کد مطلب: ۴۵۸۷
تعداد بازدید: ۶۵
تاریخ انتشار : ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۰ - ۰۹:۰۰
تهاجم فرهنگی| ۲
آنچه امروز در فرهنگ عصر ما، عصر انقلاب، به غرب نسبت داده‌ مى‌شود داراى یك بار منفى است ولى باید توجه داشت منظور ما از آنچه با بار منفى به غرب نسبت‌ مى‌دهیم همان آثار ضد معنوى، ضد اسلامى و ضد الهى است كه در تمدن غرب و فرهنگ آنها بوجود آمده است...

فصل اوّل؛ تهاجم فرهنگی یا زمینه‌ی تسلّط کفار بر مسلمانان| ۲


 
فلسفه‌ی غرب و نقش تخریبى آن در فرهنگ جوامع اسلامى


مقدمه


پیش از شروع این بحث، ذكر مقدمه‌ی كوتاهى لازم است: آنچه امروز در فرهنگ عصر ما، عصر انقلاب، به غرب نسبت داده‌ مى‌شود داراى یك بار منفى است ولى باید توجه داشت منظور ما از آنچه با بار منفى به غرب نسبت‌ مى‌دهیم همان آثار ضد معنوى، ضد اسلامى و ضد الهى است كه در تمدن غرب و فرهنگ آنها بوجود آمده است. این موضوع نه به طبیعت جغرافیایى مغرب زمین مربوط است كه هر كس در آنجا زندگى‌ مى‌كند داراى چنین فساد و انحرافى باشد و نه در تمام دوران تاریخ، فرهنگ غرب چنین بوده كه همیشه چنین فسادهایى وجود داشته باشد و نه اكنون كلیّت و شمول دارد؛ ولى به دلیل اینكه غالباً فسادهاى موجود در كشور ما معلول نفوذ فرهنگ استعمارى غربى است، از اینرو، به خاطر اختصار فرهنگ غربى تعبیر‌ مى‌كنیم وگرنه اكنون هم در مغرب زمین عده‌اى هستند با این فرهنگ مخالفند، همچنان كه در گذشته هم افراد بسیارى با آن مخالف بوده‌اند. فلسفه‌اى كه ما امروز آن را محكوم‌ مى‌كنیم، همچنین فرهنگى كه مبتنى بر این فلسفه است ریشه در ماتریالیسم دارد، اگرچه آنها خود ابراز نمى‌كنند و بدان تصریح ندارند؛ ولى حقیقت این است كه فرهنگ و فلسفه‌ی غالب و مسلط در كشورهاى غربى حتى بر آنها كه در ظاهر مسیحى هستند و روزهاى یكشنبه به كلیسا‌ مى‌روند گرایش مادى است. این فرهنگ از چه زمانى بوجود آمده و چه مكتبهایى را به دنبال خود آورده و چه آثارى بر این طرز تفكر مترتب است؟
خود این بحث به یك تحلیل تاریخى نیازمند است:
آنچه معروف است و كم و بیش مقرون به حقیقت این است كه این بینش از دوره‌ی رنسانس بوجود آمده است. رنسانس یعنى دوره نوزایى پس از قرون وسطى كه اصحاب كلیسا با دانشمندان صاحب اكتشافات و اختراعات علمى رفتارى متعصبانه داشتند. در این دوره یك روح تنفر عمومى در مردم مغرب زمین و مسیحى مذهب نسبت به كلیسا بوجود آمد. به دنبال آن، ادیبان، دانشمندان و اندیشمندان غربى به فكر افتادند كه از این آئین كه به گمان آنها موجب عقب‌افتادگى فكرى شده بود كنار بگیرند و به دوران شكوفایى تمدن باستان غرب، یعنى دوران یونان باز گردند. البته رنسانس فلسفه‌ی خاصى نیست ولى محور آن را بازگشت به تمدن باستانى غرب در دوران پیش از تسلط كلیسا كه نام آن دوران قرون وسطى است، تشكیل‌ مى‌دهد. از این دوره است كه ادبیات به سوى مفاهیم غیردینى، مفاهیمى كه محور غیرخدایى داشت گرایش پیدا كرد. آثار ادبى و هنرى، اعم از كتابها، نقّادیها، مجسمه‌سازیها و امثال آن، همه به سوى ادبیات و هنرهاى یونان باستان بازگشت. از این دوره به بعد است كه مجسمه‌هایى كه در اروپا ساخته‌ مى‌شود به سوى عریان نهایى حركت‌ مى‌كند؛ در این دوره مجسمه‌ها عریان یا نیمه عریان نشان داده‌ مى‌شوند، حتى مجسمه‌هاى حضرت مریم علیها سلام با آن زمان تفاوت دارد؛ بتدریج، مجسمه‌ی ایشان هم به شكل سر برهنه ساخته شد. گرایشى به بى بندوبارى و رها شدن از قید كلیسا و زورگویى‌هاى آن موجب شد كه مردم غرب نسبت به دین و آثار دینى بدبین شوند. در كنار این مسأله، در دو سه قرن اخیر، بخصوص پس از جنگهاى صلیبى مسیحیان با تمدن اسلامى آشنایى پیدا كردند و از كتابهاى دانشمندان و فلاسفه اسلامى بهره‌مند شدند و به دلیل استفاده از آنها، فرهنگ غرب شكوفا گشت. این شكوفائى‌ها ابتدا از اسپانیا و سپس از فرانسه سرچشمه گرفت. با پیشرفت‌های علمى و صنعتى بوجود آمده و با روح تنفرى كه از دگم‌هاى مسیحیت و مذهب در اعماق دل مردم پیدا شده بود بتدریج به این جهت گرایش پیدا شد كه دایره‌ی مذهب را به امورى كه با زندگى مادى ارتباطى نداشت محدود سازند. آنها از یك سو نمى‌توانستند بطور كلى مذهب را رها كنند؛ چون گرایش فطرى و یكى از نیازهاى روانى مردم بود و از سوى دیگر مذهبى كه در قرون وسطى بر جامعه حاكم بود با زندگى آنها تزاحم داشت و تعالیمى كه كلیسا به نام مذهب ارائه‌ مى‌كرد با علم مخالف بود به این دلیل تصمیم گرفتند تا دایره‌ی مذهب را به امور غیر دنیوى، كه با زندگى مردم سر و كار ندارد محدود سازند؛ مردم فقط به كلیسا بروند و در آنجا با خدا نیایش كنند، از گناهانشان استغفار نمایند و هدایایى هم به فقرا یا كشیش بدهند، اما مذهب در سایر امور زندگى هیچ جایى نداشته باشد. این محور فكر و فرهنگ جدید غربى است، آن هم نسبت به كسانى كه به دین، مسیحیت، خدا و معنویات اعتقاد دارند. خط فكرى آنها بر این است كه جاى دین در زندگى عادى بشر نیست، جاى دین فقط در كلیساست. مسأله‌ی تفكیك دین از سیاست كه بعدها، با توطئه‌ها و تبلیغات استعمارگران در كشورهاى اسلامى و شرقى شایع شد از همین جا سرچشمه‌ مى‌گیرد. اگر روشنفكران غربزده ایران از دوران مشروطیت این مسأله را مطرح كردند و آن را دنبال نمودند و متأسفانه موفق هم شدند كه در دوران حكومت پهلوى آن را به كرسى بنشانند و عملاً دین را از سیاست جدا كنند به دلیل تأثیر همین سیاست است.
ما فرهنگ و فلسفه‌ی غربى را محكوم‌ مى‌كنیم اما نه به این دلیل كه شرقى هستیم و باید هویت شرقى خود را حفظ كنیم و با غرب مخالفت داشته باشیم و نه به این دلیل كه آنچه از مغرب‌زمین‌ مى‌رسد آلوده و نادرست است، بلكه به این دلیل كه فرهنگ انسانهاى غربى كه ما با آنها مبارزه‌ مى‌كنیم به مادیت گرایش دارد، حتى در آنجا كه نام مذهب مطرح است. بهترین تجلیات فكر غربى همین مسأله‌ی تفكیك دین از سیاست و قانونگذارى است. غریبان دین را از صحنه‌ی قانون‌گذارى در زمینه‌هاى اجتماعى بر كنار‌ مى‌دانند و معتقدند كه قانون‌گذارى حق مردم است نه خدا، اجراى آن را هم به دست مردم و بر طبق دلخواه آنان حق نمایندگان آنها‌ مى‌دانند نه خدا. در سایر مسائل هم چنین تفكرى وجود دارد؛ مثلاً لزومى ندارد كه اخلاق مذهبى باشد. آنها سعى كرده‌اند كه حتى اخلاق را از دین جدا كنند و بگویند كه مفاهیم اخلاقى از مفاهیم دینى حساب جداگانه‌اى دارد. اگر كسانى یك سلسله مفاهیم اخلاقى را پذیرفته‌اند و بر آن اعتبار و ارزش قایل هستند این اعتقاد آنها ربطى به دین ندارد؛ چون ممكن است شخص بى‌دینى هم باشد كه كاملاً به اصول اخلاقى پاى‌بند باشد و آنها را رعایت كند. پس منظور از فلسفه غرب، فلسفه‌اى نیست كه منسوب به یك منطقه‌ی جغرافیایى خاص باشد، بلكه آنچه مخالف با اصول و مبانى فكر اسلامى است به مادیگرى گرایش دارد، گرچه تحت پوشش اسم دین یا تفكیك دین از سیاست و استقلال زندگى انسان از احكام و قوانین الهى باشد فرهنگ غربى قلمداد‌ مى‌شود. ما چنین فرهنگ و تفكرى را محكوم‌ مى‌كنیم.
بنابر این اگر ما با فرهنگ غرب مخالفت‌ مى‌كنیم، نه به خاطر شرقى بودن و حفظ هویت شرقى خودمان است و نه به خاطر جدایى آن از نظر منطقه جغرافیایى است. همچنین، مخالفت ما بدان جهت نیست كه آنها داراى آداب و رسوم خاصى هستند كه در معاشرتهاى روزانه، مطابق آنها با یكدیگر برخورد‌ مى‌كنند، یكى سلام‌ مى‌كند و دیگرى كلاهش را بر می‌دارد! و نیز ادعا نمى‌كنیم كه هر چه از مغرب زمین صادر‌ مى‌شود، كثیف و آلوده و نجس است! چنان كه در تمام دوران تاریخ نیز چنین نبوده كه همواره اینگونه فسادها در غرب وجود داشته باشد و هم اكنون نیز آنچنان كلیّت و شمولى ندارد. اینها هیچ كدام در حد خودش مایه مخالفت نیست بلكه اختلاف ما مربوط به ابعادى از فرهنگ غرب است كه فساد انگیز‌ مى‌باشد و از آن جهت كه سمبل انحطاط اخلاقى و مایه سقوط انسان است با آن مخالفت شده است. در كشور ما نیز، از آن جهت كه فسادهاى موجود، عمدتا معلول نفوذ و تهاجم فرهنگ استعمارى غرب است، عناصر مسلمان بیدار و انقلاب، با آنچه به تعبیر مختصر، «فرهنگ غربى» نامیده‌ مى‌شود در حال مبارزه هستند. اما به طور مسلّم، چه در گذشته و چه امروز در خود مغرب زمین نیز انسانهایى بوده و هستند كه با چنین فرهنگى سخت مخالفند.


خودآزمایی


1- فرهنگ و فلسفه‌ی غالب و مسلط در كشورهاى غربى چگونه است؟
2- به کدام دلایل، فرهنگ غربی به این جهت گرایش پیدا کرد كه دایره‌ی مذهب را به امورى كه با زندگى مادى ارتباطى نداشت محدود سازند؟
3- به چه دلایلی فرهنگ و فلسفه‌ی غربى را محكوم‌ مى‌كنیم؟
 
دفتر نشر فرهنگ و معارف اسلامی مسجد هدایت
آیت الله محمّدتقی مصباح یزدی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: