کد مطلب: ۴۰۶۲
تعداد بازدید: ۳۱
تاریخ انتشار : ۲۸ آبان ۱۳۹۹ - ۱۰:۰۰
داستان‌هایی از حضرت زهرا(س)| ۴
عمّار یاسر، آن گردنبند را با مشک، خوشبو کرد و در میان یک لباس یمانی نهاد و به غلامش بنام «سهم» داد و گفت: نزد فاطمه(س) برو، و این گردنبند را به او بده، تو را نیز به فاطمه(س) بخشیدم، از این پس، تو غلام فاطمه(س) هستی.
روزی پیامبر(ص) نماز جماعت را با مسلمانان به جماعت می‌خواند، پس از نماز جمعی در محضر رسول خدا(ص) نشستند، در این هنگام پیرمرد بینوایی نزد حضرت رسول خدا(ص) آمد و اظهار داشت «گرسنگی در جگرم اثر گذاشته، و برهنه‌ام، به من غذا و لباس بده که سخت تهیدست می‌باشم».
پیامبر(ص) در آن هنگام چیزی نداشت، به بلال حبشی فرمود: این پیر را به خانه‌ی فاطمه(س) برسان.
بلال او را به خانه فاطمه(س) آورد و او جریان تهیدستی خو را به فاطمه(س) گفت.
مدّت سه روز بود، غذا نرسیده بود، و فاطمه و علی(ع) گرسنه بودند، در این بحران، فاطمه(س) در فکر پیرمرد بود که جواب مثبت به او بدهد...
فاطمه(س) یک عدد گردنبند نقره‌ای داشت که دختر عمویش (دختر حمزه سیدالشّهداء) به او یادگاری داده بود، آن را از گردنش درآورد و به پیرمرد داد، و به او فرمود: «آن را بفروش و پولش را در رفع نیازهای خود، مصرف کن».
پیرمرد با خوشحالی از خانه‌ی فاطمه(س) بیرون آمد، و به حضور پیامبر(ص) رسید و جریان را گفت پیامبر منقلب شد و اشک در چشمانش حلقه زد...
پیرمرد آن گردنبند را در معرض فروش قرار داد.
عمّار به او فرمود آن را چند می‌فروشی؟
پیرمرد گفت: «به اندازه یک وعده غذا که مرا سیر کند، و یک لباس که با آن نماز بخوانم، و یک دینار پول، که با آن مخارج سفر به خانه‌ام را تأمین کنم».
عمّار، از سهمیه‌ی غنیمت جنگ که به او رسیده بود و آن را فروخته بود، مقداری پول داشت، 20 دینار و 200 درهم به پیرمرد داد، و یکدست لباس نیز به او داد، و مرکب خود را نیز در اختیار او گذاشت، و یک وعده غذای نان و گوشت نیز به او اعطا کرد.
پیرمرد، شاد شد و از عمّار یاسر تشکر کرد و سپس چنین دعا کرد: «خدایا به فاطمه(س) آنقدر ببخش که نه چشم آنرا دیده و نه گوش آنرا شنیده باشد».
پیامبر فرمود: آمین - آنگاه پیرمرد رفت...
عمّار یاسر، آن گردنبند را با مشک، خوشبو کرد و در میان یک لباس یمانی نهاد و به غلامش بنام «سهم» داد و گفت: نزد فاطمه(س) برو، و این گردنبند را به او بده، تو را نیز به فاطمه(س) بخشیدم، از این پس، تو غلام فاطمه(س) هستی.
«سهم» دستور عمّار را انجام داد، فاطمه(س) گردنبند را گرفت و «سهم» را آزاد کرد.
«سهم» که از آغاز تا پایان، جریان را اطلاع داشت، خنده‌اش گرفت، فاطمه‌(س) پرسید: «چرا می‌خندی؟»
سهم گفت: «برکت این گردنبند مرا به خنده آورد، چرا که گرسنه‌ای را سیر کرد، و برهنه‌ای را پوشانید، و فقیری را بی‌نیاز نمود، و برده‌ای را آزاد ساخت و سرانجام به صاحبش داده شد!!»[1]
 

پی‌نوشت‌ها


[1]. بشارة المصطفی، ص ۱۶۷.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: