کد مطلب: ۴۳۹۷
تعداد بازدید: ۳۶
تاریخ انتشار : ۰۷ اسفند ۱۳۹۹ - ۱۲:۰۰
داستان‌هایی از حضرت امام محمدباقر(ع) | ۵
«سوگند به خدا، اگر مرگ در این حال به من برسد، در حالی رسیده که در اطاعت خدا هستم و با کار و کوشش، دیگر احتیاج به تو و سایر مردم پیدا نمی‌کنم، من آن هنگام از مرگ می‌ترسم، که در حال گناه به سراغم آید».
محمّد بن منکدر (یکی از دانشمندان اهل تسنّن) در عصر امامت امام باقر(ع) بود، به دوستانش می‌گفت: باور نمی‌کردم که علی بن حسین (امام سجّاد(ع)) از خود فرزندی به یادگار بگذارد که در فضل و دانش مانند خودش باشد، تا اینکه روزی پسرش محمّد بن علی (امام باقر(ع)) را دیدم، می‌خواستم او را موعظه کنم، او مرا موعظه کرد.
دوستانش گفتند: او تو را به چه چیز موعظه کرد؟
محمّد بن منکدر گفت: در هوای داغ در اطراف مدینه عبور می‌کردم، ناگهان چشمم به امام باقر(ع) افتاد، او مردی تنومند بود، دیدم با کمک دو نفر از غلامانش، مشغول کشاورزی است، با خود گفتم: اکنون در این هوای گرم، بزرگی از بزرگان قریش برای بدست آوردن مال دنیا، این گونه زحمت می‌کشد، باید بروم او را نصیحت کنم، نزد او رفتم و بر او سلام کردم، او در حالی که بر اثر کار، عرق می‌ریخت و نفس می‌کشید، جواب سلام مرا داد، به او گفتم: «خدا کارت را سامان بخشد، آیا روا است که بزرگی از بزرگان قریش، در این هوای داغ، برای بدست آوردن مال دنیا، بیرون آید و این گونه تلاش کند؟ اگر در این حال، مرگ به تو برسد چه خواهی کرد؟»
آن حضرت روی پا ایستاد و به من رو کرد و فرمود:
«سوگند به خدا، اگر مرگ در این حال به من برسد، در حالی رسیده که در اطاعت خدا هستم و با کار و کوشش، دیگر احتیاج به تو و سایر مردم پیدا نمی‌کنم، من آن هنگام از مرگ می‌ترسم، که در حال گناه به سراغم آید».
وقتی که من این پاسخ را از آن حضرت شنیدم، گفتم: یَرْحَمُکَ اللهُ اَرَدْتُ اَنْ اَعِظَکَ فَوَعَظْتَنی: «خدا تو را رحمت کند، خواستم تو را نصیحت کنم، تو مرا نصیحت کردی»[۱].
 

پی‌نوشت


[۱]. ارشاد شیخ مفید(ره)، ص ۲۸۴.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: