کد مطلب: ۵۵۵۳
تعداد بازدید: ۷۱
تاریخ انتشار : ۰۸ تير ۱۴۰۱ - ۱۶:۵۱
داستان‌های عبرت‌انگیز| ۷
بوته‌ی كدویی زیر درخت چناری روییده بود، بر اثر ریزش باران بهار و تابش خورشید و وزش نسیم، شاداب و سرسبز شد و به ساقه‌ی درخت پیچید و بیست روزه بالا رفت و از قامت درخت هم گذشت. سر خم كرد و نگاهی به این درخت چنار كرد و پوزخندی به او زد و گفت: تو چه كاره‌ای؟ كجا بودی؟ چند ساله‌ای؟

خودبینی و غرور


دیدم كنار چناری كدو بُنی / بر رُست و بر دوید برابر به روز بیست
پرسید از چنار كه تو چند ساله‌ای / گفتا كه هست سال من افزون‌تر از دویست
خندید و گفت: من ز قد تو به بیست روز / بگذشته‌ام بگو كه تو را كاهلی ز چیست
با او چنار باز گفت: كای كدو / با تو مرا هنوز نه هنگام داوری است
فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان / پیدا شود كه از من و تو هر دو مرد كیست

بوته‌ی كدویی زیر درخت چناری روییده بود، بر اثر ریزش باران بهار و تابش خورشید و وزش نسیم، شاداب و سرسبز شد و به ساقه‌ی درخت پیچید و بیست روزه بالا رفت و از قامت درخت هم گذشت. سر خم كرد و نگاهی به این درخت چنار كرد و پوزخندی به او زد و گفت: تو چه كاره‌ای؟ كجا بودی؟ چند ساله‌ای؟
درخت گفت: فعلاً مغرور شادابی و طراوت زودگذر خود هستی و به من می‌خندی، صبر كن، چند روزی بیش نگذرد كه باد خزان بوزد و چنان سیلی محكم به صورتت بزند كه بیفتی و بپوسی و زیر پای من دفن شوی.

 

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

آیت الله سید محمد ضیاءآبادی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: