کد مطلب: ۵۸۶۴
تعداد بازدید: ۵۸
تاریخ انتشار : ۲۵ مهر ۱۴۰۱ - ۰۷:۰۳
داستان‌های عبرت‌انگیز | ۱۹
آن زن هم رفت و به مرد دیگری شوهر کرد. روزی این زن با شوهر دوّمش در خانه نشسته بودند، غذا می‌خوردند. اتفاقاً غذایشان هم آن روز مرغ بریان بود. گدایی آمد و صدا کرد: من بیچاره‌ام، گرسنه‌ام... این مرد، مهربان بود. به همسرش گفت: برخیز قدری از این مرغ بریان به این سائل بدبخت بده که قابل ترحّم است.

عبرت آموزی از فراز و فرود زندگی


مردی با همسرش در خانه مشغول غذا خوردن بود، غذایشان هم مرغ بریان بود. گدایی بر در خانه آمد و گفت: ای بندگان خدا من گرسنه و وامانده‌ام، کمکم کنید. مرد بر سر گدای بینوا فریادی کشید و او را از در خانه‌اش راند. آن گدا دلش شکست و از آن جا رفت. مدّتی گذشت. کم کم دنیا به این مرد پشت می‌کند و او خاک‌نشین می‌شود. پناه بر خدا از این که زمانی دنیا به انسان روی آورد و زمانی به انسان پشت کند. جمله‌ی پر محتوایی از مولای ما علی(ع) نقل شده که می‌فرماید:
مَا قَالَ النَّاسُ لِشَیْءٍ طُوبَی لَهُ اِلاَّ وَ قَدْ خَبَأ لَهُ الدَّهْرُ یَوْمَ سَوْءٍ؛[۱]
«مردم به هیچ چیز [خوشا به حال او] نگفته‌اند مگر این که سرانجام روزگار، روز بدی را برای او فراهم ساخته است».
هر وقت مردم به کسی بگویند خوشا به حالش، باید منتظر باشد که روزگار، روز بدی را برای او ذخیره کرده است؛ یک روز بدبختی هم در انتظار اوست؛ این فراز، فرود هم دارد. بالا رفتن، پایین آمدن نیز دارد. این مرد هم چنین شد. روزگار به او پشت کرد. ثروتمند بود کم کم به فقر و بیچارگی دچار شد. تا به جایی رسید که حتّی از تأمین هزینه‌ی همسرش هم عاجز شد و او را طلاق داد.
آن زن هم رفت و به مرد دیگری شوهر کرد. روزی این زن با شوهر دوّمش در خانه نشسته بودند، غذا می‌خوردند. اتفاقاً غذایشان هم آن روز مرغ بریان بود. گدایی آمد و صدا کرد: من بیچاره‌ام، گرسنه‌ام... این مرد، مهربان بود. به همسرش گفت: برخیز قدری از این مرغ بریان به این سائل بدبخت بده که قابل ترحّم است. زن مرغ را برد تا به او بدهد. ناگهان چشمش به او افتاد و دید عجب! این گدا همان شوهر اوّل اوست! سخت تکان خورد و گریه‌اش گرفت. وقتی برگشت، شوهرش پرسید: مگر چه شد که گریه کردی؟ زن گفت: جریان عجیبی است. این گدا شوهر اوّل من بود. روزی با او غذا (مرغ بریان) می‌خوردیم. گدایی آمد. او با صیحه و فریاد او را از خانه دور کرد. حالا می‌بینیم که به سزای عملش گرفتار شده و به گدایی افتاده است. شوهر دوّم گفت: عجب! من نیز همان گدا هستم که آن روز به در خانه‌ی شما آمدم و او مرا با زجر و اهانت بیرون کرد. این هم مکافات عمل است.[۲]


پی نوشت ها


[۱]ـ نهج‌البلاغه، کلمات قصار، حکمت ۲۸۶.
[۲]ـ صفیر هدایت (انفال/۱۴).


دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

آیت الله سید محمد ضیاءآبادی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: