کد مطلب: ۳۲۶۱
تعداد بازدید: ۹۶۹
تاریخ انتشار : ۰۶ اسفند ۱۳۹۸ - ۱۲:۵۲
نگاهی بر زندگی امام کاظم(ع)| ۵
آن حضرت، هرگز در برابر طاغوت‌ها سر خم نکرد و تسلیم آنها نشد، بلکه درست در نقطه‌ی مقابل آنها گام برمی‌داشت و آن چنان در برابر آنها - به خاطر نهی از منکر و محکوم نمودن کارهای ناشایسته‌ی آنها- گرفته خاطر بود که به او «کاظم» می‌گفتند، چرا که نام او «موسی» بود و به او به خاطر تحمّل و مقاومت و ترشرویی در برابر طاغوت‌ها و ستمگران، کاظم گفتند.

موضع‌گیری‌های امام کاظم(ع) در برابر طاغوت‌ها| ۱


امام کاظم(ع) در طول امامت خود (35 سال) با چهار طاغوت به این ترتیب رو در رو بود:
1- منصور دوانیقی (حدود ده سال)
2- مهدی عبّاسی (ده سال)
3- هادی عبّاسی (یک سال)
4- هارون الرّشید (حدود پانزده سال)
آن حضرت، هرگز در برابر طاغوت‌ها سر خم نکرد و تسلیم آنها نشد، بلکه درست در نقطه‌ی مقابل آنها گام برمی‌داشت و آن چنان در برابر آنها - به خاطر نهی از منکر و محکوم نمودن کارهای ناشایسته‌ی آنها- گرفته خاطر بود که به او «کاظم» می‌گفتند، چرا که نام او «موسی» بود و به او به خاطر تحمّل و مقاومت و ترشرویی در برابر طاغوت‌ها و ستمگران، کاظم گفتند، این لقب در حقیقت نمایانگر شدّت نارضایتی او از آنها و نهی از منکر او در برابر آنها بود، چنان که امیر مؤمنان علی(ع) فرمود:
«اَدْنَی الْاِنْکارِ اَنْ تُلْقَی اَهْل الْمَعاصِی بِوُجُوهٍ مُکْفَهِرَةٍ:
پایین‌ترین درجه‌ی نهی از منکر آن است که انسان با چهره‌ی خشم آلود با گنهکاران برخورد نماید.»[1]
موضع‌گیری امام کاظم(ع) در برابر طاغوت‌ها به قدری قاطع و جدّی بود که آن حضرت یکی از شاگردانش به نام «زیادبن ابی سلمه» را از همکاری با دستگاه طاغوتی نهی کرد، او گفت: «من عیالمند و آبرومندم و نیاز و احتیاج باعث شده که در دستگاه آنها کار کنم تا معاش زندگی را تأمین نمایم.» امام کاظم(ع) به او فرمود:
«لَاَنْ اَسْقُطَ مِنْ حالِقٍ فَاَتَقَطَّعُ قَطْعَةً قَطْعَةً اَحَبُّ اِلَیَّ مِنْ اَنْ اَتَوَلَّی لِاَحَدٍ مِنْهُمْ عَمَلاً اَوْ اَطَأَ بَساطَ رَجُلٍ مِنْهُمْ:
هرگاه من از بالای ساختمان بلند بر زمین سقوط کنم و قطعه قطعه شوم، برایم بهتر است از این که عهده دار کاری از کارهای آنها گردم، یا بر فرش یکی از آنها گام بگذارم.»[2]
برای توضیح بیشتر، نظر شما را به نمونه‌هایی از شیوه‌ی زندگی امام کاظم(ع) با طاغوت‌ها جلب می‌نمایم:
 

امام کاظم(ع) در برابر منصور


امام کاظم(ع) در ده سال آغاز امامت خود در عصر حکومت منصور دوانیقی، در شدیدترین خفقان و سانسور به سر می‌برد، دست‌های منصور تا آرنج در خون سادات و امام و امامزادگان آغشته بود، دشمنی و کینه‌ی او تا آنجا بود که پس از اطّلاع از شهادت امام صادق(ع) برای محمّد بن سلیمان (فرماندارش در مدینه) نوشت: «اگر جعفربن محمّد (امام صادق) به شخص معیّنی وصیّت کرده، او را احضار کن و گردنش را بزن.»
نامه به محمّد بن سلیمان رسید، او در پاسخ نوشت: «جعفر بن محمّد به پنج نفر وصیّت نموده که عبارتند از: 1- منصور دوانیقی 2- محمّد بن سلیمان (حاکم مدینه) 3- عبدالله 4- موسی 5- حُمیْدَه (همسرش).
منصور گفت: «اینها را نمی‌شود کشت.»[3]
وصیّ حقیقی امام صادق(ع) فرزندش امام کاظم(ع) بود، و شیعیان خاصّ، به این موضوع آگاه بودند، ولی امام صادق(ع) با این سیاست (وصیّت به پنج نفر) خواست، جان امام کاظم(ع) را حفظ کند.
امام کاظم(ع) در این عصر، همان شیوه‌ی پدرش امام صادق(ع) را دنبال کرد و حوزه‌ی علمیّه پدرش را حفظ نمود و به تربیت شاگرد پرداخت، و بر استحکام و گسترش آن حوزه افزود و در نتیجه با شهادت امام صادق(ع) نه تنها دانشگاه جعفری امام صادق(ع) تعطیل نشد، بلکه با رهبری جانشینش امام کاظم(ع) رونق و شکوفایی را حفظ نمود.
در اینجا برای این که به شدّت خفقان و جوّ پر خطر حکومت دیکتاتوری منصور در آغاز عصر امامت امام کاظم(ع) پی‌ببریم، نظر شما را به دو سرگذشت زیر جلب می‌کنیم. 


1- راهنمایی پیرمرد هوشیار به امامت امام کاظم(ع)


هشام بن سالم و مؤمن الطّاق (محمّد بن نعمان) از شاگردان برجسته و آگاه امام صادق(ع) بودند، هنگامی که آن حضرت از دنیا رفت، مردم درباره‌ی جانشین او، اختلاف کردند، عدّه‌ای پسر دوم امام صادق(ع) «عبدالله اَفْطَح» را که بزرگتر از امام کاظم(ع) بود به عنوان امام بعد از حضرت صادق(ع) می‌دانستند، این گروه به نام «فَطَحِیّه» معروف شدند.
هشام و مؤمن الطّاق، وارد مدینه شدند، دیدند جمعیّت بسیاری اطراف عبدالله را گرفته‌اند و به عنوان امام، با او ملاقات می‌کنند و این توجّه مردم به او، از این رو بود که از امام صادق(ع) نقل می‌کردند که فرموده است: «مقام امامت به پسر بزرگتر می‌رسد، مشروط بر این که عیبی در او نباشد.»[4]
هشام و مؤمن الطاق مثل سایر مردم نزد «عبدالله اَفْطَحْ» رفتند، تا با (بررسی و کنجکاوی) طرح مسائلی که از پدرش می‌پرسیدند، از عبدالله بپرسند و حقیقت کشف گردد.
آنها دو سؤال زیر را پرسیدند:
1- زکات در چند درهم، واجب می‌شود.
عبدالله: در دویست درهم که باید 5 درهم آن را داد.
2- در صد درهم چطور؟
عبدالله: باید دو درهم و نیم داد.
هشام و مؤمن الطّاق: اهل تسنّن نیز چنین چیزی نمی‌گویند!
عبدالله، دستش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «سوگند به خدا از فتوای اهل تسنّن در این باره، اطلاع ندارم.»
هشام می‌گوید: وقتی که دیدم به دو مسأله‌ی ما جواب درستی نداد[5] از نزد او همراه مؤمن الطّاق، حیران و سرگردان خارج شدیم، نمی‌دانستیم به کجا رویم، مؤمن الطّاق آن چنان ناراحت بود که گریه می‌کرد، همچنان در یکی از کوچه‌های مدینه راه می‌رفتیم و متحیّر بودیم و با خود می‌گفتیم: آیا به سوی گروه «مُرْجِئَه» برویم، یا به سوی گروه «قَدَریّه» یا به سوی گروه زیدیّه و یا معتزله و یا خوارج، در همین حال بودیم که ناگاه پیرمرد ناشناسی که از آنجا عبور می‌کرد با دست به ما اشاره نمود و گفت: «به سوی من بیایید.»
من ترسیدم که مبادا او از جاسوس‌های منصور دوانیقی (دوّمین خلیفه‌ی عبّاسی) باشد، زیرا منصور در مدینه جاسوس‌های زیاد داشت تا حرکات شیعیان را تحت نظر بگیرند و گزارش دهند، که اگر شیعیان به امامت شخصی قائل شدند، منصور گردن آن شخص را بزند، از این رو به مؤمن الطّاق گفتم: از من دورتر بایست، زیرا در مورد خودم و تو احساس خطر می‌کنم، این پیرمرد مرا می‌خواهد نه تو را، مؤمن الطّاق اندکی از من دورتر شد و من دنبال آن پیرمرد ناشناس حرکت کردم و ترسان و هراسان در پشت سر او می‌رفتم، تا این که مرا به در خانه امام کاظم(ع) برد و خودش رفت و مرا تنها گذاشت.
ناگاه خادم امام، بیرون آمد و گفت: بفرما، من وارد خانه امام کاظم(ع) شدم، همین که آن حضرت را دیدم، بی آن که چیزی بگویم، فرمود: «نه به سوی مُرْجئَه و نه به سوی قدریّه، و نه به سوی معتزله، بلکه به سوی من، به سوی من بیا.»
هشام: قربانت گردم پدرت از دنیا رفت؟
امام کاظم(ع): آری.
هشام: وفات کرد یا او را با شمشیر کشتند.
امام کاظم(ع): آری (وفات کرد).
هشام: امامِ ما بعد از او کیست؟
امام کاظم(ع): اگر خدا بخواهد تا تو را هدایت نماید، هدایت خواهد کرد.
هشام: فدایت شوم، عبدالله (برادرت) معتقد است که، امامِ بعد از پدرش، او است.
امام کاظم(ع): عبدالله می‌خواهد، خدا عبادت نشود.
هشام: قربانت گردم، امامِ بعد از امام صادق(ع) کیست؟
امام کاظم(ع): اگر خدا بخواهد تو را هدایت خواهد کرد.
هشام: آیا آن امام، شما هستید؟
امام کاظم(ع): نه، من این سخن را نمی‌گویم.
هشام، شیوه‌ی سؤال کردن خود را عوض کرد، و این بار از امام کاظم(ع) چنین پرسید: «آیا شما امام دارید؟»
امام کاظم: نه.
هشام: دریافتم که او خودش امام است، در این هنگام، شکوه عظیمی از او بر دلم افتاد که عظمت آن را جز خدا نداند، همان گونه که شکوه امام صادق(ع) بر دلم می‌افتاد.
هشام: آیا همان گونه که از پدرت مسائلی می‌پرسیدم، از شما نیز بپرسم.
امام کاظم(ع): آنچه می‌خواهی بپرس، تا آگاهی یابی، ولی موضوع را بپوشان که نتیجه‌ی فاش نمودن آن، سر بریدن است (اشاره به سانسور و خفقانِ حکومت طاغوتی منصور دوانیقی).
هشام می‌گوید: آنچه مسأله داشتم سؤال کردم و او پاسخ داد، امام کاظم(ع) را دریای ژرف و بیکران علم و معرفت یافتم، به او عرض کردم: شیعیان پدرت سرگردان هستند، اگر اجازه بفرمایی با تعهّد به پوشاندن موضوع، که از من گرفتی، با شیعیان تماس بگیرم و آنها را به سوی امامت شما راهنمایی نمایم.
امام کاظم(ع): هر کدام از شیعیان را که دارای رشد و استقامت و هشیاری یافتی ماجرا را به او بگو و با او شرط کن که موضوع را مخفی بدارد، که نتیجه‌ی فاش کردن، سر بریدن است- و با دست اشاره به گلو کرد.
هشام: من از نزد آن حضرت بیرون آمدم، و خودم را به مؤمن الطّاق رساندم، به من گفت: چه خبر؟
گفتم: هدایت بود و ماجرا را برایش بیان کردم، سپس جریان را به فُضَیْلْ و ابوبصیر گفتم، آنها نیز به حضرت امام کاظم(ع) رسیدند و سؤالاتی کردند و جواب صحیح شنیدند و به امامتش معتقد شدند، سپس هر کسی از مردم به حضورش رفت، امامتش را پذیرفت. جز طایفه عمّار (ساباطی) و اصحاب او.
و اطراف «عبدالله اَفْطَحْ» کم کم خلوت شد، او علّت را پرسید، گفتند: «هشام بن سالم» مردم را از پیرامون تو پراکنده نموده است، عبدالله چند نفر از مریدهایش را مأمور کرده بود تا مرا کتک بزنند.[6]
 

خودآزمایی


1- مدّت امامت امام کاظم(ع) چند سال بود و با چه طاغوت‌هایی رو در رو بودند؟
2- به چه دلیل لقب امام هفتم(ع)، کاظم است؟
3- امام صادق(ع) با چه سیاستی (پس از شهادت)، جان امام کاظم(ع) را حفظ کردند؟
 

پی‌نوشت‌ها

 
[1] - وسائل الشّیعه، ج11، ص413- لقب کاظم معنی دیگری نیز دارد که عبارت است از کاظم غیظ و تسلّط بر اعصاب و کنترل باشد، که چنین حالتی از ارکان مهمّ حفظ اخلاق اسلامی است، امام هفتم(ع) با این که همواره از دست دشمنان در خشم  بود، خویشتن‌دار بود.
[2] - وسائل الشّیعه، ج12، ص140.
[3] - اعلام الوری، ص290.
[4] - عبدالله گرچه بعد از وفات اسماعیل بن امام صادق علیه السلام، به عنوان پسر ارشد امام صادق علیه السلام به شمار می‌آمد، ولی دو عیب داشت: 1- پاهایش، بی اندازه درشت و پهن بود، از این رو به او «اَفْطح» می‌گفتند 2- عقیده‌اش فاسد بود و نزد پدر آبرویی نداشت و با طایفه «حَشْویّه» رفت و آمد می‌کرد، و به مذهب «مُرجِئه» متمایل بود. (سفینة البحار، ج2، ص372).
[5] - زیرا در مورد سؤال دوم، صد درهم، حدود هفتاد مثقال نقره است، هفتاد مثقال نقره، زکات ندارد، چون حدّ نصاب زکات 105 مثقال است.
[6] - اصول کافی، ج1، ص351 و353.

دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
محمد محمدی اشتهاردی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: