کد مطلب: ۴۶۴۹
تعداد بازدید: ۹۲
تاریخ انتشار : ۰۸ خرداد ۱۴۰۰ - ۱۰:۱۱
داستان‌هایی از حضرت امام کاظم(ع) | ۸
شخصی به امام کاظم(ع) گفت: «عجبا! تو نزد این شخص (خاک آلود و کوخ نشین) آمده‌ای و همنشین او شده‌ای، و اکنون نیز می‌خواهی به او خدمت کنی، او سزاوارتر است که به تو خدمت کند...».
روزی امام کاظم(ع) از کنار مردی ژولیده و خاک نشین عبور نمود، به او سلام کرد و نزد او نشست و با او مدّتی طولانی به گفتگو پرداخت، سپس به او فرمود: «من برای خدمتگزاری حاضرم، هرگونه کاری داری بگو انجام دهم!».
شخصی به امام کاظم(ع) گفت: «عجبا! تو نزد این شخص (خاک آلود و کوخ نشین) آمده‌ای و همنشین او شده‌ای، و اکنون نیز می‌خواهی به او خدمت کنی، او سزاوارتر است که به تو خدمت کند...».
امام کاظم(ع) در پاسخ به او فرمود: این شخص بنده‌ای از بندگان خدا، و برادر دینی من طبق کتاب خدا (قرآن)، و همسایه‌ام در شهرهای خدا می‌باشد، پدر من و او، حضرت آدم‌(ع) یکی است و او بهترین پدران است، و بالاترین دین؛ دین اسلام است (که ما را به همکاری دعوت کرده) و شاید روزگار دگرگون شود و ما دست نیاز به سوی او دراز کنیم، و خدا ما را پس از فخر بر او، در برابرش کوچک نماید، سپس این شعر را خواند:
نُواصِلُ مَنْ لا یسْتَحِقُّ وِصالَنا / مَخافَةَ اَنْ نَبْقِىَ بِغَیرِ صَدیقِ
«با کسی که ظاهراً تناسب ارتباط با ما ندارد، رابطه برقرار می‌سازیم، از ترس آنکه مبادا بدون دوست شویم».[۱]
 

پی‌نوشت‌


[۱]. اعیان الشّیعه، ج ۲، ص۷.


دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: