کد مطلب: ۵۰۷۸
تعداد بازدید: ۳۶
تاریخ انتشار : ۲۸ آبان ۱۴۰۰ - ۱۶:۳۹
داستان‌هایی از حضرت امام حسن عسکری(ع) | ۵
امام حسن عسکری(ع) با چند نفر از خدمتکاران نیز بیرون رفتند، آنگاه آن حضرت به یکی از غلامانش فرمود: تو نیز به میان جمعیّت مسیحیان برو، هنگامی که جاثلیق برای دعا دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد، خود را به کنار او برسان، و در میان دو انگشت دست راستش، چیزی هست، آن را بگیر و بیاور.
عصر حکومت طاغوتی متوکّل (دهمین خلیفه‌ی عبّاسی) بود، او امام حسن عسکری(ع) را به جرم دفاع از حقّ، در شهر سامره به زندان افکنده بود، اتّفاقاً در آن سال بر اثر نیامدن باران، قحطی و خشکسالی همه جا را فرا گرفته بود، زمینهای کشاورزی خشک شده بود و دامها تلف شده بودند، مسلمانان سه روز پی در پی برای نماز استسقاء (طلب باران) به صحرا رفتند و نماز خواندند، ولی باران نیامد.
ولی روز چهارم، جاثلیق (روحانی بزرگ مسیحیان) همراه مسیحیان به بیرون رفتند و دعا کردند، در آن روز باران آمد.
مسلمانان روز پنجم به بیابان رفتند و نماز خواندند، ولی باران نیامد، همین موضوع باعث سرشکستگی مسلمین و آبروریزی شد، عدّه‌ای در حقّانیّت دین اسلام شکّ کردند، گفتگو و بگو مگو در این باره زیاد شد، و بنابراین بود که روز ششم نیز مسیحیان همراه جاثلیق خود به بیابان برای دعا بروند، اگر آن روز نیز مثل روز چهارم باران می‌آمد، آبروی مسلمانان در نزد مسیحیان، بیشتر می‌رفت، و شرمنده و خوار می‌شدند.
متوکّل، بیاد امام حسن عسکری(ع) که در زندان بود، افتاد دستور داد آن حضرت را از زندان بیرون آوردند، متوکّل به آن حضرت گفت:
اَدْرِکْ دینَ جَدِّکَ یا اَبا مُحَمَّدَ: «ای ابومحمد، دین جدّت (اسلام) را دریاب».
آن روز که روز ششم بود، مسیحیان همراه جاثلیق به بیابان رفتند.
امام حسن عسکری(ع) با چند نفر از خدمتکاران نیز بیرون رفتند، آنگاه آن حضرت به یکی از غلامانش فرمود: تو نیز به میان جمعیّت مسیحیان برو، هنگامی که جاثلیق برای دعا دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد، خود را به کنار او برسان، و در میان دو انگشت دست راستش، چیزی هست، آن را بگیر و بیاور.
آن غلام به میان مسیحیان رفت و در صف اوّل کنار جاثلیق ایستاد و همین که او دستهایش را به طرف آسمان برای دعا بلند کرد، غلام بی‌درنگ در بین دو انگشت دست راست او استخوانی که سیاه رنگ بود، برداشت، آن روز مسیحیان و جاثلیق هر چه دعا کردند، باران نیامد، و آسمان صاف و آفتابی شد. و مسیحیان شرمنده بازگشتند. متوکّل از امام حسن عسکری(ع) پرسید: این استخوان چیست؟
امام(ع) فرمود: «این استخوان از قبر پیغمبری برداشته شده است، و هر گاه استخوان بدن پیامبری آشکار گردد باران می‌آید»[1].
به این ترتیب در آن روز، آبروی از دست رفته‌ی مسلمین، بجای خود آمد، و عزّت و سر بلندی اسلام در نزد مسیحیان، حفظ گردید.
 

پی‌نوشت

 
[1]. مناقب آل ابیطالب، ج ۴، ص ۴۲۵ ـ کشف الغمّه، ج ۳، ص ۳۱۱. (با اندکی تفاوت).

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: