کد مطلب: ۳۳۲۳
تعداد بازدید: ۲۰۹
تاریخ انتشار : ۱۱ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۳:۰۴
نگاهی بر زندگی حضرت فاطمه(س)| ۱۶
فاطمه(س) متوجّه پوست گوسفندی شد که حسن و حسین(ع) روی آن می‌خوابیدند، آن را برداشت و به پیرمرد داد و فرمود: «این پوست را بگیر، شاید خداوند (با فروش آن) بهتر از آن را به تو برساند».

نمونه‌هایی از گفتار و رفتار حضرت زهرا(س)| ۲


فقیر نوازی فاطمه(س) و سخنان پیامبر(ص) در شأن او


جابر می‌گوید: نماز عصر را به جماعت با رسول خدا(ص) بجا می‌آوردیم، بعد از نماز در محضر رسول خدا(ص) نشستیم و مسلمین در محضرش به گرد هم آمده بودند، در این هنگام پیرمرد فقیری از مهاجران عرب که لباس کهنه در تن داشت و از شدت پیری و ضعف با زحمت راه می‌رفت نزدیک آمد، پیامبر(ص) به او توجّه کرد و می‌خواست بداند او کیست و چه می‌خواهد؟ پیرمرد گفت:
«ای پیامبر خدا! من گرسنه‌ام به طوری که گرسنگی در جگرم اثر کرده و برهنه‌ام، به من غذا و لباس بده، و تهی‌دست هستم به من کمکی کن».
پیامبر(ص) فرمود: در اینجا چیزی برای تو نمی‌یابم ولی:
«اَلدّالُ عَلَی الْخَیْرِ کَفاعِلِهِ:
آن کس که کسی را به خیر راهنمایی کند مانند آن است که خود آن کار خیر را انجام داده است»، برو به خانه‌ی آن کسی که خدا و رسول او را دوست دارند و او خدا و رسولش را دوست دارد، و راه خدا را بر خود مقدّم می‌دارد، به خانه‌ی فاطمه(س) برو، آگاه پیامبر(ص) به بلال حبشی فرمود: «برخیز و این پیرمرد را به خانه‌ی فاطمه(س) برسان، پیرمرد همراه بلال به در خانه‌ی فاطمه(س) آمدند و پس از اجازه، پیرمرد سلام کرد، و فاطمه(س) جواب سلام او را داد و فرمود: «کیستی؟».
پیرمرد گفت: من پیری از عرب هستم، از یکی از نواحی، نزد پدرت سرور بشر آمدم، من برهنه و گرسنه‌ام به من کمک کن خدا تو را رحمت فرماید.
در این وقت، سه روز بود که فاطمه و علی(ع) به غذایی نرسیده بودند و گرسنه بودند، و پیامبر(ص) از حال آنها اطّلاع داشت.
فاطمه(س) متوجّه پوست گوسفندی شد که حسن و حسین(ع) روی آن می‌خوابیدند، آن را برداشت و به پیرمرد داد و فرمود: «این پوست را بگیر، شاید خداوند (با فروش آن) بهتر از آن را به تو برساند».
پیرمرد گفت: «ای دختر رسول خدا! از گرسنگی خودم به تو شکایت می‌کنم، تو پوست گوسفند به من می‌دهی، این را چه کنم که دردم را دوا نمی‌کند!».
در این هنگام فاطمه(س) متوجّه گردنبند خود شد که فاطمه دختر عمویش حضرت حمزه(ع) به او هدیه داده بود، آن را از گردنش درآورد و به پیرمرد داد و فرمود «این را بگیر و بفروش، به امید آنکه خداوند بهتر از آن را به تو برساند».
پیرمرد آن گردنبند را گرفت و به مسجد نزد رسول خدا(ص) آمد و ماجرا را گفت، پیامبر(ص) منقلب شد و اشک از چشمانش سرازیر گشت.
در این هنگام «عمّار یاسر» برخاست و گفت: ای رسول خدا! آیا اجازه می‌دهی من این گردنبند را از این پیرمرد بخرم.
پیامبر(ص) فرمود: «ای عمّار! آن را خریداری کن که اگر جنّ و انس در خریداری آن با تو شریک شوند، خداوند آنها را با آتش عذاب نکند».
عمّار به پیرمرد گفت: «این گردنبند را چند می‌فروشی؟»
پیرمرد گفت: «به سیر شدن با غذایی از نان و گوشت، و لباسی که بدنم را بپوشاند و با آن نماز بخوانم، و یک دینار که مرا به خانواده‌ام برساند».
عمّار که بتازگی سهمیّه خود را از انفال را که از فتح خیبر به او رسیده بود و فروخته بود، (مقداری پول و لباس داشت) به پیرمرد گفت: «بیست دینار و دویست درهم به اضافه‌ی یک دست لباس یمانی به تو دادم، و مرکب خود را نیز در اختیارت می‌گذارم تا تو را به خانواده‌ات برساند، و تو را به نان و گوشت سیر می‌نمایم».
پیرمرد به عمّار گفت:
«ما اَسْخاکَ بِالْمالِ اَیُّهَا الرَّجُلُ:
ای مرد تو چقدر سخاوتمند هستی».
عمّار به وعده‌ی خود وفا کرد و لباس و غذا و مرکب او را تأمین نمود، او نزد رسول خدا(ص) آمد، آن حضرت به او فرمود: «آیا سیر و پوشیده شدی؟»
او عرض کرد: «آری پدر و مادرم به فدای تو، بی‌نیاز شدم».
پیامبر(ص) فرمود: «برای فاطمه(س) که گردنبند را به تو عنایت کرد، دعا کن».
پیرمرد گفت: «ای خدای یکتا و بی‌همتا، ما تنها تو را می‌پرستیم، و تو در همه جا رازق ما هستی، به فاطمه آنقدر ببخش که نه چشم آن را دیده و نه گوش آن را شنیده است».
پیامبر(ص) «آمین» گفت و سپس به اصحاب خود رو کرد در شأن فاطمه(س) چنین فرمود:
«خداوند در دنیا این (افتخارات) را به فاطمه(س) عطا فرموده است:
۱- من پدرش هستم، و در دو جهان هیچ کس دارای مقام من نیست.
۲- علی(ع) شوهر او است، اگر علی(ع) نبود، هرگز برای فاطمه(س) هسمر همتایی نبود.
۳- خداوند به فاطمه(س)، حسن و حسین(ع) را عطا کرد، که در دو جهان نظیر آنها که دو آقای جوانان بهشت هستند نیست...
جبرئیل نزد من آمد و گفت: «هنگامی که فاطمه(س) از دنیا برود، و دفن گردد، دو فرشته نزد او می‌آیند و می‌پرسند: «پروردگارت کیست؟»، حضرت زهرا(س) می‌گوید: «خدا پروردگار من است».
می‌پرسند: «پیامبرت کیست؟»، حضرت زهرا(س) می‌گوید:
«پدرم».
می‌پرسند: ولیّ (امام) تو کیست؟، حضرت زهرا(س) می‌گوید:
«همین شخص که در کنار قبرم توقّف کرده، علی پسر ابوطالب(ع)»... .
خداوند جمعیّتی از فرشتگان را مأمور نموده تا فاطمه(س) از هر سو حفظ کنند، آن فرشتگان همراه زهرا(س) در زمان حیات، و هنگام مرگ و در کنار قبر او هستند، و بر او و بر پدر و همسر و فرزندان او درود بسیار می‌فرستند.
آنگاه پیامبر(ص) فرمود: «هرکس بعد از وفات من، مرا زیارت کند مانند آن است که در حال حیاتم مرا زیارت نموده است، و کسی که فاطمه(س) را زیارت کند، مانند آن کسی است که مرا زیارت کرده است، و کسی که علی(ع) را زیارت کند، مانند آن است که فاطمه(س) را زیارت کرده است و کسی که حسن و حسین(ع) را زیارت کند، مانند آن است که علی(ع) را زیارت کرده است، و کسی که فرزندان آنها را زیارت کند، مانند آن است که آنها را زیارت نموده است».
عمّار یاسر به خانه‌اش آمد و آن گردنبند را با مشک، خوشبو کرد و در میان پارچه‌ی ظریف یمانی نهاد، و آن را به غلامش که نام او «سهم» بود و او را نیز از سهمیّه غنائم خبیر خریده بود، داد و به او گفت: «این گردنبند را نزد رسول خدا(ص) ببر، و تو را نیز به رسول خدا(ص) بخشیدم».
سهم آن را گرفت و نزد رسول خدا(ص) آورد و ماجرا را بیان کرد، رسول اکرم(ص) به سهم فرمود: «نزد فاطمه(س) برو و این گردنبند را به او بده، و تو را نیز به فاطمه(س) بخشیدم».
سهم آن گردنبند را نزد فاطمه(س) آورد و ماجرا را برای فاطمه(س) بیان کرد، فاطمه(س) آن گردنبند را گرفت و سهم را در راه خدا آزاد کرد، سهم که به ماجرا از آغاز تا پایان، اطّلاع داشت خندید.
فاطمه(س) فرمود: «چرا می‌خندی؟».
سهم گفت: ‌«برکت فراوان این گردنبند مرا به خنده آورد، چرا که گرسنه‌ای را سیر کرد، و برهنه‌ای را پوشانید، و فقیری را بی‌نیاز نمود، و غلامی را آزاد ساخت، و سرانجام به صاحبش بازگشت!!».[1] 


علم و کمال فضّه، یکی از شاگردان زهرا(س)


ابوالقاسم قُشیری در کتاب خود از بعضی نقل می‌کند (فضّه کنیز حضرت زهرا(س) در بیابانی از کاروان حج، عقب افتاد و تنها در بیابان سرگردان شد) شخصی (به نام عبدالله مبارک) که از کاروان عقب مانده بود می‌گوید: بانویی را در بیابان، تنها دیدم، (سوار بر شتر بودم و نزد او رفتم و هرچه پرسیدم، با آیه‌ی قرآن به من جواب داد، به این ترتیب:)
به او گفتم: تو کیستی؟
زن: «وَ قُلْ سَلامٌ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ:
و بگو سلام بر شما، بزودی خواهند دانست» (زخرف – ۸۹).
عبدالله: بر او سلام کردم و گفتم: تو در اینجا چه می‌کنی؟
زن: «وَ مَنْ یَهْدِ اللهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلٍّ:
هر کس را خدا هدایت کند هیچ گمراه کننده‌ای نخواهد داشت» (زمر – ۳۷) فهمیدم که راه را گم کرده است.
عبدالله: آیا از جن هستی یا انس.
زن: «یا بَنی آدَمَ خُذُوا زینَتَکُمْ:
ای فرزندان آدم، زینت خود را بردارید» (اعراف – ۳۱)
فهمیدم که از انس است.
عبدالله: از کجا می‌آیی؟
زن: «یُنادَوْنَ مِنْ مَکانٍ بَعیدٍ:
آنها از مکان دور، صدا زنده می‌شوند» (فصّلت – ۴۴) – فهمیدم که از راه دور می‌آید.
عبدالله: کجا می‌روی؟
زن: «وَ لِلّهَ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ:
«خداوند بر مردم مستطیع، حجّ کعبه را واجب کرده است» (آل عمران – ۹۷) – (فهمیدم که عازم مکّه است).
عبدالله: چه وقت از کاروان جدا شدی؟
زن: «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْاَرْضَ فِی سِتَّةِ اَیّامٍ:
ما آسمانها و زمین و آنچه در میان آنهاست، در شش روز آفریدیم» (ق – ۳۸) – فهمیدم شش روز است که از کاروان جدا شده است.
عبدالله: آیا به غذا میل داری؟
زن: «وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یأکُلُونَ الطَّعامَ:
ما آنها را پیکرهایی که غذا نخوردند قرار ندادیم» (انبیاء – ۸)
فهمیدم که به غذا میل دارد.
عبدالله: شتاب کن و تند تند بیا.
زن: «لا یُکَلِفُ اللهُ نَفْساً اِلاّ وُسْعَها:
خداوند هیچکس را جز به اندازه‌ی توانائیش تکلیف نمی‌کند» (بقره – ۲۸۶) – فهمیدم که خسته شده و قدرت راه‌روی ندارد.
عبدالله: بر شتر در ردیف من سوار شو.
زن: «لَو کانَ فِیهما آلِهَةٌ اِلاَّ اللهُ لَفَسَدتا:
اگر در زمین و آسمان خدایانی جز خدای یکتا باشند، بهم می‌خورند» (انبیاء – ۲۲) – فهمیدم که از سوار شدن به پشت سر من، حیا می‌کند.
عبدالله: پیاده شدم و او را تنها سوار بر شتر کردم، وقتی سوار بر شتر شد گفت: «سُبْحانَ الَّذی سَخَّرَ لَنا هذا:
پاک و منزّه است خدایی که این را مسخّر ما ساخت» (زخرف – ۱۳)
وقتی که به کاروان رسیدیم، به او گفتم: آیا از بستگان تو کسی در میان کاروان هست؟
زن: «یا داوُدُ اِنّا جَعَلْناکَ خَلِیفَةً فِی الْاَرْضِ:
ای داود ما تو را نماینده‌ی خود در زمین قرار دادیم» (ص ۲۶).
«و ما مُحَمَدٌ اِلاّ رَسُولٌ:
و نیست محمّد، جز رسول». (آل عمران – ۱۴۴)
«یا یَحْیی خُذِاْ الکِتّابَ بِقُوَّةً:
ای یحیی، کتاب را با قوّت بگیر» (مریم – ۱۲)
«یا موسی اِنّی اَنَا الله:
ای موسی، منم خداوند» (قصص – ۳۰) دریافتم که افرادی بنامهای داود، محمّد، یحیی و موسی، داخل کاروان هستند و با او خویشاوندی دارند، آنها را با نام صدا زدم، ناگهان چهار نفر جوان به سوی آن زن آمدند، به او گفتم: این افراد با تو چه نسبتی دارند؟
زن: «اَلْمالُ وَ الْبَنُونُ زِیَنهُ الْحَیاتِ الدُّنْیا:
و فرزندان زینت حیات دنیا هستند» (کهف – ۴۶) – فهمیدم که آنها فرزندان او هستند.
وقتی که آنها نزد زن آمدند، زن گفت:
«یا اَبَتِ اسْتَأجِرْهُ اِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأجَرْتَ الْقَوِیُّ الْاَمینُ:
پدرم، او را استخدام کن، چرا که بهترین کسی را که استخدام می‌توانی کنی، آن کس است که نیرومند و امین است» ۰قصص – ۲۶) – فهمیدم که به آنها می‌گوید مزدی به من بدهند، آنها مقداری پول به من پاداش دادند.
زن گفت: «وَاللهُ یُضاعِفُ لِمَنْ یَشاءُ: خداوند آن پاداش را برای هرکس بخواهد، چند برابر می‌کند» ( بقره – ۲۶۱) – فهمیدم به آنها می‌گوید: زیادتر بدهید، آنها بر پاداش من افزودند، از آنان پرسیدم: این زن کیست؟
گفتند: «این زن، مادر ما «فضّه» است که کنیز حضرت زهرا(س) بود، که بیست سال است به غیر از قرآن، سخنی نگفته است!!».[2]
این است نمونه‌ای از شاگردان و تربیت شدگان حضرت زهرا(س) با توجه به اینکه: فضّه اهل نَوْبه بود، بعدها به خانه‌ی علی(ع) راه یافت و کنیز حضرت زهرا(س) شد و در محضر او پرورش یافت و به مقامات عالی رسید، و جزء خاندان فاطمه(س) مشمول نزول آیه ۷ تا ۹ سوره‌ی انسان گردید، مرحوم علاّمه‌ی اصفهانی (کمپانی) در یکی از اشعار خود در مدح حضرت زهرا(س) می‌گوید:
مفتقرا متاب روی از در او به هیچ سوی/ زانکه مس وجود را، فضّه‌ی او طلا کند
 

خودآزمایی


1- به فرموده پیامبر(ص)، افتخاراتی که خداوند در دنیا به فاطمه(س) عطا فرموده است را بیان کنید.
2- عمّار یاسر، پول و لباسی که در ازای گردنبد حضرت زهرا(س)، به فقیر داد را چگونه به‌دست آورده بود؟
3- آیات ۷ تا ۹ سوره‌ی انسان در شأن چه کسانی نازل شد؟
 

پی‌نوشت‌ها

 
[1] بشارة المصطفی، ص ۱۶۷ – بحار، ج ۴۳، ص ۵۶ و ۵۸.
[2] بحار، ج ۴۳، ص ۸۶ و ۸۷.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: