کد مطلب: ۴۳۹۶
تعداد بازدید: ۱۶
تاریخ انتشار : ۰۵ اسفند ۱۳۹۹ - ۱۲:۰۰
داستان‌هایی از حضرت امام محمدباقر(ع) | ۴
جابر(ره) می‌گوید: وقتی که به کوفه بازگشتیم، با عدّه‌ای جویای حال کثیرالنّوی شدیم، ما را به یک پیرزنی راهنمایی کردند، نزد او رفتیم و از او پرسیدیم، گفت: «سه روز است که کثیرالنّوی در حالی که سرگردان و حیرت زده (مانند دیوانگان) بود، از دنیا رفته است».
جابر جُعفی(ره) می‌گوید: ما، در حدود پنجاه نفر بودیم در محضر امام باقر(ع) نشسته بودیم، ناگاه شخصی معروف به «کَثیرُالنَّوی»[۱] وارد مجلس شد، که او در مذهب مُغَیْرِیَّه بود (که به پیروی از مغیرة بن سعید، معتقد بود که امام بعد از امام باقر(ع)، محمّد بن عبدالله بن حسن(ع) است، و گمان می‌کرد که عبدالله زنده است و هنوز نمرده).
وقتی او در مجلس نشست، خطاب به امام باقر(ع) گفت: «مغیرة بن عمران در کوفه نزد ما است و معتقد است که فرشته‌ای همراه تو است و کافر و مؤمن، و شیعه تو و دشمن تو را به تو می‌شناساند».
امام باقر(ع) فرمود: تو چه شغلی داری؟
کثیرالنَّوی گفت: گندم فروش هستم.
امام فرمود: دروغ گفتی.
او گفت: گاهی جو نیز می‌فروشم.
امام فرمود: دروغ گفتی، بلکه هسته‌ی خرما می‌فروشی.
او گفت: چه کسی این موضوع را به تو خبر داد؟
امام فرمود: «همان فرشته‌ای که شیعیان و دشمنان مرا به من می‌شناساند، و تو سرانجام در حال سرگردانی و حیرانی بمیری».
جابر(ره) می‌گوید: وقتی که به کوفه بازگشتیم، با عدّه‌ای جویای حال کثیرالنّوی شدیم، ما را به یک پیرزنی راهنمایی کردند، نزد او رفتیم و از او پرسیدیم، گفت: «سه روز است که کثیرالنّوی در حالی که سرگردان و حیرت زده (مانند دیوانگان) بود، از دنیا رفته است»[۲].
 

پی‌نوشت‌ها


[۱]. کثیر النّوی، لقب آن شخص بود، که به معنی داشتن هسته‌ی زیاد است.
[۲]. کشف الغمّه، ج ۲، ص ۳۵۵.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: