کد مطلب: ۳۶۷۰
تعداد بازدید: ۹۴
تاریخ انتشار : ۱۱ شهريور ۱۳۹۹ - ۲۳:۲۷
پندهای جاویدان| ۳۴
امام سجّاد(ع) همان‌گونه که در دعای ۴۵ صحیفه سجّادیّه آمده در اواخر ماه رمضان آن‌ چنان با ماه رمضان وداع می‌کند که گویی مادر با جوانش که در بستر رحلت است وداع می‌نماید؛ وداعی بسیار جان‌سوز، با غمی جانکاه در اعماق قلبش.

فکاهیات، لطیفه‌ها و اشعار پندآموز| ۶


 
ترسیم عشق و ایثار امام حسین(ع) در روز ازل
 


شنیدستم که در روز ازل آن خالق یکتا
بگفتا کز می وصلم، لبالب ساغری[1] دارم
 که می نوشد می وصلم، که می پوید ره عشقم؟
که می گوید که من در سر عشق داوری دارم
 به قدر حوصله، زان می، تمام انبیاء خوردند
حسین بن علی گفتا، در این سودا سری دارم
 ندا آمد دو دست بی گنه از تن جدا خواهم
بگفتا حضرت عباس، میر لشگری دارم
ندا آمد، جوانی بایدت، سر پاره از خنجر
بگفتا: هیجده ساله علی اکبری دارم
 ندا آمد که طفلی را نشان تیر می خواهم
بگفتا: بارالها! شیر خواره اصغری دارم
 ندا آمد که زلفی را به خون آغشته می خواهم
بگفتا: بارالها، زینب غم خوارهای دارم
ندا آمد که مطبخ[2] را گلستان می کنی یانه؟
بگفتا: بارالها بهر آن مطبخ، سری دارم
ندا آمد ز سیلی عارض گلنار می خواهم
بگفتا: بارالها! یک سه ساله دختری دارم
 


خطاب به نور دیده زهراء امام حسین(ع)

 
 
 قامتت را چو قضا بهر شهادت آراست
با قضا گفت مشیت که قیامت برپا است
هر طرف می‌نگرم روی دلم جانب تو است
عارفم بیت خدا را که دلم قبله نما است
دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد
آری آن جلوه که فانی نشود نور خداست
بیرق سلطنت افتاد کیان راز کیان
سلطنت سلطنت توست که پاینده لواست
 نه بقا کرد ستمگر نه به جا مانده ستم
ظالم از دست شد و خیمه مظلوم به جاست
 زنده را زنده نگویند که مرگ از پی اوست
بلکه زنده است شهیدی که حیاتش ز قفا است
دولت آن یافت که در پای تو سرداد ولی
این قبا راست نه بر قامت هر بی سر و پا است
تو که ز اول سر و جان باختی اندر ره عشق
تا بدانند خلایق که فنا شرط بقا است
مُنکسف گشت چو خورشید حقیقت به جمال
گر بگریند زغم دیده ذرات رواست
 رفت بر عرشه نی تا سرت ای عرش خدای
کرسی و لوح و قلم بهر عزای تو بپاست[3]
 


شرافت علم و دانش


 
 آن را که علم و دانش و تقوا مسلم است
هر جا قدم نهد قدمش خیر مقدم است
 کس را به مال نیست بر اهل کمال فخر
علم است آن که مفخر اولاد آدم است
در پیشگاه علم مقامی عظیم نیست
کز هر مقام و مرتبه ای علم اعظم است
 جاهل اگر چه جست مقدم، مؤخر است
عالم اگر چه زاد مؤخر، مقدم است
 جاهل به روز فتنه ره خانه گم کند
عالم چراغ جامعه و چشم عالم است
 عالم به نور علم و یقین کاشف الغطاست
کانوار علم، کاشف اسرار مبهم است
ای طالب فضیلت و ای سالک طریق
وی آن که آرزوی بهشتت فراهم است
 غافل مشو ز صحبت ارباب معرفت
آب حیات و چشمه صافی زمزم است
 دامن بکش ز صحبت نادان که فى المثل
جهل، آتش است و صحبت جاهل جهنم است
 


از ماست که بر ماست

 
 
 روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست
بهر طلب طعمه پر و بال بیاراست
از راستی بال منی کرد و همی گفت:
کامروز همه ملک جهان زیر پر ماست
بر اوج چو پرواز کنم از نظر تیز
بينم سر مویی هم اگر در ته دریاست
گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد
جنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست
بسیار منی کرد و نترسید ز تقدیر
بنگر که از این چرخ جفاپیشه چه برخاست
ناگه ز کمینگاه یکی سخت کمانی
تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست
بر بال عقاب آمد آن تیر جگر سوز
از عالم علویش به سفلیش فروکاست
بیچاره در افتاد و تپان گشت چو ماهی
وانگه نظر خویش گشود از چپ و از راست
چون خوب نظر کرد پر خویش در آن دید
گفتا ز که نالیم که «از ما است که بر ما است»
خسرو تو برون کن سر این کبر و منی را
دیدی که منی کرد عقابی چه بر او خاست[4]
 


خداشناسی
 


کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را
چشمم به صد مجاهده آیینه سازش
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را
بالای خود در آینه چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را[5]
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد          
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد
* * *
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم           
وز هرچه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر                  
ما همچنان در اول وصف تو مانده‌ایم[6]
 

 
روز امتحان

 
 
نشنیده‌ای که زیر چناری، کدو بنی                    
برجست و بر دوید بر او بر به‌روز بیست
پرسید از آن چنار که تو چندروزه‌ای؟               
گفتا چنار سال مرا بیشتر ز سی است
خندید پس کدو که من از تو به بیست روز             
 برتر شدم به گوی که این جاهلیت چیست؟
او را چنار گفت: که امـروز ای کدو                  
باتو مرا هنوز نه هنگام داوری است
روزی که بر من و تو وزد باد مهرگان                 
آن دم شود پدید که نامرد و مرد کیست[7]
 


عاقبت‌اندیشی

 
 
 دانی چرا در سیر خود بر خویش می‌لرزد قلم؟
ترسد که ظلمی را کند در حق مظلومی رقم
 گیرم عَلَم افراختی بر ملک عالم تاختی
جان جهان بگداختی در آتش ظلم و ستم
 روزی عَلَم گردد نگون، گردی به دست غم زبون
نیکی نما! درد هر دون؛ نامت به نیکی کن علم
 


در سوگ على(ع)

 
 
آه و واویلا که حیدر کشته شد
شوهر زهرای اطهر کشته شد
باب شهر علم پیغمبر، على
مظهر حق و عدالت کشته شد
آن ولی‌الله اعظم، شیر حق
بنده پاک و مطهر کشته شد
آفتاب ملک ایمان و شرف
پاک‌باز و نور اطهر کشته شد
رادمرد دین و جان مصطفی
صفدر میدان و رهبر کشته شد
جانشین احمد و یار نبی
سرور و آقای قنبر کشته شد[8]
 


چشم امید به فاطمه زهرا(س)

 
 
ما را کجا بـه کوی تو ممکن شود وصول      
کآنجا خیال را نــبود قدرت نزول
طول زمان هوای تو از سر بدر نبرد      
کاصلی بود محبت والاصل لايزول
چــشم امید نیست به هیـچ آستان مرا       
إلّا بــه آستانه فرخنده بتول
أَمُّ الْأَئِمَّةِ النُّقبا بانوی جزا        
نورالهدی حبیبه حق، بضعه الرسول
زهرا که ز امر حق پی تعظیم شأن او       
در شب نموده زهره به کاخ عـلى نزول
صديقه آن‌که کرد پی کسب عز و جاه        
روح‌الامین ز روز ازل خدمتش قبول
 


وداع با ماه رمضان

 
 
امام سجّاد(ع) همان‌گونه که در دعای ۴۵ صحیفه سجّادیّه آمده در اواخر ماه رمضان آن‌ چنان با ماه رمضان وداع می‌کند که گویی مادر با جوانش که در بستر رحلت است وداع می‌نماید؛ وداعی بسیار جان‌سوز، با غمی جانکاه در اعماق قلبش.
در این دعا نوزده بار با جمله «السَّلَامُ عَلَيْكَ» با رمضان سلام خداحافظی می‌کند. از جمله خطاب به ماه رمضان می‌فرماید: «سلام بر تو ای ماه بزرگ خدا، سلام بر تو ای عید اولیاء خدا، سلام بر تو ای بهترین هم‌نشین و مونس، فراقت بسیار طاقت‌فرسا و جان‌گداز است.»
به این مناسبت نظر شمارا به اشعار زیر جلب می‌کنم:
الوداع ای ماه رحمت الوداع              
ای همه لطـف و کرامت الوداع
الوداع ای ماه رب ذوالجلال              
الوداع، باشد فراقت پرملال
الوداع ای ماه پرفیض جتلی              
الوداع ای ماه ایثار علی
الوداع ای ماه اخلاص و صفا             
الوداع ای شافـع روز جزا
الوداع ای عیدعشقبازان حق
مایه لطف و محبت­های حق
ای مه فرصت بـرای مغفرت             
داده ای هرگونه لطف و مرحمت
قدر شبهای تو را نشناختیم              
سوختیم از این ندامت ای کریم!
رفتی و داغت جگر سوزم نمود             
ای که حق در عرش، قدرت را ستود
ای که تو عید بزرگ کردگار             
رهنما و مظهر پروردگار
مایه فخر و شرافت در زمان              
ای کریم و میزبان مهربان!
تاج زینت بخش پاکان الوداع            
رد نکن مهمان خوانت، الوداع
وای اگر ما را نبخشی الوداع           
ما بجا ماندیم و عصیان، الوداع[9]
 


غلام همّت آن رند

 
 
نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند               
نه هر که آینه دارد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست             
کلاه داری و آیین سروری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست             
نه هر که سر نتراشد قلندری داند
در آب دیده خود غرقه ام چه چاره کنم              
که در محیط نه هر کس شناوری داند
غلام همت آن رندعافیت سوزم             
که در گدا صفتی، کیمیاگری داند
تو بندگی چو گدایان بشرط مزد مکن             
که دوست، خود روش بنده پروری داند
از شعر دل کش «حافظ» کسی شود آگاه                
که طبع لطف و سخن گفتن دری داند[10]
 

پی‌نوشت‌ها


[1] . ساغر: پیاله می.
[2] . مطبخ: آشپزخانه و تنور.
[3] . از فؤاد کرمانی.
[4] . از: ناصر خسرو.
[5] . از: فروغی بسطامی.
[6] . از: سعدی.
[7] . از: ناصرخسرو.
[8] . از سروده‌های نگارنده.
[9] . بیشتر این اشعار، سروده نگارنده است.
[10] . از: حافظ.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: