کد مطلب: ۵۶۹۸
تعداد بازدید: ۴۲
تاریخ انتشار : ۲۸ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۹:۵۸
پرتوی از عظمت امام حسین (ع) | ۲۸
ابوسفیان از مکه به مدینه آمد، داستان سقیفه‌ی بنی‌ساعده و بیعت ابوبکر و غصب خلافت را، برای روشن کردن آتش یک جنگ داخلی در اسلام، وسیله خوبی شناخت، لذا نزد علی(ع) آمد و گفت: دست بده تا با تو بیعت کنم به خدا سوگند اگر بخواهی مدینه را از سوار و پیاده پر می‌کنم.

بخش دوّم: بنی هاشم و بنی امیّه | ۳

 

خاندان ابی‌سفیان


در میان تمام کسانی که در مقابل دعوت اسلام به توحید و خداپرستی عناد ورزیده و لجوجانه مخالفت کرده، و مقاومت نشان دادند ابوسفیان فساد و عناد و اصرارش از دیگران بیشتر بود. او تا وقتی که پیروزی قطعی نصیب مسلمان‌ها نشده بود، برای خاموش کردن انوار آفتاب اسلام تلاش کرد، و در بدر، احد و خندق از سران مشرکین، و در احد و خندق سردار لشکر و زعیم سپاه کفر بود.
ابوسفیان، خودش، زنش و پسرهایش آنچه توانستند پیغمبر(ص) را اذیت کردند، و از شرک و کفر پشتیبانی نمودند و در جنگ بدر سه تن از فرزندانش معاویه، حنظله و عمرو شرکت داشتند. علی(ع) حنظله را کشت و عمرو را اسیر کرد ولی‌ معاویه گریخت و آن‌چنان فرار کرد که وقتی به مکه رسید پاهایش باد کرده و ساق‌هایش ورم کرده بود به طوری که تا دو ماه خود را معالجه می‌کرد!.[1]
در سال فتح مکه ابوسفیان و زن و فرزندانش از روی اکراه و بیم قتل به ناچار اسلام آوردند ولی در کفر باطنی خود باقی ماند و تا مرد با نفاق با مسلمان‌ها زندگی کرد.
روایات و اخبار در ذمّ ابی‌سفیان فراوان نقل شده و ازجمله روایتی است که از رسول خدا(ص) روایت کرده‌اند که آن حضرت دید ابوسفیان می‌آید درحالی که بر الاغی سوار است؛ و معاویه زمام آن را گرفته و یزید پسر دیگرش آن را می‌راند فرمود:
«لَعَنَ اللهُ الرَّاکِبَ وَالْقَائِدَ وَالسَّائِقَ»؛[2]
«خدا لعن کند آن را که سوار است و آن که زمام مرکب را گرفته و آن که آن را می‌راند».
راجع به نفاق او و اینکه اسلامش از روی اکراه بود و تا زنده بود دست از دشمنی با اسلام و مسلمان‌ها بر نداشت، حکایات بسیار در تواریخ است. ازجمله معروف و مشهور است که در روز بیعت عثمان که آغاز حکومت بنی‌امیّه بود گفت:
تَلَقَّفُوهَا یَا بَنِی عَبْدِ شَمْسٍ تَلَقُّفَ الْکُرَةِ، فَوَاللهِ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَلَا نَارٍ؛
ای فرزندان عبدشمس! بگیرید این حکومت و ریاست را و مانند گوی دست به دست هم بدهید. پس سوگند به خدا بهشت و آتشی نیست.[3]
و در نقل دیگر است که گفت:
فَوَالَّذِی یَحْلِفُ بِهِ أَبُوسُفْیَانَ مَا مِنْ جَنَّةٍ وَلَا نَارٍ؛
قسم به آن کسی که ابوسفیان به آن سوگند می‌خورد (نه قسم به الله) نه بهشتی وجود دارد و نه جهنمی.
ابن عبدالبر از حسن بصری روایت کرده که وقتی خلافت بر عثمان مقرّر شد ابوسفیان بر او وارد شد، و گفت:
قَدْ صَارَتْ إِلَیْکُمْ بَعْدَ تَیْمٍ وَعَدِیٍّ فَأَدِرْهَا کَالْکُرَةِ، وَاجْعَلْ أَوْتَادَهَا بَنِی اُمَیَّةَ فَإِنَّمَا هُوَ المُلْکُ، وَلَا أَدْرِی مَا جَنَّةٌ وَلَا نَارٌ.
این حکومت بعد از تیم و عدی (کنایه از ابوبکر و عمر است) به دست تو رسیده است، پس آن را همچون توپ دست به دست بگردان و بنی‌امیّه را اساس و پایه‌های آن قرار بده، به هوش باش که این سلطنت است! من نمی‌دانم بهشت و جهنم چیست!.[4]
وقتی بعد از آنکه اسلام آورده بود در حضور پیغمبر(ص) در پیش خود می‌اندیشید، و حدیث نفس می‌کرد که نمی‌دانم محمّد(ص) به چه علت بر ما پیروز گشت،
فَضَرَبَ فِی ظَهْرِهِ وَقَالَ: «بِاللهِ نَغْلِبُکَ»؛[5]
پیغمبر(ص) بر پشت او زد و فرمود: «به یاری خدا بر تو پیروز می‌شویم».
بعد از آنکه کور شده بود بر ثنیه اُحد ایستاده و به آن کس که او را راه می‌برد گفت:
هَهُنَا رَمَیْنَا مُحَمَّداً وَقَتَلْنَا أَصْحَابَهُ.[6]
از جنگ احد سخن می‌راند و با افتخار می‌گفت:
در اینجا محمّد را به تیر بستیم، و اصحابش را کشتیم.
و دیگر از علائم نفاق او این است که به عباس گفت: ملک و پادشاهی پسر برادرت عظمت یافته. عباس گفت: وای بر تو، پادشاهی نیست پیغمبری است. همچنین وقتی دید بلال بر کعبه معظمه اذان می‌گوید و بانگش به «أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ الله» بلند شد، گفت: خدا عتبه را خوشبخت ساخت که این روز را ندید.[7]
در جنگ حنین وقتی سپاه مسلمین گریختند، و پیغمبر(ص) و علی(ع) با عدّه قلیلی مقاومت کردند ابوسفیان نفاق و کینه خود را آشکار ساخت و درحالی که اَزلام همراهش بود می‌گفت:
لا تَنْتَهِی هَزِیمَتُهُمْ دُونَ الْبَحْرِ؛[8]
مسلمانان تا لب دریا فرار خواهند کرد!.
و همچنین در جنگ‌های شام، رومیان را بر مسلمان‌ها تحریص می‌کرد، و وقتی رومی‌ها عقب‌نشینی می‌کردند تأسف می‌خورد.[9]
ابوسفیان علاوه بر نفاق و عناد، سوابق ننگین اخلاقی دیگر نیز داشت، و معاویه در الحاق زیاد به او، به زناکاری او نیز اعتراف کرد.
زمخشری در ربیع‌الابرار می‌نویسد: با نابغه مادر عمروعاص که از زنان زانیه بود در طهر واحد چهار نفر زنا کردند که ازجمله ابوسفیان بود و عمرو از او متولد شد، هر چهار تن او را به خود نسبت دادند ولی نابغه خودش چون عاص مخارجش را می‌داد او را نسبت به عاص داد، و ابوسفیان بن حارث بن عبدالمطّلب در شعر خود به عمرو می‌گوید: أَبُوکَ أَبُوسُفْیانَ لا شَکَّ قَدْ بَدَتْ....[10]
وقتی پیغمبر اعظم(ص) از دنیا رحلت فرمود ابوسفیان در مکه مشغول تحریک و تهییج فتنه بر علیه اسلام شد و خواست مردم را به ارتجاع وادارد. سهیل بن عمرو در آن هنگام که افکار، سخت متشنج و مضطرب بودند، نقشه‌های ابوسفیان را که مردم را به ترک اسلام و بازگشت به جاهلیت تحریص می‌کرد، نقش برآب ساخت، او خطبه‌ای خواند و گفت:
به خدا سوگند، من می‌دانم که این دین مانند آفتاب که به مشرق و مغرب عالم می‌تابد جهان‌گیر خواهد شد. ابوسفیان شما را فریب ندهد او خودش نیز آنچه را من می‌دانم می‌داند، لکن سینه‌اش از حسد با بنی‌هاشم ناراحت و سنگین است.[11]
ابوسفیان از مکه به مدینه آمد، داستان سقیفه‌ی بنی‌ساعده و بیعت ابوبکر و غصب خلافت را، برای روشن کردن آتش یک جنگ داخلی در اسلام، وسیله خوبی شناخت، لذا نزد علی(ع) آمد و گفت: دست بده تا با تو بیعت کنم به خدا سوگند اگر بخواهی مدینه را از سوار و پیاده پر می‌کنم.
علی(ع) چون از اندیشه‌اش باخبر بود او را از پیش خود براند، و فرمود: «به خدا سوگند، تو از این کار غیر از فتنه قصدی نداری و به خدا قسم از دیرباز تا حال بدخواه اسلام بوده‌ای و ما را حاجت به تو نیست».[12]


هند زن ابی‌سفیان و مادربزرگ یزید


این زن در دشمنی با پیغمبر(ص) و خاندان نبوّت، مانند حَمَّالةالحَطَب سرسخت بود بلکه کینه‌اش از او بیشتر بود. مردها را به جنگ با پیغمبر(صل) تشویق می‌کرد و در سنگدلی و تربیت وحشیانه و کینه‌ورزی او، اگر غیر از شهادت حضرت حمزه هیچ گواه دیگر نباشد کافی است؛ زیرا به تحریک و تطمیع او وحشی، ناجوانمردانه حمزه را شهید ساخت، و هند زینت‌های خود را به او جایزه داد، و به آن وضع وحشتناک حمزه را مثله کرد، و از گوش و بینی و سایر اعضای بدن او خلخال ساخت، و شکم حمزه را پاره کرد و جگرش را بیرون آورد و در دهن گذاشت، خواست آن را ببلعد نتوانست.[13]
و حضرت زینب خاتون(ع) به همین جنایت و قساوت فوق‌العاده در مجلس یزید درضمن آن خطبه تاریخی اشاره فرمود:
«وَکَیْفَ یُرْتَجَی مُرَاقَبَةُ مَنْ لَفَظَ فُوهُ أَکْبَادَ الْأَزْکِیَاءِ، وَنَبَتَ لَحْمُهُ بِدِمَاءِ الشُّهَدَاءِ»؛[14]
«چه امید برای حفظ حرمت افراد از کسی که کبد پاکان را جویده و گوشتش به خون شهدا روییده است!».
علاوه بر اینها هند در جاهلیت زنی بدنام بود؛ حسان بن ثابت در اشعارش از زنا دادن او و حملی که از زنا برداشت یاد کرده و می‌گوید:
وَنَسِیتِ فَاحِشَةً أَتَیْتِ بِهَا / یَا هِنْدُ وَیْحَکِ سَبَّةَ الدَّهْرِ
زَعَمَ الْوَلائِدُ أَنّهَا وَلَدَتْ / إِبْناً صَغِیراً کَانَ مِنْ عَهَرِ[15]
«ای هند! فراموش کرده‌ای بی‌عفتّی را که انجام داده‌ای، وای بر تو ای بدنام روزگار! قابله‌ها عقیده دارند که او کودکی را از زنا زاییده است».


خودآزمایی


1- چه کسی در مقابل دعوت اسلام به توحید و خداپرستی بیشترین عناد، لجاجت و مقاومت را نشان داد؟
2- یک روایات که در ذمّ ابی‌سفیان نقل شده را بیان کنید.
3- حضرت زینب خاتون(ع) در مجلس یزید به کدام جنایت و قساوت فوق‌العاده اشاره فرمودند؟

 

پی نوشت ها

 

[1]. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص85. بنا به نقل علامه کراجکی در کتاب التعجّب معاویه در سال فتح در یمن بوده و پدرش را در مورد اینکه اسلام آورده بود سرزنش کرد، چون خونش هدر شده بود ناچار پنج یا شش ماه پیش از رحلت پیغمبر، اسلام آورد. کراجکی، التعجّب، ص105 ـ 106.
[2]. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص175؛ ر.ک: طبری، تاریخ، ج8، ص185.
[3]. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص175.
[4]. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج4، ص1679. عثمان هم به وصیت عموزاده‌اش عمل کرد و تا توانست بنی‌امیّه را در شهرها حکومت داد و بر مسلمان‌ها مسلط ساخت تا هرچه می‌خواستند ظلم و ستم کردند.
[5]. ابن عساکر، تاریخ مدینة دمشق، ج23، ص458؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه، ج3، ص334.
[6]. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص175.
[7]. ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج15، ص175.
[8]. ابن هشام، السیرةالنبویه، ج4، ص894؛ طبری، تاریخ، ج2، ص347؛ ابن اثیر جزری، الکامل فی‌التاریخ، ج2، ص263؛ ابن کثیر، البدایة و النهایه، ج4، ص374.
[9]. ابوالفرج اصفهانی، الاغانی، ج6، ص529؛ ابن اثیر جزری، الکامل فی‌التاریخ، ج2، ص414؛ مقریزی، النزاع و التخاصم، ص58؛ عقّاد، ابوالشّهداء، ص 94.
[10]. زمخشری، ربیع‌الابرار، ج4، ص275؛ ر.ک: امینی، الغدیر، ج10، ص219.
[11]. ابن عبدالبر، الاستیعاب، ج 2، ص670 ـ 671.
[12]. ابن اثیر جزری، الکامل فی التاریخ، ج2، ص325 ـ 326.
[13]. ابن هشام، السیرةالنبویه، ج3، ص607؛ ابن حبان بستی، الثقات، ج1، ص230 ـ 231؛ طبری، تاریخ، ج2، ص204.
[14]. ابن‌طاووس، اللهوف، ص106؛ مجلسی، بحارالانوار، ج45، ص134؛ شوشتری، قاموس‌الرجال، ج12، ص270.
[15]. طبری، تاریخ، ج2، ص205؛ ابن‌عقیل علوی، النصائح‌الکافیه، ص113. برای اطلاع از شرح سوابق هند مراجعه شود به کتاب نامبرده و ابن ابی‌الحدید، شرح نهج‌البلاغه، ج1، ص336 ـ 337؛ امینی، الغدیر، ج 10، ص170؛ مغنیه، المجالس‌الحسینیه، ص130.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

آیت الله العظمی لطف الله صافی گلپایگانی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: