bolet_marque
اِلهی عَظُمَ الْبَلاَّءُ وَبَرِحَ الْخَفاَّءُ وَانْکَشَفَ الْغِطاَّءُ وَانْقَطَعَ الرَّجاَّءُ وَضاقَتِ الاْرْضُ وَمُنِعَتِ السَّماَّءُ واَنْتَ الْمُسْتَعانُ وَاِلَیْکَ الْمُشْتَکی وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّهِ وَالرَّخاَّءِ اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ الِ مُحَمَّدٍ اُولِی الاْمْرِ الَّذینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ وَعَرَّفْتَنا بِذلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ فَفَرِّجْ عَنا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلا قَریباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ اَوْ هُوَ اَقْرَبُ یا مُحَمَّدُ یا عَلِیُّ یا عَلِیُّ یا مُحَمَّدُ اِکْفِیانی فَاِنَّکُما کافِیانِ وَانْصُرانی فَاِنَّکُما ناصِرانِ یا مَوْلانا یا صاحِبَ الزَّمانِ الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی اَدْرِکْنی السّاعَهَ السّاعَهَ السّاعَهَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطّاهِرینَ.       
۴۴ : ۰۲ - چهارشنبه ۰۶ بهمن ۱۳۹۵ - 25 January 2017 -۲۷ ربیع الثانی ۱۴۳۸
کد خبر: ۲۵۵
تعداد بازدید: ۵۷۳
تاریخ انتشار: ۰۷ دی ۱۳۹۴ - ۱۸:۳۳
شرح حال و زندگی حضرت محمد(ص)/ درسنامه شماره 1

نیاکان پیامبر اسلام(ص) به ترتیب عبارتاند از:

عبدالله، عبدالمطلب، هاشم، عبدمناف، قصی، کلاب، مره، کعب، لوی، غالب، فهر، مالک، نضر، کنانه، خزیمه، مدرکه، الیاس، مضر، نزار، معد، عدنان.

به طور مسلّم نسبت آن حضرت تا عدنان به همین قرار است ولی از عدنان به بالا تا حضرت اسماعیل(ع) از نظر شماره و اسامی مورد اختلاف است.

افراد نامبرده در تاریخ عرب معروفاند و تاریخ اسلام با زندگی برخی از آنها رابطه دارد، مثلاً نقش عبدالله، پدر پیامبر و عبدالمطلب جدّ آن حضرت در شناخت تاریخ اسلام کاملاً روشن است ولی چون هدف ما در این برنامه، آگاهی با زندگی پیامبر(ص) و شناخت آن بزرگوار است، از نوشتن ابعاد دیگر تاریخ اسلام که مستقیماً با زندگی شخصی آن حضرت ارتباط ندارد خودداری می‎کنیم.[1]

مادر پیامبر(ص) آمنه دختر وهب نواده‎ی عبد مناف است.

بدین ترتیب نیاکان آن حضرت، از طریق پدر و مادر، از دو نسل قبل یکی می‎شود.

مرگ پدر

پس از مدّتی که عبدالله و آمنه با هم زندگی کردند، عبدالله برای تجارت به سوی شام رهسپار شد و در مراجعت در شهر یثرب «مدینه کنونی» بیمار شد و از دنیا رفت، و آمنه را که دوران حاملگی را میگذراند، و عزیزترین فرزند آدم یعنی پیامبر(ص) را در رحم می‎پروراند، در مرگ خود داغدار ساخت. عبدالله مُرد و آنچه از او باقی ماند، فقط پنج شتر و یک گله گوسفند و یک کنیز به نام «امّ ایمن» بود که بعدها پرستار پیامبر(ص) شد.

ولادت پیامبر(ص)

بیشتر تاریخنویسان میگویند: ولادت آن حضرت در ماه ربیعالاول سال 570 میلادی سالی که آن را عامالفیل[2] مینامیده واقع شده است منتهی راویان حدیث از شیعیان می‎گویند در روز جمعه هفدهم ربیع‎الاول بوده ولی محدّثان اهل سنّت گفته‎اند روز دوشنبه دوازدهم ربیع‎الاول واقع شده است.

نامگذاری پیامبر(ص)

چنانچه گفتیم هنگام ولادت پیامبر(ص) پدرش از دنیا رفته بود و سرپرستی و کفالت آن حضرت به عهده‎ی پدر بزرگش عبدالمطلب بود، عبدالمطلب در روز هفتم ولادت، نام نواده‎ی خود را «محمّد» گذاشت، وقتی از او پرسیدند با اینکه این نام در عرب کم سابقه است چرا نام فرزند را محمّد گذاردی، پاسخ داد چون می‎خواستم در دنیا و آخرت ستوده باشد.

از سوی دیگر، مادرش آمنه، نام آن حضرت را «احمد» گذاشت و بدین ترتیب نوزاد خاندان عبدالمطلب، بیشترین اوقات به نام محمّد و گاهی نیز با نام احمد خوانده می‎شد.

دوران شیرخوارگی

رسم اعراب این بود که فرزند خود را به دایه می‎سپردند و دایهها معمولاً در میان قبایل و در صحرا، زندگی می‎کردند و طبیعی است زندگی نوزاد در یک فضای سالم ناآلوده از نظر رشد جسمانی نوزاد بسیار مناسب‎تر بود. با تولد پیامبر(ص)، زنانی که آمادگی برای شیر دادن و پرستاری نوزادان بزرگان عرب را داشتند به خانه عبدالمطلب آمدند و پیامبر(ص) را به دامن هر کدام از آنها قرار دادند، پستان آن زنها را به دهان نگرفت، مگر بانوی ضعیف اندامی به نام حلیمه سعدیه، که تا پیامبر(ص) را در آغوش گرفت و پستان به دهانش گذاشت، حضرت شروع به مکیدن کردند، تمام خاندان عبدالمطلب رئیس مکّه و بزرگ قریش، از این جریان خرسند شدند، عبدالمطلب از این بانو پرسید نامت چیست؟ گفت حلیمه، پرسید از کدام قبیله هستی؟ گفت از قبیله «بنی سعد» عبدالمطلب خوشحال شد فرمود: آفرین، افرین دو خوی پسندیده و دو خصلت شایسته، یکی سعادت و خوشبختی و دیگر حلم و بردباری.

این بانوی مهربان، مدت پنج سال از محمّد(ص) پرستاری کرد، سپس او را به مکّه برد و او را به آغوش گرم مادر و سرپرستی پدر بزرگش عبدالمطلب برگرداند.

مرگ مادر

مدّتی آغوش گرم مادر، کودک پنج ساله را به خود گرفت و از عواطف مادرانه و همچنین کمبودی که از جای خالی پدر حس میکرد کاملاً او را سیراب کرد، و در این میان مادر به فکر افتاد سفری به یثرب کند و نونهال یتیم پدر ندیده را به زیارت قبر پدر ببرد، بار سفر بست و محمّد را همراه با کنیزش ام ایمن برداشته به سوی یثرب رهسپار شد چند روز در مدینه ماندند، روزها آمنه با فرزندش به زیارت آرامگاه شوهر میرفت و گویی با درد دل عاشقانه خود کنار قبر شوهر، سنگینی بار فراق او را بر شانهی خود کاهش میداد، و جای خالی پدر را برای فرزندش با یاد او و درد دل با او تا اندازه‎ای پر می‎کرد.

در مراجعت از سفر یثرب، در محلی به نام «ابواء» داغ دیگری بر قلب کوچک محمّد(ص) وارد شد. پدر مرده ای که تمام عواطف خود را متوجه مادر کرده بود، مادر را بیمار یافت و در حالی که خود را در آغوش گرم مادر جای داده بود شاهد مرگ مادر شد، و بدین ترتیب اندوه بیشتری قلب مبارکش را جریحهدار ساخت. «امّایمن» کنیز باقی ماندهی از پدر، محمّد(ص) مادر از دست داده را با محبت و عاطفه تمام پرستاری نموده و او را به مکّه بازگردانده و به پدر بزرگش عبدالمطلب تحویل داد.

مرگ عبدالمطلب

محمّد(ص)، از نظر افراد قبیلهی قریش، مخصوصاً آل هاشم، به ویژه پدر بزرگش عبدالمطلب بسیار محترم و عزیز بود به طوری که گفتهاند: در اطراف کعبه، برای فرمانروای قریش «عبدالمطلب» بساطی پهن میکردند، سران قریش، و فرزندان او در کنار بساط حلقه میزدند، هر موقع چشم او به یادگار عبدالله میافتاد دستور میداد که راه را باز کنند تا یگانه بازماندهی عبدالله را روی بساطی که نشسته است بنشاند.[3]

از سوی دیگر محمّد(ص) نیز با از دست دادن مادر تمام عواطف خود را متوجه پدر بزرگش عبدالمطلب نموده و دو سال دیگر در آغوش گرم عبدالمطلب زندگی کرد، ولی سرانجام برای بار سوم با مصیبت بزرگتری مواجه شد یعنی هنوز هشت بهار بیشتر از عمر او نگذشته بود که سرپرست و پدر بزرگش را از دست داد، مرگ عبدالمطلب چنان آن حضرت را متأثر نمود که تا لب قبر اشک می‎ریخت و هیچگاه او را فراموش نمی‎کرد.

سرپرستی ابوطالب

بعد از مرگ عبدالمطلب، سرپرستی پیامبر(ص) به عهدهی عمویش حضرت ابوطالب قرار گرفت، ابوطالب اولاً با عبدالله، پدر پیامبر(ص) هر دو از یک مادر بودند و بدین جهت نسبت به پیامبر(ص) احساس مسئولیت بیشتری میکرد و از سوی دیگر معروف به سخاوت و نیکوکاری بود، به هر حال آن بزرگمرد، یتیم هشت ساله خاندان عبدالمطلب را به خانه آورد و خود و همسرش فاطمه بنت اسد، و فرزندانش علی، و جعفر و عقیل و... با تمام وجود و امکانات در خدمت آن حضرت قرار گرفتند.

سفری به سوی شام

در دورانی که پیامبر(ص) در تحت سرپرستی ابوطالب به سر میبردند، ابوطالب تصمیم گرفت همراه با بازرگانان قریش سفری به شام برود و در این سفر برادر زاده‎اش حضرت محمّد(ص) را که در سن دوازده سالگی بودند همراه خود ببرد در بین راه به محلی به نام «بُصری» رسیدند، در این سرزمین راهبی مسیحی به نام «بُحَیرا» معبدی برای خود ساخته و سالها در آن معبد مشغول عبادت بود و مورد احترام مسیحیان آن حدود نیز بود کاروانهای تجارتی معمولاً در این محل توقفی داشتند و گاهی دیداری از آن راهب می‎نمودند، این بار وقتی کاروان توقف کرد، راهب مسیحی در جمع کاروانیان، چشمش به برادرزاده ابوطالب افتاده مدتی در او خیره شد و سپس سؤال کرد، این کودک متعلق به کدامیک از شماست؟ گفتند متعلق به ابوطالب است و ابوطالب فرمود برادرزادهی من است، بحیرا گفت: این طفل آیندهی درخشانی دارد این همان پیامبر موعود است که کتابهای آسمانی از نبوت جهانی و حکومت گستردهی او خبر دادهاند، این همان پیامبریست که من نام او و نام پدر و فامیل او را در کتاب‎های دینی خواندهام و میدانم از کجا طلوع میکند و به چه نحو آئین او در جهان گسترش پیدا میکند ولی بر شما لازم است که او را از چشم یهود پنهان سازید زیرا اگر آنان بفهمند او را میکشند.[4]

اشتغال به شبانی و تجارت

حضرت پیامبر(ص) مدّتی از عمر شریف خود را به شبانی گذراندند چنانچه از خود آن حضرت نقل کرده‎اند که فرمودند: تمام پیامبران پیش از آنکه به مقام نبوت برسند مدتی چوپانی کردند، عرض کردند آیا شما نیز شبانی نموده‎اید؟ فرمود بلی من مدّتی گوسفندان اهل مکّه را در سرزمین «قراریط» شبانی می‎کردم.

غیر از مدّتی که به فرمودهی خود آن حضرت اشتغال به شبانی داشتند، مدتی هم از سوی «خدیجه» که از بازرگانان مهم قریش بود و بعدها به افتخار همسری آن حضرت مفتخر گشت، تجارت می‎نمودند بدین ترتیب که، چون حضرت محمّد(ص) از همان اوان جوانی معروف به صداقت و امانت‎داری بودند و هر کس امانت سنگینی داشت به آن بزرگوار می‎سپرد، خدیجه(س) نیز که دنبال مرد امینی میگشت تا سرمایه‎ی خود را در اختیار او قرار داده برایش تجارت کند، وقتی صداقت و امانتداری آن حضرت را شنید و از سوی دیگر متوجه شد ابوطالب نیز از برادر زادهاش خواسته تا جهت اشتغال به کار و تجارت نزد خدیجه(س) برود، خود خدیجه(س) کسی را به دنبال آن حضرت فرستاد و گفت: چیزی که مرا شیفتهی تو نموده است، همان راستگویی، امانت‎داری و اخلاق پسندیده تو است، و من حاضرم دو برابر آنچه به دیگران میدادم به تو بدهم و دو غلام خود را همراه تو بفرستم که در تمام مراحل فرمانبردار تو باشند. حضرت پذیرفتند و پس از عقد قرارداد، به عنوان یک تاجر همراه با بازرگانان قریش به شام سفر کردند و در این سفر با سرمایهای که از خدیجه(س) در اختیار آن حضرت بود سود خوبی بهدست آوردند، پس از بازگشت به مکّه، خدیجه(س) که برای بازگشت هر چه زودتر آن حضرت روزشماری میکرد از دیدار حضرتش بسیار خشنود شد و وقتی جریان خرید و فروش و سود حاصله از این سفر را شنید از اقدام خودش بیاندازه مسرور گشت، بالاتر از این آنکه یکی از دو غلام خدیجه(س) که در خدمت حضرت بودند به نام «میسره» رویدادهای واقع شده در سفر و سجایای اخلاقی محمّد(ص) را به تفصیل و با آب و تاب هر چه تمامتر برای خدیجه(س) بیان کرد و اضافه کرد وقتی به سرزمین «بصری» رسیدم محمّد(ص) زیر سایه درختی نشست، راهبی که در معبد بود چشمش که به حضرت افتاد آمد و نام او را از من پرسید، و سپس چنین گفت: این مرد که زیر سایه این درخت نشسته است، همان پیامبریست که در تورات و انجیل دربارهی او بشارتهای فراوانی خواندهام.

خدیجه(س) که از قبل علاقه مند به محمّد(ص) بود با شنیدن سخنان میسره گفت کافی است علاقه مرا به محمّد(ص) دو چندان کردی، برو من تو و همسرت را آزاد کردم و دویست درهم و دو اسب و لباس گرانبهایی در اختیار تو میگذارم، و سپس آنچه از «میسره» شنیده بود برای «ورقۀ بن نوفل» که دانای عرب بود نقل میکند، او می‎گوید: صاحب این کرامات پیامبر عربی است.

آنچه از فضائل محمّد(ص) امین قریش، در سفر شام برای خدیجه(س) نقل کردند به اضافه مطالب دیگر همچون خوابی که دیده بود و سخنانی که از «ورقـۀ بن نوفل» شنیده بود (که شرح و بیان همهی آن مطالب به درازا میکشد) باعث شد که خدیجه(س) به آن حضرت پیشنهاد ازدواج کرد و گفت: عموزاده، من بر اثر خویشی که میان من و تو برقرار است و آن عظمت و عزتی که میان قوم خودداری و امانت و حسن خلق، و راستگویی که از تو مشهود است، جداً مایلم با تو ازدواج کنم. حضرت به او پاسخ دادند که لازم است عموهای خود را از این کار آگاه سازد و با مشورت آنها این کار انجام دهد.

و بالاخره پس از مشورت با عموها مخصوصاً حضرت ابوطالب و استقبال آنان از این پیشنهاد، مجلس باشکوهی که شخصیّتهای بزرگ قریش در آن شرکت داشتند تشکیل شد. نخست، ابوطالب خطبهای خواند که آغاز آن حمد و ثنای خداست و برادرزادهی خود را چنین معرّفی کرد:

برادرزادهی من، محمّد بن عبدالله(ص) با هر مردی از قریش مقایسه شود بر او برتری دارد، و اگرچه از هرگونه ثروتی محروم است، لکن ثروت سایهایست رفتنی و اصل و نسب چیزی است ماندنی.

چون خطبه ابوطالب تمام شد، «ورقـۀ بن نوفل» که از بستگان خدیجه(س) بود ضمن خطابه‎ای گفت: کسی از قریش، منکر فضل شما نیست، ما از صمیم دل میخواهیم دست به ریسمان شرافت شما بزنیم[5]. عقد ازدواج جاری شد و مهریه چهارصد دینار معین شده و بعضی گفته‎اند مهریه بیست شتر بوده است. معروفست که خدیجه(س) هنگام ازدواج 40 ساله بود و 15 سال پیش از عامالفیل، یعنی درست پانزده سال پیش از حضرت محمد(ص) به دنیا آمده بود، وی قبلاً دو شوهر کرده بود که هر دو از دنیا رفته بودند.

فرزندان پیامبر(ص) از خدیجه(س)

خدیجه(س) در خانهی پیامبر(ص) شش فرزند آورد، دو پسر به نام «قاسم» و «عبدالله» و چهار دختر به نام‎های «رقیه» و «زینب» و «امّ‎کلثوم» و «فاطمه». پسران آن حضرت قبل از بعثت از دنیا رفتند ولی دخترانش دوران نبوت را درک کردند.[6]

آغاز وحی

در شمال مکّه کوهی قرار دارد به نام «نور» که، به فاصله نیم ساعت می‎توان به قله آن صعود نمود. ظاهر این کوه را تخته سنگهای سیاهی تشکیل می‎دهد و کوچک‎ترین آثار حیات در آن دیده نمیشود در نقطهی شمالی آن، غاری است به نام غار حرا، که ارتفاع آن بهقدر یک قامت انسان است این غار عبادتگاه محمّد(ص) بود که پیش از رسالت غالباً در آنجا عبادت میکرد. تمام ماه رمضانها را در این نقطه میگذراند، و در غیر این ماه گهگاهی به آنجا پناه میبرد حتی همسر عزیز او میدانست که هر موقع همسرش به خانه نیاید، به طور قطع در غار «حراء» مشغول عبادت است.

در یکی از روزهایی که محمّد(ص) در آن غار مشغول عبادت بود فرشته وحی یعنی «جبرئیل» آمد و اولین آیات قرآن را بر آن حضرت نازل نمود، این آیات همان پنج آیه اول سوره علق است، فرشته وحی با همان هست و قیافهی مخصوص خود فرود آمد و عرض کرد: اِقرَا، یعنی بخوان، پیامبر(ص) فرمودند: ما اَنَا بِقاری یعنی من درس ناخوانده‎ام و تا به حال سابقهی قرائت و از روخوانی ندارم، یا به بیان دیگر حضرت فرمودند: ما اَقرَأ، یعنی چه بخوانم؟ و از کجا بخوانم؟ (زیرا آنچه را فرشته وحی می‎خواست در طول بیست و سه سال بهتدریج، به صورت ظاهر و به مقتضای زمان و مکان نازل نماید، قبلاً تمامی آنها در سینهی محمّد(ص) ثبت شده و بدین ترتیب سؤال از این است که از کجا بخوانم؟) فرشته وحی سخن خود را دنبال کرده و گفت: بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید کسی که انسان را از خون بسته خلق کرد، بخوان و پروردگار تو گرامی است، آنکه قلم را تعلیم داد و به آدمی آنچه را که نمی‎دانست آموخت[7] وآن روز همان روز مبعث بود که بنا به نقل تاریخ‎نویسان روز بیست و پنجم ماه رجب، چهل سال بعد از حادثه عامالفیل است.

پس از این جریان محمّد(ص) از غار حراء به زیر آمد و در حالی که نور پیامبری از چهره‎ی مبارکش نمایان بود، یکسره به خانه‎ی همسرش خدیجه(س) رفت، خدیجه(س) تا حضرت را مشاهده کرد و چهره‎ی همسرش را این چنین تابناک دید از حضرت سؤال کرد این چه نوری است در چهره‎ی شما مشاهده میکنم؟ فرمودند نور پیامبر(ص) است، بلافاصله به پیامبری آن حضرت ایمان آورد و بدین ترتیب اولین نفر از میان زنان که به آن حضرت ایمان آورد خدیجه(س) است. و از میان مردان نیز بنا به فرموده خود آن حضرت و نقل تاریخنویسان اولین کسی که به حضرتش ایمان آورد،[8] علی بن ابیطالب(ع)، عمو زاده‎ی پیامبر(ص) بود، مدتها این سه نفر یعنی پیامبر(ص) و علی(ع) و خدیجه(س) به هیئت اجتماع، خدا را عبادت می‎کردند و از دیگر مردم کسی با آنان همراه نبود، تاریخ‎نویسان، داستان زیر را از عفیف کندی نقل می‎کند که گفت:

در روزگار جاهلیّت وارد مکّه شدم و میزبانم «عباس بن عبدالمطلب» بود و ما دو نفر در اطراف «کعبه» بودیم ناگهان دیدم مردی آمد در برابر «کعبه» ایستاد و سپس پسری را دیدم که در طرف راست او ایستاد، چیزی نگذشت زنی را دیدم که آمد در پشت سر آنها قرار گرفت، این سه نفر با هم رکوع و سجود می‎نمودند، این منظره‎ی بی‎سابقه حس کنجکاوی مرا تحریک کرد، از میزبانم «عباس» جریان را پرسیدم، گفت: آن مرد محمّد بن عبدالله(ص) است، و آن پسر، عموزاده او، و زنی که پشت آنهاست همسر محمّد(ص) است، سپس گفت برادر زادهام میگوید: که روزی فرا خواهد رسید که خزانههای «کسری» و «قیصر» را در اختیار خواهد داشت، ولی به خدا سوگند روی زمین کسی پیرو این آئین نیست جز همین سه نفر سپس راوی گوید: آرزو میکنم که ای کاش من چهارمین نفر آنها بودم! [9]

دعوت سرّی ـ دعوت خویشاوندان

پیامبر گرامی(ص) از روز بعثت، تا سه سال به صورت سری و پنهانی مردم را به اسلام دعوت نمودند، در این مدت به جای توجه به عموم، به فردسازی عنایت نمود، و با تماس‎های سری گروهی را به آئین خود دعوت نمود. ولی بعد از سه سال خداوند او را با فرستادن آیه شریفه: وَ اَنـْذِرْعَشیرَتَکَ الاَقـْرَبینْ[10] یعنی خویشان نزدیکت را دعوت کن، مأموریت داد تا از نزدیکانش دعوت به عمل آورد، پیامبر(ص) به علی ابن ابیطالب(ع) که آن روز سن او از سیزده یا پانزده سال تجاوز نمی‎کرد، دستور داد که غذایی آماده کند، سپس چهل و پنج نفر از سران بنی هاشم را دعوت نمود و تصمیم گرفت در ضمن پذیرایی از میهمانان، راز نهفته را آشکار سازد ولی متأسفانه، پس از صرف غذا پیش از آنکه او آغاز سخن کند، یکی از عموهای وی «ابولهب» با سخنان سبک و بی‎اساس خود آمادگی مجلس را برای طرح موضوع رسالت از بین برد، پیامبر(ص) مصلحت دید که طرح موضوع را به فردا موکول سازد، سپس فردا برنامه‎ی خود را تکرار کرده و با ترتیب یک ضیافت دیگر، پس از صرف غذا رو به سران فامیل نمود، سخن خود را با ستایش خدا و اعتراف به وحدانیت وی آغاز کرد و بعداً چنین فرمود:

هیچکس از مردم برای کسان خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آوردهام، نیاورده است، من برای شما خیر دنیا و آخرت را آوردهام، خدایم به من فرمان داد، که شما را به جانب او بخوانم؛ کدام‎یک از شما پشتیبان من خواهد بود تا برادر و وصی و جانشین من میان شما باشد.

وقتی سخنان حضرت به این نقطه رسید، سکوت مطلق همهی مجلس را فراگرفت، یک مرتبه علی(ع) که آن روز جوانی پانزده ساله بود سکوت مجلس را درهم شکست و برخاست و عرض کرد، ای پیامبر خدا من آمادهی پشتیبانی از شما هستم پیامبر(ص) دستور داد تا بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بار تکرار نمود. جز همان جوان پانزده ساله کسی پرسش او را پاسخ نگفت در چنین هنگام پیامبر(ص) رو به خویشان نمود و فرمود:

مردم! این جوان برادر و وصی و جانشین من است میان شما، به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید. و در این هنگام مجلس پایان یافت و حضار با حالت خنده و تبسّم رو به ابوطالب نمودند و گفتند: محمّد(ص) دستور داد که از پسرت پیروی کنی و از او فرمان ببری و او را بزرگ تو قرار داد.[11]

آنچه در این زمینه نگارش یافت، خلاصه‎ی موضوع مفصلی است که بیشتر مفسّران و تاریخ‎نویسان، با عبارت‎های گوناگون آن را نقل کرده‎اند[12]. و کسی در صحت این حدیث شک نکرده و همه آن را یکی از مسلّمات تاریخ دانسته‎اند.

دعوت عمومی

پیامبر(ص) از روزی که مبعوث شدند تا پیش از آنکه مأموریت دعوت همگانی را دریافت نمایند از طریق تماس‎های خصوصی با افراد مختلف مخصوصاً جوانان و زجردیده‎ها به طور مخفیانه یک صف فشرده از مسلمانان ترتیب دادند این افراد از قبیله‎های مخلتف بودند و بدین ترتیب زنگ‎های خطر در تمام محافل کفر و شرک مکّه به صدا درآمد. حضرتش پس از دعوت خویشاوندان، دعوتی عام و همگانی ترتیب دادند و این بار با صدای رسا عموم مردم را به آئین یکتاپرستی دعوت نمودند. روزی در کنار کوه «صفا» روی سنگ بلندی قرار گرفته و با صدایی بلند فرمود واصباحاه (عرب این کلمه را به جای آژیر خطر به کار می‎برد و گزارش‎های وحشت‎آمیز را نوعاً با این کلمه آغاز میکند) ندای پیامبر(ص) جلب توجه کرد، گروهی از قبایل مختلف قریش به حضور وی شتافتند، سپس پیامبر(ص) روبه جمعیت کرد و فرمود: ای مردم هر گاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه «صفا» دشمنان شما موضع گرفته‎اند و قصد جان و مال شما را دارند، آیا مرا تصدیق می‎کنید؟ همگی گفتند: آری، زیرا ما در طول زندگی از تو دروغی نشنیده‎ایم سپس گفت: ای گروه قریش، خود را از آتش نجات دهید من برای شما در پیشگاه خدا نمیتوانم کاری انجام دهم، من شما را از عذاب دردناک میترسانم، سپس افزود: موقعیّت من همان موقعیّت دیدبانی است که دشمن را از نقطه‎ی دوری می‎بیند، فوراً برای نجات قوم خود به سوی آنها شتافته و با شعار مخصوص «وا صباحاه» آنان را از این پیشآمد با خبر میسازد.[13]

باتوجه به گرایش پنهانی جمعی از جوانان پر شور و احساس به پیامبر(ص) و به وجود آمدن یک نیروی سری از قبایل مختلف مکّه، کم و بیش سخنان تازه پیامبر(ص) به گوش سران قریش می‎رسید، پس از دعوت عمومی و همگانی آن حضرت، بزرگان قریش احساس خطر کردند و تصمیم گرفتند به هر طریقی که باشد از راه تطمیع یا تهدید و آزار، بنیان این حرکت را از هم بپاشند، ابتداءً به صورت دسته جمعی حضور ابوطالب عموی پیامبر(ص) رسیده و گفتند: برادرزاده‎ی تو به خدایان ما ناسزا میگوید و آئین ما را به زشتی یاد می‎کند و به افکار و عقاید ما می‎خندد و پدران ما را گمراه میشمرد یا به او دستور بده که دست از ما بردارد، و یا اینکه او را در اختیار ما بگذار و حمایت خود را از او بردار، حضرت ابوطالب با نرمی و تدبیر خاص مطالب سران قریش را به آن حضرت منتقل کرد، ولی چند روزی بیش نگذشت که گرایش روزافزون جوانان، برده‎ها و زجردیده‎ها، سران قریش را کلافه کرده بار دیگر نزد ابوطالب آمده و سخنان گذشته را تکرار نمودند، ابوطالب این بار نیز مطالب قریش را به آن حضرت انتقال داد، حضرت در پاسخ فرمودند: عموجان به خدا سوگند، اگر چنانچه آفتاب را در دست راست من، و ماه را در دست چپ من قرار دهند (یعنی سلطنت تمام عالم را در اختیار من بگذارند) از دنبال کردن هدف خود دست بر نمی‎دارم تا بر مشکلات پیروز آیم و به مقصد نهایی برسم یا در طریق هدف جان بسپارم، سپس اشک در چشمان او حلقه زده و از محضر عموی خود برخاست و رفت، گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجیبی در دل رئیس مکّه گذارد که بدون اختیار یا تمام خطراتی که در کمین او بود به برادرزادهی خود گفت: به خدا سوگند دست از حمایت تو برنمیدارم، مأموریت خود را به پایان برسان.[14]

پس از مدّتی از در تطمیع وارد شده به ابوطالب گفتند: به برادر زاده‎ات بگو اگر انگیزه‎اش در این کار، نیازمندی است، ما ثروت هنگفتی در اختیار او میگذاریم، اگر چنانچه طالب مقام و منصب است، ما او را فرمانروای خود قرار می‎دهیم و سخن او را می‎شنویم... ابوطالب که در حضور پیامبر(ص) بود وقتی این سخنان را شنید رو به آن حضرت کرده گفت بزرگان قوم تو آمده‎اند و درخواست می‎کنند که از عیب‎جویی بتان دست برداری ... پیامبر گرامی(ص) رو به عموی خود نموده و گفت: من از آنان چیزی نمی‎خواهم و در میان این پیشنهادات که داشتند یک سخن از من بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کنند و غیر عرب را پیرو خود قرار دهند. در این لحظه «ابوجهل» از جای برخاست و گفت ما حاضریم به ده سخن از تو گوش فرادهیم. پیامبر(ص) فرمود: تنها سخن من این است که اعتراف به یکتائی پروردگار بنمائید در پاسخ با ناراحتی و ناامیدی گفتند سیصد و شصت خدا را ترک گوئیم و خدای واحدی را بپرستیم؟[15] پس از این جریان، چون دیدند از راه تطمیع موفق نیستند، از راه دیگری وارد شده و شروع کردند به آزار و اذیت و شکنجه آن حضرت و یاران نزدیکش.

شرح آزار قریش و شکنجه‎های آنان به پیامبر(ص) و یارانش در کتاب‎های مفصل بیان شده ولی چون روش ما در این جزوات اختصار است از نقل آنها صرفنظر می‎کنیم.

مرگ ابوطالب(ع)

ابوطالب عموی گرامی پیامبر(ص) که از سن هشت سالگی پس از درگذشت عبدالمطلب (پدر بزرگ پیامبر) سرپرستی و حمایت از محمّد(ص) را به عهده گرفته بود، چهل و دو سال، آن بزرگوار را یاری کرد و بالاخص در ده سال اخیر زندگانی او که مصادف با بعثت و دعوت آن حضرت بود جانبازی و فداکاری بیش از حد در راه پیامبر(ص) از خود نشان داد. و طبیعی است که انگیزهی درونی اودر این حمایتها چیزی جز ایمان خالص و اعتقاد به پیامبری آن حضرت نمیتواند باشد (گرچه جمعی از دشمنان و یا کوتاه‎فکرانی که تحت تأثیر دشمن قرار گرفته‎اند، منکر ایمان ابوطالب شده‎اند، ولی از نظر ما و مکتب ما ایمان ابوطالب قطعی است، توضیح بیشتر این مطلب و دلیلهای مؤمن بودن حضرت ابوطالب در کتابهای مفصل نظیر کتاب فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام نوشته استاد جعفر سبحانی بیان شده است) ایمان او به رسول خدا(ص) به قدری قرص و محکم بود که راضی بود تمام فرزندان گرامی وی کشته شوند ولی او زنده بماند. علی(ع) را در رختخواب وی میخوابانید تا اگر سوء قصد در کار باشد به وی اصابت نکند. بالاتر از آن روزی حاضر شد تمام سران قریش به عنوان انتقام خون پیامبر(ص) کشته شوند (این جریان مربوط به مذاکرهای بود که بین ابوطالب و سران قریش انجام شد و در آن مذاکره بعضی از سران قریش تهدید کردند که پیامبر(ص) را ترور خواهند کرد، و به دنبال آن مذاکره دو روز گذشت و ابوطالب پیامبر(ص) را ندید، احتمال داد که به وسیله سران قریش کشته شده باشد ولی بعداً معلوم شد آن حضرت در خانه یکی از مسلمانان بودند) و طبعاً اگر به سران قریش حمله میشد، تمام قبیلهی بنیهاشم نیز کشته میشدند.

پس از چهل و دو سال حمایت بیدریغ ابوطالب از پیامبر(ص) در سال دهم بعثت، از دنیا رحلت فرمود وی هنگام مرگ به فرزندان خود در مورد پیامبر(ص) سفارشات لازم را انجام داد و در پایان گفت: ای خویشاوندان من از دوستان و حامیان خوب او باشید. هر کسی پیروی از او نماید، سعادتمند میگردد، هر گاه اجل مرا مهلت میداد، من از او حوادث و مشکلات روزگار را دفع مینمودم.

سفری به طائف

سال دهم بعثت با تمام حوادث شیرین و تلخ خود سپری شد. در این سال پیامبر گرامی(ص) دو حامی بزرگ و فداکار خود را از دست داد. در مرحله اول شخصیّت بزرگ قبیلهی قریش، یعنی حضرت ابوطالب(ع) چشم از این جهان پوشید. هنوز آثار این مصیبت در خاطر پیامبر(ص) بود که مرگ همسر عزیز او خدیجه(س) این داغ را تشدید نمود ابوطالب حامی و حافظ جان و آبروی پیامبر(ص) بود و خدیجه(س) با ثروت خود در راه پیشرفت اسلام خدماتی انجام میداد.

از ابتدا سال یازدهم بعثت، حضرتش در محیطی به سر میبرد که سراسر آن را کینهها و عداوتها فراگرفته بود. هر آنی خطر جانی او را تهدید می‎نمود و همه گونه امکانات تبلیغی را از وی سلب کرده بود.

هنوز چند روزی از مرگ ابوطالب نگذشته بود، که مردی از قریش مقداری خاک بر سر او ریخت، پیامبر(ص)، به همین وضع وارد خانه شد. چشم یکی از دختران او به حال رقت‎بار پدر افتاد، برخاست مقداری آب آورد سر و صورت پدر عزیز خود را شست، در حالی که ناله‎ی دختر بلند بود و قطرات اشک از چشم او سرازیر بود. پیامبر(ص) دختر را دلداری داده فرمود: گریه مکن خدا حافظِ پدر تو است. سپس فرمود: تا ابوطالب زنده بود قریش موفق نشدند درباره‎ی من کار ناگواری انجام دهند.

پیامبر(ص) بر اثر اختناق محیط مکّه، تصمیم گرفت به محیط دیگری برود، «طائف» در آن روزمرکزیت خوبی داشت، بر آن شد تا یکّه و تنها سفری به طائف نماید و با سران قبیله «ثقیف» تماس بگیرد و آئین خود را بر آنها عرضه بدارد، شاید از این طریق موفقیتی به دست آورد. پیامبر گرامی(ص) پس از ورود به طائف با اشراف و سران قبیله مزبور ملاقات نمود و آئین توحید را تشریح کرد، و آنها را به آئین خود دعوت فرمود، ولی سخنان پیامبر(ص) کوچکترین تأثیری در آنها ننمود ولی حضرت از آنها قول گرفتند که سخنان وی را با افراد دیگر در میان نگذارند، زیرا ممکن بود که افراد پست و رذل قبیله ثقیف، بهانهای به دست آورند و از غربت و تنهایی او سوء استفاده نمایند. ولی اشراف قبیله به این تذکر احترامی نگذاردند، ولگردان و ساده‎لوحان را تحریک کردند که بر ضد پیامبر(ص) بشورند. ناگهان پیامبر(ص) خود را در میان انبوهی از دشمنان مشاهده کرد، چارهای ندید جز اینکه به باغی که متعلق به «عُتبه» و «سیبه» بود پناه برد پیامبر(ص) به زحمت خود را به داخل باغ رسانید و گروه مزبور از تعقیب وی منصرف شدند. این دو نفر از پولداران قریش بودند، و در طائف نیز باغی داشتند، از سر و صورت حضرت عرق میریخت و بدن مقدسش از چند جهت صدمه دیده بود، سرانجام زیر سایه درختان «مو» که برروی داربست افتاده بود، نشست و این جملات را به زبان جاری ساخت:

«خدایا کمی نیرو و ناتوانی خود را به درگاهت عرضه میدارم. تو پروردگار رحیمی، تو خدای ضعیفان هستی، مرا به چه کسی وا میگذاری...؟»

صاحبان باغ که خود بتپرست و از دشمنان آئین توحید بودند، از دیدن وضع رقّتبار محمّد(ص) متأثر شدند. و به غلام مسیحی خود به نام «عداس» دستور دادند که ظرف انگوری به حضور پیامبر(ص) ببرد. «عداس» ظرف انگور را برده و مقداری در قیافه‎ی آن حضرت دقیق شد. غلام مسیحی مشاهده کرد که آن حضرت، موقع خوردن انگور، بِسمِاللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم به زبان جاری ساخت. این حادثه، سخت او را در تعجب فرو برده گفت، مردم این سرزمین با این کلام آشنایی ندارند و من تا به حال این جمله را از کسی نشنیدهام، مردم این سامان کارهای خود را به نام «لات» و «عزی» آغاز میکنند حضرت از او پرسیدند اهل کجایی؟ و چه آئینی داری؟ عرض کرد، اهل «نینوی» و نصرانی هستم حضرت فرمود از سرزمینی هستی که آن مرد صالح «یونس بن متی» از آنجاست، پاسخ پیامبر(ص) باعث تعجب بیشتر او شد مجدداً پرسید که شما یونس متی را از کجا می‎شناسی؟ پیامبر(ص) فرمود برادرم «یونس» مانند من پیامبر الهی بود سخنان پیامبر(ص) به گونهای در عداس اثر گذاشت که بی‎اختیار روی زمین افتاد، دست و پای او را بوسید و ایمان خود را به او عرضه داشت.

صاحبان باغ وقتی این انقلاب روحی را در غلام مسیحی دیدند سخت در تعجب فرو رفته از غلام خود پرسیدند با این غریب چه گفتگویی داشتی و چرا تا این اندازه در برابر او خضوع نمودی؟ غلام در پاسخ گفت: این کسی که اکنون به باغ شما پناهنده شده سرور مردم روی زمین است او مطالبی به من گفت که فقط پیامبران با آنها آشنایی دارند و این شخص همان پیامبر موعود است، این سخنان برای صاحبان باغ سخت ناگوار بود با قیافه خیرخواهی گفتند این مرد تو را از آئین دیرینهات بازداشت، آئین مسیح که پیرو او هستی از دین او بهتر است.[16]

بازگشت از طائف

پیامبر(ص) تصمیم گرفتند به مکّه بازگردند ولی چون مدافع و حامی آن حضرت یعنی جناب ابوطالب از دنیا رفته بود، این احتمال بود که موقع ورود، به مکّه از طرف بت‎پرستان دستگیر شده و حتی احتمال کُشتن آن حضرت از سوی دشمنان زیاد بود بدین جهت چند روزی را در «نخله» که محلی است بین طائف و مکّه، ماندند تا کسی را پیدا کنند و به وسیله او از بعضی از سران قریش امان بگیرند، ولی بعد از گذشت چند روز، کسی را پیدا نکردند، در نتیجه از آنجا به «حراء» رفتند و عربی از قبیله بنی خزاعه را به مکّه نزد «مُطعم بن عدی» که از شخصیّتهای بزرگ مکّه بود فرستاده تا از او برای پیامبر(ص) امان بگیرد، «مُطعم» با اینکه بتپرست بود، درخواست پیامبر(ص) را پذیرفته و گفت: محمّد یکسره وارد خانهی من شود من و فرزندانم جان او را حفظ میکنیم، پیامبر(ص) شبانه وارد مکّه شده یکسره به منزل مطعم رفتند، صبح که آفتاب کمی بالا آمد «مطعم» عرض کرد برای اینکه قریش بفهمد شما در پناه من هستید، بیایید با هم به مسجدالحرام برویم حضرت رأی او را پسندیده به راه افتادند، «مطعم» نیز دستور داد فرزندانش مسلّح شده همراه پیامبر(ص) وارد مسجد شدند، ورود آنان به مسجدالحرام بسیار جالب بود، ابوسفیان که مدتها در کمین رسول خدا(ص) بود از دیدن این منظره سخت ناراحت شد ولی چون چاره‎ای نداشت، از تعرض به آن حضرت منصرف شد.

«مطعم» و فرزندانش نشستند و رسول خدا(ص) شروع به طواف نموده و پس از پایان طواف به منزل خود رفتند در نخستین سال هجرت پیامبر(ص) به مدینه، «مطعم» در مکّه از دنیا رفت، پیامبر(ص) پس از شنیدن خبر مرگ او از او به نیکی یاد کردند، و «حسان بن ثابت» شاعر پیامبر اسلام(ص) به پاس خدمات او اشعاری سرود در جنگ «بدر» که قریش با دادن تلفات سنگین و اسیران زیاد، شکست خورده به مکّه برگشتند پیامبر اکرم(ص) در این هنگام به یاد مطعم افتاده فرمودند: هرگاه مطعم زنده بود و از من تقاضا میکرد که همه اسیران را آزاد کنم و یا به او ببخشم، من تقاضای او را رد نمیکردم.[17]

دعوت سران قبایل در موسم حج

مردم مکّه و بلکه اعراب شبه جزیره عربستان، در موسم حج براساس آنچه که از تعالیم حضرت ابراهیم(ع) در میان آنها باقی مانده بود، مراسم حج را به صورت یک سنّت باقی مانده از نیاکان خود انجام می‎دادند. پیامبر(ص) نیز از این فرصت استفاده می‎فرمودند و در اجتماع سالیانه حج شرکت جسته ضمن تماسهایی با سران قبایل و بزرگان، دین خود را به آنها عرضه می‎داشتند. گاهی هم که پیامبر(ص) مشغول سخن بود ابولهب از پشت سر ظاهر میشد و می‎گفت مردم سخن او را باور نکنید زیرا او با آیین نیاکان شما سر جنگ دارد و سخنان او بی‎پایه است. بدیهی است مخالفت ابولهب که عموی پیامبر(ص) بود بی‎اثر نبود زیرا دیگران با خود میگفتند هرگاه آیین وی صحیح و ثمربخش بود هرگز فامیل او با او به جنگ برنمیخاستند.

گروهی از قبیلهی «بنیعامر» وارد مکّه شدند پیامبر(ص) آیین خود را بر آنها عرضه کردند، آنان حاضر شدند که به وی ایمان بیاورند مشروط بر آنکه رهبری جامعه پس از درگذشت پیامبر(ص) با آنها باشد پیامبر(ص) فرمودند: کار در دست خداست، هر کس را او مصلحت دید او را برمیگزیند،[18] آنان از پذیرش اسلام سرباز زدند و پس از بازگشت به وطن جریان تماس با آن حضرت را با پیرمرد روشندلی در میان نهادند، او گفت این همان ستاره درخشانی است که از افق مکّه طلوع نموده است.

این قطعه تاریخی ثابت می‎کند که مسئله امامت و جانشینی پیامبر(ص) به انتخاب مردم نیست، بلکه با تعیین و انتصاب از سوی خداوند است، البته برای اثبات این مطلب دلیل‎های زیادی از قرآن کریم و فرمایشات پیامبر(ص) در دست ما موجود است که در جای خود مورد بحث قرار می‎گیرد.

پیمان عقبه

در یکی از تماسهایی که پیامبر(ص) در موسم حج با افراد و قبایل مختلف داشت، با شش نفر از قبیله‎ی خزرج ملاقات نمود که از یثرب آمده بودند یعنی همان شهری که بعدها با ورود پیامبر(ص) بدان شهر، نامش مدینه شد تبلیغات پیامبر(ص) در این شش نفر به گونه‏ای اثر گذاشت که آنها پس از بازگشت به یثرب آنچنان از پیامبر(ص) و آیین او تبلیغ کردند. به طوری که خانهای نبود که سخن از پیامبر(ص) در آنجا نباشد و این تبلیغات سبب شد که گروهی از مردم یثرب به آیین توحید گرویدند و در سال دوازدهم بعثت، دستهای مرکب از دوازده تن از مدینه حرکت کردند و با رسول گرامی(ص) در محلی به نام «عقبه» که گردنه ایست نزدیک «منی» ملاقات نمودند و نخستین پیمان در تاریخ اسلام به وسیله پیامبر(ص) بین آن حضرت و دیگران بسته شد، معروف‎ترین این دوازده تن، اسعد بن زراره و عبادۀ بن صامت بود، در این پیمان، این افراد با رسول خدا(ص) پیمان بستند که به خدا شرک نورزند و فرزندان خود را نکشند دزدی و زنا و دیگر کارهای زشت را انجام ندهند و در برابر رسول خدا(ص) فرمودند: اگر به این پیمان عمل کنند جایگاه آنها بهشت است.

این دوازده نفر با دلی لبریز از ایمان به سوی مدینه برگشتند و از پیامبر(ص) خواستند مبلّغی برای آنها بفرستد تا به آنها قرآن تعلیم دهد و حضرت، «مصعب بن عمیر» را برای تعلیم و تربیت آنان فرستادند، تازه مسلمانان مدینه در غیاب پیامبر(ص) دور هم جمع می‎شدند و اقامه‎ی جماعت میکردند.[19]

دومین پیمان عقبه

تبلیغات «مصعب بن عمیر» و فعالیت مسلمانانی که توفیق زیارت رسول خدا(ص) را داشتند چنان شوری در مردم مدینه به وجود آورد که بسیاری از افراد دقیقه شماری می‎کردند موسم حج فرارسد تا شاید ضمن برگزاری مراسم حج پیامبر(ص) را از نزدیک زیارت کنند. کاروان حج مدینه که بالغ بر پانصد نفر بودند و در میان آنها هفتاد و سه نفر مسلمان که دو تن از آنها زن بودند به راه افتاد، گروه مزبور با پیامبر(ص) در مکّه ملاقات نمودند و برای انجام دادن مراسم بیعت وقت خواستند، پیامبر(ص) فرمود، محل ملاقات «منی» است و در شب سیزدهم ذیالحجّه وقتی دیگران در خواب فرو رفتند در پایین «عقبه» به گفتگو مینشینیم شب سیزدهم فرارسید، رسول گرامی(ص) پیش از همه با عموی خود «عباس» در عقبه حاضر شدند. پاسی از شب گذشت دیدگان مشرکان عرب در خواب فرو رفت، مسلمانان مدینه یکی پس از دیگری مخفیانه به عقبه روی آوردند، ابتدا عباس مقداری سخن گفت و از آنان خواست اگر توانایی یاری پیامبر(ص) و دفاع از او را دارند بیعت کنند و آنان در پاسخ قول دادند: ما جز صداقت و عمل به پیمان و جانبازی در راه پیامبر(ص) چیز دیگری در سر نداریم. سپس از پیامبر(ص) خواستند سخنی بفرماید، حضرت آیاتی چند از قرآن تلاوت فرمودند، شور و شوق آنان به اسلام تشدید شد و از جای خود برخواسته یکی بعد از دیگری با آن حضرت بیعت نمودند.

بیعت هفتاد و سه نفر مسلمان یثربی با پیامبر(ص) در نیمه شب، خیلی سریع در میان مردم مکّه، همچون بمب صدا کرد سران قریش ترسیدند و از اینکه در قلب جزیرۀ العرب در شهری چون یثرب پایگاهی برای مسلمانان به وجود آمده سخت خشمگین شدند، بلافاصله به تحقیق پرداختند بعد از روشن شدن مطلب از گروهی از مسلمانان مدینه که مکّه را به سوی شهر خود ترک کرده بودند تعقیب نمودند ولی آنها سریع از منطقه حکومت مردم مکّه خارج شدند.[20]

هجرت مسلمانان به سوی مدینه

سران قریش پس از جریان بیعت اهالی مدینه، فشار و شکنجه را بر مسلمانان مکّه زیاد کردند و چنان عرصه را بر آنها تنگ نمودند که مسلمانان یکی بعد از دیگری نزد پیامبر(ص) آمده شکایت می‎کردند و حضرت میفرمود بهترین نقطه برای شما همان یثرب است و شما می‎توانید با کمال آرامش، تک تک به آن نقطه مهاجرت نمائید پس از صدور فرمان هجرت از سوی پیامبر(ص) با این که قریش به گونه‎های مختلف از هجرت مسلمانان جلوگیری میکردند و هر کجا متوجه می‎شدند فردی عازم حرکت به سوی یثرب است او را آزار و شکنجه میدادند و حتی از همراه بردن همسرانشان به صورت جدّی جلوگیری می‎کردند، ولی با این همه مخالفت قریش، کار به جایی رسید که از مسلمانان در مکّه جز پیامبر(ص) و علی(ع) و عدهای از مسلمانان بازداشت شده و یا بیمار کس دیگر باقی نماند و بعد از چندی پیامبر(ص) نیز در ماه ربیع الاول سال 13 بعثت به مدینه هجرت فرمودند.

هجرت پیامبر(ص)

در ماه ربیعالاول سال سیزدهم بعثت، سران قریش که از هجرت مسلمین به سوی یثرب سخت بیمناک بودند در محلی به‏نام «دارالندوه» که همیشه در مشکلات اجتماعی در آن محل جمع میشدند و به شور میپرداختند، گردهم آمده و مشکل بزرگ هجرت مسلمانان و تجمع آنان در یثرب و گرایش شدید مردم به پیامبر(ص) را مطرح کرده و برای حل این مشکل به تحقیق پرداختند و سرانجام، آخرین پیشنهادی که از نظر تمام افراد، بهتر و خالی از اشکال بود این بود که از تمام قبایل افرادی انتخاب شوند و شبانه به طور دستهجمعی به خانه پیامبر(ص) حمله نموده و آن حضرت را قطعه قطعه کنند، تا خون او در میام تمام قبایل پخش گردد، بدیهی است در این صورت بنی هاشم قدرت نبرد با تمام قبایل را نخواهند داشت، این فکر به اتفاق آراء تصویب شد و نفراتی که باید این طرح را پیاده کنند انتخاب شده و قرار شد که چون شب فرارسید مأموریت خود را انجام دهند.

از سوی دیگر فرشتهی وحی بر پیامبر(ص) نازل شده و حضرتش را از نقشههای شوم مشرکان آگاه ساخت و بدین ترتیب آن حضرت مأمور شدند برای نجات از این نقشه خطرناک از شهر مکّه به سوی مدینه هجرت نمایند، و قرار شد برای کورکردن خط تعقیب، کسی در رختخواب پیامبر(ص) بخوابد تا مشرکان تصور کنند آن حضرت درون خانه است، در نتیجه تنها به فکر محاصرهی خانهی او باشند و عبور و مرور را در کوچهها و اطراف مکّه آزاد بگذارند، به دنبال این طرح، پیامبر(ص) رو به علی(ع) کرد و فرمود: امشب در بستر من بخواب، و آن ملافه سبز رنگی را که من هنگام خواب به روی خود می‎کشیدم به روی خود بکش، زیرا من به خاطر توطئهای که مخالفان برای کشتنم دارند باید به مدینه هجرت کنم.

علی(ع) از آغاز شب در خوابگاه پیامبر(ص) خوابیده پاسی از شب گذشته بود که به وسیله چهل نفر تروریست محاصرهی اطراف خانهی پیامبر(ص) آغاز شد، آنان از شکاف در به داخل خانه نگاه میکردند و وضع خانه را عادی دیده و گمان میکردند کسی که در خوابگاه پیامبر(ص) خوابیده خود آن حضرت است!

در این هنگام پیامبر(ص) تصمیم گرفت از خانه بیرون برود، دشمن اطراف خانه را در محاصره داشت و کاملاً مراقب اوضاع بود، از طرف دیگر اراده خداوند بر این تعلق گرفته بود که رهبر عالیقدر اسلام را از چنگال دشمنان نجات دهد، پیامبر گرامی(ص) سوره «یس» را به خاطر تناسبی که آیات اول سوره با اوضاع وی داشت تا جمله‎ی فَهُم لایُبصِرُونَ تلاوت نموده و بلافاصله از خانه بیرون آمدند، و از میان افرادی که خانهی آن حضرت را محاصره کرده بودند به سبک عجیبی عبور کردند. (البته این نکته که عبور پیامبر(ص) از میان دشمنان به گونه عادی و طبیعی بود، یعنی مثلاً آنها در آن لحظه همگی خوابیده بودند و متوجه حرکت آن حضرت نشدند یا اینکه به گونه‎ی معجزه و غیرعادی بود، خود بحثی است که مفسّران و مورّخان اسلامی در جای خود بدان پرداختهاند.)

از سوی دیگر، دشمنان که بیرون منزل گرد آمده و تصمیم حمله داشتند، اختلاف نظر پیدا کردند بعضی گفتند شبانه حمله کنیم و گروه دیگر نظرشان این بود صبر کنید وقتی هوا روشن شد یورش برید، در هر حال به مقداری تأمل کردند که صبح صادق سینه افق را شکافت، آن هنگام بطور دسته‏جمعی در حالی که دستها به قبضه شمشیر بود با شور و شوق خاص وارد حجره پیامبر شدند، در این حال علی(ع) سر از بالین برداشته و ملافه سبز رنگ را کنار زد، و با خونسردی فرمود، چه می‎گوئید؟ گفتند محمّد را میخواهیم او کجاست؟ فرمود: مگر او را به من سپرده بودید تا از من تحویل بگیرید او اکنون در خانه نیست.

قریش از اینکه نقشه آنها نقش بر آب شده و با شکست روبرو شدند سخت عصبانی بودند و با خود فکر کردند در این مدت کم، آن حضرت نمیتواند از محیط مکّه بیرون رود. ناچار یا در خود مکّه پنهان شده و یا در راه مدینه است. از این جهت به فکر تعقیب و دستگیری آن حضرت افتادند.

و اما پیامبر(ص) بنا به گفته مورّخان شب اول و دوم را در غار «ثور» که در جنوب مکّه (نقطه مقابل مدینه) است همراه با ابوبکر به سر بردند که یا اتفاقاً او را در مسیر دیدند یا بنا به گفته برخی، حضرت به خانه او رفته و با هم همسفر شدند و در غار مذکور پنهان شدند.

قریش تمامی راههای خروجی مکّه را بسته و به دنبال افرادی رفتند که میتوانستند رد پای افراد را شناسایی کنند و اعلان کردند هر کس از مخفیگاه محمّد اطلاع صحیحی به دست آورد صد شتر جایزه دارد، قیافهشناس معروف مکّه «ابوکرز» با رد پای پیامبر(ص) آشنا بود، بالاخره جای پای آن حضرت را بدست آورده تا کنار غار آمد و گفت حتماً پیامبر(ص) داخل این غار شده، کسی را مأمور کردند داخل غار برود، وقتی آن شخص برابر غار قرار گرفت دید تارهای غلیظی بر دهانهی غار تنیده شده و کبوتران وحشی در آنجا تخمگزاردهاند، وی بدون این که وارد غار شود برگشت و جریان را نقل کرد و گفت وجود تارها و تخم گزاردن کبوترها نشانهی این است که کسی درون غار نیست و بدین ترتیب خداوند به گونه اعجاز، پیامبرش را از شرّ دشمنان حفظ فرموده و آنها پس از تلاش زیاد بالاخره مأیوسانه بازگشتند.[21]

جانبازی در راه حقیقت

نکتهی مهم در این قسمت از زندگی پیامبر(ص)، جانبازی حضرت علی(ع) در راه پیامبر(ص) بود، زیرا خوابیدن آن حضرت در جای پیامبر(ص) در آن شب پر غوغا بدون تردید اقدام به جان باختن و کشته شدن بود، این جانبازی به اندازه‎ای ارزش داشت که خداوند در قرآن کریم، آن را جان باختن در راه کسب رضایت الهی نامیده است و این آیه، به نقل بسیاری از مفسّران در این جریان نازل شده:

وَ مِن النّاس ِمَن یَشرِی نَفَسَه ابتِغاءَ مَرضاتِ الله و اللهُ رؤفٌ بِالعِبادِ «سوره بقره آیه 207»

«برخی از مردم با خدا معامله نموده و جان خود را در راه به دست آوردن رضایت خداوند از دست می‎دهند، خداوند به بندگان خود مهربان است.»

ارزش این عمل موجب شد که دانشمندان بزرگ اسلام آن را یکی از بزرگ‎ترین فضائل امیرمؤمنان(ع) بشمارند و در تفسیر و تاریخ هر جا رشتهی سخن به اینجا کشیده شده نزول آیه یاد شده را درباره او مسلّم گرفتهاند.

خروج از غار و سفر به سوی یثرب

علی(ع) به دستور پیامبر(ص)، سه شتر همراه راهنمای امینی به نام «اریقط» در شب چهارم به طرف غار فرستاد، نعرهی شتر یا صدای مردی که به عنوان راهنما آمده بود به گوش رسول خدا(ص) رسید و با همسفر خود از غار پایین آمده و سوار شتر شدند و از طرف پایین مکّه عازم یثرب شدند این خروج از غار و حرکت به سوی یثرب، مبدأ تاریخ اسلام شد و تاریخ اسلام و مسلمانان با هجرت پیامبر گرامی(ص) از مکّه آغاز و حوادث و رویدادهای جامعه اسلامی با این تاریخ ثبت شد.

ورود به دهکدهی قبا

«قبا» در دو فرسخی «یثرب» مرکز قبیله «بنی عوف» بود رسول گرامی(ص) و همراهان روز دوشنبه 12 ماه ربیعالاول به آنجا رسیدند و در منزل بزرگ قبیله فرود آمدند. از سوی دیگر گروه زیادی از مهاجران و انصار در یثرب در انتظار مرکب پیامبر(ص) بودند، حضرت تا آخر آن هفته در آنجا توقف کردند و در این مدت شالوده‎ی مسجدی را برای اهالی آنجا ریختند. این مسجد و نمازگزاران در آن را خداوند متعال در قرآن ستوده و هماکنون پس از قرنها از بنای اولیه آن به نام مسجد قبا مورد توجه مسلمین جهان است. انتظار طولانی مردم یثرب باعث شد که برخی به پیامبر(ص) اصرار کردند هر چه زودتر رهسپار یثرب شود ولی آن حضرت در انتظار پسر عمّ خود علی(ع) بود.

علی(ع) پس از هجرت رسول گرامی(ص) در نقطهی بلندی از مکّه ایستاد و فرمود: هر کس نزد محمّد امانت و سپردهای دارد بیاید از ما بگیرد و صاحبان امانت آمدند و با دادن نشانی امانتهای خود را پس گرفتند، سپس طبق دستور پیامبر(ص) زنان هاشمی از جمله فاطمه(س) دختر پیامبر(ص) و فاطمه دختر اسد مادر خود آن حضرت و فاطمه دختر زبیر و... را همراه خود حرکت داده و به طرف یثرب که بعدها مدینه نامیده شد رهسپار شدند و بدین ترتیب در دهکدهی قبا به پیامبر(ص) ملحق شدند.

هنگامی که علی(ع) وارد قبا گردید پاهای او مجروح شده بود به پیامبر(ص) خبر دادند که علی(ع) آمده و قدرت ندارد خدمت شما بیاید رسول گرامی(ص) بلافاصله به محلی که علی(ع) در آنجا بود تشریف برد و او را در بغل گرفت و هنگامی که چشم او به پاهای مجروح علی(ع) افتاد قطرات اشک از دیدگانش سرازیر گشت. [22]

مردمی که سه سال بود به پیامبر(ص) خود ایمان آورده بودند و هر سال نمایندگانی از طرف خود می‎فرستادند و هر روز در نمازهای روزانه نام مقدس او را به زبان جاری می‎ساختند حال که شنیدند پیشوای آنان در دو فرسخی مدینه در محل «قبا» رحل اقامت افکنده و چندی بعد عازم شهر آنها خواهد شد با شور و خروش خاصی ساعت شماری می‎کردند تا هر چه زودتر پیشوای خود را در جمع خود ببینند.

رسول خدا(ص) عازم مدینه گردیدند وقتی مرکب پیامبر(ص) از محلی به نام «ثنیـّۀ الوداع» سرازیر گردید و گام به خاک یثرب نهاد جوانان و مسلمانان مقدم پیامبر(ص) را گرامی شمرده، و با طنین سرودهای شادی محیط مدینه را مملو ساخته بودند.

در میان مردم مدینه دو قبیله بزرگ معروف بود که از دیر زمان با یکدیگر اختلاف داشته و هر از چندی در برابر هم صف می‎کشیدند به نام قبیله «اوس» و «خزرج» بدیهی است هر کدام از این دو قبیله میخواستند از فرصت ورود پیامبر(ص) به نفع قبیله‎ی خود بهره گیرند. بدین جهت افراد این دو قبیله با پوشیدن لباس جنگی به استقبال رسول خدا شتافته، زمام مرکب آن حضرت را میگرفتند و اصرار میورزیدند که رسول خدا(ص) در منطقهی آنها وارد شوند ولی پیامبر(ص) به همه میفرمود: از پیشروی مرکب جلوگیری نکنید او در هر کجا زانو بزند من همانجا پیاده خواهم شد عاقبت، شتر پیامبر در سرزمین وسیعی که متعلق به دو طفل یتیم بود و محل خشک‎کردن خرما و زراعت بود زانو زد خانه «ابو ایوب» در نزدیکی این زمین بود مادر وی از فرصت استفاده کرده اثاثیه پیامبر(ص) را به خانه خود برد در این میان نزاع و سر و صدا و اصرار برای بردن پیامبر آغاز گردید، پیامبر(ص) نزاع آنها را قطع نموده فرمودند: لوازم سفر من کجاست؟ عرض کردند مادر ابو ایوب برد، فرمود: مرد آنجا می‎رود که اثاث سفر او در آنجاست و بدین ترتیب به خانه محقر ابو ایوب فرود آمدند.

عموم تاریخ نویسان میگویند: رسول گرامی(ص) روز جمعه وارد مدینه شده و در نقطه‎ای که مرکز قبیله بنی سالم بود نماز جمعه را با اصحاب خود بجا آورد و خطبهی جالبی ایراد فرمود که در اعماق دلهای کسانی که تا آن روز با چنین کلمات و مضامین آشنا نبودند اثر بدیعی گزارد.

پایهگذاری اولین مسجد در مدینه

باتوجه به ضرورت وجود محل مناسبی برای آموزش معارف اسلامی و انجام عبادتهای روزانه و گردهماییهای لازم مسلمانان، پیامبر اسلام(ص) همان زمینی را که شتر در آنجا زانو زد به قیمت ده دینار برای ساختمان مسجد خریداری کردند و بلافاصله پایهریزی مسجد را آغاز نمودند.

مسلمانان با شور و عشق خاصی دست به کار شدند در پیشاپیش آنها پیامبر اکرم(ص) نیز مانند سایر مسلمانان سنگها را از اطراف جمعآوری میکردند، داستان ساختن مسجد و شور و حال مسلمانان و سرودهایی که به موقع ساختن میخواندند بسیار جالب و شنیدنی است ولی به خاطر رعایت اختصار از بیان آن صرفنظر می‎کنیم.

به هر حال ساختمان مسجد به پایان رسید و حضرت دستور دادند در کنار مسجد محلی به نام «صفّه» ساختند تا کسانی که از بیرون مدینه آمده و به اسلام گرویده و امکانات مالی تهیه منزل در مدینه ندارند در این محل به سر ببرند و «عبادۀ بن صامت» از سوی آن حضرت مأمور شد به افرادی که در این محل گرد آمده، نوشتن و خواندن قرآن را تعلیم دهد.

فضیلتی بزرگ برای حضرت علی(ع)

ساختمان مسجد به پایان رسید، در اطراف مسجد خانههای پیامبر و اصحاب قرار داشت و هر کدام از خانههای خود دری به مسجد داشتند و از درهای خصوصی وارد مسجد میشدند، ناگهان دستوری از طرف پروردگار رسید که تمام درهای خصوصی که از خانهها به مسجد باز میشد بسته شود جز در خانه‏ی علی(ع)، البته بنا به گفته برخی از تاریخ‎نویسان، این عمل برای بعضی از اصحاب گران آمد و چنین پنداشتند که این استثناء جنبه عاطفی داشته ولی رسول خدا(ص) برای روشن کردن اذهان مردم سخنرانی کردند و فرمودند این مأموریت الهی بود و من ناچار بودم از آن پیروی کنم.

جنگ بدر

از زمانی که رسول خدا(ص) به مدینه آمدند مخالفت سران قریش و مردم مکّه و یهودیهای ساکن جزیرۀ العرب و منافقین با آن حضرت شروع شد، رفته رفته موج مخالفت‎ها گسترش پیدا کرد تا به جایی رسید که در برابر پیامبر(ص) صفآرائی کرده و اعلام جنگ نمودند، تعداد جنگهایی که بین مسلمانان و دیگران در زمان حیات پیامبر(ص) واقع شد از نظر تاریخنویسان مختلف نقل شده حداقل 61 جنگ و حداکثر 93 جنگ که در پارهای از آنها شخص وجود پیامبر(ص) هم شرکت داشتند و در نبردهای دیگر نماینده پیامبر(ص) سپاه مسلمین را رهبری میکرد، جنگهایی که خود پیامبر(ص) حضور داشتند از نظر تاریخنویسان «غزوه» میگویند ولی نبردهایی که آن حضرت شرکت نداشتند در اصطلاح مورخان «سریّه» مینامند.

از نبردهای بزرگ و نمایان اسلام جنگ بدر است کسانی که در این جبهه شرکت کرده بودند بعدها امتیاز مخصوصی در میان مسلمانان پیدا نمودند، در هر جریانی که یک یا چند نفر از مجاهدان بدر شرکت مینمودند و یا به مطلبی گواهی میدادند، آن جریان یا آن مطلب ارزش خاصی پیدا میکرد و همیشه در تاریخ اسلام، شرکتکنندگان در جنگ بدر با واژه‏ی «بدری» از احترام والایی برخوردار بودند.

«بدر» منطقهی وسیعی است که نقطهی جنوبی آن بلند و نقطهی شمالی آن پست و سرازیر میباشد در این دشت وسیع آبهای مختلفی به وسیلهی چاههایی که در آن حفر شده بود، وجود داشت و پیوسته بارانداز کاروانها بود انگیزه به وجود آمدن جنگ بدر جریان مفصّلی است، که به طور اختصار اشاره میکنیم.

در نیمهی جمادی الاوّل سال دوم هجرت، کاروانی از قریش به سرپرستی «ابوسفیان» از مکّه به شام حرکت کرد این کاروان تجاری بود و کالای مورد نیاز شامیان را حمل میکرد.

از آنجا که ثروت مسلمانان مهاجر مقیم مدینه از طرف قریش مصادره شده بود، بسیار به موقع بود که مسلمانان کالاهای تجارتی آنها را ضبط کنند، کاروان قریش نیز که این احتمال را میداد بسیار هوشیارانه حرکت می‎کرد تا آنجا که موقع بازگشت «ابوسفیان» به مردم مکّه و سران قریش پیام داد برای حفظ اموال خود از مکّه بیرون آمده تا از نزدیکی راه مدینه بتوانید کاروان تجاری را حفاظت کنید، سران قریش همچون ابوجهل با جمع زیادی از مردم مکّه بیرون آمده و راه را برای عبور کاروان کنترل کردند، از سوی دیگر ابوسفیان با انتخاب کردن راه انحرافی، هر چه سریع‎تر کاروان را به مکّه رسانیده و به ابوجهل پیام داد، کاروان تجاری به سلامت به مکّه بازگشت، و شما هر چه زودتر میتوانید برگردید، پیام ابوسفیان رسید، جمعی از مکّیان از همان راهی که آمده بودند بازگشتند ولی ابوجهل برخلاف نظر ابوسفیان اصرار ورزید که ما باید به منطقه «بدر» برویم و در آنجا سه روز بمانیم و شترانی را بکشیم و شراب بخوریم و زنان رامشگر برای ما آواز بخوانند، تا خبر قدرت و توانایی ما به گوش عرب برسد و برای همیشه از ما حساب ببرند، از سوی دیگر پیامبر اسلام(ص) که این اخبار را توسط شبکهی اطلاعاتی که تشکیل داده بودند کاملاً پیگیری میفرمودند به مسلمانان دستور خروج از مدینه را صادر کردند، سپاه اسلام بلافاصله از مدینه بیرون آمده و در سرزمین «ذفران» که در دو منزلی بدر است موضع گرفتند و بامداد روز هفدهم رمضان سال دوم هجرت، قریش از پشت تپهای به دشت بدر سرازیر شدند، هنگامی که چشم پیامبر به قریش افتاد رو به آسمان کرد و گفت: خدایا قریش با کبر و اعجاب به جنگ تو و تکذیب رسول تو برخاسته است، پروردگارا کمکی را که به من وعده فرمودهای محقق نما و آنان را امروز هلاک ساز.

قریش برای اطلاع از تعداد جمعیّت مسلمانان فردی به نام «عمر بن وهب» را به سوی لشکر اسلام فرستادند او رفت و دور اردوی سربازان اسلام گشتی زده برگشت و گفت شمار مسلمانان در حدود سیصد نفرند، دوباره جهت کسب اطلاع بیشتر به سوی سپاه اسلام آمده در بازگشت چنین گفت: گروهی را دیدم که جز شمشیرهای خود پناهگاهی ندارند تا هر یک از آنها یک نفر از شما را نکشند کشته نخواهند شد، سخنان این سرباز غوغایی میان قریش بر پا نمود به طوری که عده زیادی از سپاه مکّه تصمیم گرفتند از همان راهی که آمدهاند برگردند ولی ابوجهل با تحریک عدهای از سپاهیان بالاخره نظر منصرفین را برگرداند، و همگی لباس جنگ پوشیده و برای جنگ با سپاه اسلام آماده شدند ابتداً یکی از سربازان سپاه مکّه خود را به قلب سپاه اسلام زد و در کنار حوض آبی که مسلمانان برای خود تهیه دیده بودند به دست جناب حمزه عموی پیامبر کشته شد. کشته شدن این سرباز جنگ را قطعی کرد و بدین ترتیب سه نفر از دلاوران قریش از صفوف قریش بیرون آمده و مبارز طلبیدند این سه نفر عبارت بودند از «عُتبه» و «شیبه» فرزندان ربیعه و فرزند عتبه «ولید» هر سه نفر در حالی که غرق سلاح بودند، غرشکنان در وسط میدان هماورد طلبیدند، ابتدا پیامبر(ص) سه نفر از جوانان انصار را به جنگ آنها فرستادند آنها قبول نکرده گفتند، کسانی از اقوام ما که هم شأن ما هستند به سوی ما بفرستید پیامبر(ص) رو کردند به «عبیده» و «حمزه(ع)» و «علی(ع)» فرمودند برخیزید و روانه‎ی رزمگاه شوید و آنها نیز امتثال امر کرده لباس رزم پوشیده به میدان رفتند وقتی این سه نفر خود را معرّفی کردند «عتبه» هر سه نفر را پذیرفت و گفت هم شأن ما هستند، مورخین مینویسند: علی(ع) و حمزه(ع) رزمنده مقابل خود را در همان لحظهی نخست به خاک افکنده سپس هر دو به کمک «عبیده» شتافتند و طرف نبرد او را نیز کشتند.

کشته شدن دلاوران قریش سبب شد که حمله عمومی آغاز گردد ولی پیامبر(ص) از همان مقرّ فرماندهی دستور دادند که مسلمانان از حمله خودداری نموده و با تیراندازی از پیشروی دشمن جلوگیری کنند.

پیامبر(ص) با قلبی لبریز از ایمان رو به درگاه خداوند کرد و گفت: بار پروردگارا اگر این گروه امروز هلاک شوند دیگر کسی تو را در روی زمین پرستش نخواهد نمود. سپس رو به مسلمانان نموده با صدایی بلند فرمودند:

به خدائی که جان محمّد(ص) در دست اوست هر کس امروز با بردباری نبرد کند و نبرد او برای خدا باشد و در این راه کشته شود خدا او را وارد بهشت میکند و وقتی حمله‎ی دسته‏جمعی مشرکین را دیدند دستور حمله‏ی عمومی دادند، چیزی نگذشت که آثار پیروزی در ناحیهی مسلمانان نمایان گردید و دشمن کاملاً مرعوب گشته و پا به فرار گزارد و سربازان اسلام که از روی ایمان نبرد میکردند و می‎دانستند که کشتن و کشته شدن هر دو سعادتست از هیچ عاملی نمیترسیدند و چیزی از پیشروی آنها جلوگیری نمیکرد.

میزان خسارت و تلفات

در این نبرد چهارده نفر از مسلمانان و هفتاد نفر از قریش کشته شدند و هفتاد نفر از آنان نیز اسیر گشتند.

آخرین تصمیم درباره اسیران

در این جنگ اعلان شد که اسیران با سواد میتوانند با یاد دادن خواندن و نوشتن به ده نفر از اطفال مسلمانان آزاد شوند. دیگران با پرداخت مبلغی از چهار هزار درهم تا هزار درهم آزاد میگردند و افراد فقیر و نیازمند بدون پرداخت وجهی آزاد میشوند. (آنچه را که در برابر آزادی اسیر میپردازند «فدیه» میگویند.)

انتشار این خبر در مکّه باعث جنب و جوش نزدیکان اسیران گردید، بستگان هر اسیر مبلغی تهیه کرده و روانهی مدینه گردیدند و با پرداخت «فدیه» اسیر خود را آزاد می‎نمودند.

«ابی العاص» داماد پیامبر(ص)، شوهر زینب از بازرگانان مکّه بود، وی با دختر پیامبر(ص) در زمان جاهلیت ازدواج نموده بود و پس از بعثت، برخلاف همسر خود به آئین اسلام نگروید، و در جنگ بدر شرکت داشت و اسیر گردید، همسر او زینب آن روز در مکّه به سر میبرد برای آزادی شوهر خود گردنبندی را که مادرش «خدیجه(س)» در شب زفاف به او بخشیده بود فرستاد، ناگهان چشم پیامبر(ص) به گردنبند دختر خود زینب افتاد سخت گریست، زیرا به یاد فداکاری‎های مادر وی خدیجه(س) افتاد که در سختترین لحظات او را یاری نموده، و ثروت خود را در پیشبرد آئین توحید خرج کرده بود.

پیامبر گرامی(ص)، برای حفظ احترام اموال مسلمانان رو به یاران خود کرد و فرمود: این گردن‎بندی متعلق به شما و اختیار آن با شماست اگر مایل هستید گردن‎بند او را رد کنید، و ابی العاص را بدون پرداخت «فدیه» آزاد نمائید. یاران پیامبر با پیشنهاد او موافقت کردند پیامبر(ص) از ابی العاص پیمان گرفت که زینب را رها سازد و به مدینه بفرستد، او نیز به پیمان خود عمل کرد و خود نیز اسلام آورد.

خودآزمایی:

1ـ بعد از مرگ عبدالمطلب، سرپرستی پیامبر(ص) برعهده چه کسی قرار گرفت؟ چرا؟

2ـ راهب مسیحی «بحیراء» چه بشارتی در باره‏ی محمّد(ص) به کاروانیان داد؟

3ـ پیامبر اسلام(ص) در مکّه اشتغال به چه کارهایی داشتند؟

4ـ نحوه آشنایی پیامبر اسلام(ص) با خدیجه(س) چگونه بود؟

5ـ آغاز وحی به پیامبر(ص) چگونه بود؟

6ـ اولین مرد و زنی که به حضرت پیامبر(ص) ایمان آوردند چه کسانی بودند؟

7ـ چگونه پیامبر اسلام(ص) از طائف به مکّه باز گشتند؟

8ـ هجرت پیامبر(ص) به مدینه چگونه صورت گرفت؟

9ـ چگونه حضرت علی(ع) در راه حقیقت جانبازی کردند؟

10ـ پیامبر اسلام(ص) درباره اسیران جنگ بدر چه تصمیمی گرفتند؟

پی نوشتها:



[1] - خوانندگان محترم اگر بخواهند با زندگی اجداد و نیاکان پیامبر(ص) آشنایی پیدا کنند باید به کتاب‎هایی که در این زمینه نوشته شده از جمله: کتاب فرازهایی از تاریخ پیامبر اسلام نوشته استاد آیت الله جعفر سبحانی که مدرک اصلی ما در این نوشتار بوده و تقریباً در بسیاری از موارد عین عبارت آن کتاب را آورده‎ایم مراجعه کنند.

[2] - عام الفیل یعنی سالی که در طی آن جریان اصحاب فیل واقع شده است و چون این جریان را قرآن کریم نیز خبر داده و تقریباً همزمان با ولادت پیامبر (ص) رخ داده، ما در این نوشتار مختصراً بدان اشاره می‎کنیم:

پس از آنکه نجاشی پادشاه حبشه یمن را به تصرف خود درآورد، فرماندهی فاتح یمن که مردی بود به نام ابرهه، از جانب نجاشی حاکم یمن شد، ابرهه برای جلب رضایت بیشترِ نجاشی (چون نجاشی مسیحی بود) کلیسای بزرگی در صنعاء یمن ساخت و تصمیم گرفت اعراب یمن را که همه ساله بار سفر به سوی کعبه می‎بستند و عبادات خود را در کنار کعبه انجام می‎دادند، از کعبه منصرف نموده و متوجه کلیسای صنعاء نماید، ولی از آن جایی که اراده‎ی خداوند بر توجه مردم به کعبه تعلق گرفته بود هر چه ابرهه زحمت کشید و از راه‎های مختلف برای جلب نظر اعراب وارد شد در این زمینه توفیق نیافت، بلکه شور و شوق مردم نسبت به کعبه بیشتر شد، ابرهه که خود را در این جریان مصمم می‎دید، سوگند یاد کرد کعبه را ویران نماید، و بدین منظور لشگری آماده ساخت و پیلان جنگنده را پیشاپیش سپاه خود قرار داد، و به قصد ویران نمودن کعبه به سوی مکّه راه افتاد. نزدیک مکّه در سرزمینی به نام «مغمس» اردوگاه زد و دستور داد شترها و دام‎های مردم مکّه را غارت کنند، از جمله دویست شتر از عبدالمطلب جد پیامبر(ص)، بزرگ مکّه ربودند عبدالمطلب با تنی چند از فرزندان خود به لشگرگاه ابرهه روانه شدند، متانت و وقار، عظمت و بزرگی پیشوای قریش مورد اعجاب و تعظیم ابرهه قرار گرفت، تا آنجا که از تخت فرود آمد ودست عبدالمطلب را گرفت و در کنار خود نشاند. سپس با کمال ادب بوسیله مترجم از عبدالمطلب پرسید برای چه به این جا آمده است و چه می‎خواهد وی در پاسخ فرمود: شتران مردم مکّه و از جمله دویست شتر که به من تعلق دارد مورد دستبرد تو قرار گرفته است، خواهش من اینست که دستور دهید آنها را به صاحبان خود بازگردانند. ابرهه گفت: سیمای نورانی و درخشنده‏ی تو را یک جهان در نظرم بزرگ کرد ولی درخواست کوچک و ناچیزت از عظمت تو کاست، من متوقع بودم تقاضا کنی از تصمیمی که در مورد تخریب کعبه دارم صرفنظر کنم، عبدالمطلب در پاسخ جمله‎ای فرمود که هنوز پس از گذشتن قرنها عظمت خود را حفظ کرده، فرمود: «أنا رَبُّ الإبِلِ وَ لِلبَیتِ رَبُّ یُمنِعُه» من صاحب شترم، خانه خود صاحبی دارد که از تجاوز به آن جلوگیری می‎کند. ابرهه با غررو فراوان گفت: کسی در این راه مانع من نخواهد شد، و دستور داد شترها را به صاحبانش برگرداندند.

عبدالمطلب به مکّه برگشته و برای مصون ماندن مردم از شرّ دشمن دستور داد شهر را تخلیه نموده به کوه‎ها ودره‎ها پناه برند و خود نیمه شب تنهایی به مسجدالحرام آمده و با خدای خود در کنار کعبه مناجات نموده، صبح که سپاه ابرهه عازم حرکت به سوی مکّه شد ناگهان پرندگانی از سمت دریا ظاهر شدند که هر کدام با منقار و پاهای خود حامل سنگریزه‎هایی بودند و به فرمان خدا لشگر ابرهه را سنگ باران کردند به طوری که سرهای آنها شکست و گوشت‎های بدن آنها از هم پاشید، ابرهه که چنین دید به باقیمانده لشگر دستور برگشت به یمن داد ولی در طول راه بسیاری از افراد سپاه، حتی خود ابرهه از آن سنگها مصون نماندند به طوری که وقتی ابرهه به یمن رسید گوشت‎های بدنش فرو ریخته و از دنیا رفت، سوره فیل در قرآن کریم اشاره به این داستان دارد.

[3] - بحارالانوار «مجلسی» ج 15، ص 142.

[4] - تاریخ طبری «ابن جریر طبری» ج 1، ص 34ـ33.

[5] - من لایحضره الفقیه «شیخ صدوق» ج 3، ص 397.

[6] - برخی دانشمندان رقیه و زینب را دختران هاله، خواهر خدیجه(س) می‎دانند و بعضی آنها را دختران حجش دانسته و در نتیجه آن‏ها را دختر خوانده پیامبر(ص) ذکر کرده‏اند «بحارالانوار، ج 22، ص 191»

[7] - ترجمه 5ـ1 از سوره علق

[8] - البته ایمان آوردن امیر المؤمنین علی(ع) قبل از ایمان آوردن خدیجه‏ی کبری(س) بوده است که مؤیدات زیادی دارد از جمله فرمایش ایشان است که فرمودند: «من هفت سال صدا را می‏شنیدم و نور را می‏دیدم و پیامبر در آن روز ساکت بود.» «نهجالبلاغه، خطبه قاصعه» و در برخی زیارات خطاب به ایشان آمده است: «تو اولین نفر از اسلام آوران هستی.» «من لایحضره الفقیه، ج 2، ص 592»

[9] - أسدالغابة «ابن اثیر» ج 3، ص 414.

[10] - سوره شعراء آیه 214.

[11] - مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 111.

[12] - تنها کسی که این جریان را نقل نکرده «ابن تیمیه» است و این به خاطر عقاید مخصوصی است که درباره اهل بیت پیامبر(ص) دارد.

[13] - سیره حلبیة «ابوالفرج حلبی» ج 1، ص 405.

[14] - البدایـة والنهایـة «ابن کثیر»، ج 3، ص 48.

[15] - تفسیر علی ابن ابراهیم قمی، ج 2، ص 229ـ228.

[16] - البدایۀ و النهایۀ «ابن کثیر»، ج 3، ص 136ـ135.

[17] - سیره حلبیة «ابوالفرج حلبی»، ج 1، ص 189.

[18] - سیره نبویة «ابن هشام»، ج 1، ص 426.

[19] - الکامل فی‎التاریخ «ابن اثیر»، ج 2، ص 97.

[20] - مناقب «ابن شهرآشوب» ج 1، ص 158ـ156.

[21] - طبقات اکبری «ابن سعد»، ج 1، ص 229.

[22] - کامل التواریخ نوشته ابن اثیر، ج 2، صفحه 75.


دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت

علی ریخته گرزاده تهرانی

نام:
ایمیل:
* نظر: