کد مطلب: ۳۲۶۴
تعداد بازدید: ۱۰
تاریخ انتشار : ۲۳ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۶:۲۷
نگاهی بر زندگی امام رضا(ع)| ۴
یکی از خدمتکاران خانه‌ی امام کاظم(ع) به نام مسافر چنین نقل می‌کند: «هنگامی ‌که امام کاظم(ع) را [به فرمان هارون به بغداد] بردند، آن حضرت به فرزندش امام رضا(ع) فرمود: «همیشه تا وقتی که زنده‌ام، در خانه‌ی من بخواب، تا هنگامی‌که خبر (وفات من) به تو برسد.»

امام رضا(ع) در عصر پدر| ۳

 

سرپرستی امور توسط امام رضا(ع) هنگام زندانی بودن پدر

 
هنگامی که امام کاظم(ع) در سال 179 هـ.ق به دستور هارون، دستگیر و زندانی شد، (کمترین قولی که در مدّت زندانی بودن آن حضرت گفته شده، چهار سال بود یعنی از سال 179 تا 183) و سرانجام در زندان بغداد به شهادت رسید، در این مدّت، حضرت رضا علیه السلام در مدینه بود، و به جای پدر به رسیدگی امور می‌پرداخت، گرچه هنوز مقام امامت نرسیده بود، ولی کارهای امام را به نمایندگی از پدر انجام می‌داد، و نقش بسیار مهم، در نگهبانی فرهنگ و فقه تشیّع، و حفظ شاگردان پدر، و تشکّل شیعه داشت، آن حضرت طبق وصیّت پدر، در این مدت، شب‌ها در خانه‌ی پدر می‌خوابید و نگهبان و نگهدار خانه‌ی پدر از نظرات مختلف بود.
شاگردان، شیعیان، بینوایان، مستمندان و نیازمندان، به محضرش می‌آمدند، گویی در محضر پدرش امام کاظم(ع) هستند، و حضرت رضا(ع) به امور فرهنگی، اجتماعی و مذهبی آنها رسیدگی می‌کرد، و به سوالات آنها پاسخ می‌داد، و خلاء غیبت پدر را پر می‌کرد، مایه‌ی دلگرمی و تسلّی خاطر برای مراجعین بود، و در عین حال اهداف پدر را دنبال نموده و در پشت سپر تقیّه به افشاگری بر ضدّ طاغوتیان می‌پرداخت.
در این راستا، نظر شما را به ماجرای زیر جلب می‌کنم:
یکی از خدمتکاران خانه‌ی امام کاظم(ع) به نام مسافر چنین نقل می‌کند: «هنگامی ‌که امام کاظم(ع) را [به فرمان هارون به بغداد] بردند، آن حضرت به فرزندش امام رضا(ع) فرمود: «همیشه تا وقتی که زنده‌ام، در خانه‌ی من بخواب، تا هنگامی‌که خبر (وفات من) به تو برسد.»
ما هر شب بستر حضرت رضا(ع) را در دالان خانه، می‌انداختیم و آن حضرت بعد از شام می‌آمد و در آنجا می‌خوابید، و صبح به خانه‌ی خود می‌رفت، این روش تا چهار سال ادامه یافت، در این هنگام شبی از شب‌ها بستر حضرت رضا(ع) را طبق معمول انداختند، ولی او دیر کرد و تا صبح نیامد، اهل خانه نگران و هراسان شدند، و ما نیز از نیامدن آن حضرت، سخت پریشان شدیم، فردای آن شب دیدیم آن حضرت آمد و به اُمّ احمد (کنیز برگزیده و محرم راز امام کاظم(ع) ) رو کرد و فرمود: «آنچه پدرم به تو سپرده نزد من بیاور.»
اُمّ احمد [از این سخن دریافت که امام کاظم(ع) وفات کرده است] فریاد کشید و سیلی بر صورتش زد و گریبانش را چاک نمود و گفت: «به خدا مولایم وفات کرد.»
حضرت رضا(ع) جلو او را گرفت و به او فرمود: «آرام باش، سخن خود را آشکار نکن و به کسی نگو تا به حاکم مدینه خبر برسد.»
آنگاه اُمّ احمد، صندوق یا زنبیلی را با دو هزار دینار (یا چهار هزار دینار) نزد حضرت رضا(ع) آورد و همه را به آن حضرت تحویل داد، نه به دیگران.
اُمّ احمد، ماجرای فوق را چنین بیان نمود: «روزی امام کاظم(ع) محرمانه آن پول را به من داد و فرمود: این امانت را نزد خود حفظ کن، و به کسی اطلاع نده، تا من بمیرم، وقتی که از دنیا رفتم، هر کس از فرزندانم، آن را از تو مطالبه کرد، به او تحویل بده و همین نشانه آن است که من وفات کرده‌ام، سوگند به خدا اکنون آن نشانه را که آقایم فرمود، آشکار شد.»
امام رضا(ع) ‌آن امانت را تحویل گرفت و به همه‌ی بستگان و خدمتکاران دستور داد، جریان وفات امام کاظم(ع) را پنهان کنند و به کسی نگویند، تا زمانی که (از بغداد به مدینه) خبر برسد.
سپس حضرت رضا(ع) به خانه‌ی خود رفت، و شب بعد، دیگر به خانه‌ی امام کاظم(ع) نیامد، پس از چند روز به وسیله‌ی نامه‌ای خبر وفات امام کاظم(ع) رسید، ما روزها را شمردیم معلوم شد همان وقتی که امام رضا(ع) برای خوابیدن نیامد، امام کاظم(ع) وفات نموده است.[1]
به این ترتیب از ماجرای فوق به دست می‌آید که امام هشتم(ع) با طیّ الارض از مدینه به بغداد رفته و در بالین امام کاظم(ع) هنگام وفات (یا در کنار جنازه‌ی آن حضرت) به‌ طور ناشناس حاضر شده و در غسل دادن و کفن کردن و نماز و دفن جنازه‌ی پدر، حاضر بوده و سپس بی‌درنگ به مدینه بازگشته است.
 

امام رضا(ع) در آغاز امامت


حضرت رضا(ع) در 35 سالگی (در سال 183) با شهادت پدر روبرو شد، و از آن پس زمام امور امامت را به دست گرفت و به رسیدگی امور پرداخت.
امام کاظم(ع) در فرصت‌های مختلف، حضرت رضا(ع) را به عنوان امام بعد از خود معرفی نمود، ولی در عین حال هوس‌های نفسانی باعث شد که جمعی از شیعیان بیراهه رفتند و حتی بعضی از برادران آن حضرت، مثل زید النّار و ابراهیم، با آن حضرت به گونه‌ای رفتار کردند، که برادران یوسف(ع) با یوسف(ع) رفتار نمودند.
در اینجا نظر شما را به دو نمونه از صراحت امام کاظم(ع) بر امامت حضرت رضا(ع) جلب می‌کنم:
1- مخزومی نوه‌ی جعفر طیّار نقل می‌کند: امام کاظم(ع) ما (بنی هاشم) را به خانه‌ی خود دعوت کرد، هنگامی ‌که به محضرش رفتیم، فرمود: «آیا می‌دانید برای چه من شما را به اینجا جمع کرده‌ام؟» گفتم: نه، فرمود: «گواهی دهید که این پسرم (اشاره به حضرت رضا(ع) ) وصیّ من، و سرپرست امور من و خلیفه من بعد از من است، هرکس از من طلب دارد، از او بگیرد، به هر کسی وعده‌ای داده‌ام، از او بخواهد که ادا کند، و هر کسی که ناچار شده با من ملاقات نماید قبلاً از ناحیه‌ی او نامه‌ای نزد من بیاورد، سپس با من ملاقات کند.»[2]
2- محمّد بن سنان می‌گوید: به حضور امام کاظم(ع) رفتم، پسرش حضرت رضا(ع) در روبرویش نشسته بود، امام کاظم(ع) به من فرمود:
«در این سال حادثه‌ای بروز می‌کند، نگران و پریشان مباش و بی‌تابی مکن.»
محمّد بن سنان: ای آقای من! چه پیش آمدی رخ می‌دهد... آن حضرت پس از گفتاری درباره‌ی طاغوت‌ها، سخن از حضرت رضا(ع) به میان آورد، و آنگاه من از این گفتار، مضطرب گشتم؟
امام کاظم: من به سوی آن طاغوت (مهدی عباسی سوّمین خلیفه‌ی عباسی) می‌روم (یعنی مرا به اجبار نزد او می‌برند) ولی بدان که از جانب او و از جانب (خلیفه) بعد از او (هادی عباسی) به من صدمه‌ای نمی‌رسد.
محمّد بن سنان: قربانت گردم، سپس چه رخ می‌دهد؟
امام کاظم: خداوند ستمگران را گمراه نماید، و آنچه بخواهد انجام می‌دهد [اشاره به مسمومیت آن حضرت توسط هارون، پنجمین خلیفه عباسی].
محمّد بن سنان: قربانت گردم، منظورتان از طرح این سخن چیست؟
فرمود: هر کس در حقّ این پسر، ستم نماید، و امامتش را رد کند؛
«کَمَن ظَلَمَ عَلِیَّ‌بنَ اَبِیطالِبٍ حَقَّهُ وَجَحَدَهُ اِمامَتَهَ بَعدَ رَسوُلِ الله:
مانند کسی است که به حق امیرمؤمنان علی(ع) ظلم کرده، و امامت آن حضرت بعد از رسول خدا(ص) را انکار نموده است.»[3]...
 

حضرت رضا(ص) در برابر واقفیّه


یکی از تلخ‌ترین و رنج‌آورترین حادثه‌ای که بعد از شهادت امام کاظم(ع) رخ داد و موجب ریختن آب به آسیاب دشمن گردید، پدید آمدن گروه واقفیّه در برابر حضرت رضا(ع) بود.
توضیح این که امام کاظم(ع) وقتی که در زندان بود، نمایندگانی داشت که خمس و وجوهات را از شیعیان و دوستان امام می‌گرفتند، و در راه‌های صحیح به مصرف می‌رساندند، این نمایندگان عبارت بودند از:
علی بن حمزه‌ی بطائنی، زیادبن مروان قندی، عثمان بن عیسی رواسی، احمد بن ابی‌بشر سراج و ... .
پول بسیار در نزد این‌ها جمع شده بود، پول‌پرستی و دنیا‌خواهی موجب شد که این افراد، منکر وفات امام کاظم(ع) شدند، و کم‌کم فرقه‌ی واقفیه را به وجود آوردند، آنها و طرفدارانشان را از این‌رو واقفی می‌گویند که در اعتقاد به هفت امام، متوقف شدند و امامان بعد را نپذیرفتند و به نام هفت امامی، حادثه‌ی تلخ جدیدی در تاریخ تشیّع پدید آوردند.
حضرت رضا (ع) با احتجاجات خود، حجّت را بر آنها تمام کرد، ولی آنها ـ جز عدّه‌ای ـ به احتجاج و استدلال امام اعتنا نکردند و به دنبال هوس‌های خود رفتند.
به عنوان مثال: یکی از نمایندگان امام کاظم(ع) به نام «عثمان بن عیسی» در مصر بود، اموال بسیار و شش کنیز در نزد او جمع شده بود، حضرت رضا(ع) برای او پیام فرستاد که اموال را نزد من بفرست، عثمان با کمال گستاخی در جواب نوشت: «پدرت نمرده است.»
حضرت رضا(ع) در نامه‌ی دیگر برای او نوشت: «اخبار به ما رسیده که پدرم از دنیا رفت، و اموال موروثی او را تقسیم کردم ...»
عثمان بن عیسی برای حضرت رضا(ع) ‌نوشت: «اگر امام کاظم(ع) همان گونه که تو ادعا می‌کنی از دنیا رفته، او به من نفرمود که اموال را به تو بسپارم، و اگر از دنیا نرفته، پس تو حقی در این اموال نداری، و من کنیزان را آزاد کردم.»[4]
 

خودآزمایی


1- امام رضا(ع) در چند سالگی به امامت رسیدند؟
2- امام کاظم(ع) به چه منظوری بنی‌هاشم را به خانه خود دعوت کردند؟
3- یکی از تلخ‌ترین و رنج‌آورترین حادثه‌ای که بعد از شهادت امام کاظم(ع) رخ داد، چه بود؟ دلیل آن را بیان کنید.
 

پی‌نوشت‌ها

 
.[1] اصول کافی، ج1، ص 381 و 382.
.[2] کشف الغمّة، ج 3، ص 96.
.[3] اصول کافی، ج1، ص 391 ـ کشف الغمّة، ج 3، ص 97.
.[4] همان مدرک، ص 362 ـ  بحار، ج 48، ص 252.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: