کد مطلب: ۴۳۲۲
تعداد بازدید: ۱۰۴
تاریخ انتشار : ۱۷ بهمن ۱۳۹۹ - ۱۰:۰۰
داستان‌هایی از حضرت امام سجاد(ع) | ۵
امام سجّاد(ع) در پاسخ فرمود: «من یکبار با کاروانی که مرا می‌شناختند حرکت کردم افراد آن کاروان آنگونه که باید به رسول خدا(ص) احترام شود به من احترام کردند، و من دوست ندارم که آن‌گونه با من رفتار شود، از این رو می‌خواهم کسی مرا نشناسد».
امام سجّاد(ع) هنگامی که باکاروانی به سفر (مانند سفر حج) می‌رفت، با آن کاروانی حرکت می‌کرد که افراد کاروان او را نشناسند، و وقتی که با کاروان ناشناس حرکت می‌نمود، با آن ها شرط می‌کرد تا جزء خدمتکاران آن کاروان گردد، و برای رفع نیاز کاروانیان اقدام نماید، یکبار با کاروانی حرکت کرد، فردی از کاروان او را شناخت و به دیگران گفت: «این آقا، علی بن حسین(ع) است» افراد کاروان تا او را شناختند، پروانه وار به حضورش آمدند و دست و پای او را بوسیدند، و با عرض معذرت گفتند: «ای پسر رسول خدا آیا می‌خواهی خدای نکرده آزاری از ناحیه‌ی دست و زبان ما به تو برسد، و اهل دوزخ گردیم و به هلاکت برسیم؟ چرا خود را به ما نمی‌شناسانی؟».
امام سجّاد(ع) در پاسخ فرمود: «من یکبار با کاروانی که مرا می‌شناختند حرکت کردم افراد آن کاروان آنگونه که باید به رسول خدا(ص) احترام شود به من احترام کردند، و من دوست ندارم که آن‌گونه با من رفتار شود، از این رو می‌خواهم کسی مرا نشناسد»[۱].
 

پی‌نوشت


[۱]. اعیان الشیعه، ج ۱، ص ۶۳۵.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: