کد مطلب: ۳۶۵۱
تعداد بازدید: ۷۲۳
تاریخ انتشار : ۰۶ مرداد ۱۳۹۹ - ۱۶:۰۰
نگاهی بر زندگی امام حسن عسکری(ع)| ۱۷
امام حسن (ع) در راستای این اصول، تا سرحدّ شهادت ایستادگی کرد و تحت شدیدترین شکنجه‌ها و فشارها، در زندانها و خانه و بیرون خانه، رسالت خود را به جهانیان ابلاغ فرمود و سرانجام با نیرنگ معتمد عباسی، مسموم شده و به شهادت رسید.

امام حسن عسکری(ع) پس از امامت| ۱۳

 
 

تلاش‌های هفتگانه امام حسن عسکری (ع)
 

کوتاه سخن آن‌که: از بررسی تلاشهای امام و یارانش فهمیده می‌شود که آن بزرگمرد علم و کمال و سیاست، در هفت مورد، تلاش عمیق و چشمگیر داشته است که عبارتند از:
۱- تشکیل حوزه علمیه و کوششهای علمی و انقلاب فرهنگی.
۲- ایجاد شبکه ارتباطی با شیعیان توسّط پیکها و نامه‌ها، و تعیین نمایندگان، و تلاشهای آنها، و ارتباط با آنها.
۳- تلاشهای سرّی و محرمانه سیاسی.
۴- پشتیبانی مالی شیعیان، به امام حسن (ع) و حمایت مالی آن حضرت به مستضعفان، برای حفظ کیان تشیّع.
۵- تقویت و توجیه سیاسی رجال و عناصر مهم شیعه، و روحیّه دادن به آنها، و سفارش آنها به مقاومت و استقامت در برابر ستمگران.
۶- استفاده‌ی گسترده از آگاهیهای غیبی و قدرتهای ملکوتی و معنوی.
۷- آماده سازی شیعیان برای دوران غیبت.[1]
امام حسن (ع) در راستای این اصول، تا سرحدّ شهادت ایستادگی کرد و تحت شدیدترین شکنجه‌ها و فشارها، در زندانها و خانه و بیرون خانه، رسالت خود را به جهانیان ابلاغ فرمود و سرانجام با نیرنگ معتمد عباسی، مسموم شده و به شهادت رسید.
 


معرّفی و دیدار مهدی آل محمّد(ع)
 


حضرت مهدی(ع) یگانه فرزند امام حسن(ع) در سال ۲۵۵ ﻫ.ق در سامرّا دیده به جهان گشود و پنج سال (تا سال ۲۶۰) در کنار پدر بود، امام حسن(ع) در این مدّت، به طور کامل او را پنهان می‌کرد تا از گزند طاغوتیان محفوظ بماند ولی در موارد اندک آن حضرت را به یاران خاصّی که به راز پوشی آنها اطمینان داشت نشان می‌داد، در این مورد در شماره‌ی بعد سخن خواهیم گفت در اینجا تنها نظر شما را به ذکر دو نمونه جلب می‌کنیم:
۱- یکی از شیعیان به نام ابراهیم‌بن محمّدبن فارس نیشابوری، به جرم شیعه بودن و رابطه با امام حسن(ع) در شرایطی قرار گرفت که فرماندار عراق از طرف معتمد عباسی به نام «عمروبن عوف» تصمیم گرفت او را اعدام کند، ابراهیم می‌گوید: بسیار نگران و مضطرب شدم زیرا عمروبن عوف در کشتن شیعیان حرص زیاد داشتند با افراد خانواده و دوستانم خداحافظی کردم و خود را به خانه‌ی امام حسن عسکری(ع) رساندم تا با او نیز وداع کرده و از شهر سامرّا فرار کنم، وقتی که به محضر امام حسن(ع) رسیدم دیدم کودکی بسیار نورانی در کنارش نشسته از نورانیّت و درخشندگی او حیرت زده شدم به طوری که نزدیک بودم خود و تصمیمم در مورد فرار را فراموش نمایم، ناگاه آن کودک به من رو کرد و فرمود:
«یا اِبْراهِیمُ لاتَهْرَبْ، فَاِنَّ‌اللهَ سَیَکْفِیکَ شَرَّهُ:
ای ابراهیم! فرار نکن، همانا خداوند به زودی تو را از شرّ او (فرماندار) کفایت فرماید.»
بر حیرتم افزوده شد، به امام حسن(ع) عرض کردم: «ای آقای من! خداوند مرا فدایت سازد این کودک کیست که از حرف دل من خبر دارد؟»
فرمود: «این کودک پسرم و جانشینم بعد از من است، همان کسی است که غیبتش طولانی گردد و پس از پر شدن سراسر زمین از ظلم و جور آن را پر از عدل و داد می‌کند.»
عرض کردم: نامش چیست؟
فرمود: «همنام رسول خدا(ص) و هم کنیه‌ی او است... آنچه دیدی و از ما شنیدی بپوشان و جز به اهلش به کسی نگو»
آنگاه درود بر آنها فرستادم و با کمال اطمینان به لطف خدا از محضر آنها بیرون آمدم، همان روز به من خبر دادند معتمد فرمان به کشتن عمروبن عوف داده است، او را دستگیر کردند و پیکرش را قطعه‌قطعه نمودند.[2]
۲- محدّث و عالم بزرگ کُلینی (ره) به سند خود از ضوء‌بن علی نقل می‌کند یک نفر ایرانی – که نامش را برد – به من گفت: به شهر سامرّا رفتم و ملازم در خانه‌ی امام حسن عسکری(ع) شدم آن حضرت مرا طلبید، وارد خانه آن جناب شدم و سلام کردم، فرمود: «برای چه به اینجا آمده‌ای؟»
گفتم: به‌خاطر شوقی که به شما دارم برای خدمتگذاری به اینجا آمده‌ام.
امام حسن(ع) فرمود: بنابراین دربان من باش، من از آن پس در خانه‌ی آن حضرت، همراه سایر خادمان بودم، گاهی به بازار می‌رفتم و اجناس مورد نیاز آنها را می‌خریدم و زمانی که مردها در خانه‌ی امام حسن(ع) بودند، من بدون اجازه وارد خانه می‌شدم، روزی وارد خانه شدم دیدم امام حسن(ع) با چند نفر نشسته بود، ناگاه در اطاق حرکت کرد و صدایی شنیدم، در همین هنگام امام حسن(ع) فریاد زد: بایست، من همانجا توقّف کردم و جرأت بیرون رفتن و وارد شدن را نداشتم، بعد از چند لحظه کنیزکی که چیزی سر پوشیده همراه داشت از نزد من عبور کرد، آنگاه امام حسن(ع) اجازه‌ی ورود داد، من وارد خانه شدم، کنیز را نیز صدا زد، او نزد امام بازگشت، امام حسن(ع) به کنیز فرمود: «روپوش را از روی آنچه همراه داری بردار.»
کنیز روپوش را برداشت، کودک سفید و زیبایی دیدم، امام حسن(ع) روپوش روی شکم کودک را برداشت، دیدم موی سبزی که سیاهی نداشت، از زیر گلو تا نافش روییده شده است، آنگاه به من فرمود: «صاحب شما همین است.»
سپس به کنیز امر فرمود: «او را ببرد.» از آن پس من آن کودک را تا زمان رحلت امام حسن(ع) ندیدم، و بعد از رحلت آن حضرت، آن کودک را بار دیگر زیارت کردم... .[3]
 


خودآزمایی
 


1- هفت مورد از تلاشهای عمیق و چشمگیر امام حسن عسگری(ع) و یارانش را برشمارید؟
2- به چه دلیل ابراهیم‌بن محمّدبن فارس نیشابوری می‌خواست از شهر سامرّا برود؟
3- عاقبت عمروبن عوف چه شد؟
 

پی‌نوشت‌ها


[1]- اقتباس از کتاب ارزشمند سیره‌ی پیشوایان (مهدی پیشوایی) ص ۶۲۶ تا ۶۵۰.
[2]- اثباة‌الهداة، ج ۳، ص ۷۰۰.
[3]- اصول کافی، ج ۱، ص ۳۲۹.
دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: