین (عبدالوّهاب الکاشی)، ص152.
[7] . اعلام الوری، ص270-271.
[8] . فروع کافی، ج6، ص267.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: