قصه‌های قرآن

سرنوشت مبلّغان اعزامی حضرت عیسی(ع) به انطاکیه
قصه‌های قرآن| ۹۰

سرنوشت مبلّغان اعزامی حضرت عیسی(ع) به انطاکیه

وقتی‌که مرگ سراغ من آمد، به عذاب سخت گرفتار بودم تا این‌که امروز دو نفر را دیدم كه به سجده افتادند و از خدا، زنده شدن مرا می‌خواهند، خداوند مرا به دعاى آن دو نفر زنده كرد.
گنجی که حضرت عیسی(ع) پیدا کرد
قصه‌های قرآن| ۸۹

گنجی که حضرت عیسی(ع) پیدا کرد

خاركن: در یكى از روزها كه هیزم بر پشتم حمل می‌کردم، از كنار كاخ شاه عبور نمودم. به كاخ نگاه كردم چشمم به جمال دختر شاه افتاد، عشق او در دلم جاى گرفت و هرروز به این عشق افزوده می‌شود. ولى كارى از من ساخته نیست و این درد، درمانى جز مرگ ندارد.
ناامیدی ابلیس از گمراه کردن حضرت عیسی(ع)
قصه‌های قرآن| ۸۸

ناامیدی ابلیس از گمراه کردن حضرت عیسی(ع)

سرانجام عیسى(ع) درحالی‌که نسبت به او خشمگین بود، ناگزیر به اذن الهى، صاحب آن استخوان‌ها را زنده كرد. ناگهان آن استخوان‌ها به‌صورت شیرى درآمد و به آن مرد ابله حمله كرد و او را درید و خورد. معلوم شد آن استخوان‌ها، از شیر مرده بوده است.
مائده آسمانی، یکی از معجزات حضرت عیسی(ع)
قصه‌های قرآن| ۸۷

مائده آسمانی، یکی از معجزات حضرت عیسی(ع)

خداوند به عیسى(ع) وحى كرد: من چنین مائده‌ای براى شما نازل می‌کنم، ولى باید متوجه باشید كه مسؤولیت شما بعد از نزول این مائده، بسیار سنگین‌تر خواهد بود. اگر پس از مشاهده چنین معجزه آشکاری هر كس از شما به راه كفر رود، او را آن‌چنان عذاب كنم كه هیچ‌کس را آن‌گونه عذاب نكرده باشم.
رسالت حضرت عیسی(ع)
قصه‌های قرآن| ۸۶

رسالت حضرت عیسی(ع)

با این‌که حضرت مریم(س) از هر نظر پاك بود، و همواره در محراب عبادت به سر می‌برد و خدمتگزار مسجد بیت‌المقدس در جهت ظاهر و باطن بود، هنگام زایمان، از جانب خداوند به او خطاب شد از مسجد بیرون برو، و به تعبیر قرآن به مكان دوردستى رفت، چراکه حرمت مسجد را باید نگه داشت.
ولادت معجزه‌ آسای حضرت عیسی(ع)
قصه‌های قرآن| ۸۵

ولادت معجزه‌ آسای حضرت عیسی(ع)

عیسى(ع) تحت سرپرستى مادرش مریم(س) بزرگ شد، در سن دوازده‌سالگی به مجلس عابدان و پارسایان و اندیشمندان راه یافت، و با آن‌ها به مباحثه و مناظره پرداخت. آثار عظمت و معرفت فوق‌العاده، در همان نوجوانى در چهره‌اش دیده می‌شد.
مکافات عمل قاتل حضرت یحیی(ع)
قصه‌های قرآن| ۸۴

مکافات عمل قاتل حضرت یحیی(ع)

وقتی ‌که سر یحیى(ع) را از بدن جدا نمودند، قطره‌ای از خونش به زمین ریخت و جوشید و هر چه خاك بر سر آن ریختند، خونِ در حال جوشش، از میان خاك بیرون می‌آمد، و تلّى از خاك به وجود آمد ولى خون از جوشش نیفتاد و تلى سرخ دیده می‌شد.
شهادت جانسوز حضرت یحیی(ع)
قصه‌های قرآن| ۸۳

شهادت جانسوز حضرت یحیی(ع)

یحیى(ع) بر اثر پاک‌زیستی و رابطه تنگاتنگ با خدا، مقامش به ‌جایی رسید كه خداوند او را (در سوره مریم آیه 12 تا 15) به داشتن شش خصلت برجسته ستوده سپس بر او سلام می‌کند...
پیامبری حضرت یحیی(ع) در خردسالی
قصه‌های قرآن| ۸۲

پیامبری حضرت یحیی(ع) در خردسالی

از شباهت‌های یحیى(ع) با عیسى(ع) این ‌که یحیى(ع) را طاغوت زمانش كشت و سرش را از بدنش جدا كرد. در مورد حضرت مسیح(ع) نیز طاغوتیان زمان می‌خواستند او را به دار آویزان كنند، كه اشتباهى رخ داد و شخص دیگرى را به‌ جای عیسى(ع) كشتند، و عیسى(ع) به ‌سوی آسمان‌ها صعود كرد.
شهادت جانسوز حضرت زکریا(ع)
قصه‌های قرآن| ۸۱

شهادت جانسوز حضرت زکریا(ع)

هنگامی ‌که حضرت مریم(س) به قدرت الهى بدون شوهر باردار شد، شیطان وسوسه‌گر به میان بنی‌اسرائیل رفت و این تهمت ناجوانمردانه و بسیار زشت را به مردم القاء كرد كه اگر مریم(ع) باردار شده، كار زكریّا(ع) است.
زندگی حضرت زکریا(ع)| سرپرستی زکریا(ع) از حضرت مریم(س)
قصه‌های قرآن| ۸۰

زندگی حضرت زکریا(ع)| سرپرستی زکریا(ع) از حضرت مریم(س)

طبق بعضى از روایات، از سوى خدا به عمران وحى شد كه به‌ زودی خداوند پسر پربركتى كه می‌تواند بیماران غیرقابل درمان را درمان دهد و مردگان را به فرمان خدا زنده نماید به تو عنایت خواهد كرد، عمران این مطلب را به همسرش حنّه خبر داد.
سلام حضرت خضر(ع) به حضرت علی(ع)
قصه‌های قرآن(۷۹)

سلام حضرت خضر(ع) به حضرت علی(ع)

حضرت خضر(ع) به او فرمود: «اى نیایشگر بی‌نوا، خداوند به من الهام كرد كه به تو بگویم: تو خیال می‌کنی جواب خدا را باید از در و دیوار بشنوى؟ همین‌ که الله الله می‌گویی، دلیل آن است كه: جذبه الهى تو را به ‌سوی خودش می‌کشاند، و دعایت را به استجابت رسانده است.»
شرکت حضرت خضر(ع) در تاسیس مسجد جمکران
قصه‌های قرآن(۷۸)

شرکت حضرت خضر(ع) در تاسیس مسجد جمکران

عصر خلافت ابوبكر بود. حضرت على(ع) همراه فرزندش حسن(ع) و سلمان در مكّه در مسجدالحرام (كنار كعبه) نشسته بودند. ناگاه مردى خوش قامت كه لباس‌های زیبا پوشیده بود، به نزدیك آمد و به حضرت على(ع) سلام كرد: و در محضر آن‌ها نشست...
زندگی حضرت خضر(ع)| بردگی پیامبر
قصه‌های قرآن(۷۷)

زندگی حضرت خضر(ع)| بردگی پیامبر

من خضر هستم كه نامم را شنیده‌ای. فقیرى از من تقاضاى كمك كرد. در نزدم چیزى نبود كه به او بدهم. مرا به وجه خدا قسم داد، ناگزیر خودم را بنده او نمودم، او مرا به تو فروخت و پولش را گرفت و رفت.
حضرت عُزیر(ع)| مرگ صد ساله عزیر
قصه‌های قرآن(۷۶)

حضرت عُزیر(ع)| مرگ صد ساله عزیر

عُزیر سوار الاغ خود شد، و به ‌سوی خانه‌اش حركت كرد. در مسیر راه می‌دید همه‌چیز عوض شده و تغییر كرده است. وقتى به زادگاه خود رسید، دید خانه‌ها و آدم‌ها تغییر نموده‌اند. به اطراف دقّت كرد، تا مسیر خانه خود را یافت، تا نزدیك منزل خود آمد
حضرت اَلْیَسع(ع)
قصه‌های قرآن(۷۵)

حضرت اَلْیَسع(ع)

او از شاگردان و وصىّ حضرت الیاس(ع) بود. پس از مقام پیامبرى به‌ سوی قوم الیاس (مردم بعلبك) فرستاده شد و مردم آنجا را به ‌سوی توحید دعوت كرد، آن‌ها از او اطاعت كردند و مقدمش را گرامی ‌داشتند.
نجات حضرت یونس(ع)
قصه‌های قرآن(۷۴)

نجات حضرت یونس(ع)

هنگامی ‌که حضرت یونس(ع) در شكم ماهى بزرگ، قرار گرفت، ماهى در درون دریا حركت می‌کرد به دریاى قُلزُم رفت و سپس از آنجا به دریاى مصر رفت، سپس از آنجا به دریاى طبرستان (دریاى خزر) رفت، سپس وارد دجله بصره شد، و بعد یونس را به اعماق زمین برد.
قرار گرفتن حضرت یونس(ع) در شکم ماهی
قصه‌های قرآن(۷۳)

قرار گرفتن حضرت یونس(ع) در شکم ماهی

یونس(ع) از پیامبران بنی‌اسرائیل است كه بعد از سلیمان ظهور كرد، و بعضى او را از نوادگان حضرت ابراهیم(ع) دانسته‌اند[1]، و به خاطر این‌ که در شكم ماهى قرار گرفت، با لقب «ذوالنّون» (نون به معنى ماهى است) و «صاحب الحوت» خوانده می‌شد.
شكایت مار از سلیمان(ع)| پایان عمر حضرت سلیمان(ع) 
قصه‌های قرآن(۷۲)| زندگی حضرت سلیمان(ع) (۵)

شكایت مار از سلیمان(ع)| پایان عمر حضرت سلیمان(ع) 

چگونه انسان در برابر مرگ، ضعیف و ناتوان است، به‌ طوری ‌که اجل حتّى مهلت نشستن یا خوابیدن در بستر را به سلیمان(ع) نداد. و چگونه یك عصاى ناچیز او را مدّتى سر پا نگهداشت؟! و چگونه موریانه‌ای ضعیف او را بر زمین افكند، و تمام رشته‌های كشور او را در هم‌ ریخت؟!
شکایت پشه و پیرزن نزد حضرت سلیمان(ع)
قصه‌های قرآن(۷۱)| زندگی حضرت سلیمان(ع) (۴)

شکایت پشه و پیرزن نزد حضرت سلیمان(ع)

روزى پشّه‌ای از روى علف‌ها برخاست و به حضور سلیمان(ع) آمد و گفت: «به دادم برس، و مرا از ظلم دشمنم نجات بده!» . سلیمان گفت: دشمن تو كیست؟ و شكایت تو از چیست؟