کد مطلب: ۶۰۴۱
تعداد بازدید: ۷۰
تاریخ انتشار : ۰۳ دی ۱۴۰۱ - ۲۱:۳۱
شرح خطبه قاصعه | ۳۵
تو به جاى اینكه به بالا بنگرى، توجه خود را به پایین معطوف كرده‌اى (ملاك را در افراد مى‌سنجى در حالى كه حق معیار است، نه افراد) تو از حق گذشته‌اى (و معیار را گم كرده‌اى) همانا حق و باطل با (گرایش خاص) مردم قابل شناسایى نیست. لكن (خودِ) حق را بشناس، آن‌گاه برحق بودن موضع افراد را با دقت در اینكه چه كسى پوینده‌ی آن است، به دست بیاور، و باطل را هم بشناس تا بر حق بودن موضع كسى كه از آن اجتناب مى‌كند پى ببرى.

شرح بزرگترین خطبه  نهج البلاغه در نکوهش متکبّران  و  فخرفروشان | ۳۵


حق‌محورى


آیا خداى تعالى براى شناخت حق، معیارى تعیین نكرده است؟
این پرسشى است كه پاسخ منصفانه و بدون تعصب به آن، رهگشاى پیچیدگى‌هاى عمیقى است كه در طول تاریخ پدید آمده. اگر انسان در آغاز راه به گونه‌اى پاسخگوى سؤال باشد كه بعدها بتواند پاسخ خود را با «حقیقت» و همچنین كردار خویش را بر اساس آن تنظیم كند، قطعاً در قیامت از كسانى خواهد بود كه خدایشان فرمود: «...وَهُمْ مِنْ فَزَعٍ یَوْمَئِذٍ آمِنُونَ».[1]
عبارت حكیمانه «اِعْرِفِ الحقَّ تَعْرِفْ اَهْلَهُ»[2] در كنار صدها عبارت حاكى از آن حقیقت، همواره فریادگر این نكته‌ی زیباست كه اگر انسان براى شناخت حق از مقدمات خداپسند بهره جست، قطعاً پویندگان حق را به روشنى باز خواهد شناخت و هرگز دچار سردرگمى و آب زلال پنداشتن «سراب» نخواهد شد.
در جنگ جمل، حارث بن حوط لیثى در مقام بیان حیرت خویش در مورد دیدن چهره‌هاى معروف و پرسابقه رو در روى یكدیگر، سخنانى گفت و امام(ع) فرمودند:
نَظَرْتَ إلى تَحْتِكَ وَ لَمْ تَنْظُر إلى فَوْقِكَ جُزْتَ عَنِ الْحَقِّ، إنَّ الْحَقَّ وَ الباطلَ لا یُعْرفانِ بِالنّاسِ وَ لكِن «اعْرفِ الْحَقَّ بِاتِّبَاعِ مَنِ اتَّبَعَهُ» وَ الْباطِلَ بِاجْتِنابِ مَنِ اجْتَنَبَهُ‌؛[3]

تو به جاى اینكه به بالا بنگرى، توجه خود را به پایین معطوف كرده‌اى (ملاك را در افراد مى‌سنجى در حالى كه حق معیار است، نه افراد) تو از حق گذشته‌اى (و معیار را گم كرده‌اى) همانا حق و باطل با (گرایش خاص) مردم قابل شناسایى نیست. لكن (خودِ) حق را بشناس، آن‌گاه برحق بودن موضع افراد را با دقت در اینكه چه كسى پوینده‌ی آن است، به دست بیاور، و باطل را هم بشناس تا بر حق بودن موضع كسى كه از آن اجتناب مى‌كند پى ببرى.
امام(ع) به او و همه‌ی انسان‌ها تأكید فرمودند «ملاكِ سنجشِ افراد، حق است و بس»‌؛ وگرنه نمى‌توان گفت چون در جَمل آنها سه نفر بودند و در مقابل، امیر مؤمنان(ع) یك نفر بود، حق با آنهاست. نه اكثریت ملاك است نه اقلیت، نه ملیّت و نژاد و رنگ خاص. در حقیقت اگر این پرسشگر اندكى به گذشته مى‌نگریست، و رهنمودهاى روشن رسول خدا(ص) را در غدیر خم و صدها مورد دیگر از نظر دور نمى‌داشت، هیچ‌گاه با چنین آشفتگى خیال روبه‌رو نمى‌شد.


گلایه‌ی حضرت از سُستى سپاه خود


امام(ع) بارها از یاران خود گلایه كرده و شدت رنجیدگى خاطر شریف خود را به آنها گوشزد فرموده است‌؛ از آن جمله:
فَیَا عَجَباً عَجَباً وَ اللهِ یُمِیتُ الْقَلْبَ وَ یَجْلِبُ الْهَمَّ مِنِ اجْتِمَاعِ هَؤُلاَءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ! فَقُبْحاً لَكُمْ وَ تَرَحاً حِینَ صِرْتُمْ غَرَضاً یُرْمَى، یُغَارُ عَلَیْكُمْ وَ لاَ تُغِیرُونَ؟ وَ تُغْزَوْنَ وَ لاَ تَغْزُونَ؟ وَ یُعْصَى اللهُ وَ تَرْضَوْنَ؟ فَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی أَیَّامِ الْحَرِّ قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَیْظِ أَمْهِلْنَا حَتَّى یُسَبَّخَ عَنَّا الْحَرُّ، وَ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّیْرِ إِلَیْهِمْ فِی الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّةُ[4] الْقُرِّ[5] أَمْهِلْنَا حَتَّى یَنْسَلِخَ عَنَّا الْبَرْدُ. كُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ، فَإِذَا كُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ فَأَنْتُمْ وَ اللهِ مِنَ السَّیْفِ أَفَرُّ‌؛[6] شگفتا شگفتا به خدا قلب انسان از هم‌صدایى آنها در باطلشان و پراكندگى شما در حقتان مى‌میرد و اندوه بسیار مى‌آورد. زشت باد روى شما و اندوهگین شوید كه هدف تیر بلا شُدید (و هیچ باكتان نیست) به شما حمله مى‌كنند‌؛ ولى شما حمله نمى‌كنید، با شما مى‌جنگند‌؛ اما شما نمى‌جنگید، معصیت خدا مى‌شود و شما رضایت مى‌دهید. هنگامى كه در فصل گرما فرمان حمله‌تان مى‌دهم، مى‌گویید الان شدت گرماست مهلتمان بده تا (فصل) گرما سپرى شود. و وقتى در زمستان فرمان حمله‌تان مى‌دهم، مى‌گویید الان هوا سرد است مهلت‌مان بده تا (فصل) سرما بگذرد. همه اینها بهانه‌ی فرار از سرما و گرما است‌؛ پس شما كه از سرما و گرما این‌چنین فرارى هستید، به خدا از شمشیر بیشتر فرار خواهید كرد (شما كه این قدر در مقابل سرما و گرما احساس ضعف مى‌كنید، به هیچ وجه تحمل جنگیدن و به جان خریدن زخم را ندارید).
گاهى هم محاسن مباركشان را گرفته و در مقابل همین مردم زار زار مى‌گریستند. آیا در عالم چنین غربتى سراغ دارید كه امیر لشكر نزد سربازان خود بلند بلند گریه كند. اگر خود ما در محضر مبارك حضرت بودیم، چه كار مى‌كردیم؟
چرا امیرالمؤمنین(ع) این قدر مظلوم واقع شدند؟ حضرت مى‌دیدند كسانى كه در بدر و اُحد شركت كرده بودند و شاید بعضى از آنها هنوز آثار زخم آن جنگ‌ها در بدنشان بود، در آن شرایط حضرت را تنها گذاشته بودند تا آنجا كه صداى گریه‌ی آن بزرگوار از دست آنان بلند شد.


خودآزمایی


1- آیا خداى تعالى براى شناخت حق، معیارى تعیین نكرده است؟ توضیح دهید.
2- چگونه انسان هرگز دچار سردرگمى نخواهد شد؟
3- چرا امیرالمؤمنین(ع) این قدر مظلوم واقع شدند؟

 

پی نوشت ها

 

[1]. نمل (27)، 89‌؛ نظیر انبیاء (21)، 101 ـ 103 و‌... .
[2]. بحارالانوار، ج 39، ص 239. امام امیرالمؤمنین(ع) در حدیثى كه از امالى مرحوم شیخ طوسى نقل شده، در گفت‌وگویى با حارث هَمْدانى در خلال بیان مطالبى ارجمند، این جمله را فرمودند. در پایان، حضرت به عاقبت زیباى پیروان راستینشان در قیامت اشاره فرمودند. حارث در آن بیمارى در حالى كه از شدت شوق ردایش بر زمین كشیده مى‌شد، گفت: به خدا سوگند‌؛ پس از این برایم مهم نیست كه مرگ مرا دریابد یا من مرگ را بیابم. اشعار زیباى مرحوم سید حمیرى نیز ترسیم كننده همین حدیث است. بیت معروفش چنین است:
یا حارَ هَمْدان فمَنْ یَمُتْ یَرَنى / مِنْ مُؤمِنٍ اَوْ مْنافِقٍ قُبُلاً
اى حارث همْدانى! هر كس چه مؤمن چه منافق هنگام مرگ مرا بالعیان مشاهده خواهد كرد.
جا دارد بگوییم:
اى كه گفتى فمن یمت یرنى / جان فداى كلام دلجویت
كاش روزى هزار مرتبه من / مُردمى تا بدیدمى رویت
البته با مراجعه به بحارالانوار، ج 6، ص 179‌؛ ج 27، ص 160‌؛ ج 40 ص 126‌؛ ج 68 ص 120‌؛ ج 78 ص 41 و موارد دیگر مى‌توان از این رهنمود بهتر بهره برد.
در مورد میزان حق بودن امام امیرالمؤمنین(ع) به عنوان نمونه‌اى از هزاران مى‌توان به منابع زیر اشاره كرد:
از شیعه: شیخ صدوق، امالى، جزء 12، حدیث 45 ص 512: پیامبر اكرم(ص) در گفت و شنودى با خداى تعالى در مورد حضرت امیرالمؤمنین(ع) سخن گفته‌اند. در پایان خداى تعالى مى‌فرماید:
«قَدْ سَبَقَ فِی عِلْمِی أَنَّهُ مُبْتَلى وَ مُبْتَلى بِهِ لَولا عَلىٌّ لَمْ یُعْرَفْ حِزْبى وَ لا أولیائى وَ لا أولیاءُ رُسُلى‌؛ در علم من چنین گذشته است كه هم (خود) او آزمایش مى‌شود، هم وسیله‌اى براى آزمون دیگران خواهد بود. اگر علىّ نبود، نه حزب من شناخته مى‌شد، نه دوستان (راستین) من و نه دوستان پیامبرانم».
مرحوم علامه مجلسى نیز در بحارالانوار، ج36، ص 159 حدیث 140 و ج 24، ص 181، حدیث 14 آن را از كنز الفوائد نقل فرموده‌اند:
از عامه: متقى هندى، كنز‌العمال، ج 11، ص 598 ـ 627، به نقل 183 حدیث شماره: 32877 ـ 33060. «از منابع مختلف» در مورد حضرت از پیامبراكرم(ص) نقل كرده‌؛ از آن جمله:
ـ «یا عَمّارُ إنْ رأیتَ علیّاً قد سَلك وادیاً و سَلكَ الناسُ وادیاً غَیْرَهُ فَاسْلُكْ مَعَ عَلِىّ وَ دَعِ النّاسَ إنّه لَنْ یَدُلَّكَ عَلى ردى و لَنْ یُخْرجَك عن الهُدى‌؛ اى عمار اگر دیدى على(ع) به راهى رفت و مردم راه دیگرى رفتند، تو راهِ على(ع) را برو و «مردم را رها كن» چرا كه او تو را به سوى هلاكت نمى‌برد و از هدایت خارجت نمى‌نماید». ص 613، حدیث 32972.
«یا أبا رَافِع سَتَكُونُ بَعْدی قَوْمٌ یُقاتِلُونَ عَلیّاً حَقٌّ عَلَى اللهِ جِهادُهُم فَمَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ جِهادَهُم بِیَدِهِ فَبِلِسانِهِ مَنْ لَمْ یَسْتَطِعْ بِلِسانِهِ فَبِقَلْبِهِ لَیْسَ وَراءَ ذلِكَ شَىءٌ‌؛ پس از (درگذشتِ) من، جمعیتى با على(ع) جنگ خواهند نمود. بر خداوند است جنگیدن با آن جمعیت (لذا بر هر مسلمان دفع این حق‌ستیزان لازم است) پس كسى كه توانِ جنگ با آنان را ندارد (حداقل) با زبان خود (از امیرالمؤمنین(ع) دفاع نماید. و) كسى كه (حتى) با زبان هم یاراى دفاع ندارد (لااقل) با قلب خویش (یار آن حضرت باشد) این (امرى حیاتى و مهم است و) چیزى بالاتر از آن وجود ندارد». همان، حدیث 32971.
ـ «من اطاعنی فقد اطاع الله عز و جل و من عصانی فقد عصى الله عز و جل و من اطاع علیا فقد اطاعنی و من عصى علیا فقد عصانی‌؛ هر كس از من حرف‌شنوى داشته باشد‌؛ پس همانا از خداى عز و جل اطاعت نموده است و هركه سرپیچى فرمان من كند، معصیت خدا نموده. و هركه على(ع) را اطاعت كند، مرا فرمان برده است و هر كس از دستور على(ع) سر بتابد، نافرمانى من كرده است». همان، حدیث 32973.
ـ «من فارق علیا فقد فارقنی و من فارقنی فارق الله‌؛ هركه از على جدا شود، از من بریده است و هركه مرا رها كند از خدا جدا شده است». همان، حدیث 32974
البته احادیث عامه در این زمینه فراوان است و جلد 42 تاریخ مدینة دمشق، یكى از كتبى است كه در ابواب مختلف احادیثى از منابع متقن و مورد قبول آنان نقل كرده است.
[3]. بحارالانوار، ج 32، ص 228.
[4]. صَبارَّةُ الشِّتاءِ: شدّت سرما. (لسان العرب، ج 7، ص 279). البته «صِبار» هم، به معناى غلظت و شدت است. العین، ج 7، ص 116 و مقاییس اللغه، ج 3، ص 330.
[5]. القُرّ: سرما. العین، ج 5، ص 21.
[6]. نهج‌البلاغه، خطبه 27.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
آیت الله محمد تقی مصباح یزدی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: