کد مطلب: ۵۰۳۵
تعداد بازدید: ۳۲
تاریخ انتشار : ۱۱ آبان ۱۴۰۰ - ۱۳:۰۰
داستان‌هایی از حضرت امام حسن عسکری(ع) | ۳
ای آقای من! براستی که تو ولّی خدا و همان امامی هستی، که خداوند فضل و اطاعت آن امام را دین خود قرار داده است». فرمود: غَفَرَ اللهُ لَکَ یا اَبا هاشِمٍ: «خدا تو را ببخشد ای ابو هاشم.
ابو هاشم جعفری(ره) گفت: به حضور امام حسن عسکری(ع) رفتم، هدفم این بود که نگین انگشتری را از آن حضرت تقاضا کنم، تا انگشتری بسازم و آن نگین را به عنوان تبرّک، بر سر انگشترم بگذارم، ولی وقتی که به حضورش شرفیاب شدم، به طور کلّی آن تقاضا را فراموش کردم، پس از ساعتی، برخاستم و خداحافظی کردم، همین که خواستم از محضرش بیرون بیایم، انگشتری را به طرف من نهاد و فرمود:
«تقاضای تو، نگین بود، ما به تو نگین را با انگشترش دادیم، خداوند این انگشتر را برای تو مبارک گرداند».
از این حادثه، تعجّب کردم، که آن حضرت به آنچه در ذهنم پوشیده بود، خبر داد، عرض کردم:
«ای آقای من! براستی که تو ولّی خدا و همان امامی هستی، که خداوند فضل و اطاعت آن امام را دین خود قرار داده است».
فرمود: غَفَرَ اللهُ لَکَ یا اَبا هاشِمٍ: «خدا تو را ببخشد ای ابو هاشم»[۱].
 

پی‌نوشت

 
[۱]. همان مدرک، ص ۳۵۶.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: