کد مطلب: ۴۱۶۹
تعداد بازدید: ۷۷
تاریخ انتشار : ۲۷ آذر ۱۳۹۹ - ۱۵:۳۱
داستان‌هایی از حضرت امام حسن(ع) | ۵
محمّد حنفیّه نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد، گردانی از طایفه‌ی بنی ضبّه جلو او را گرفتند، او عقب نشینی کرد، و به حضور پدر آمد، در آن هنگام امام حسن(ع) نیزه را از دست او گرفت، و به سوی دشمن رفت و حمله کرد و پس ازمدّتی در حالی که نیزه اش خون آلود بود، نزد پدر بازگشت...
در درگیری جنگ جمل، امام علی (ع) فرزندش محمّد حنفیّه را طلبید، و نیزه‌ی خود را به او داد و فرمود: با این نیزه به سپاه دشمن حمله کن.
محمّد حنفیّه نیزه را گرفت و به دشمن حمله کرد، گردانی از طایفه‌ی بنی ضبّه جلو او را گرفتند، او عقب نشینی کرد، و به حضور پدر آمد، در آن هنگام امام حسن(ع) نیزه را از دست او گرفت، و به سوی دشمن رفت و حمله کرد و پس ازمدّتی در حالی که نیزه اش خون آلود بود، نزد پدر بازگشت، وقتی که محمّد حنفیّه، آن شجاعت را از امام حسن(ع) دید بر اثر احساس شکست سرخ و سرافکنده شد.
امیر مؤمنان علی(ع) به او فرمود:
لا تَأْنِفْ فَاِنَّهُ اِبْنُ النَّبِیّ وَ اَنْتَ اِبْنُ عَلّیٍ:
«خود را نگیر (تکبر نکن)، او پسر پیامبر است و تو پسر علی(ع) هستی»[1].
 

پی‌نوشت


[1]. بحار، ج ۴۳، ص ۳۴۵.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: